-ڪٰفِيْل-
…
به حرمله گفتن:
جایی شد دلت بسوزه برای حسین(ع)؟
گفت من یه جا دلم برای حسین سوخت
دیدم بچه رو زیر عبا قایم کرد
بعد میدیدم این بچه زیر عبا دست و پا میزد
از اونور مادر این بچه بغل وا کرد و گفت:
آقا بچهمو آوردی؟ آب بهش دادن؟
آقا یه دو قدم میرفت رباب رو میدید برمیگشت میومد طرف ما…
با لشکر بهش میخندیدیم…
-ڪٰفِيْل-
…
گلِ ششماههی کربلا، علیِ اصغر…
در آغوشِ عطش، بیصدا پرپر شد…
تیرِ ستم آمد و شیرخوارهای که لب به آب نبرده بود، با اشکِ پدر، آسمانی شد…
-ڪٰفِيْل-
…
اِلا مادر به قربون جمالت
رخ ِچون بدر ُابروی ِهلالت
سه روز ِآخری شیری نخوردی
علی چجوری من بگم شیرم حلالت…
-ڪٰفِيْل-
…
میگفت خواهر تو سر و تنشو نگه دار من تیر رو بکشم بیرون از حنجرش،
یا من سر و تنشو نگه میدارم تو تیر رو بکش بیرون از حنجرش،
یه وقت سر بچم از تنش جدا نشه…
[وایعلیاصغرم]