eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.8هزار عکس
786 ویدیو
92 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 166 -ببخشید، متوجه منظورتون نشدم! امیدوار بودم صورتم رنگ به رنگ نشده باشد، یا حداقل گالیا برنگردد و نگاهم نکند و قطرات عرق را روی پیشانی‌ام نبیند. گالیا خندید، دقیقا مثل جادوگر شهر اُز. نه گردنش را تکان داد و نه چشمانش را. گفت: از من قایم نکن. حواسم هست که چند وقته با یه دختر قرار می‌ذاری... چشمش را بالاخره از تل‌آویو برداشت و مستقیم به چشمانم زل زد. -خوشگل هم هست! بهت نمی‌اومد اهلش باشی یا اصلا عرضه‌ش رو داشته باشی! نفسم بند آمد. باید فرار می‌کردم و دنبال تلما می‌گشتم و مطمئن می‌شدم سالم است، یا خودم را به آن راه می‌زدم و نقطه ضعف دستش نمی‌دادم؟ باید انکار می‌کردم یا اعتراف؟ بلایی سر تلما آورده بود یا می‌خواست بیاورد؟ مانند یک دانش‌آموز در دفتر مدرسه خشکم زده بود، دانش‌آموزی که توی کیفش مواد مخدر پیدا کرده باشند. طول کشید تا مغزم به کار بیفتد و یک جواب مناسب برای گالیا پیدا کند. به زور خندیدم و گفتم: چی شده که روابط عاشقانه من براتون جالب شده؟ دوباره خندید. انگار داشت تفریح می‌کرد. اضطرابم را بو کشیده بود و من برایش شبیه یک موشِ در تله افتاده بودم. گفت: نمی‌دونم رابطه‌تون عاشقانه ست یا نه، خیلی هم برام مهم نیست. چیزی که مهمه اینه که دوست دارید محل قرار گذاشتنتون خاص باشه، مثلا خونه‌ی بازمانده‌های جنگ هفتم اکتبر. مانده بودم چه بگویم و چه توجیهی سرهم کنم؛ اصلا نمی‌دانستم باید این کار را بکنم یا نه؟ گالیا خودش و صندلیِ چرخانش را کمی جلو کشید و صاف‌تر نشست. موهای کوتاه قهوه‌ای‌اش را پشت گوشش چپاند و گفت: جالب‌تر این که اون دختر خبرنگار معاریوئه. جالب نیست؟ دوباره مثل جادوگر شهر اُز خندید. مطمئن شدم نه من نه تلما صبح فردا را نخواهیم دید؛ تازه این بهترین حالتش بود، یعنی امیدوار بودم گالیا سریع و بدون زجر کارمان را تمام کند؛ که از او بعید بود. به منبع قبلیِ تلما فکر کردم، به منبع مُرده‌ای که گالیا را می‌شناخت. قرار بود من هم به سرنوشت او دچار شوم؟ گالیا آرنجش را به میزش تکیه داد و دستش را زیر چانه زد. -چرا مثل بچه مدرسه‌ای‌های ناشی و خلافکار اونجا وایسادی؟ بشین! با چشم به مبل‌های دفترش اشاره کرد. ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
اعمال شب ۲۳ ماه مبارک رمضان امشب دعا برای ظهور رو فراموش نکنید، و در دعاهاتون بنده رو هم از قلم نندازید...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌙ماه خدا با فرشتگان✨ همسرش می‌گوید در حج سال نود و دو، یک شب مرجان به من زنگ زد گفت: اسم پدر مقام معظم رهبری را از اینترنت پیدا کن، پرسیدم برای چه می‌خواهی؟ چیزی نگفت. بعداً گفت که حج را به نیت مقام معظم رهبری انجام داده است. بعد از حادثه منا، مقام معظم رهبری در دیدار اعضای ستاد اجلاسیه چهار هزار شهید استان گلستان این موضوع را علنی فرمودند: "...یک بانوی ترکمن، بدون اینکه من او را بشناسم، نام او را بدانم، به نیابت از این حقیر بلند می‌شود می‌رود مکه و حج می‌کند... این محبت‌ها، این ارتباط‌ها این هماهنگی‌ها چیزهایی است که طرف مقابل ما که استکبار جهانی است، صیهونیسم است، امریکا است اصلاً نه این را نه می‌دانند و نه حتی می‌شناسند و نمی‌توانند تحلیل بکنند، برایشان قابل تحلیل هم حتی نیست..." 🥀شهید مرجان نازقلیچی http://eitaa.com/istadegi
یک پیشنهاد بسیار جذاب برای دهه هشتادی‌ها: دوره بی‌نهایت✨ پ.ن: ریا نباشه رفتیم فانوس😎
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
یک پیشنهاد بسیار جذاب برای دهه هشتادی‌ها: دوره بی‌نهایت✨ پ.ن: ریا نباشه رفتیم فانوس😎
سلام منم خوشحال شدم از آشناییتون ☺️🌱 ان‌شاءالله هفته‌های بعد هم ببینم‌تون پ.ن: از برکات شرکت در این جلسات زیارت منه😅
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️به قلم: فاطمه شکیبا قسمت 167 با چشم به مبل‌های دفترش اشاره کرد. دقیقا مثل خلافکارهای ناشی و نوجوان به سمت مبل‌ها رفتم و نشستم، و در طول چند قدمی که تا مبل برداشتم، به این فکر می‌کردم که تقلا برای نجات فایده دارد یا نه؟ چکار می‌توانستم بکنم؟ التماس؟ تهدید؟ عذرخواهی؟ هیچ‌کدام فایده نداشت و اگر داشت هم من حاضر بودم بمیرم ولی برای حفظ زندگی‌ام به گالیای عوضی التماس نکنم. برای حفظ زندگی تلما چطور...؟ روی مبل نشستم و باز هم صدای خنده‌های جادوگر شهر اُز در اتاق پیچید. ترس را بو کشیده بود و از بوی ترس سرحال شده بود. این هم یک مدل زجرکش کردن بود دیگر! مانیتورش را به سمت من چرخاند و گفت: فکر کنم برات مهم باشه که امشب توی خونه تلما کوهن چه اتفاقی افتاده... این را که گفت، ضربان قلبم رسید به صد و پنجاه و مغزم کاملا از کار افتاد. فلج شدم. صفحه نمایش تصویر یک دوربین مداربسته را پخش می‌کرد، راه‌پله‌ی خانه‌ی تلما. دو مرد سیاه‌پوش با چهره‌هایی که زیر ماسک پنهان شده بود، داشتند از پله‌ها بالا می‌رفتند. تلما در خانه تنها بود و آن‌ها حتما... گالیا با خونسردی گفت: اونا آدم‌کشن؛ تخصص‌شون کشتن مردمه، بدون این که ردی به جا بذارن. فکر کنم اینو خوب فهمیدی، چون با قربانی‌هاشون مصاحبه کردی و می‌دونی کارشون چطوریه. تنها کاری که مغزم به آن دستور می‌داد این بود که بی‌خیال همه‌چیز بشوم و بپرم روی سر گالیا و گلویش را پاره کنم. از این که نمی‌توانستم کاری برای تلما کنم احساس خفگی می‌کردم. به نمایشگر خیره شدم و چشمانم روی ساعت تصویر رفت. یازده و هشت دقیقه‌ی شب بود. به ساعت دیواری اتاق گالیا نگاه کردم. یازده و چهل دقیقه بود. گفتم: صبر کن ببینم... این فیلم... گالیا لبخند زد. -مال نیم ساعت پیشه. ادامه دارد... قسمت اول رمان: https://eitaa.com/istadegi/9527 ⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمی‌باشد⛔️ ✨ 🌐https://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا