eitaa logo
حسینیه هنر سبزوار
621 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
325 ویدیو
10 فایل
صفحه رسمی «حسینیه هنر سبزوار»؛ دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی 📬 سبزوار، میدان 22 بهمن، خ بیهق 18، حسینیه هنر سبزوار ارتباط با ما: 09156539436 @esmail_hashemabadi
مشاهده در ایتا
دانلود
حسینیه هنر سبزوار
✊ نبین قدم کوچیکه! | روایت 13 آبان سبزوار قسمت اول 🖋 هادی سیاوش‌کیا از ساعت هشت و نیم آمدن‌ها آغا
✊ نبین قدم کوچیکه! | روایت 13 آبان سبزوار قسمت دوم 🖋 هادی سیاوش‌کیا نزدیک پسری با تیپ لاتی-اسپرت می‌شوم و از او می‌پرسم که از کدام مدرسه است؟ «شهید ایزدی». - همۀ مدرسه‌تون اومده؟ - نه. بعضی‌ها اومدن. - انتخابی بود یا برنامۀ مدرسه بود و اجباری؟ - نه اجباری نبود. کسایی که نمی‌خواستن نمیومدن. دوباره جنازۀ آمریکا را روی زمین، درحالی که پسرکی دارد به آن لگد می‌زند، می‌بینم. با آقاحسن کی‌قبادی، نویسندۀ خوب شهرمان، سلام و علیکی می‌کنم و دوباره در میدان می‌گردم. پدرخانمم را که فرهنگی بازنشسته است می‌بینم و از او هم می‌پرسم. - نه بابا. همه از خداشونه بیان و کلاسشون تعطیل شه. ولی برا این‌که مدرسه‌ها دایر باشه از هر پایه مثلاً یه کلاس رو میارن یا از هر کلاس چند نفر رو. اگر کسی نخواد هم نمیاد. دانش‌آموزی باعجله از جلویم رد می‌شود که گیرش می‌اندازم. - از کدوم مدرسه‌ای؟ - داوزنی. می‌دونین کجان؟ - نه. همه‌تون اومدین؟ یا بعضی‌هاتون؟ - نه بعضی‌ها. آقای... (درست نمی‌شنوم.) هم اومده؟ - نمی‌دونم. اجباری بود اومدن یا می‌تونستین نیاین؟ - نه اجباری نبود. و باز باعجله دنبال گروه مدرسه‌اش می‌گردد. پشت میکروفن آقای محبی، نمایندۀ شهر، سخنرانی می‌کند. پسرکی کوله به دوش روی جدولِ کنار چمن نشسته است. می‌روم کنارش می‌نشینم. نزدیک می‌شوم. - از کدوم مدرسه‌این؟ - هنرستان. - کدوم هنرستان؟ - هنرستان علم و صنعت. - همه‌تون اومدین؟ - نه. بیشتری‌ها. - اجباری بود یا اختیاری؟ - اجباری! خشکم می‌زند. اجباری است یعنی؟ پس دیگران چه می‌گفتند؟ پس چرا همه‌شان نیامده‌اند؟ بیشتری‌ها آمده‌اند. می‌پرسم: - پس چرا بعضی‌‌هاتون نیومدن؟ - خب نخواستن! - یعنی هرکی نمی‌خواست بیاد، نیومد؟ - آره. - خب این می‌شه اختیاری که. - آره اختیاری. اجباری نبود! تشکری می‌کنم. فرق اجباری و اختیاری را نمی‌دانست یعنی! به دانش‌آموز آشنای دیگری می‌رسم. از «نمونه» است. او هم می‌گوید: «اختیاری بود». روی سِن دانش‌آموزان دبستان شهید بهشتی سرودی می‌خوانند: «یا صهیون! خیبر خیبر» پسرکی، روی دوش، ماکت مقوایی موشک خیبر را که از قدش بزرگتر است حمل می‌کند. چند دانش‌آموز دیگر دنبالش راه افتاده‌اند. با پایانِ سرود، مراسم تمام می‌شود. دانش‌آموزان هنوز گُله به گُله ایستاده‌اند تا بروند با بنر سِن عکس دسته‌جمعی بگیرند. بلندگو‌ها «سلام فرمانده» پخش می‌کنند. بچّه‌ها زیر لب می‌خوانند: «نبین قدم کوچیکه»... 🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید ➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
حسینیه هنر سبزوار
خیرالنسا در سید خندان 🏷بخش آخر 🌹هر محله یک خیرالنسا! (اهمیت تاریخ شفاهی) 🚩 به کانال #حسینیه_هنر_سب
شما هم دارین با آدم بدا می‌جنگین؟ «یزدان» چهار سالشه. چند روزیه مامانش همراه بقیه مشغول «تولید محصول به نفع جبهه مقاومته». دیروز یه هو اومد داخل جمع و گفت: «شما خیرالنساء شدین؟» یه نفر پرسید: «خیرالنساء کیه؟» - مگه کتاب‌داستان خیرالنساء رو خاله برای شما نیاورده؛ همونی که برا سربازا نون درست می‌کرد تا قوی شن برن با آدم بدا بجنگن؟! ✅ برگرفته از «روایت گوهرشاد» https://eitaa.com/bano_goharshad 🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید ➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
34.46M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 | مرد حماسه‌ساز ♨️ هنرمند ایرانی از چهره شهید «یحیی سنوار» 📍 سبزوار، آبان ماه 1403 🔻 مجتبی مومن، هنرمند سبزواری، با چسباندن تکه‌های چوب بر روی تابلو و به روش سوخته‌نگاری، این اثر را خلق کرده است. مردم نیز در تکمیل کردن این اثر، مشارکت داشته‌اند. «مومن» در این اثر به صورت نمادین از تکه‌های چوب به نشانه چوبی که سنوار به طرف صهیونیست‌ها پرتاب نمود، استفاده کرده است. 🔻 شهید یحیی سنوار در آخرین سکانس‌های حیات مادی‌‌اش در ساختمانی در رفح، مقابلِ سربازان صهیونیستی مقاومت کرد و مجروح شد. سنوار تنها اسلحه‌ای که برایش مانده بود، تکه چوبی بود که به سمت کوادکوپتر دشمن پرتاب کرد. و به دشمن این پیام را مخابره کرد که «باید در مسیری که آغاز کرده‌ایم پیش برویم... یا بگذار کربلای جدیدی رخ بدهد». 🖌 هنرمند: مجتبی مومن 🎬 تصویربرداری و تدوین: امیر پرهیزگار، سجاد توسلیان، امین محزون ✅ تهیه شده در حسینیه هنر سبزوار 🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید ➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
حسینیه هنر سبزوار
♨️ «اهدای طلا» توسط «مادر شهید محمدرضا رنجبر» به جبهه مقاومت از «جنگ با صدام» تا «جنگ با صهیونیزم»
2.87M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ «فروش خودرو» برای «جبهه مقاومت» 🖋 محمدحسین ایزی بدو بدو خودم را رساندم مسجد المهدی سبزوار. نماز دوم بود. نماز که تمام شد حاج آقا رو به جمعیت ایستاد و گفت: - بنده ماشینم رو برای لبنان به مزایده می‌ذارم؛ پرایدی دارم مدل ۸۷، قیمتِ پایه ۱۵۰ میلیون تومن، شاسی عقب سالم، ده درصد فروش این ماشین برای جبهه مقاومت. صدای صلوات برخاست. مردان و زنان پا شدند و قبلِ خروج از مسجد، پول‌‌هایی هدیه کردند به لبنان و فلسطین. یک خانمی هم آمد و گوشواره طلایش را از گوشش درآورد و هدیه داد. خانمی دیگر هم دستبند طلایش را بخشید. یک آقایی بِدو رفت و با 150 دینار برگشت و اهدا کرد. ۵ آبان ماه ۱۴۰۳، سبزوار 🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید ➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
حسینیه هنر سبزوار
♨️ «فروش خودرو» برای «جبهه مقاومت» 🖋 محمدحسین ایزی بدو بدو خودم را رساندم مسجد المهدی سبزوار. نما
✊ ستاد سیار فلسطین 🖋 محمدحسین ایزی صدای خنده ریز پسرها و دخترهای دانشگاه حکیم سبزواری را پشت سرم می‌شنوم. - اونو باش! - اون چیه؟! - عربه؟! یاد مادرم افتادم. بهش گفته بودم: «پرچم فلسطینو می‌دوزی به کوله‌م؟» اولش نه می‌آورد. می‌گفت: «بهت می‌خندن ها!» می‌گفتم: - خب بذار بخندن. مگه چی می‌شه؟! از ترکشی که مردم غزه می‌خورن، دردش بیشتره مگه؟! 🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید ➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
حسینیه هنر سبزوار
❤️ دستفروشی برای مقاومت 🖋 نیلوفر نصیری با جعبه بیسکویت توی دستش، یک گوشه ایستاده بود. از توی کلاه
📚 «خاتون و قوماندان» ✍️ خانم نیلوفر نصیری - این غرفه مال کجاست؟ - حسینیه هنر. دست برد زیر چادر. کیفش را گذاشت روی میز. زیپش را کنار کشید و از توی آن کتاب «خاتون و قوماندان» را درآورد و گرفت سمتم. - اینو بفروشید پولشو بفرستید برای جبهه مقاومت. ⏳سومین پ.ن: «خاتون و قوماندان» روایت زندگی خانم ام‌البنین حسینی، همسر شهید علیرضا توسلی فرمانده برجسته و پرافتخار لشکر فاطمیون است که در ۳۳۶ صفحه به قلم خانم مریم قربانزاده نوشته و توسط نشر ستاره‌ها چاپ و منتشر شده است. همچنین رهبر انقلاب بر این کتاب، تقریظ نوشته‌اند. 🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید ➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
حسینیه هنر سبزوار
♨️ «فروش خودرو» برای «جبهه مقاومت» 🖋 محمدحسین ایزی بدو بدو خودم را رساندم مسجد المهدی سبزوار. نما
🔻 پیرزن، سه النگو، «یک تردمیل»! 🎙 راوی: روح الله رنجبر ساعت ده صبح بود؛ آسمان صاف و آبی و هوا هم کمی سرد. در حسینیه بودم و مثل همیشه داشتم کارهایم را انجام می‌دادم. توی حال خودم بودم که دیدم «پیرزن شصت ساله‌ای» وارد حیاط حسینیه شد. چادر گل گلیِ سفیدی سرش بود. بلند گفت: - همین جا کمک جمع می‌کنن برای فلسطین و لبنان؟ گفتم: «آره». - طلا هم قبول می‌کنید؟ سر تکان دادم که «بله حاج خانوم». و تعارف کردم بیاید داخل حسینیه. - پس سه تا «النگوی طلام» رو میارم. یه «لحاف ساتن» هم هست مال «جهازم» بوده. دست نخورده‌ست تقریبا. یه سری پارچ و لیوان و بشقاب بلوری هم میارم. «کتاب» هم خیلی دارم اگه می‌خوایین. گفتم: «قدم‌تون روی چشم حاج خانوم». - راستی، یه «تردمیل» هم دارم! اون رو هم قبول می‌کنید؟! لبخندی زدم. پیش خودم گفتم همه چیز کمک شده بود اِلّا تردمیل. گفتم: «بله حاج خانوم. در خدمت‌تون هستیم». 📍 سبزوار، آبان ماه 1403 🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید ➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
حسینیه هنر سبزوار
❤️ «مادر مهربان جبهه‌ها» در یادواره شهدای دانش‌آموز روستای شم‌آباد 🇮🇷 همزمان با چهارمین سالگرد زند
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✌️ خیرالنساء هنوز زنده است به مناسبت چهارمین سالگرد «مادر مهربان جبهه‌ها» 🎙 سمانه آتیه‌دوست، نویسنده کتاب خیرالنساء : خیرالنساء نشان داد می‌توان هر جا که هستی، همان‌جا را مرکز عالم بدانی و هر کاری از دستت برمی‌آید انجام دهی؛ می‌توان از یک روستای کوچک به حل بحران کشورت کمک کنی. ✊ خیرالنساء هر چند در آذر 1399 از دنیا رفت اما او هنوز زنده است، چون مقاومت کرد و است. 📍 یادواره شهدای شم آباد | 20 آذر 1403 🏷 تهیه کتاب «خیرالنساء» از غرفه‌‌ باسلام 🔻 http://basalam.com/hoseinieh_honar_sabzevar 🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید ➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
حسینیه هنر سبزوار
💰 پول توجیبیِ دو ماهم 🎙 راوی: صادق شعبانی 👋 اسم من صادق است؛ صادق شعبانی، کلاس ششم. بابایم معاون
😐 درس امروز: ما نمی‌توانیم! 🎙 راوی: متین انارکی؛ دانش آموز کلاس نهمی، مدرسه عصر دانش - آقا اجازه؟! به نظر ما اگه اسرائیل بُکُش بُکُش راه بندازه، ایران از پشت فلسطین درمیاد و می‌زنه اسرائیل رو لت و پار می‌کنه. سر کلاس ریاضی بودیم. چهار ماه از طوفان‌الاقصی رد می‌شد و چند هفته مانده بود به عید هزار و چهارصد و سه. آقای معلم‌ گفت: - ایران توانش رو نداره. جرئتش رو هم نداره. من مُرده شما زنده، اگه ایران حمله کرد به همه‌تون بیست میدم؛ همه‌تون. دو دو تا چهارتای آقای معلم درست از آب در نیامد. بیست و پنج فروردین ایران به اسرائیل حمله کرد؛ چه حمله‌ای! می‌گفتند بزرگ‌ترین حمله پهپادی جهان است. فردایش به معلم‌مان گفتیم که «بیست بده!» گفت: «این چه حمله الکی‌یی بود. اسرائیل با ایران هماهنگ کرده بود که تو موشک‌هات رو به بیابونای ما بزن». هر چه گفتیم مرغش یک پا داشت. از خیر این معلم‌مان گذشتیم. اما معلم‌های دیگرمان هم زیاد اهل بحث نبودند. معلم عربی‌مان می‌گفت: «بحث ما چه فایده‌ای داره؟! هر کی عقیده‌ای داره برای خودش» ولی من دنبال بودم کاری کنم. نمی‌خواستم بنشینم و تماشاچی باشم. 🎞 این روایت، ادامه دارد... 📍 سبزوار؛ آبان ماه 1403 🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید ➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
حسینیه هنر سبزوار
✳️ «این‌جا مادران از کویر می‌آیند اما دریا می‌زایند» سلمان هراتی 🌸 به مناسبت «روز مادر» و ولادت حضرت فاطمه(س) - جنگ ویران می‌کند، کمرها را خم می‌کند...جنگ خانه می‌سوزاند...جنگ تلخ است...جنگ سیاه است... چادرش را به کمرش بست، وقت کمر خم کردن نبود...وقت گریه و ناله نبود...باید کاری می‌کرد در کارزاری که یک سویش دیو دو سری به اسم صدام بود و سوی دیگرش بهترین جوانان کشور. آستین بالا زد، تنور را روشن کرد...باید با گندم و نان به جنگ گلوله و آتش می‌رفت! جنگ آمده بود ویران کند، آمده بود کمرها را خم کند...خیرالنساء ایستاد...آن قدر ایستاد تا جوانان رزمنده‌اش، کمر دشمن را خم کنند و پشت دیو دو سر را به خاک بزنند. - جنگ خانه می‌سوزاند! خانه‌اش را کرده بود مرکز و ماوا...خانه‌اش شده بود چشم و چراغ اهالی ده...یکی پسرش توی جبهه بود، خودش را می‌رساند خانه خیرالنساء و نان می‌پخت...یکی حیاط را جارو می‌زد...یکی خمیر آماده می‌کرد...یکی چاووشی می‌خواند برای سلامتی رزمنده‌ها و زنانی که پای تنور نان می‌پختند...صدای صلوات حیاط را پر می‌کرد...صدای در می‌آمد...یکی برای زنان ناهار درست کرده بود. جنگ آمده بود خانه بسوزاند اما خانه خیرالنساء شده بود مرکزی برای پشتیبانی از جنگ. دشمن آتش می‌سوزاند اما خیرالنسا و زنان هم تنور آتش می‌زدند؛ یکی برای ویرانی و یکی برای آبادی. - جنگ تلخ است! جنگ تلخ است آن‌قدر تلخ که یکی از کسانی که حمله مغولان به بلخ را دیده بود گفته: «آمدند و کندند و سوختند و کشتند و بردند و رفتند.» جنگ مگر چیزی جز تلخی و خون و کشتار است؟ خیرالنساء آمده بود تا این نظریه‌ها را به کل از بین ببرد! خیرالنساء و زنان روستایی قیامی هستند علیه یک تاریخ مطول پر از سوختن و مردن و دم برنیاوردن. خیرالنساء برای شیرینی کام رزمندگان مربا درست می‌کرد، مربای سیب...خیرالنساء برای رزمندگان کلیچه درست می‌کرد. خیرالنساء با مربا و کلوچه‌های روستا می‌جنگیدند با هر چه تلخکامی جنگ بود. - جنگ سیاه است! جنگ سیاه است و پر از دود و خون و سیاهی...خیرالنساء به زنان روستا کامواهای رنگارنگ می‌داد تا برای فرزندان‌شان در جبهه شال و دستکش و کلاه ببافند تا در برابر دو دیو سرما و دشمن بعثی بجنگند. خیرالنساء آمده بود تا پشت رزمندگان خالی نباشد! *** جنگ ما کم برکت نداشت، یکی از برکت هایش خیرالنساء است. مادر مهربان جبهه‌ها که نام یک روستا را در طول تاریخ جاودانه کرد. مادری که به قول سلمان هراتی از دل کویر آمد اما دریا زایید. این که همیشه تنور زنان روستا روشن باشد برای پخت نان و کلوچه برای رزمندگان، این که زنان روستا را پای کار بیاوری تا برای رزمندگان لباس بدوزند یا ژاکت و کلاه و دستکش درست کنند آیا چیزی جز حماسه و دریاست؟ خیرالنساء از کویر آمده بود اما دلی آسمانی داشت... روحش قرین رحمت و غفران الهی... 🖊 محمود شم‌آبادی؛ نویسنده کتاب «نان سال‌های جنگ» 🏷 تهیه کتاب «خیرالنساء» و «نان سال‌های جنگ» 🔻 🔗 از غرفه‌‌ باسلام 📍 از حسینیه هنر سبزوار 🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید ➕ @hoseinieh_honar_sabzevar
حسینیه هنر سبزوار
😊 اولش خجالت می‌کشیدم 🎙 راوی: متین انارکی؛ کلاس نهمی و بچه مسجدی
😊 اولش خجالت می‌کشیدم 🎙 راوی: متین انارکی؛ کلاس نهمی و بچه مسجدی سوار دوچرخه شدم و تا چهار راه دادگستری رکاب زدم. بعد پیچیدم توی مسجد صاحب‌‌الزمان. چرخم را گذاشتم گوشه حیاط و کارتخوان را برداشتم و رفتم داخل مسجد. نیم ساعت به اذان بود و هوا داشت تاریک می‌شد. به روحانی مسجد گفتم: «ما یه گروهیم که مسجد به مسجد می‌ریم و برای لبنان کمک مالی جمع می‌کنیم». و کارتخوان را نشانش دادم. گفت: «الان این کارتخوان به حساب کیه؟» - مادرم. - خب هر جا بری کمکت نمی‌کنند. می‌گن پولا رو برمی‌داری برای خودت. گوشی‌ام را در آوردم و زنگ زدم به حاج‌آقا حسین‌پور. حاج‌آقا از روحانیون معروف سبزوار است. روحانی مسجد بعدِ صحبت با حاجی بهم اجازه دادند پول جمع کنم. نماز که تمام شد، روحانیِ مسجد اعلام کرد. من و رفیقم رفتیم روی بهارخواب مسجد. من کارتخوان دستم بود؛ رفیقم صندوق. مردی آمد و یک میلیون تومان کارت کشید و گفت خدا خیرتان دهد. از آن طرف، یکی از خانم‌ها بهم گفت: «ما خودمون فقیریم چرا برای اونا جمع می‌کنید؟!» و رفت. آن شب سر جمع سه میلیون و پانصد هزار تومان کمک جمع کردیم. شب بعدش تک و تنها رفتم مسجدی که می‌گفتند مسجد دکترها است. زنگ زدم حاج‌آقا حسین‌پور. نگرفت. نماز شروع شد. دیگر زنگ نزدم. حاج‌آقا سر نماز بود. نماز مسجد که تمام شد قرآن‌خوانی شروع شد ولی یواش یواش مسجد خلوت‌تر می‌شد. گفتم: «دیگر پولی جمع نمی‌شه، پاشم برم!» دوباره گوشی حاجی را گرفتم. جواب که داد سریع دادم به روحانی مسجد. روحانی، بعد از قرآن اعلام کرد. یک مرد چهل ساله‌ای که گرم‌کُنی نخی تنش بود آمد و گفت: «نگاه، به این رفیقم بگو هر چی من کشیدم، باید بکشه!» رفیق کت‌وشلواری‌اش گفت: «نه خیر! من هر چی دلم بخواد می‌کشم». مرد چهل ساله کارتش را گرفت سمتم و گفت: «پنج تومن بکش!» رسید را که دادم دستش، رفیقش گفت: «چه قدر تو خسیسی! همش پنج هزار تومن؟!» مرد بهم گفت: «این چیه کشیدی؟! کارتخوان رو بده!» و پنج میلیون تومان کشید. رفیقش هم دویست تومان کشید. آن شب کلا هفت میلیون تومان کمک جمع شد. فردا شبش هم رفتم مسجدی دیگر و همین‌طور چندین مسجد را رفتم. اوایل کار، خجالت می‌کشیدم ولی بعد دیدم همچین سخت نیست و به راحتی می‌شود کمک جمع کرد. 📍 ؛ آبان ماه 1403 🖊 محمدحسین ایزی 🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید @hoseinieh_honar_sabzevar
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 باید راویِ زندگی روزمره فلسطینی‌ها باشیم 💢 برشی از سخنرانی «حجت‌الاسلام مجتبی نامخواه»، پژوهشگر علوم اجتماعی در نشست سراسری فعالان تاریخ شفاهی دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی 📌 ما در آستانه جنگ نیستیم؛ ما در میانه جنگ‌ایم اما جامعه ارتباط نمی‌گیرد با این جنگ. 📌 ما به جای روایت کردنِ انسان مقاومت، به جای محور قرار دادنِ زندگی این انسان، فقط کشتارها را محور قرار داده‌ایم و روایت می‌کنیم. 🚩 همراه «حسینیه هنر سبزوار» باشید ➕ @hoseinieh_honar_sabzevar