eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
786 ویدیو
92 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌙ماه خدا با فرشتگان✨ همراه با دوستش ساعت‌هایی از روز را به خواندن کتاب عربی آسان تخصص داده بود تا به واسطه شناخت قواعد عربی و مفاهیم فارسی لغات بتواند به خوبی قرآن را معنا و تفسیر کند و خانواده‌اش به صورت عملی آنچه از قرآن و کتب دینی آموخته بود را می‌دیدند. این آیه را خیلی دوست داشت و آن را زیاد می‌خواند: «مِنَ المُؤمِنینَ رِجالٌ صَدَقوا ما عاهَدُوا اللَّهَ عَلَیهِ فَمِنهُم مَن قَضى نَحبَهُ وَمِنهُم مَن یَنتَظِرُ وَما بَدَّلوا تَبدیلًا». 🥀شهید عصمت پورانوری http://eitaa.com/istadegi
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀ای شهیدِ سکوت‌ها، غزه! 💔 پ.ن: افطارها و سحرهای این ماه، دعا برای مردم غزه رو فراموش نکنیم... http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 161 روی مبل‌های کهنه می‌نشینیم و یووال بالای سرمان می‌ایستد؛ مردد و گیج. شاید ما اولین مهمان‌هایی باشیم که قدم به این خانه گذاشته‌ایم و او بلد نیست چطور در غیاب مادرش از مهمان پذیرایی کند. از چهره‌اش پیداست سعی دارد آداب مهمانی را به یاد بیاورد. کمکش می‌کنم. -ما چیزی نمی‌خوریم یووال. فقط می‌خوایم چندتا سوال کوچولو درباره‌ت بپرسیم. بشین. انگار بار سنگینی از روی دوشش برداشته شده باشد، می‌نشیند مقابل‌مان و سرش را تکان می‌دهد. کارت خبرنگاری‌ام را درمی‌آورم و آن را دربرابر یووال روی میز می‌گذارم. گردن می‌کشد تا کارت را ببیند. می‌گویم: ممنون که قبول کردی ما رو ببینی. می‌دونم که حرف زدن درباره این چیزا آسون نیست. نگاهش را از کارت می‌کشد بالا تا صورت من و می‌گوید: شما هیچی نمی‌دونید. ایلیا می‌گوید: ما خودمون هم بازمانده جنگیم. پس درکت می‌کنیم. و لبخند دلگرم‌کننده‌ای می‌زند. نگاه یووال همچنان بی‌اعتماد است. آرام و با کمی لکنت زبان باز می‌کند. -من... من مطمئنم مامانمو کشتن... ولی هیچ‌کس حرفمو باور نمی‌کنه... و می‌ترسم... همونا که... مامانو کشتن... من و خواهرمو... ایلیا خم می‌شود ودست یووال را می‌گیرد. ما حرفتو باور می‌کنیم و به همه می‌گیم چی شده. بعدش دیگه کسی نمی‌تونه بهتون آسیب بزنه. یووال دستش را از دست ایلیا بیرون می‌کشد. دو دستش را درهم قلاب می‌کند و میان زانوهایش می‌گذارد. می‌گویم: خب، چرا فکر می‌کنی مامانت کشته شده؟ -من و خواهرم اون روز مدرسه بودیم. وقتی برگشتیم، مامان مُرده بود و داشتن می‌بردنش. همسایه‌ها می‌گفتن شیر گاز رو باز کرده و خوابیده روی مبل. پلیس گفت خودکشی بوده. چیزی سر صحنه پیدا نکردن... ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌙ماه خدا با فرشتگان✨ در خانه‌اش کلاس و جلسه برای زنان می‌گذاشت و آن‌ها را با امور دینی آشنا می‌کرد. برای دختران جوان عراقی با مفاهیم اسلامی و سبك زندگی اسلامی، داستان می‌نوشت و در مجله‌ی الاضواء چاپ می‌کرد. تمام دغدغه‌اش هم این بود که دختران و زنان مخاطبش را با امور دینی آشنا کرده و آنان را نسبت به الگوهای غربی، روشن کند. 🥀شهید سیده آمنه صدر(بنت‌الهدی) http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 162 -من و خواهرم اون روز مدرسه بودیم. وقتی برگشتیم، مامان مُرده بود و داشتن می‌بردنش. همسایه‌ها می‌گفتن شیر گاز رو باز کرده و خوابیده روی مبل. پلیس گفت خودکشی بوده. چیزی سر صحنه پیدا نکردن... آب بینی‌اش را بالا می‌کشد و سرش را پایین می‌اندازد. از عضلات صورتش پیداست دارد با تمام قدرت برای گریه نکردن می‌جنگد. -مامان نمی‌خواست بمیره. اون ما رو داشت و می‌خواست بخاطر ما زنده بمونه. ما تازه تونسته بودیم بعد از بدبختی‌هایی که توی جنگ کشیده بودیم اینجا رو اجاره کنیم. اون خوشحال بود. چشمانش از اشک پر شده و الان است که ی قطره اشک با کوچک‌ترین لرزش بیرون بریزد. ایلیا می‌گوید: بعضی از کسایی که خودکشی می‌کنن قبلش هیچ رفتار خاصی نشون نمی‌دن. درواقع رفتارشون غیرقابل پیش‌بینیه. آرام مشتم را به پای ایلیا می‌کوبم. دارد گند می‌زند به اعتماد یووال. ایلیا ناله‌اش را در گلو خفه می‌کند. یووال مانند یک پسربچه اخم درهم می‌کشد. -بقیه هم همینو می‌گفتن. و خیز برمی‌دارد که از جا بلند شود و احتمالا در مرحله بعد، ما را بیرون بیندازد. به دست و پا زدن می‌افتم تا گند ایلیا را جمع کنم. -نه... نه... منظورش این نبود. برمی‌گردم و به ایلیا چشم‌غره می‌روم که دهان گشادش را ببندد. ایلیا اما تلاش دیگری می‌کند برای جبران حرف بی‌خودش و از یووال می‌پرسد: چیزه... خب... تو نشونه‌ای از ورود غیرقانونی ندیدی؟ منظورم اینه که باید یه مدرک عینی هم باشه که نشون بده یه قتل اتفاق افتاده. به هرحال حرفه‌ای‌ترین قاتل‌ها هم یه جایی اشتباه می‌کنن. این بار ساق پای ایلیا را لگد می‌کنم که پرچانگی نکند. پای خودم هم درد می‌گیرد. یووال سرش را پایین انداخته و دارد فکر می‌کند، و بعد از چند ثانیه ناامیدانه سرش را تکان می‌دهد. -نه، هیچی نبود. قفل با کلید باز شده بود. پلیس هم انگشت‌نگاری نکرد، چون مطمئن بود خودکشیه و حرف من براشون مهم نبود. ولی... چهره‌ی گرفته‌اش از هم باز می‌شود. -خونه بهم ریخته بود... درحالی که صبح وقتی رفتم مدرسه همه‌چی مرتب بود. مامان تازه خونه رو مرتب کرده بود. ولی پلیس به این قضیه اهمیت نداد. ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌙ماه خدا با فرشتگان✨ یکی از شب‌های جنگ در غزه، در صفحه مجازی‌اش نوشت: «شب غزه تاریک است مگر از فروز موشک‌ها، ساکت است مگر از صفیر بمب‌ها، ترسناک است مگر از تسلی دعا، سیاه است مگر از نور شهدا. شب خوش، غزه...». یک روز پیش از شهادت، درباره دوستان خودش که بر اثر حملات اسراییل جانشان را از دست داده بودند نوشته بود: «فهرست دوستانم کوچک و کوچک‌تر می‌شود، تبدیل به تابوت‌های کوچکی می‌شود که این طرف و آن طرف پراکنده شده است. به دنبال موشک‌ها به آسمان پر می‌کشند و دستم به آن‌ها نمی‌رسد… این فقط یک نام نیست، این ما هستیم، با چهره‌ها و نام‌های مختلف». 🥀شهید هبة ابونداء http://eitaa.com/istadegi
‍ «پویش شکافنده حصر» بند آخر طومار پویش مردمی شکافنده حصر: ما دانشجویان و مردم ایران بدین وسیله از نمایندگان خانه ملّت، مسئولین قوه مجریه، بالاخص شخص رئیس محترم جمهور و شورای عالی امنیت ملی جمهوری اسلامی درخواست و مطالبه داریم تا برای پایان دادن به خلق دوباره تصاویر دخترکان قحطی‌زده فلسطینی، برای شروع یک جریان امیدبخش دیگر، برای شکست هیمنه دروغین صهیونیست‌ها، برای جلوگیری از قتل‌عام مردم مظلوم غزه، تدارکات و اقدامات لازم را برای ارسال کشتی حامل مواد غذایی، تجهیزات دارویی، کمک‌های بشر دوستانه و مردمی و سایر مایحتاج برای ارسال به غزه فراهم کند. 🔴 امضا مطالبه اعزام کشتی به غزه: 🔗 survey.porsline.ir/s/73OTHhB 🔴 عضویت در گروه پویش شکافنده حصر: 🔗 t.me/+s6wbDPlMDxE0NDI0 🔴 متن کامل مطالبه اعزام کشتی به غزه: 🔗 اینجا بزنید |قرارگاه دانشجویان مقاومت اسلامی| 🆔@ghodamaa |بسیج دانشجویی دانشگاه اصفهان| 🆔@uisb_ir
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 163 چهره‌ی گرفته‌اش از هم باز می‌شود. -خونه بهم ریخته بود... درحالی که صبح وقتی رفتم مدرسه همه‌چی مرتب بود. مامان تازه خونه رو مرتب کرده بود. ولی پلیس به این قضیه اهمیت نداد. یک چراغ بالای سر هرسه‌نفرمان روشن می‌شود. می‌گویم: آفرین یووال. اگه اینطوری بوده باید روی بدن مامانت اثر درگیری بوده باشه. نبود؟ دوباره صورتش درهم می‌رود، دارد شربت تلخ خاطرات را جرعه‌جرعه می‌نوشد و حق دارد. -من نتونستم بدن مامان رو ببینم. صورتش رو توی سردخونه دیدم، کبود شده بود. ولی دکتر می‌گفت این کبودی‌ها برای جسد طبیعیه. -کالبدشکافیش نکردن؟ این را ایلیا می‌پرسد و یووال جواب می‌دهد: نه. پلیس نمی‌خواست توی اون آشفته‌بازار وقتش رو برای یه خودکشی تلف کنه، اینو خودشون گفتن. گفتن وقت ندارن دنبال قاتلی که وجود نداره بگردن. ایلیا نیشخندی عصبی می‌زند و دست به سینه به مبل تکیه می‌دهد. -معلومه که لازم نبود دنبال قاتل بگردن. اونا می‌دونستن قاتل کیه، بهت قول می‌دم. می‌پرسم: دوربینای امنیتی چطور؟ اینجا دوربین داره؟ چکشون کردی؟ ایلیا بجای یووال جواب می‌دهد: کسی که انقدر تمیز اومده تو و از قبل هم با پلیس بسته بوده، حتما فکر دوربینا رو از خیلی وقت قبل کرده. یووال هم حرفش را تکمیل می‌کند. -اون روز دوربینا خراب بودن. ایلیا باز هم عصبی می‌خندد. -بفرما. نگفتم؟ چند لحظه سکوت حاکم می‌شود و همه در سکوت به همکاری خائنانه پلیس اسرائیل با شاباک فکر می‌کنیم. به این که پلیس از قبل خبر داشته این یک قتل سازمان‌یافته است و نباید درش دخالت کند، بلکه فقط باید مثل یک دستمال، کثافت‌کاریِ شاباک را تمیز کند. ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
امشب رمان رو زود گذاشتم که زود به احیاتون برسید و ان‌شاءالله برای بنده هم به طور ویژه دعا کنید... و لطفاً هر بدی و کم و کاستی بوده، بنده رو ببخشید و حلال کنید...🌱