حسینیه هنر سبزوار
✊ جهاد «خانوادگی»
🖋 مصاحبه و تنظیم: سمانه آتیهدوست
🔻 توی روضه بعضی از خانمها آشپزی کرده بودند و دستپختشان را آورده بودند برای فروش. البته این بار میخواستند سود فروش را بدهند برای جبهه مقاومت. من هم از بین هنرنماییهایشان یک ظرف سالاد الویه خریدم. «همانجا توی ذهنم جرقه یک کمکِ دیگر هم زده شد» اما حتماً باید با همسرم هم در میان میگذاشتم. راه افتادم سمت خانه. سفره شام را پهن کردم و ریحانه و پروانه و همسرم را صدا زدم. تردید داشتم چطور حرفم را بزنم. تقریبا شکی نداشتم همسرم مخالفت نمیکند اما حسی درونم میگفت اگر جلوی بچهها مخالفت کند چطور قضیه را جمع کنم؟!
🔷 بعد از شام ریحانه رفت سراغ مشقهایش. همسرم هم پای تلویزیون نشست. فرصت را مناسب دیدم و با صدای بلند طوری که بچهها هم بشنوند گفتم: «علی آقا من میخوام حلقه مو برای کمک به لبنان بدم. از نظر شما اشکالی نداره؟» دلم میخواست با این حلقه، دلم را وصل کنم به مادران لبنان و غزه و هر جایی که آرزو میکردم توی این روزها قوی باشند و نشکنند. هنوز همسرم جواب نداده بود ریحانه سرش را از روی دفترش برداشت و گفت: «مامان مامان گردنبند منو بده. همون گردنبند کفشدوزکیم. میشه؟»
🔻 رفتم توی فکر. از پیشنهادش خیلی خوشحال شدم.
همسرم تاییدش را نشان داد اما رو به ریحانه گفتم: «خیلی خوبه پیشنهادت دختر گلم. اما گردنبند شما چون روش کفشدوزک رنگی داره ممکنه موقع فروش خیلی از پولش کم بشه. چون میخوایم بیشتر کمک کنیم بهتره حلقه مامان رو بدیم باشه؟» قبول کرد و رفت توی اتاق. بعد از چند دقیقه برگشت. یک اسکناس ده هزار تومانی جلویم گرفت و گفت: «پس اینم سهم من!» نگاهش کردم. آن حلقه طلا همه دارایی من نبود اما آن ده هزار تومان توی آن لحظه همه دارایی ریحانه بود که قرار بود فردا توی مدرسه با آن خوراکی بخرد.
#مقاومت_طلایی
#زنان_پشتیبان_جبهه
#سبزوار_مقاوم
#جبهه_مردمی_مقاومت
🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید
➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
24.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ «اهدای طلا» توسط «مادر شهید محمدرضا رنجبر» به جبهه مقاومت
از «جنگ با صدام» تا «جنگ با صهیونیزم»
📍 سبزوار؛ آبان ماه 1403
🔻 دهه شصت هر روز میرفتم ستاد پشتیبانی جبهه و نان بستهبندی میکردم و قند میشکستم.
🔻 طوفانالاقصی که شروع شد، دخترم را گفتم: «برو این دستبندم رو بفروش برای غزه». بیمارستانی در غزه را موشک زده بودند و من نمیتوانستم غذا بخورم از غصه. شش میلیون هم روی پولِ دستبند گذاشتم و دادم. میخواستم با این پول بروم کربلا. گفتم کربلا همین جاست؛ این پول برای غزه.
با خودم میگفتم: «چه میخوام این گردنبند و گوشوارههایی که تو صندوق گذاشتم؟»
به دخترم گفتم:
- این ها رو بردار ببر.
- خودت چی؟
- خودم چه میخوام اینها رو؟! دو کیلو گوشت داشته باشم، دو ماهام رو بسه.
🔹 برای «اهدای طلا» به «جبهه مقاومت» به مراکز زیر مراجعه کنید:
🔻حسینیه هنر سبزوار، روبهروی مسجد پامنار، بیهق18، انتهای بن بست اول، 09924913924
🔻پاتوق کتاب، خیابان کاشفی، بالاتر از چهار راه دادگستری
🔻چاپ غفوری، ضلع جنوب غربی میدان دکتر علی شریعتی
🔻فروشگاه شهید زینالدین، شهرک جهاد، جنب مسجد وليعصر (عج)
#سبزوار_مقاوم
#مقاومت_در_سبزوار
🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید
➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
حسینیه هنر سبزوار
📿 جانماز چهل تیکه مادربزرگم 🔷 «خدا دوست داره از چیزایی که دوست داریم، ببخشیم. این جانماز تیکهدوزی
🍿 دو بسته پفک
🖋 خانم مهناز کوشکی
هر چی دور و بر را نگاه کردم، روی میز فقط دو بسته پفک بود. پشت میز هم یک دختربچه پنج شش ساله. دوربین را روی بستهها تنظیم کردم که صدای خانومی از پشت سرم بلند شد:
- صبح به باباش گفته برام یه پفک بخر تا منم چیزی برا فروش داشته باشم.
⏳دومین #بازارچه_نصر_سبزوار
#سبزوار_مقاوم
#مقاومت_در_سبزوار
🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید
➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
حسینیه هنر سبزوار
♨️ «فروش خودرو» برای «جبهه مقاومت» 🖋 محمدحسین ایزی بدو بدو خودم را رساندم مسجد المهدی سبزوار. نما
✊ ستاد سیار فلسطین
🖋 محمدحسین ایزی
صدای خنده ریز پسرها و دخترهای دانشگاه حکیم سبزواری را پشت سرم میشنوم.
- اونو باش!
- اون چیه؟!
- عربه؟!
یاد مادرم افتادم. بهش گفته بودم: «پرچم فلسطینو میدوزی به کولهم؟»
اولش نه میآورد. میگفت: «بهت میخندن ها!»
میگفتم:
- خب بذار بخندن. مگه چی میشه؟! از ترکشی که مردم غزه میخورن، دردش بیشتره مگه؟!
#روایت_مقاومت
#سبزوار_مقاوم
🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید
➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
حسینیه هنر سبزوار
❗️ دانشآموزهای ساندیسخور یا ساندیسنخور؟! روایت ۱۳ آبان سبزوار ✍️ مجتبی طبسی در بین جمعی
✌️ من هم «یحیی» هستم!
🖋 سید مجتبی طبسی
جلوی مبل نشسته بود و پاهایش به زمین نمیرسید. چفیهای بر گردن داشت و لباس زمستانیاش را هم پوشیده بود. مرد میدان سلاحش همیشه همراهش است؛ چه سلاح گرم باشد چه یک تکه چوب! آماده برای نبرد!
خندهاش من را یاد یحیی میانداخت؛ همان یحیایی که روی مبل خانهاش نشسته بود و لبخند میزد؛ توی خانهای که اسرائیل آن را خراب کرده بود. و یحیی لبخند میزد؛ لبخند، لبخند، لبخند...
⏳دومین #بازارچه_نصر_سبزوار
#سبزوار_مقاوم
#مقاومت_در_سبزوار
🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید
➕ @hoseinieh_honar_sabzevar