eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
32 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت شصت و هشتم [رسول] به تصميمي که گرفته بودم مطمئن بودم.. البته حتي اگر نبودم هم چاره اي برام نميموند! دو راه داشتم.. اينکه منفعل ميموندم و مينشستم ببينم آينده برام چي رقم ميزنه! يا براي اينايي که پيششون بودم بي مصرف ميشدم و کارمو تموم ميکردن، يا در بهترين حالت، شکست خورده برميگشتم تهران! و راه دوم، اينکه تمام توانمو جمع کنم توي ذهنم و رفتارم، تا اينجا کاِر يه عمليات چند نفره رو بدونِ هيچ تجهيزاتي به جون بخرم و همه ي سعيمو بکنم و تا جايي که ميتونم تو دم و دستگاهشون نفوذ بکنم و بعد، هر چيزي که به دست آوردمو براشون بفرستم و در نهايت، بعد از همه ي اينا خودمو بسپارم دست حکمت خودش. و من تو اين نقطه اي که ايستاده بودم، ترجيح ميدادم هيچوقت به تهران برنگردم تا اينکه دست خالي برگردم. اينجا حالا، رسول هم فرمانده بود، هم سرباز.. هم ت.ميم بود، هم تامين! هم کشيکِ شب بايد حواسش رو جمع ميکرد و هم تو روز چيزي رو از دست نميداد.. رسولِ تنها، که از قضا اميرعلي صدا ميشه و کسي نبايد از همه ي مهارت هايِ رسول بودنش بويي ببره، بايد ميشد اجتماعِ چندين نفر.. و ميجنگيد! با خشاب خالي نه.. با دستِ خالي. رسول حالا حتي اسلحه اي هم نداشت که خشابش خالي باشه و واسه دلگرمي ببندتش به کمرش! من.. نميخواستم احساسي تصميم بگيرم.. نميخواستم برايِ خوش کردنِ دل خودم که من کم نذاشتم بي گدار به آب بزنم و کار رو بدتر کنم. من فکر کردم.. تمام ديروز رو تا شب.. و تمامِ ديشب رو تا صبح! من چيزي برايِ از دست دادن نداشتم ولي چيزايِ زيادي بود که ميتونستم دستشون بيارم. منتظر اومدنِ اميد بودم.. بعد از اينهمه مدت، حالا تو حرکاتش نشونه هايي رو گذاشته بودم که حتي بدون حرف زدن ميتونستم از هويتش.. مطمئن که نه اما با خبر بشم! قلبم به وضوح تند ميزد.. اسپريَم رو توي جيب شلوارم گذاشته بودم.. عجيب بود اما خيلي بيشتر از ايران مراقبِ خودم بودم! انگار ميدونستم اينجا ديگه کسي نيست تا اگر اتفاقي برام افتاد به دادم برسه.. ديگه مادرم نيست که وقتي ميخوام از خونه بيرون برم، چندين بار ميپرسه: "مادر برداشتي اون اسپريتو؟!" و تا وقتي از گوشه ي زيپِ نيمه بازِ کيفم نشونش ندادم آروم نگيره. يا داوودي نيست که تو اون هوايِ باروني به فاصله ي دوتا دم و بازدم از حياط بدوئه داخل و اسپريمو بياره. يا.. يا محمدي نيست که يکي ازش تو خونه‌ش داشته باشه! با آوردن اسمشون، حال عجيبي بهم دست داد.. حالي که از ديروز سعي داشتم ازش فرار کنم.. بهش دل ندم، بهش فکر نکنم.. چيزي که حتي دلم نميخواست تصورش کنم.. انگار ميديدم! انگار همه چي رو جلوي چشم هام ميديدم! مادري که قيافه‌ش يادم نميومد، با چادِر مشکيِ طرح دارش، در حاليکه روي صورتش کشيده در حالِ زاريه.. سرم رو به طرفين تکون دادم.. نميخواستم به اين چيزا فکر کنم.. الان نميخواستم فکر کنم! سمانه رو ميديدم.. روسريِ ساتن مشکي رنگش روي سرش کَج شده بود.. اميرعلي از گريه هايِ بلندش ميترسيد.. و تو اون شلوغي به هر آشنايِ آرومي که ميديد پناه ميبرد. عصبي شده بودم.. نميخواستم اينا رو ببينم! دست روي گوش هام گذاشتم و داد کشيدم: خفه شو! و بعد توي اون لحظه صداي گريه اي که توي گوشم ميپيچيد قطع شد و فقط تصوير چندتا آدم، با پيراهن هاي سياه خاکي جلوي چشمم رژه رفت.. و محمد..نميدونم اگر اميد نميرسيد ذهنم تا کجا به قصدِ شکنجه‌م ميتاخت اما دنيا اين بار دلش نيومد بيشتر عذابم بده و صدايِ آشناي چرخوندن کليد توي قفل در، منو از کابوس‌هايي که تو بيداري ميديدم نجات داد. فقط چند ثانيه وقت داشتم تا ذهن و فکرم رو جمع کنم! صدامو صاف کردم و در حاليکه آرنج هامو به زانو هام تکيه داده بودم، چشم هامو ريز کردم و مشغول کار با لپ تاپ شدم. اميد کاملا وارد خونه شد.. نگاهي انداخت و گفت: سلام! خودم رو مشغول کار کردن با سيستم نشون دادم..! طوري که انگار تازه متوجه اومدنش شدم.. عينک مشکيمو از چشمم برداشتم و در حاليکه با انگشت شصت و اشاره روي چشمم فشار مياوردم گفتم: سلام! خسته نباشي. کيفش رو طبق معمول روي کاناپه رها کرده بود و داشت به سمت آشپزخونه ميرفت که ايستاد! به سمتم برگشت. دست راستش کنارِ آستين دست ديگه‌ش که تا نيمه تا شده بود، خشک شد! گفت: درست شنيدم!؟ قدمي به سمتم اومد و گفت: جون اميد باز بگو! درست شنيدم؟! نخبه ي مملکت بالاخره روي خوش نشون دادن يه خسته نباشین گفتن!؟
دندون به هم سابيدم.. تو دلم گفتم: نخبه اونايي بودن که کردينشون زير گل نه من! به زور فکِ منقبض شده‌مو آروم کردم و لبخندِ زورکي‌اي روي لب نشوندم و گفتم: چون يه اتفاقي افتاده.. که.. که حالم خوبه...! اومد و روي مبلِ روبروم نشست و گفت: خب.. خوش خبر باشي...! چه اتفاقي؟! چيزي يادت افتاده از کسي..؟! لپتاپو به سمتش چرخوندم و با ذوقِ ساختگي گفتم: ببين! همه رو خودم انجام دادم..!! دقيق نگاه کرد و بعد.. با ابرو هاي بالا رفته نگاهشو از صفحه گرفت و به من دوخت.. دستش رو جلو آورد و صفحه رو بالا و پايين کرد.. تو اوجِ تعجبش گفتم: تازه اين نيست فقط و بعد صفحه و به دنبالش صفحه هاي ديگه اي رو باز کردم و بيشتر متعجبش کردم..! سرش رو بالا آورد و گفت: چطور ممکنه..!؟ نگفته بودي ميتوني.. يني گفته بودي داري تمرين ميکني..! تند سر تکون دادم و گفتم: داشتم تمرين ميکردم.. چيزايي که يادم بودو کنار هم ميذاشتم.. تو اين چند روز چندتا اسکرين ريکورد از مهندسي معکوس يا نوشتار معکوس هم ديدم.. و بعد تونستم انجامش بدم..! با افتخار نگاهم کرد و شروع کرد به دست زدن و گفت: براوو! واقعا براوو! اينو بايد به دکترت خبر بديم.. ميدوني چه تاثيري تو روند درمانت داره؟! تو چيزايي که يادت نبوده رو يادت اومده.. بعيد نيست مابقي حافظه‌ت هم به روال قبل برگرده. لبخندي زدم و گفتم: اميدوارم. نگاهم کرد.. عميق تر! گفت: ولي خب حداقل سودي که اين اتفاق داشته اينه که ما روي خوش شما رو هم ديديم! بابا مرديم انقدر از دنده ي چپ پا شدي تو پسر.. از روي مبل بلند شد و گفت: من برم يه چيزي براي اولين شا ِم بعد از برزخي بودن درست کنم! تو هم ببين باز ميتوني افتخار بيافريني يا نه! و بعد به سمت آشپزخونه رفت.. به رفتنش نگاه کردم.. به اميد! کسي که تا الان هيچ رفتارِ بدي ازش نديده بودم اما دلم باهاش صاف نبود.. و حتي هيچوقت صاف نميشد! کسي که ميدونستم تو دم و دستگاهي جا داره که مسبب تمامِ اتفاقايِ اين روزان.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown
هدایت شده از فآریا
ما ریشه‌های تنیده از اُمیدیم🌱 ‌
ببینیم رنج سنی‌مون چطوریه؟! https://EitaaBot.ir/poll/yhfd ‌ 🌱🖇
دو نفر اولی که این پیام رو دیدن و پی‌دی‌اف فصل دو رو هم ندارن، بهم پیام بدن🦋🌱 یه هدیه دارم از طرف یکی از دوستاتون که دلش می‌خواد خوشحالتون کنه😍🖇🤏 ‌ تمام ❌
دومیشم رفت🥳 ‌
دیگه پیام ندید بچه‌ها 🦋🌱
شبتون به خیر🌙✨ ‌