☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 131
دوباره تمام قد به طرفم چرخید و با دقت بیشتری اسکنم کرد. تمام صداقتم را در نگاهم ریختم. آن بخش از مغزم که هنوز کاملا به تسخیر کوهن درنیامده بود، داشت رفتارهایش را تجزیه و تحلیل میکرد و به این نتیجه میرسید که او بیش از یک خبرنگار هوشیار و باتجربه است و این هم خوب بود، هم بد.
-چه تضمینی وجود داره که بلایی سرم نیاری؟
سوالش بیش از پیش ضربهفنیام کرد. خودش ادامه داد: همه اینایی که گفتی فقط درحد حرف بود، راست و دروغش معلوم نیست و من با یه کارمند موساد طرفم. باید یه چیزی دستم باشه که ازم محافظت کنه.
حرفهایی که میزد بسیار بزرگتر از دهانش بود و نشان میداد قاعده بازی را بلد است. گفتم: میخوای ازم آتو بگیری؟
سرش را کمی خم کرد و لبخند زد.
-یه همچین چیزی.
یک نفس عمیق کشیدم و به خودم گفتم: خودتو جمع و جور کن پسر. انقدر وا نده!
راست ایستادم و گفتم: با همین حرفهایی که بهت زدم میتونی نابودم کنی، هم خودمو، هم بابامو.
ابروهایش را بالا داد.
-به شرطی که راست بودنشون ثابت بشه.
نمیدانم اسمش ریسک بود، قمار بود یا حماقت؛ هرچه بود، سینه سپر کردم و گفتم: باشه، برات یه مدرک میارم. یه چیزی که باهاش بتونی نابودمون کنی.
چشمانش چهارتا شدند. بند کیفش را محکم در دستش فشرد. چراغهای ساحل روشن شده بودند و چیزی از نور خورشید نمانده بود. کوهن چند لحظه مستقیم به چشمانم نگاه کرد. چند تار مویی را که روی پیشانیاش ریخته بود پشت گوش انداخت و گفت: یعنی واقعا میخوای بهم اعتماد کنی؟
-هدف ما خیلی نزدیک به همدیگه ست.
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 132
-هدف ما خیلی نزدیک به همدیگه ست.
شانه بالا انداخت.
-باشه، وقتی چیزی که گفتم رو آوردی، روش فکر میکنم.
دوست داشتم بالا و پایین بپرم و جیغ بزنم. به سختی سرجایم ایستادم و همه خوشحالیام را با یک لبخندِ گل و گشاد نشان دادم. کوهن انگشت اشارهاش را بالا آورد و گفت: یه چیز دیگهم میخوام.
و راه افتاد به سمت ساحل. با چند گام بلند توانستم همقدمش بشوم و بگویم: چی؟
-میخوام درباره یه پرونده قدیمی سازمانتون تحقیق کنی، بیسروصدا.
تازه داشت جالب میشد. کوهن داشت من را کمکم به مغزش راه میداد. گفتم: چه پروندهای؟ چرا؟
روی ساحل ماسهای ایستاد. کیفپولش را از کیفش درآورد و آن را باز کرد. یک کیف پول قدیمی بود. عکسی کوچک از داخل کیفپول بیرون آورد. آن را نگاه کرد و در دستش فشرد. لبش را گزید و نگاهم کرد.
-اهل الکل و مواد نیستی؟
از سوالش جا خوردم.
-نه، چرا یهویی اینو پرسیدی؟
بیتوجه به سوالم، سوال دیگری پرسید: نامزد و این چیزا نداری؟
واقعا شاخ درآورده بودم. دوست داشتم بگویم الان ندارم؛ ولی شاید در آینده داشته باشم... شگفتیام را پشت یک خندهی بیخیال پنهان کردم.
-نه بابا، چطور؟
زیر لب گفت: میخواستم مطمئن شم یه وقت اتفاقی حرفی از دهنت نمیپره.
اینبار واقعا خندهام گرفت.
-مگه چیه که انقدر برات مهمه؟
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
پارسال شب نیمه شعبان راهیان نور بودم،
یادمان سیدالشهداء علیهالسلام بودیم، بهش یادمان اسکندرلو هم میگفتن.
توی حسینیه مولودی بود و من زده بودم بیرون، تنهایی توی یادمان میچرخیدم.
حدود ۱۱ شب.
یادمه همین موقعها، یک چنین نیمهشبی، نشسته بودم روی یه خاکریز،
روبهروم یه دشت بود که میگفتن هنوز پاکسازی نشده و قتلگاه ۱۵۰ نفر از شهدای گردان حضرت علیاصغر علیهالسلامه.
هنوز کمی از خاکش رو دارم. خاکی که یکی از خادمها بهم داد و گفت خاکیه که همین چند روز پیش درش شهید پیدا شده.
یه دشت بود،
ماه کامل بود،
فقط یه تک درخت آخر اون دشت بود،
شب نیمه شعبان بود،
تنها بودم(تنهای تنها نه، اروند و دو سه نفر دیگه همراهم بودن، ولی من تنها بودم...)،
روی خاکریز نشسته بودم،
بغض داشتم ولی گریه نمیکردم،
فقط دوست داشتم برم یه جوری شهید آوینی رو پیدا کنم و ازش بپرسم راز این دعوت نیمهخصوصی چیه؟
چی قراره نشونم بدی؟
ولی فقط نشستم و با چشمهای پر از اشک به تک درخت نگاه کردم،
نگاه کردم،
نگاه کردم...
شب نیمه شعبان بود.
#فرات
#سرزمین_نور
#نیمه_شعبان
داره بارون میاد.
رحمت خداست که روی سرمون میباره.
دلم میخواد ماه کامل شب نیمه شعبان رو ببینم، ولی هوا ابریه و ماه پیدا نیست.
ماه کامل یه طوری قشنگه که وقتی میبینمش دیگه نمیتونم چشمم رو ازش بردارم، آدم رو جادو میکنه انگار.
دلم ماه کامل شب نیمه شعبان رو میخواد.
ماه کامل واقعی.
ماه کاملی که هیچوقت غروب نمیکنه.
ماه کاملی که نمیشه ازش چشم برداشت.
سلام بر تو ماه کامل!
السَّلامُ عَلَيكَ حِينَ تَقُومُ، السَّلامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْعُدُ، السَّلامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْرَأُ وَتُبَيِّنُ، السَّلامُ عَلَيْكَ حِينَ تُصَلِّي وَتَقْنُتُ، السَّلامُ عَلَيْكَ حِينَ تَرْكَعُ وَتَسْجُدُ، السَّلامُ عَلَيْكَ حِينَ تُهَلِّلُ وَتُكَبِّرُ، السَّلامُ عَلَيْكَ حِين تَحْمَدُ وَتَسْتَغْفِرُ؛ السَّلامُ عَلَيْكَ حِينَ تُصْبِحُ وَتُمْسِي، السَّلامُ عَلَيْكَ فِي اللَّيْلِ إِذا يَغْشىٰ وَالنَّهارِ إِذا تَجَلَّىٰ...✨
دلم میخواد رحمت خدا انقدر بباره که غرقمون کنه.
دلم رحمت واسعه خدا رو میخواد.
السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْعَلَمُ الْمَنْصُوبُ، وَالْعِلْمُ الْمَصْبُوبُ، والْغَوْثُ وَالرَّحْمَةُ الْواسِعَةُ وَعْداً غَيْرَ مَكْذُوبٍ...
خوابم نمیبره.
دلم برای خورشید نیمهشب میتپه و سرشار از زیارت آلیاسینم...🌱
#فرات
#نیمه_شعبان
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام عقل. این نتیجه یک محاسبه عقلانی بود، رها کردن یک چیز خوب برای چیزهای بهتر.
بله دقیقا،
عقل میگه آخرت بهتر از دنیاست و پذیرش سختی در دنیای فانی و پاداش اخروی بینهایت عقلانیه،
عقل میگه آدم باید همیشه طرف کسی رو بگیره که قدرتش بیشتره، و همیشه خدا قدرتش بیشتره!
عقل اگه افق دیدش بلند باشه، منجر به این انتخابها میشه... مشکل اینجاست که عقل ما(بیشتر از همه خودم) فقط نوک دماغشو میبینه!!
(حتی دنیوی هم نگاه کنیم، عقل میگه هزینه تسلیم دربرابر دشمن بیشتر از مقاومته)
روایتی از امام صادق علیه السلام هست که فرمودند: العقل ما عُبِدَ به الرحمن و اکتُسِبَ به الجنان.
یعنی عقل آن است که خداوند رحمان به وسیله آن عبادت شود و بهشت به وسیله آن کسب شود.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
ولی چند وقت پیش به یه نتیجه جالب رسیدم؛ تشکلهای دانشجویی دانشگاههایی مثل دانشگاه صعنتی شریف و دانش
نه منظورم این نبود که بچههای رشته ریاضی رو با خاک یکسان کنم☺️
این که چندنفر توی یه رشته آدم خوبی از آب در نیان به معنی بد بودن اون رشته نیست، وگرنه که بعضی از دانشمندان رشته جامعهشناسی یهودی و حتی صهیونیست هستند😑😒
در تمام این رشتهها میشه خدمت کرد، میشه بهترین بود، به همه این رشتهها نیازه و باید باشن، همهی رشتهها سختی خودشون رو دارن، مهم هستن و جامعه بهشون نیاز داره، فعالیت سیاسی دانشجویان همهی این رشتهها هم ایرادی نداره به شرطی که با مبانی درست باشه.
و اینم که میفرمایید آدم اطلاعاتی از هر رشته داشته باشه خیلی خوبه، دید آدم رو باز میکنه، خود بنده سعی میکنم اینطور باشم، ولی باید همیشه آدم یادش باشه در حدی که میدونه نظر بده نه بیشتر.
این که از اهمیت علوم انسانی میگم به این معنی نیست که علوم تجربی و ریاضی مهم نیستند.
علمی خوب و برتره که در خدمت کسب رضای الهی و خدمت به دین خدا باشه. چه ریاضی باشه چه تجربی چه انسانی.
انشاءالله موفق باشید.
حس بدی داره که مامان و بابا رو ناامید کرده باشی، ولی مهم اینه که هر کسی توی رشتهای درس بخونه که واقعا بهش علاقه داره و درش استعداد داره.
و البته مهمه که همهی نخبگان به سمت ریاضی و تجربی نرن.
Hossein Haghighi & Omid RoshanbinHossein Haghighi & Omid Roshanbin - Eshtiagh.mp3
زمان:
حجم:
6.5M
✨🌿
مژده ای یاران عاشق یوسف زهرا رسیده...🌱
🎤 حسین حقیقی
#میلاد_امام_زمان ارواحنا فداه مبارک!🎉🍃
#نیمه_شعبان #امام_زمان
http://eitaa.com/istadegi