eitaa logo
حیات قلم
1.4هزار دنبال‌کننده
877 عکس
414 ویدیو
48 فایل
🌿🌿 اینجا محلی است برای نشر آثار داستانی اساتید و فارغ التحصیلان «انجمن هنری باغ انار» 🌹نشانی گروه: https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 🔸نمایشگاه انجمن: @ANARSTORY http://www.6w9.ir/msg/8113423 :ناشناس
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
به قلم بانو طوبی✍ به هق‌هق افتاد. خودش می‌دانست چرا گریه می‌کند. عمو نمی‌دانست. چه فرقی داشت برای چه گریه می‌کرد؟ دلش گریه می‌خواست. -عمو؟ گریه؟ من بمیرم اشکتو نبینم دختر. سرتو بگیر بالا. ستاره، عمو! - چرا شما این‌قدر به من بدبینین عمو؟ چرا این‌قدر نصیحتم می‌کنین؟ مگه من بچه‌ام؟ به پیر به پیغمبر، بزرگ شدم. اگه ناراحتین، از این‌جا می‌رم. نمی‌خوام مزاحم زندگیتون بشم. عمو کمی خودش را جلوتر کشید. سر ستاره روی سینه‌اش گذاشت و دستانش را دور بازوانش انداخت. -گریه نکن عمو! منم سر پیری یه غری زدم. فکر می‌کنم جوونا همه باید مثل زمونه‌ی ما باشن. الحمدلله تو اهل نمازی. من دلم قرصه. فقط دلم می‌خواد... عمو حرفش را قیچی کرد. دوباره اضافه کرد. - اشکاتو پاک‌کن. بعدم، یعنی چی ازین‌جا می‌ری؟ مگه من مردم عمو؟... از دست شما جوونا! یه کاری می‌کنین، آخرش آدم خودش بگه بابا غلط کردم. ستاره در میان هق‌هق گریه‌، خنده‌اش گرفت. با صدای گرفته‌ای گفت: «خدا نکنه عمو! منظوری نداشتم.» اشک‌هایش را پاک کرد. -ها، عمو! بخند قربونت برم. نگاه ستاره به چهارچوب اتاق افتاد. عفت متر سبزی را دور گردنش انداخته بود. با هرقدم که به جلو برمی‌داشت، لبخندش پهن‌تر می‌شد. عمو سر ستاره را بوسید و رو به عفت گفت: «به‌به عفت خانم خودمون!» عفت گردنش را کج کرد. -برادرزاده و عمو چه دل و قلوه‌ای می‌دن! چایی می‌خورین آقا؟ عمو به مبل تکیه داد. دستش را روی زانویش کشید. -بیار، قربون دستت. ستاره بینی‌اش را بالا کشید. از روی مبل بلند شد. -عموجون، من خیلی خسته‌ام. خوابم میاد. شبتون بخیر. عفت با نگاهش، تا دم اتاق رفتنش را دنبال کرد. شالش را باز کرد و روی تخت انداخت. خودش هم درست همان‌جا، کنارش نشست. دلش هنوز گریه می‌خواست. طاق باز روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد. در ذهنش اما تماشاچی اتفاقاتی بود که جلو چشمانش رژه می‌رفت. مسجد، خانم چادری، زمین خوردنش، حاج‌آقا، و خانمی که به او تهمت زده بود، و طعنه‌های بی‌امان دلسا. لپش را باد و خالی کرد. سرش داشت سوت می‌کشید. با خودش فکر کرد که بدشانس‌ترین دختر دنیاست. به پهلو خوابید. خیسی بالش را از زیر گونه‌هایش حس کرد. قطرات اشک، گل‌های صورتی بالشش را پررنگ‌تر، نشان می‌داد. صدای پیام گوشی هوشیارترش کرد. "حالم از همتون بهم می‌خوره" با پایش ضربه‌ای محکم به کیف زد. کیف، با صدای زیاد روی زمین پرت شد. صدای شکستن چیزی از درون کیفش بلند شد. چشمانش داشت سنگین می‌شد. یادش آمد که چطور نماز نخوانده را، خدا در برابر عمویش، خوانده حساب کرده بود. نگاهی به ساعت دیواری روی اتاقش انداخت. عقربه‌های قلب مانند، ساعت یک و پانزده دقیقه را نشان می‌داد. می‌دانست که دیگر نمازش قضا شده، ولی چیزی نمی‌گذاشت راحت بخوابد. چند بار پهلو به پهلو شد. تا اینکه پنج دقیقه بعد، تصمیم گرفت بعد از قضای نمازش، بخوابد. دلش نمی‌خواست برای وضو گرفتن، از اتاق بیرون برود. دوست نداشت دوباره مورد بازجویی و نصیحت قرار بگیرد. یادش آمد که گاهی عمو با بطری آب، وضو گرفته بود. به سمت کمد لباسی‌اش رفت. حوله سبزرنگی را برداشت. چهارزانو گوشه‌اتاق، پایین پنجره نشست. حوله را روی پاهایش گذاشت و با آب بطری که روی میزش بود، وضو گرفت. چادر نماز کرم رنگش را از روی صندلی برداشت. قبل از این‌که نماز بخواند، به سمت کشوی میزش رفت. جعبه بزرگ رنگی را بیرون آورد. درش را باز کرد. چنددقیقه‌ای چشمانش را بست و فقط بویش کرد. بوی عطر یاس داخل جعبه، تمام فضای اتاق را پر کرد. اما خیلی سریع در جعبه را بست و سرجایش گذاشت. کمی گشت تا مهری از بین وسایلش پیدا کرد و نمازش را خواند. بعد از نماز چنددقیقه‌ای بی‌حرکت نشست. همان‌طور که به مهر زل زده بود، اشک می‌ریخت. نگاهی به ناخن‌های لاک زده‌اش انداخت. یادش رفته بود، قبل از وضو لاکش را پاک کند،اما گشت و گشت به دنبال توجیهی برای رفتارش. " بدون لاکم وضو می‌گرفتم، نمازم بهتر ازاین نمی‌شد. فقط می‌خواستم بی‌حساب بشیم، که شدیم. چیزی بهم ندادی که بابتش شکرت کنم. به همه خوبْ خوبْ رسید ، به ما که رسید ته کشید." روی زمین، کنار مهرش دراز کشید. دانه‌های اشک، مهرش را خیس کرد. با بوی نَم مهر تربتش خواب رفت.
29.86M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ببینید | (شرح ابیات حافظ) 🔹 آیت الله حائری شیرازی🔹 قسمت 16 () @haerishirazi
به قلم بانو طوبی✍ صدای زنگ گوشی مثل پتکی توی سرش می‌کوبید. -اَه... دستش را روی زمین کشید. گوشی دم دستش نبود. نیم‌خیز شد و هوشیارتر. رد صدا به کیفش می‌رسید. چادر نماز، دور کمرش پیچ‌خورده بود. خودش را جلو کشید. زیپ کیف باز بود. دستش را تا انتها توی کیف فرو کرد. -آخ!... لعنتی... دستش را بیرون کشید. پوست سرانگشتش رفته بود. خون داشت از انگشتش شره می‌کرد. خواب از سرش پرید. گوشی هم‌چنان زنگ می‌خورد. با چشمان بازتری داخل کیف را نگاه کرد. آینه جیبی‌اش شکسته بود. از بین خرده شیشه‌ها گوشی را با احتیاط بیرون کشید. -الو... مینو! خب طول کشید دیگه... آخ... امروز؟ ای وای!... به کل یادم رفت... تو الان دانشگاهی؟ باشه...تا یه ساعت دیگه خودمو می‌رسونم. بنظرم سایت ریاضیات بهتره... اون‌جا نتش قوی‌تره، فعلا. تماس را که قطع کرد، نگاهش به دستمال کاغذی زیر صندلی افتاد. دستمالی که سفیدی‌اش بین لکه‌های سیاه و قرمز پوشیده شده بود. یادش نمی‌آمد دستمالش را زیر صندلی انداخته باشد مغزش درست کار نمی‌کرد. هنوز آثار از خواب در چشمان پف کرده‌اش نمایان بود. چادر نمازش را روی صندلی‌ انداخت. صبحانه نخورده جلوی آیینه ایستاد. نگاهی مشتاقانه، به لوازم آرایشش انداخت. از برداشتن کرم‌پودر، تا گذاشتن رژ لب صورتی‌اش روی‌میز، بیست‌دقیقه‌ای وقتش را گرفت. کوله صورتی‌اش را برداشت و به‌طرف آشپزخانه رفت. خانه حسابی ساکت بود. می‌دانست که عمو صبح زود رفته و عفت هم مثل همیشه، در صف سبزی‌فروشی است. آثار صبحانه هنوز روی میز آشپزخانه بود. لقمه‌ای برای خودش گرفت و با عجله از خانه بیرون زد. سر کوچه که رسید، عفت را بازن همسایه دید. جلو رفت. ‌- سلام عفت جون! سلام ملوک خانم! خوبین؟ زن چاق و کوتاه قد، زیر لب سلامی کرد. سبد پلاستیکی پر از سبزی را، لحظه‌ای روی زمین گذاشت،تا نفسی تازه کند. عفت نفس زنان گفت: «کجا می‌ری ستاره؟ دوباره عموت شاکی می‌شه‌ها!!» ستاره نگاهش را از ملوک خانم که بی‌تفاوت فقط نگاهش می‌کرد، برگرداند. -عفت جون! دارم می‌رم دانشگاه. برا دانشگاه که نباید از عمو اجازه بگیرم. ملوک خانم، گرهی به ابروانش انداخت و به حالت طلبکارانه‌ای رو به عفت گفت: «والا زمان ما، دخترا برا آب خوردنم از بزرگ‌ترشون، اجازه می‌گرفتن. خدا بخیر کنه عاقبتمونو با این جوونا!» ستاره خیلی سریع جواب داد: «اینی که شما می‌گی، برا پونصد سال پیشه، ملوک خانوم جون!.» بعد هم بدون خداحافظی، از کنارشان رد شد. از تاکسی پیاده شد. همین‌طور که به سمت سَرْدر دانشگاه می‌رفت، کوله‌اش را باز کرد. هرچه گشت، کارت دانشجویی‌اش را پیدا نکرد. کوله را روی سکویی گذاشت. حسابی گشت، اما فایده‌ای نداشت. کلافه‌شد. کوله را برداشت و بین دانشجویانی که کارت به‌ دست وارد دانشگاه می‌شدند، خودش را جا داد. اما همین‌که وارد دانشگاه شد، صدای نگهبان را شنید. -خانم، واستا! خانم با شمام.
به قلم بانو طوبی✍ از درون فروریخت. ابروهایش را بالا داد، تا ژست طلبکارانه‌اش را حفظ کند. مرد باریکی با سبیل‌هایی پهن و لباس فرم، به طرفش قدم تند کرد. -کجا سرتو انداختی پایین، کارتت خانم؟ سرشو بالاتر داد. - کارتمو جا گذاشتم آقا... خواست بیشتر توضیح دهد که مرد وسط حرفش پرید. نگهبان خودکاری از سر جیبش بیرون کشید. روی برگه‌ای مشغول نوشتن شد. مثل داوری که قصد نشان دادن کارت قرمز به بازکنی دارد. - اسم و ورودیت؟ به اندازه‌ای کلافه بود که نمی‌خواست به راحتی به نگهبان پاسخ دهد. -الان اسممو بگم مشکل حله؟ می‌تونم برم ؟ نگهبان نوشتنش را متوقف کرد. سرش را از روی کاغذ بالا آورد. -چه طرز حرف زدنه خانم؟ بدون کارت اومدی تو، طلب‌کارم هستی؟ ستاره کمی صدایش را بلند کرد. -ای بابا! عمدا که نبوده! میگم جا گذاشتم. یه جوری حرف می‌زنین، انگار آدم کشتم. فردا براتون میارم قاب کنین سردر دانشگاه. ببینم خیالتون راحت می‌شه یا نه! دلش نمی‌خواست افکارش را به زبان بیاورد. اما این کار را کرد. صورت سبزه‌ی نگهبان، لحظه به لحظه سرخ‌تر می‌شد. رگ گردنش متورم شده بود. ستاره دو قدم به عقب برداشت. صدای بلندشان، توجه بقیه دانشجویان را جلب کرد. بعضی از ستاره طرف‌داری کردند و بعضی هم به نشانه تاسف سر تکان دادند. نگهبان سرش را به شدت بالا و پایین کرد. -الان با من میای حراست دانشگاه، تا تکلیفتو مشخص کنم. با شنیدن نام حراست، رنگ از صورتش پرید. همهمه دانشجویان بلند شد. فهمید زیاده‌روی کرده. در دل به خودش لعنت فرستاد. -ای بابا! مگه چه‌کار کرده؟ خب کارتش یادش رفته! در بین بگو‌مگوها، ستاره از پشت سر نگهبان، چهره آشنایی را دید. با عینک دودی که روی صورتش بود، لحظه اول متوجه نشد. ولی بعد با دیدنش یاد شب قبل افتاد. کیان بود. جلوتر آمد و از نگهبان جریان را پرسید. نگهبان درحالی‌که دست‌هایش را تکان می‌داد، شروع کرد به توضیح دادن. کیان نگهبان را به گوشه‌ای کشاند. عده‌ای از پسرهای دانشگاه که انگار سوژه جذابی را پیدا کرده باشند، خودشان را به آن‌ها رساندند. ستاره نگاهش را از کیان گرفت. به صدای دانشجویانی گوش داد که دوره‌اش کرده بودند. -ببین عزیزم! اصلا ارزش نداره به‌خاطر یه کارت‌، پات به حراست باز شه. دختری، کف دستش را روی موهای وِزَش فشار داد و با لهجه‌ی شیرازی گفت: «عامو ! کاری نداره که، بوگو معذرت می‌خُوی،بره پیِ کارش. بَرِی خودت دردسر درست نکن، دختر خوب!» زیر لب "عوضی" نثار نگهبان کرد. بعد از ده دقیقه، کیان درحالی‌که عینکش را به سمت موهایش هدایت می‌کرد، به طرف ستاره آمد. بدون هیچ مقدمه‌ای گفت: «ستاره خانم! بی‌زحمت شما یه کارت شناسایی از خودت بده. موقع برگشت هم، بیا پسش بگیر.» ستاره، دست‌پاچه کارت ملی‌اش را بیرون آورد و به کیان داد. -من الان برمی‌گردم. کیان جمله‌اش را با چاشنی چشمکی همراه کرد. -ببخشید واقعا، این بدبیاری‌ها انگار تمومی ندارن. -مثبت فکر کن عزیز... من دارم می‌رم دانشگاه ریاضیات. اگر کمکی ازم بربیاد، در خدمتم. -شما چی می‌خونی؟ نمی‌دونستم این‌جا درس می‌خونین! -من نرم‌افزار می‌خونم. شمام که با آرش هم‌کلاسین دیگه. ستاره قدم‌زنان شروع به حرکت کرد. با طعنه گفت: «خوبه آرش‌خان، فقط از اون طرف اطلاعات دقیق می‌ده... اتفاقاً با مینو تو دانشکده شما قرار داریم. فکر کنم اون انتخاب واحدشو تموم کرده... این کله‌ی کچل منه که بی‌کلاه مونده..» -حرفای منفی نزنین! موهای به این زیبایی دارین، آدم کیف می‌کنه. ستاره نمی‌دانست از این تعریف باید خوشحال شود یا ناراحت. در هرصورت از اینکه یک نفر از او تعریف می‌کرد، لذت می‌برد. وارد دانشکده که شدند، راهشان از هم جدا شد. در سنگین چوبی را به سختی هل داد و وارد سایت شد. مینو از پشت سیستم، برایش دست تکان داد. ستاره یک‌راست به سمتش رفت. عصبانی کوله‌اش را روی میز سفیدرنگی ولو کرد که مانیتور رویش بود. صفحه‌ی کامپیوتر لحظه‌ای لرزید. نگاه‌های معنی‌دار دانشجویان به طرفشان کشیده شد.
حاج‌سیدمجید_بنی‌فاطمه_بنده‌ام_بندۀ_ولای_توام_.mp3
9.13M
🏴شهادت مظلومانه جوانترین حجت خدا،  امام محمد تقی(ع)تسلیت باد.🥀 ادرکنی🥀
حدیث تکان دهنده از امام جواد (ع) 🔴
بسم الله الرحمن الرحیم.
به قلم بانو طوبی✍ مینو چپ‌چپ نگاهش کرد. آهسته اما با تحکم پرسید: «معلومه چته دختر؟ یواش‌تر!» ستاره با حالت زاری گردنش را کج کرد و حالت چندشی به صورتش داد. «مینو تو رو خدا! تو دیگه گیر نده.» -ای بابا! مگه چی شده؟ مینو روی صندلی چرخید. تمام‌رخ، زل زد توی چشمان قهوه‌ای دوستش. -هیچی، چی می‌خواستی بشه؟ دردسر پشت دردسر. کارتم معلوم نیست کدوم گوریه...تو کیفم که نبود. نگهبانم دم در، برام شاخ شد. دلم می‌خواست یکی بخوابونم زیر گوشش... هرچی می‌گم یادم رفته، می‌گه من می‌برمت حراست... تکلیفتو معلوم می‌کنم... معلوم نیست خودش چند کلاس سواد داره، کلاسم می‌ذاره. مینو کف دو دستش را روی دهانش فشار داد تا صدای خنده‌اش بیرون نخزد. -خیلی باحالی ستاره... خب چجوری اومدی پس؟ به صفحه روشن مانیتور زل زد. -نمی‌دونم این کیان سروکله‌اش از کجا پیدا شد؟باهاش حرف زد، کارت شناساییمو گرو گذاشت، خواستم برم خونه، باید پسش بگیرم. - خب پس... آقا با اسب سفید از راه رسید و شاهزاده خانمو نجات داد. ستاره موس را از دست مینو گرفت. همان‌طور که وارد صفحه کاربری‌اش می‌شد، با خنده گفت: «نه بابا! اسب سفید کجا بود؟ با اسب سیاه اومده بود. سر تا پا مشکی بود.» صدای خنده‌ی مینو که بلند شد، مسئول سایت، پسری ریزنقش، برای تذکر به طرفشان آمد. مینو به معنای چشم، دستش را روی چشمانش گذاشت. بعد از بیست دقیقه انتخاب واحدشان تمام شد. خنده‌کنان از دانشکده ریاضیات بیرون آمدند. مینو کیف پولش را بیرون آورد و پرسید: «بریم بوفه؟ می‌خوام یه دلی از عزا در بیاریم. خوراکی بگیرم یا ساندویچ؟» ستاره بی‌حوصله جواب داد : «فرقی نداره، هر چی خودت می‌خوری. دفعه بعد مهمون من.» پلاستیک به دست از بوفه بیرون آمدند. چند دقیقه‌ای بین درختان قدم زدند، تااینکه مینو به‌ سمتی اشاره کرد. -بیا بریم اون‌جا. چند ماه پیش تازه داشتند درستش می‌کردن. حوض قشنگی داره. بریم ولو شیم وسط چمنا! خیلی فاز می‌ده! ستاره با سر تأیید کرد. -اِ... نمی‌دونستم غیر گیر دادن، از این کارام بلدن. بعد هندزفری را ازیر مقنعه توی گوشش گذاشت. مینو پرسید: «معمولاً چی می‌زنی؟» ستاره، حرفش را تکرار کرد: «چی می‌زنی؟» -خنگه! یعنی آهنگ چی گوش می‌دی؟ ستاره که دوزاری‌اش تازه افتاده بود، جواب داد: «آهان! هرچی، همه‌چی. فرق نمی‌کنه. فقط یه‌چیزی باشه، هر چی می‌خواد باشه.» -دمت گرم. عین خودمی. منم همه‌چی گوش می‌دم ولی بعضیا خودشونو محدود می‌کنن. به‌نظرم وقتی همه‌چی گوش بدی دیگه خودت یه پا اوستا می‌شی. ستاره گوشه‌ای روی چمن‌ها روبه‌روی حوض کاشی‌کار شده‌ای نشست. همان‌طور که به حوض خیره بود گفت: «بشین همین‌جا. فقط خدا کنه چمنا خیس نباشه، پشت مانتوم خیس بشه. دیگه نگهبان ازخداخواسته می‌گه این از ترس من خودشو خیس کرده.» مینو از ته دل خندید. بعد دستش را روی چمن‌های نرمی کشید که رو به زردی می‌زدند. -نه‌بابا! خشکه بشین. پلاستیک خوراکی‌ را روی چمن‌ها انداختند و به جان چیپس و پفک افتادند. مینو همان‌طور که پفکی در دهانش می‌گذاشت، انتهای هندزفری را از گوشی کشید. صدای ترانه لحظه‌ای بلند شد. ستاره دست‌پاچه آهنگ را قطع کرد. -چی‌کار می‌کنی؟ دوباره این گشت برادرانشون میاد یقمه‌مونو می‌گیره. مینو با اعتراض گفت: «بذار باشه، منم گوش بدم. قند ترانه‌ام افتاده.» جمله‌ی آخرش را با لرزش شانه‌هایش همراه کرد. ستاره سرش را به چپ و راست چرخاند. - آخر یه بلایی سرمون میاری. بدون آنکه گذشت زمان را حس کنند، یک ساعتی را درباره اساتید ترم قبلشان حرف زدند. مینو ادای استادی را درمی‌آورد وستاره قاه‌قاه می‌خندید. دستش را روی دلش گذاشت و گفت: «بسه توروخدا! مینو باور کن اینا دیگه گناه داره. داری مسخره می‌کنیا! وای دلم درد گرفت، چقدر خندیدم.» مینو پلاستیک خوراکی‌ها را جمع کرد و جواب داد: «چقدر فاز منفی می‌دی تو! مسخره نکردم که، بالاخره ممکنه یه روز ماهم استاد بشیم. باید از الان تمرین کنیم. منم داشتم تمرین می‌کردم.» -قیافه‌ات هم چقدر می‌خوره به استاد. ستاره نگاهش به سمت گربه طلایی رفت. کمی آن‌طرف‌تر، زیر درختی نشسته بود. بی‌مقدمه گفت: «آخی! نازی چه زل زده به ما! پفک هم که نمی‌خوره بهش بدیم.» مینو رویش را برگرداند. -اینو می‌گی؟ کاری نداره که، الان یه‌کاری می‌کنم که خودش فرار کنه. دستش را لابه‌لای چمن‌ها حرکت داد. سنگ ریزی را بیرون آورد و کمی بررسی‌اش کرد. بعد دستش را بالا برد و گربه را هدف قرار داد.