eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
786 ویدیو
92 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚 "فرزندم! این‌چنین باید بود" 📘 ✍️به قلم: اصغر طاهرزاده نامه سی و یک نهج‌البلاغه تعریف کاملی از دنیاست؛ اینکه انسان چگونه باید با هر بخش زندگی رو به رو شود تا دچار خسران نشود. این سطور نگاشته‌های پدری دلسوز است که گرچه به راه پسر خود واقف است؛ ولی جایگاه پدری را محملی قرار می‌دهد تا نامه‌ای بنویسد به امت خود، به شیعیان خود؛ پدری که سال‌ها پیش نگران امروز ما بود. این کتاب که در دو جلد منتشر شده است، شرح نامه ۳۱ نهج‌البلاغه است؛ نامه‌ای از امیرالمومنین علی علیه‌السلام برای امام حسن مجتبی علیه‌السلام. از کتاب‌هایی ست که در نوجوانی خواندنش می‌چسبد؛ و چه لذت‌بخش است خواندن توصیه‌های پدر دلسوزمان برای تک‌تک ما... 📱نسخه دیجیتال کتاب نیز از طریق سایت انتشارات لب‌المیزان در دسترس است: https://lobolmizan.ir/book/294 http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 160 بطری را می‌گیرم و برمی‌گردانم داخل داشبورد. از داخل کیف خودم، بطری کوچک‌تری درمی‌آورم و از آن آب می‌نوشم. ایلیا علت رفتارم را می‌فهمد، اما بدون این که حرفی بزند یا اعتراض کند، دستانش را داخل جیبش می‌برد و سربه‌زیر ماشین را دور می‌زند. لبش را می‌جود. خودم را که جای او می‌گذارم، دلم می‌سوزد؛ ولی چاره‌ای نیست. مجبورم محتاط باشم. بقیه راه، سرم را به پشتی صندلی تکیه می‌دهم و چشمانم را می‌بندم. اگر فکر کند خوابم کم‌تر سوال می‌پرسد و روی اعصابم راه می‌رود. ایلیا هم سکوت می‌کند تا برسیم. بعد از بیست دقیقه‌ای که فقط ادای آدم خواب را درآوردم و از میان چشمان نیمه‌بازم بیرون را تماشا کردم، ایلیا صدایم زد. -تلما... بیدار شو رسیدیم. برای این که نقش بازی کردنم به چشم نیاید، با کمی تاخیر و کش و قوس چشم باز می‌کنم و خودم را در خیابان سنگفرش‌شده‌ای می‌بینم که خلوت است و دو طرفش را ساختمان‌های کلنگی چند طبقه گرفته‌اند. نخل و سرو و چند درخت دیگر هم وسط خیابان و کنار خانه‌ها کاشته‌اند؛ اما در کل خیابان انگار خالی است؛ شاید بخاطر رنگ سفیدِ ساختمان‌هایش یا فراخ بودن خود خیابان و پیاده‌روها. معماری‌اش شبیه شهر سفید است؛ اما کم‌درخت‌تر. قدمتش هم به همان اندازه است. مقصد ما، خانه‌ی یووال، یک آپارتمان چهار طبقه است با دیوارهای خاکی رنگ. ایلیا درست مقابل آن پارک کرده بود. به ساختمان می‌خورد سی سالی قدمت داشته باشد. سرتاسر دیوار جلویی ساختمان پنجره و بالکن است و پرده‌هایش کرکره‌ای هستند. حیاط کوچکی دارد که با نرده‌های چوبی سفید و کوتاه و شمشاد محصور شده است. ایلیا به یووال زنگ می‌زند و از رسیدنمان خبر می‌دهد. ساعت هشت و سی و پنج دقیقه است. فقط پنج دقیقه دیر کرده‌ایم و ایلیا بخاطر همین پنج دقیقه پنجاه بار عذرخواهی کرد. یووال را پشت شمشادها می‌بینیم که دارد برای استقبال می‌آید. یک پسر در اواخر نوجوانی، شاید هجده، نوزده ساله. ترکه‌ای، لاغر، کمی سبزه و با صورتی که هنوز جوش‌های نوجوانی و آثار آن‌ها را بر خود دارد. لبخند نمی‌زند و با اخم‌های درهم‌کشیده از تردید، آرام سلام می‌کند. حتی وقتی من و ایلیا برای دست دادن دست دراز می‌کنیم، فقط برای چند ثانیه دستمان را می‌گیرد، فشار نمی‌دهد و سریع رهایشان می‌کند. طوری نگاهمان می‌کند که انگار آدم فضایی هستیم و هنوز در اعتماد به ما شک دارد؛ و فقط سعی می‌کند مودب به نظر برسد. پشت سرش وارد ساختمان می‌شویم و از پله‌ها بالا می‌رویم. آسانسور ندارد و البته لازم هم نیست؛ خانه‌شان طبقه اول است. کلید می‌اندازد و در خانه را باز می‌کند. یک آپارتمان کوچک که معلوم است به زور و توسط یک پسر جوان اداره می‌شود. اسباب خانه قدیمی‌اند، بوی ماندگی و نا می‌آید و گویا کسی آنجا را ناشیانه و با عجله تمیز کرده است. هیچ اثری از سلیقه، تزیین و هنرمندیِ زنانه به چشم نمی‌خورد. آن‌ها – یووال و خواهرش – فقط زنده مانده‌اند؛ زندگی نمی‌کردند. ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌙ماه خدا با فرشتگان✨ همراه با دوستش ساعت‌هایی از روز را به خواندن کتاب عربی آسان تخصص داده بود تا به واسطه شناخت قواعد عربی و مفاهیم فارسی لغات بتواند به خوبی قرآن را معنا و تفسیر کند و خانواده‌اش به صورت عملی آنچه از قرآن و کتب دینی آموخته بود را می‌دیدند. این آیه را خیلی دوست داشت و آن را زیاد می‌خواند: «مِنَ المُؤمِنینَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیهِ فَمِنهُم مَن قَضى نَحبَهُ وَمِنهُم مَن یَنتَظِرُ وَما بَدَّلوا تَبدیلًا». 🥀شهید عصمت پورانوری http://eitaa.com/istadegi
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀ای شهیدِ سکوت‌ها، غزه! 💔 پ.ن: افطارها و سحرهای این ماه، دعا برای مردم غزه رو فراموش نکنیم... http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 161 روی مبل‌های کهنه می‌نشینیم و یووال بالای سرمان می‌ایستد؛ مردد و گیج. شاید ما اولین مهمان‌هایی باشیم که قدم به این خانه گذاشته‌ایم و او بلد نیست چطور در غیاب مادرش از مهمان پذیرایی کند. از چهره‌اش پیداست سعی دارد آداب مهمانی را به یاد بیاورد. کمکش می‌کنم. -ما چیزی نمی‌خوریم یووال. فقط می‌خوایم چندتا سوال کوچولو درباره‌ت بپرسیم. بشین. انگار بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده باشد، می‌نشیند مقابل‌مان و سرش را تکان می‌دهد. کارت خبرنگاری‌ام را درمی‌آورم و آن را دربرابر یووال روی میز می‌گذارم. گردن می‌کشد تا کارت را ببیند. می‌گویم: ممنون که قبول کردی ما رو ببینی. می‌دونم که حرف زدن درباره این چیزا آسون نیست. نگاهش را از کارت می‌کشد بالا تا صورت من و می‌گوید: شما هیچی نمی‌دونید. ایلیا می‌گوید: ما خودمون هم بازمانده جنگیم. پس درکت می‌کنیم. و لبخند دلگرم‌کننده‌ای می‌زند. نگاه یووال همچنان بی‌اعتماد است. آرام و با کمی لکنت زبان باز می‌کند. -من... من مطمئنم مامانمو کشتن... ولی هیچ‌کس حرفمو باور نمی‌کنه... و می‌ترسم... همونا که... مامانو کشتن... من و خواهرمو... ایلیا خم می‌شود ودست یووال را می‌گیرد. ما حرفتو باور می‌کنیم و به همه می‌گیم چی شده. بعدش دیگه کسی نمی‌تونه بهتون آسیب بزنه. یووال دستش را از دست ایلیا بیرون می‌کشد. دو دستش را درهم قلاب می‌کند و میان زانوهایش می‌گذارد. می‌گویم: خب، چرا فکر می‌کنی مامانت کشته شده؟ -من و خواهرم اون روز مدرسه بودیم. وقتی برگشتیم، مامان مُرده بود و داشتن می‌بردنش. همسایه‌ها می‌گفتن شیر گاز رو باز کرده و خوابیده روی مبل. پلیس گفت خودکشی بوده. چیزی سر صحنه پیدا نکردن... ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌙ماه خدا با فرشتگان✨ در خانه‌اش کلاس و جلسه برای زنان می‌گذاشت و آن‌ها را با امور دینی آشنا می‌کرد. برای دختران جوان عراقی با مفاهیم اسلامی و سبك زندگی اسلامی، داستان می‌نوشت و در مجله‌ی الاضواء چاپ می‌کرد. تمام دغدغه‌اش هم این بود که دختران و زنان مخاطبش را با امور دینی آشنا کرده و آنان را نسبت به الگوهای غربی، روشن کند. 🥀شهید سیده آمنه صدر(بنت‌الهدی) http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 162 -من و خواهرم اون روز مدرسه بودیم. وقتی برگشتیم، مامان مُرده بود و داشتن می‌بردنش. همسایه‌ها می‌گفتن شیر گاز رو باز کرده و خوابیده روی مبل. پلیس گفت خودکشی بوده. چیزی سر صحنه پیدا نکردن... آب بینی‌اش را بالا می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد. از عضلات صورتش پیداست دارد با تمام قدرت برای گریه نکردن می‌جنگد. -مامان نمی‌خواست بمیره. اون ما رو داشت و می‌خواست بخاطر ما زنده بمونه. ما تازه تونسته بودیم بعد از بدبختی‌هایی که توی جنگ کشیده بودیم اینجا رو اجاره کنیم. اون خوشحال بود. چشمانش از اشک پر شده و الان است که ی قطره اشک با کوچک‌ترین لرزش بیرون بریزد. ایلیا می‌گوید: بعضی از کسایی که خودکشی می‌کنن قبلش هیچ رفتار خاصی نشون نمی‌دن. درواقع رفتارشون غیرقابل پیش‌بینیه. آرام مشتم را به پای ایلیا می‌کوبم. دارد گند می‌زند به اعتماد یووال. ایلیا ناله‌اش را در گلو خفه می‌کند. یووال مانند یک پسربچه اخم درهم می‌کشد. -بقیه هم همینو می‌گفتن. و خیز برمی‌دارد که از جا بلند شود و احتمالا در مرحله بعد، ما را بیرون بیندازد. به دست و پا زدن می‌افتم تا گند ایلیا را جمع کنم. -نه... نه... منظورش این نبود. برمی‌گردم و به ایلیا چشم‌غره می‌روم که دهان گشادش را ببندد. ایلیا اما تلاش دیگری می‌کند برای جبران حرف بی‌خودش و از یووال می‌پرسد: چیزه... خب... تو نشونه‌ای از ورود غیرقانونی ندیدی؟ منظورم اینه که باید یه مدرک عینی هم باشه که نشون بده یه قتل اتفاق افتاده. به هرحال حرفه‌ای‌ترین قاتل‌ها هم یه جایی اشتباه می‌کنن. این بار ساق پای ایلیا را لگد می‌کنم که پرچانگی نکند. پای خودم هم درد می‌گیرد. یووال سرش را پایین انداخته و دارد فکر می‌کند، و بعد از چند ثانیه ناامیدانه سرش را تکان می‌دهد. -نه، هیچی نبود. قفل با کلید باز شده بود. پلیس هم انگشت‌نگاری نکرد، چون مطمئن بود خودکشیه و حرف من براشون مهم نبود. ولی... چهره‌ی گرفته‌اش از هم باز می‌شود. -خونه بهم ریخته بود... درحالی که صبح وقتی رفتم مدرسه همه‌چی مرتب بود. مامان تازه خونه رو مرتب کرده بود. ولی پلیس به این قضیه اهمیت نداد. ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا