میدانید این روزها ما شبیه چه هستیم؟
کولبران!
ما نزدیک قلهایم. طبیعیست که یک سری خسته شوند. یک سری سقوط کنند. یک عده را هم دیگر نداشته باشیم. به هر دلیلی. راه مشخص است. نگاه کنید. طلوع آفتاب را از پشت قله نمیبینید؟ دلتان نلرزد. به قول سید حسن، غمها، خونها و آرزوهامان را روی کولمان میگذاریم و بالاتر میرویم. هر چه که بشود. حتی اگر فقط یک نفر از ما بماند.
ما این روزها داریم توحید و یکتاپرستیمان را به رخ جهان میکشیم. کمکم آدمها عاشق خدایمان میشوند. هم او که این روزها ما را بس و کافیست.
و چیزی زیباتر از این وجود دارد؟
بعد شهادت هر عزیزی، شکر میکنیم و ادامه میدهیم.
#کفیبالله
#حسبیالله
@hofreee
هدایت شده از ریحانه
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | زیر سایه رهبر شهید
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴
🔻 زینب مکینژاد مادر دانشآموز شهید مدرسهی میناب است. بارها خودم را جای او گذاشتهام. اینکه در چنین موقعیتی چه کلماتی بر زبانم جاری میشود؟ آدمها وقتی غمها روی دلشان آوار میشود، خود واقعیشان بیرون میزند. به این فکر میکنم در آن لحظات دهانم میچرخد که از آرمانهایی که با آن بزرگ شدم بگویم؟ مثل این مادر ذرهای صدایم خش نداشته باشد. قرص و محکم حرف بزنم. کمرم صاف باشد. میتوانم؟
🔻 آخر مادری مسئلهی پیچیدهایست. تو با احساسات ضد و نقیض فراوانی باید بجنگی. آنقدر هوشیار باید باشی که احساسات و هیجاناتت از آنچه به آنها باور داشتی جلو نزد. پسرهایم را میبینم و این فکرها توی سرم میچرخد. چطور میشود مانند این مادر بود؟ که داغت را احتمالا زیر چادرت پنهان کنی. مثل مادری که عکس پسران شهیدش را زیر چادرش پنهان کرد که امام خمینی(ره) را ناراحت نکند. حتی ذرهای دنبال چیستی و چرایی قضیه نباشی. تمام وجودت پُر باشد از حماسه و جنگ برای حق.
🔻 انگار مادر وهب باشی در روز عاشورا. دنبال هدیهای که دادهای نیستی، چه بسا خودت را هم قربانی خواهی کرد. انگار زینب کبری(س) باشی در مجلس یزید. مصیبت اندکی از شیوایی و رسایی کلامت را درگیر نکند. جز زیبایی ندیده باشی. جز حق و حقیقت نخواهی. زن برایم نشانهای از تمام مادرهای شهدا در طول تاریخ را دارد. و چنین زنی جز در جمهوری اسلامی ایران و زیر سایهی رهبر شهید به وجود میآمد؟
✍🏻 مبارکه اکبرنیا
🗓 شماره ٩٠
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
توی حدیث کساء، خدا خطاب به پیامبر و اهل بیتش میگه:
به عزت و جلالم سوگند که من نیافریدم آسمان بنا شده و نه زمین گسترده و نه ماه تابان و نه خورشید درخشان و نه فلک چرخان و نه دریای روان و نه کشتی درجریان را مگر برای خاطر شما و محبت و دوستی شما...
ببینید چه قشنگ قربون صدقه ۵ بندهی عزیزترینش میره.
حالا شما به نحوهی زندگی و شهادتشون فکر کنید. به رنجهایی که کشیدن.
دیدی؟ اگه به شهید نشدن و سختی نکشیدن بود که این پنج عزیز اولویت بیشتری داشتن. خدا میگه کل دنیا رو واسه خاطر اونا آفریده! ولی میبینی که چقدر از همهی آدمایی که رفتن سختتر رفتن.
محاسبات خدا با ما و چشمهای دنیاییمون فرق داره. واسه همین میگه که انسان رو در رنج آفریدم. یه حکایتی توی این "رنج" هست.
اونا که عزیزکردهی خدا بودن چنین سختی کشیدن.
حالا هی نگو چرا مدام از ما شهید میکنن؟ چرا اونا نمیمیرن؟ چرا فقط ما رنج میکشیم؟ چرا ما فقط داغ میبینیم؟
هرچند که اونام کم درد نمیکشن اما قصه اینه!
خدا سرنوشت بهترین بندههاشو به ما نشون داده. راه رو نشون داده. گفته که در چه حالی دوست داره ما رو ببینه....
غرق به خون برای خودش.
در رنج برای خودش.
اربا اربا برای خودش.
آخه چرا؟
نمیدونم. احتمالا وقتی به اون نقطهی طلایی برسی بفهمی. تو اون نقطه یه اتفاقایی میافته که برای خودش میشی...
#رنج
@hofreee
هدایت شده از [ هُرنو ]
✌️ دعوت رسمی برای تولید یک اثر مکتوب دربارهٔ جنگ
سلام.
انشاءالله قصد دارم پس از پایان جنگ، تولید یک اثر مکتوب مستقل دربارهٔ #جنگ_رمضان را آغاز کنم. محتوای اصلی که متن کتاب روی اسکلت آن سوار خواهد شد، روزنگارهای جنگ است. اما برای تولید این کتاب، به همراهی تعداد زیادی از شما عزیزان احتیاج دارم. تعداد خیلی زیاد. و فاز اول تولید کتاب از همین روزهایی که داخلش هستیم شروع شده است.
به لطف خدا خروجی این حرکت جمعی، کتابی با فرم و محتوایی کمنظیر خواهد شد؛ انشاءالله.
درصورتیکه علاقمند به همراهی هستید، بررسی بفرمایید که آیا شرایط زیر شامل حالتان میشود یا نه؟
🔰 شرایط مورد نیاز جهت همراهی:
۱. محدودیت سنی: از ۷ سال تا هرچند سال. صرفا توانایی نوشتن مهم است.
۲. اصلا نیاز نیست شما نویسنده باشید یا قلم خاصی داشته باشید.
۳. حوصله و صبوری و استمرار. معلوم نیست جنگ چند روز طول خواهد کشید. یک هفته یا یک ماه یا بیشتر؟ فقط مهم این است که #هر_روز بنویسید.
۴. از هر گوشهٔ ایران که باشید میتوانید در این پروژه شرکت کنید. فاصلهٔ فیزیکی شما با جنگ ذرهای اهمیت ندارد.
✅ اگر شرایط بالا شامل حالتان میشود، از طریق پیوند زیر جهت ورود به گروه هماهنگی، قدم روی چشمان من بگذارید:
https://survey.porsline.ir/s/CDqwPuAG
کیفیت نهایی این کتاب، در گروِ حضور افراد متنوع (از حیث سن، اقلیم زندگی، عقیده و...) و متعدد است. اگر کسی را میشناسید که میتواند به ما کمک کند، این پیام را برایش بفرستید. حتی کودکان و نوجوانان.
ارادتمند
مصطفا جواهری
سردبیر مجلهٔ مدام
@hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
این آخرین نامهی سال ۰۴ است.
یک آینه پیدا کردهام با طرح نقشهی کشورمان. دو شمع مشکی گذاشتم کنارش. ربان مشکی بستهایم دور سبزه. عکس آقای شهید و پسر عزیزشان هم گوشهی سفره است. سنبل خریدهام و نرگس شیرازی و یک روسری مشکی که دورش گلهای کرمرنگ دارد. تخممرغهایتان هم رنگ زدهاید. سرخی غروب آخرین روز ماه رمضان از پنجره آمده تو.
پسرم.
این تمام تلاش من است برای اینکه زندگی لا به لای جنگ و شهادت عزیزترینهامان، جاری باشد. مثل قورت دادن ممتد بُغضها. چون زنم. یک زن مسلمان ایرانی که کارش در طول تاریخ همین است. حماسهسرایی!
این تمام کاری بود که میتوانستم نشانت بدهم که چطور باید زنده بمانی و زندگی بسازی. در اوج رنجها و غمها.
همیشه همین باش.
یا سعی کن باشی.
چارهای نیست جز نفس کشیدن وقتی قفسهی سینهات تیر میکشد. دستت را روی قلبت بگذار و ادامه بده.
#نامههاییبهپسرم
#نه
@hofreee
هدایت شده از مدرسه مهارت آموزی مبنا
قلمت را بردار،
اینجا انبار مهمّات جنگ نرم است! ✏️✊
به دلیل ضرورت نقشآفرینی در جنگ روایتها، ترم بهار نویسندگی خلاق رو همراه با تخفیف ویژه خدمتتون ارائه میدیم. اطلاعات بیشتر رو از پیوند زیر میتونید ببینید:
🔗 https://mabnaschool.ir/product/creative-writing-01-05/
🚨همه ما در این روزها مشکلاتی داریم که کم و بیش باهاش درگیریم،
اما توان ما حتما از این مشکلات بزرگتر و قطعا نقش آفرینی در جنگ روایتها از همه این مسائل جدی تره! ✅
🖋 به جنگ روایتها جز با قلم و روایت درست نمیتوان رفت!
اگر مشکلی برای پرداخت هزینه، کمبود زمان و مسائل دیگه دارین، با ما درمیون بگذارید.
ما همهجوره در کنار شما هستیم تا این مسیر برای شما هموارتر بشه...🙏
روایت این روزها وظیفه همه ماست.
نباید ازش غافل بشیم...🌿
#با_نویسندگی_مبارزه_کن
#جنگ_روایتها
| @mabnaschoole |
حُفره
قلمت را بردار، اینجا انبار مهمّات جنگ نرم است! ✏️✊ به دلیل ضرورت نقشآفرینی در جنگ روایتها، ترم ب
اگر میخواهید روایتهای این جنگ ناعادلانه باقی بماند.
اگر میخواهید شما هم قلم به دست بگیرید و سربازی کنید برای وطن....
بسمالله....
فکر میکنم که اگر برق، گاز و همه چیز قطع شود، چه کنیم؟
گاز پیکنیکی که داریم. دو دبه آب بزرگ و دو دبه آب شیردار هم. پاورها و چراغ قوه هم که فولشارژ است. شمع هم که هست. میماند یخچال و فریزر. میشود با یونولیت و یخ، یک یخچالفریزر دستی ساخت. دیگر چه؟ حمام. خب آب گرم میکنیم. تلویزیون؟ قدیم چه میکردند؟ اخبار را که از گوشی میگیریم. بچهها هم با بازی سرگرمترند. زندگی کُند پیش میرود. چون لباسشویی، ظرفشویی، سرخکن، اتو و .. هم نیست اما به نقطهی توقف که نمیرسد. تازه میشود قدر ثانیه به ثانیهی زندگی را دانست. ما را از چه میترسانند؟ ما همانیم که وقتی اردوی راهیان نورمان به هویزه میرسید، از ذوق پر میگرفتیم. مخصوصا اگر شبش در حسینیه همانجا میماندیم. التماس میکردیم که بمانیم. بعد کوله و لباسهایمان را زیر سر میگذاشتیم و ردیف به ردیف کنار هم میخوابیدیم. طوری که اگر به پهلو میچرخیدیم، میتوانستیم تمام چال و چولههای صورت نفر کناری را ببینیم. هزاران نفر خیاری خوابیده توی یک حسینیه. هر نفر باید یک گام بزرگ جا میگرفت. پاهایمان را درونمان جمع می کردیم و مثل جنینی میشدیم. تکان نمیخوردیم که آدمهای اطرافمان بیدار نشوند. اربعین را بگو. با یک دست لباس راه میافتادیم که هزاران کیلومتر پیادهروی کنیم. هرشب لباسمان را میشستیم و خیسخیس میپوشیدیم. گاهی اگر موکبها جا نداشت کف زمین کنار جدول میخوابیدیم. نه کیسه خواب داشتیم نه حتی یک پتوی نازک. آن سفری که برای اولینبار رفته بودم سامرا مثلا. چهار ساعت پیادهروی کردیم با یک بطری آب و دو سه تا بیسکوییت. خبری از موکبها نبود. همه مردم اطراف شهر با اخم نگاهمان میکردند. وقتی که رسیدیم حرم، گوشهای خوابم بُرد. نشسته. با پاهایی تاولزده و چادری پُر از گرد و غبار. شکمی گرسنه و لبهای خشکیده از تشنگی.
اردوی جهادی که میرفتیم، در بدترین شرایطی که میشد زندگی میکردیم. همین ما دهه هفتادیهای نازکنارنجی. با خودمان سنگ میبردیم درون سرویس بهداشتیها که اگر مار، مارمولک، موش یا هر چنبندهی دیگری آمد بزنیمش. چندین روز آن غذاهای بخور نمیر را تحمل میکردیم و آخ نمیگفتیم. بچهها میگفتند اصلا اینجا به خدا نزدیکتریم انگار. شبها خودمان را پتوپیچ میکردیم که آن حشرهای که نمیدانیم چه بود و نیشش خیلی درد داشت سراغمان نیایید. یا مارمولک توی لباسمان نرود. همان شبهایی که پتوی کسی کنار میرفت و با جیغش میفهمیدیم که زده و تا صبح جایش خیلی باد میکند. نمازهای جماعتمان اما تازه آنجا جان میگرفت. توی حیاط با آب یخ پا میکوبیدیم روی لباسهایمان و بعدش حسابی چنگشان میزدیم. آنقدر که پوست دستهامان ترک میخورد و خون میآمد.
یا آنباری که هنوز ساکن تهران نبودم و ما را بردند بیت رهبری. فاطمیه بود و برای اینکه صفهای جلوتر باشیم و آقا را ببینیم، از نصف شب حرکت کردیم. اذان صبح جلوی بیت بودیم بدون حتی پول. چون همه چیزمان را توی ماشین گذاشته بودیم. چند تا کاغذ و مقوا پیدا کردیم و تا بعدازظهر کنار جدول نشستیم. زیر آفتاب. من داشتم از خستگی میمُردم. پس خجالت را کنار گذاشتم و سرم را به جدول تکیه دادم و خوابیدم. زمین خیلی سرد بود اما این خواب هم خیلی چسبید.
ما ایرانیها روی سنگ سرد و یخزده بیهیچچیزی زیاد خوابیدهایم. ما همیشه به خاک وطن خیلی چسبیدهایم. غبار آن روی لباسهایمان زیاد نشسته. حتی وطنهای معنویمان. هر شیعهی ایرانی میتواند دنیا دنیا خاطره تعریف کند. از سفرهای قم و جمکران در نیمهشعبان. سفر تهران برای رحلت امام. مشهد رفتن برای شهادت امام رضا(ع). آن اعتکافهای عجیب و غریب ماه رجب. ما پُر از خاطرات جمعی سختیم. همان کشور جهانسومی که مسخرهاش میکردید. در حال توسعه مانده به لطف تحریمهای دشمن و بعضا بیکفایتیهای مسئولین خودمان. دشمن با دستهای خودش کاری کرده که مقاوم بار بیاییم. این روزها از ما تعجب میکند؟ بله. ملتی که دو وعده در روز آن هم چهار ساعت بیبرقی را در روزهای گرم تابستان تاب میآورد عجیب و ترسناک است. ملت ایران ماییم. نه آن چاهزاده و سبکمغزانی که زیر پتو برایتان درخواست کمک میفرستادند. حالا هم دارند التماس میکنند که نزنی و مثل سگ ترسیدهاند.
دشمنِ ناعزیز.
هر غلطی میخواهی بکن. ما دنیا دنیا خاطرات سختی روی دوشهامان داریم که حالا بهشان بلند بلند میخندیم!
ما ایرانی هستیم و اینجا ایران است!
✍️ مبارکه اکبرنیا
#وطن
@hofreee
تو جنگ ۱۲ روزه و این جنگ هروقت نگاهمون رفت سمت شخصی و ازش خوشمون اومد یا دلمون قرص شد که هست، خدا ازمون گرفتش.
گرفت تا بفهمیم نگاه باید سمت کی باشه.
دل باید با کی قرص بشه.
حتی دو سه بار با صدای رعد و برقهاش بهمون نشون داده باید از کی بترسیم! که صدای آسمونش میتونه از هزار بمب و موشک و جنگنده مهیبتر باشه.
ای زندهترین زنده!
ای قدرتمندترین!
ما میخواهیم سمت تو باشیم.
و همه چیز از توست.
#دعاکنودلتقرصباشه
#آزمونالهی
#خدا
@hofreee