eitaa logo
|هم‌وطن|
1.3هزار دنبال‌کننده
152 عکس
33 ویدیو
1 فایل
ما "هَم‌وطنیم"! ✌🏻🌍 《‌کپی و حتی فوروارد "داستان" ممنوعه❌》 🌱محرمانه تمام شده 🌱هموطن دو فصل تمام شده 🌱قصه‌ی بینام درحال پارت گذاری.. پی‌وی @gallary کانال ناشناسمون @hamvatanunknown تبادل، تبلیغات، بنر‌سازی و.. @hamvatanplus 💫
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از فآریا
ما ریشه‌های تنیده از اُمیدیم🌱 ‌
ببینیم رنج سنی‌مون چطوریه؟! https://EitaaBot.ir/poll/yhfd ‌ 🌱🖇
دو نفر اولی که این پیام رو دیدن و پی‌دی‌اف فصل دو رو هم ندارن، بهم پیام بدن🦋🌱 یه هدیه دارم از طرف یکی از دوستاتون که دلش می‌خواد خوشحالتون کنه😍🖇🤏 ‌ تمام ❌
دومیشم رفت🥳 ‌
دیگه پیام ندید بچه‌ها 🦋🌱
شبتون به خیر🌙✨ ‌
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فدای تو بشم.. . تولدت مبارک 🕊💚
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° پارت شصت و نهم [فرشيد] چند روزي بود داشتيم روي جزئيات پرونده کار ميکرديم. اتفاقات جديدي داشت تو ترکيه ميفتاد.. اتفاقاتي که هر لحظه بيشتر و عجيب تر ميشد.. حسام و آيهان نميتونستن تمام اون رخداد ها رو پوشش بدن اما آقا محمد به اين عقيده بود که فعلا کسي نبايد بره اونجا.. نميدونم چي شده بود و به چي رسيده بود، ولي مصر بود کسي نره و حتي به حسامم خيلي سفارش ميکرد تا مراقب باشن. سعيد با حسام صحبت کرده بود و قرار بود ساعت ۹ صبح تو اتاق آقا محمد يه جلسه ي کوتاه داشته باشيم. سر چرخوندم و اطرافم، کسي از بچه ها رو نديدم.. حتما رفته بودن بالا. از پشت ميزم بلند شدم و به سمت راه پله رفتم تا بهشون ملحق بشم. تقه اي به در زدم.. درِ نيمه باز اتاق رو کامل باز کردم و به داخل سرک کشيدم.. صندلي محمد خالي بود و جز شهاب و داوود کسي توي اتاق نبود. سرمو به نشونه ي اينکه محمد کجاست سوالي تکون دادم. شهاب گفت: دارن با تلفن صحبت ميکنن. سري تکون دادم و داخل رفتم و روبروشون نشستم. بعد از چند دقيقه محمد و سعيد هم بهمون اضافه شدن. سعيد برگه هاي رو ميز رو مرتب کرد و گفت: آقا بگم؟! محمد گوشيش رو روي ميز گذاشت و گفت: شروع کن! سعيد بلند شد، سيستمش رو به ديتا پروژکتورِ کوچيکِ اتاق محمد وصل کرد و گفت: خب بچه ها.. اتفاقاتي توي ترکيه الان در حال وقوع هست، که ارتباطاتي به يک سري پرونده‌هاي گذشته ي ما پيدا کرده.. عکس هايي رو روي پرده انداخت و ادامه داد: طي تماسي که امروز با حسام داشتم، اطلاعاتي بهم داد.. اين عکسي که ميبينيد، ويلاي اتابکيه.. تو يکي از شهر هاي بزرگ ترکيه.. که دفتر کار شخصيش هم داخل همين ساختمون قرار داره. افراد سرشناس زيادي باهاش در رفت و آمد هستن و بين اون ها از همه ي مشاغل وجود دارن! و اين کار ما رو سخت تر ميکنه، چون ممکنه افرادي که کار غيرقانونيشون رو با هم پيش ميبرن، توي هر پوششي ظاهر بشن.. تو اين هفته رفت و آمد ها طي ساعات اداري ثابت بوده، اما تو ساعات غير اداري ملاقات هايي رو داشته که به نظر مياد مخفي بودن! شهاب گفت: چطور متوجه شدين مخفي بودن؟! سعيد سري تکون داد و عکس رو عوض کرد و گفت: طبق چيزي که حسام گفته، توي دو شب متوالي ماشين هايي به حياط ويلا رفت و آمد کردن که به خاطر شيشه هاي دودياي که داشتن، داخلشون مشخص نبوده. و اون ماشين ها مقصد بعديشون سفارت هاي انگلستان و فرانسه بودن. گفتم: يني ميگي اتابکي با سُفراي انگليس و فرانسه در ارتباطه؟! سعيد گفت: به اونجا هم ميرسيم! اسلايد رو عوض کرد.. تصويرِ بزرگ شده ي مردي بود که به شدت برام آشنا بود..! سعيد گفت: اينو خاطرتون هست..؟! اينبار داوود گفت: سهيل فراهاني.. تو پرونده ي.. چي بود اسمش..آهان! عقيق.. تو پرونده ي عقيق بود.. سه چهار سال پيش! گفتم: آهان.. آره.. همون که تاجر فرش بود!؟ محمد اصلاح کرد: البته ظاهرا! سعيد تاييد کرد و ادامه داد: ايشون همون آقاي سهيل فراهاني هستن، که البته الان اين چهره رو دارن! و تصويرِ ديگه اي رو نشون داد.. تصويري که اگر بهمون نميگفت، امکان نداشت بفهميم فراهانيه. شهاب که پيش زمينه اي از پرونده ي عقيق نداشت و حالا کمي گيج شده بود، رو به سعيد گفت: ربط اينا به مهاجر.. چيه؟! سعيد گفت: ببين شهاب.. پرونده ي عقيق، يه پرونده ي جاسوسي، سياسي، اقتصادي بود! يه پرونده ي همه جانبه که با افراد زيادي در ارتباط بود. نتيجه ي اون پرونده براي ما موفقيت آميز بود ولي به علت وفور افراد مرتبط و زير شبکه هاي زيادي که توي اون پرونده بود، افراد زيادي مثل همين سهيل فراهاني تونستن قبل از گرفتن حکم قضايي و رفتن زير ذره بين از ايران خارج بشن. حدود يک سال پيش بود که افراد ما توي پاريس تونستن شناساييش کنم و تحت نظر بگيرنش! با تعجب گفتم: با همين تغييرِ چهره؟! سعيد پلک رو هم گذاشت و گفت: بله.. با همين تغيير چهره! و خب.. نکته ي جالب اينه که طبق گفته ي بچه ها، فراهاني که اين بار با نام شروين تيموتيان شناخته ميشه، ظهر شنبه پروازي داشته از پاريس به مقصد ترکيه! و از اونجايي که ارتباطات سفارت فرانسه با اتابکي که قطعا يکي از زيرشاخه هاشونه زياد شده، بعيد نيست اتابکي و فراهاني با هم ملاقات داشته باشن. آقا محمد سرش رو به نشونه ي تاييد تکون داد. داوود خودکارش رو روي ميز رها کرد و گفت: پيچيده شد که. سعيد سري به نشونه ي تاسف تکون داد و گفت: متأسفانه پيچيده ترم ميشه.. فراهاني وقتي با اسم شروين تيموتيان از فرانسه خارج شده، با اين شکل و قيافه بوده.. و توي هواپيما هم ت.ميم نداشته! اما بعد که رسيده ترکيه، آيهان کسي رو با اين مشخصات نديده!
شهاب پرسيد: يني توي هواپيما تغيير قيافه داده؟! سعيد شونه اي بالا انداخت و گفت: نميدونيم! اما کسي با همچين قيافه اي ديده نشده.. گفتم: و چک کردن دوربيناي فرودگاه؟! محمد گفت: عملا بدون اجازه ي مقامات ترکيه نميتونيم اين کار رو انجام بديم.. وگرنه خيلي راحت از مسئولين گيت ميپرسيديم. بخش هايي از اين پرونده فعلا تو بخش بين الملل نبايد تشريح بشه.. اما هک بخش هايي از دوربين هاي فرودگاه ما رو به جايي نرسونده.. انگار فراهاني از پاريس پريده، توي هوا غيب شده و پاش به ترکيه نرسيده! داوود گفت: اگر حدس ميزنيم پيش اتابکيه.. چرا چکش نميکنيم..؟! محمد گفت: هرچند حسام حواسش هست فکر نميکنم فراهاني الان مستقيم بره پيش اتابکي.. اما چيزي که ميدونم اينه که مغز متفکري مثل فراهاني، که اونقدر قشنگ اتفاقات پرونده ي عقيق رو ميچرخوند بدون اينکه با سند شناسايي بشه، قطعا دوباره برميگرده..! با تعجب پرسيدم: ايران آقا؟! مطمئن سر تکون داد.. و بعد گفت: فرهاد حقي رو يادتونه..؟! بعد از چند وقت با يه پوشش جديد توي ماجراي قتل آيدين ستوده جزو افرادي بود که اسمش پررنگ بود.. اما بعد با اين اسم مستعار دوباره برگشته بود..! يه سري ُمهره ها، گاهي واسه سازمانشون انقدر با ارزشن که سوخته نميشن..! حداقل به اين راحتي ها. سر تکون داديم.. محمد ادامه داد: چيزي که من فکر ميکنم اينه که فراهاني هم ميخواد برگرده ايران.. فکر ميکنه الان آبا از آسياب افتاده.. حتي به ذهنش هم نميرسه که الان ما روي پرونده اي سواريم که داره واردش ميشه. و اگر بتونيم توي ايران دستگيرش کنيم، به خيلي از حلقه‌هاي گمشده ميرسيم! چه تو پرونده ي مختومه ي عقيق و چه توي پرونده ي مهاجر.. فراهاني شايد شاه کليد حل اين معما ها باشه..! کسي که براشون حذف کردني نيست و حتي ميخوان دوباره بفرستنش وسط ماجرا..! شهاب صداش رو صاف کرد و بعد از "ببخشيد" گفت: خب شما ميگين فراهاني وارد ترکيه شده، اما ما حتي نميدونيم کجاست.. چطور ميخوايم وقتي اومد ايران بفهميم..؟! محمد گفت: اگر سمت اتابکي بره.. شايد بشه شناساييش کرد.. رو بهش گفتم: آقا بچه هامون خيلي کمن تو ترکيه... کسي رو نميفرستيد..؟! سريع گفت: نه!! از قاطعيتش جا خورديم..! حس کردم شايد بخاطر از دست دادن رسول تو ترکيه انقدر موضع گرفت که آروم تر گفت: نه..! نميشه فعلا.. شايد اونجا امن نباشه..! سعيد که هنوز ايستاده بود رو به محمد گفت: به چيزي رسيدين آقا..؟! محمد آب دهانش رو قورت داد.. نگاهِ اخم دارش به منگنه اي بود که روي ميز حرکتش ميداد.. به سختي گفت: احتمالِ اينکه رسول شناسايي شده باشه هست.. نگاهش رو به سعيد دوخت و ادامه داد: مطمئن نيستم سعيد.. ولي ممکنه اون اتفاقي که براي رسول افتاد، براي حذفش بوده باشه..! اينا همه‌ش يه فرضيه‌س.. ولي تا ثابت شدنش، ترجيح ميدم هيچ کسي رو از اينجا نفرستم.. حالا فهميده بودم حرفي که محمد به سختي بيانش کرد چي بود.. ممکن بود..؟! ممکن بود رسول شناسايي شده باشه و تمام اينا.. واي..! نگاهم سمت داوود کشيده شد! اول انگار.. متوجه منظور محمد نشده بود.. جدي نگاه ميکرد.. بعد فکري شد و انگار داشت تحليل ميکرد.. و بعد! امان از بعد..! حس و حالش قبل از اينکه حتي چيزي بگه.. براي همه واضح بود.. تا آخر جلسه که سعيد از اتفاقات فرانسه و فعاليت هاي فراهاني ميگفت، يک ربعي طول کشيد و من، غرقِ اتفاقاتي بودم که شايد يه روزي تموم ميشدن اما زخم هاشون، تا هميشه روي بدن هامون ميموند.. •°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•° نظراتتون رو اینجا بگید🦋 https://daigo.ir/secret/11217115919 و اینجا جواب میدم🌱 @hamvatanunknown