سلمان.mp3
زمان:
حجم:
484.3K
الان نیوفولدر(شخصیت اصلیِ داستان امتداد) و سلمان یه همچین حال و هوایی دارن😎😅
اصلا این دوتا خودِ این شعرن:
«خیالی نی چون خدا مث کوه پشتمه
میبینم روزیو که مث سگ کشتمت
من حزب اللهم، خود نصر الله
راست وا نستا، جلو ما باس بشی دولا
دست بوسی بیا صدام کن بگو سلطان
آخه نمیخوری به ما برو تورو قرآن
الله اکبر، لوتیا سر خط
حرکت از ما، خدا میده برکت
ما میگیم حیدر، میلرزه خیبر
بعد از عین الاسد چرا به ما میگن سگ پز؟!»
پ.ن: بخشی از آهنگ «جایی واس تو نی» از مُجال:
https://eitaa.com/mojallofficial/726
#نیوفولدر #امتداد #طوفان_الاحرار
http://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از چشم انتظار
🌿 دستور قرآن برای بعد از پیروزی
⭕️ استغفار کنید!
▫️ قرآن میگوید: «إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجًا فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ...». وقتی نصر و فتح، پشت سر هم آمد و دیدی که مردم فوج فوج در دین خدا وارد میشوند، «فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كَانَ تَوَّابًا»، تسبیح کن، حمد خدا کن، استغفار کن.
❓ پیروزی چه تناسبی دارد با استغفار؟
یعنی خدا نکند این امت فکر کنند که بازو و توان آنها بود که پیروزی آورد؛ حول و قوۀ آنها بود، فکر و برنامهریزی آنها بود.
نه! باید بگویند: «استغفر الله ربی و اتوب الیه».
باید بگویند که همۀ اینها لطف خدا بود: «فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ».
▫️ امام هم وقتی رزمندگان ما در عملیات بیتالمقدس و فتحالمبین پیروزیهایی بدست آوردند فرمود: «مبادا غرور پیدا کنید که این غرور، مایۀ شکست میشود».
خداوند به بنیاسرائیل میگوید: «به اینکه فرزند پیغمبرید و از بین شما پیغمبران زیادی آمدهاند تفاخر نکنید. و میبینید که یهود به خاطر این تفاخر، با اینکه فرزندان انبیاء هستند، مغضوب خداوند شدند. فرمود: «ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَالْمَسْكَنَةُ وَبَاءُوا بِغَضَب»: «ذلت و مسکنت بر آنها بارید و به غضب خدا مبتلا شدند؛ چون نعمتهایی که من به آنها داده بودم را به حساب خوبی خودشان گذاشتند نه به حساب لطف من.
▫️ یاد کنیم نعمتهای خدا را. قبلاً کجا بودیم و الآن کجا هستیم؟ ما در سابق دوست شماره یک اسرائیل بودیم؛ اما الآن ...
🎙آیتالله حائری شیرازی
#انتقام_سخت
💠فعالان جبهه فرهنگی انقلاب اصفهان
@chashmentezar_ir
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 178
میدوم به سمت در و از ته دل آرزو میکنم نرفته باشد. در را باز میکنم. ایلیا با قیافه لهشده و دستهای آویزان، همچنان همانجا که بود ایستاده. وقتی میبیند در را باز کردهام، کورسوی امیدی در چشمانش میدرخشد و میگوید: میشه بیای باهم شام بخوریم؟
با اخم و نگاهی شکاک میگویم: بیا!
و همزمان با چاقوی در دستم، به داخل خانه دعوتش میکنم. ایلیا نگاهِ پر از خوف و رجایش را به چاقو دوخته، به زور لبخند میزند و وارد میشود.
در را پشت سرش میبندم و چاقو را تهدیدآمیز به سمتش میگیرم.
-تو از سوءقصد خبر داشتی؟
ایلیا که حالا پیتزاها را روی میز عسلیِ مقابل کاناپه گذاشته، هر دو دستش را میبرد بالا و از ترس رنگ به رنگ میشود.
-اِ تلما! اونو بگیر اونور خطرناکه!
عقبعقب میرود و من آرام نزدیکش میشوم. او انقدر عقب میرود که میخورد به دیوار و من چاقو را میگیرم بیخ گردنش. متاسفانه نمیدانم دفاع شخصی بلد است یا نه؛ اگر بلد باشد به راحتی میتواند چاقو را از دستم بگیرد و من هیچ غلطی نمیتوانم بکنم.
ایلیا از ترس عرق کرده، سرش را بالا گرفته تا چاقو با گردنش تماس پیدا نکند و دستانش را همچنان بالا گرفته.
-تلما... صبر کن... ببین... برات توضیح میدم... خب... اول چاقو رو بردار...
-نکنه کار خودت بود؟
چاقو را آرام روی گردنش میگذارم. صدایی نامفهوم که ترکیبی از جیغ و ناله است از گلویش درمیآید و دهانش را کج و کوله میکند. دستانش میلرزند. چقدر این پسر بیعرضه است!
صدایم را بالا میبرم.
-هان؟ کار تو بود؟
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi
نمیدونم چرا سردار حاجیزاده با من هماهنگی نکردن و زدن 😕
حالا چطوری اینو جا بدم توی رمان؟😕
والا اسرائیلیهام باورشون نمیشه کسی اینطوری حملهشونو جدی بگیره😕
ولی راضیام ازتون😅
پ.ن: حالا آدم همیشه باید برای موقعیتهای اضطراری(نه صرفا جنگ، بلکه سایر موقعیتها مثل زلزله و...) آماده باشه، ولی نه اینطوری!
آمادگی یعنی جعبه کمکهای اولیه توی خونهتون در دسترس باشه(سرم شستشو، دستکش، پنبه، الکل و باند مهمترین چیزهایی هستن که باید توش باشه، به همراه داروهایی که مصرفشون براتون ضروریه)، کپسولهای آتشنشانی شارژ باشن، راه خروج اضطراری مسدود نباشه، در جعبه اف مسدود نباشه، محل خواب هم از قفسهها و وسایلی که ممکنه سقوط کنن دور باشه.
و درضمن باید بلد باشید از کپسول آتشنشانی و جعبه اف استفاده کنید.
وسایلی که بهتره کنار جعبه کمکهای اولیه داشته باشید:
چراغ قوه و باتری اضافه
رادیو و باتری اضافه
آب و مواد غذایی خشک(مثل آجیل)
اینها البته ربطی به جنگ نداره.
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
نمیدونم چرا سردار حاجیزاده با من هماهنگی نکردن و زدن 😕 حالا چطوری اینو جا بدم توی رمان؟😕
من جدی جدی دارم با خودم میگم چرا اصلا خورشید نیمهشب رو نوشتم وقتی اسرائیل داره نابود میشه؟😕😑
اسرائیل بعیده تا سال ۱۴۱۱ دووم بیاره،
و داستان سلما اینطوری میشه که میتونه با پدر و مادر ناتنیش زندگی کنه و کشته نشن،
خوشحال باشه،
خودشو درمان کنه،
در آرامش با خانوادهش بیاد ایران،
دنبال عباس بگرده،
از این که عامل شهادت عباس نابود شده احساس آرامش کنه،
شاید بخواد توی ایران زندگی کنه و شایدم برگرده لبنان به خوبی و خوشی زندگیش رو ادامه بده...
شاید حتی با دانیال هم آشنا میشد،
دانیالی که اسرائیل توی بچگیش نابود شده و مجبور نشده به موساد خدمت کنه،
دانیالی که تبدیل به یه قاتل جنایتکار نشده،
دانیالی که میتونه آزادانه زندگی کنه و عاشق بشه!
اگه اسرائیل نابود بشه، سلما و دانیال و ایلیا میتونن سرنوشت قشنگتری داشته باشن؛
نه فقط اونها، جهان همهی ما بدون اسرائیل قشنگتره...
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰 📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب جلد دوم شهریور (درام، معمایی، تریلر) ✍️ب
🔰 بسم الله قاصم الجبارین 🔰
📚 داستان بلند #خورشید_نیمه_شب
جلد دوم شهریور
(درام، معمایی، تریلر)
✍️به قلم: فاطمه شکیبا
قسمت 179
صدایم را بالا میبرم.
-هان؟ کار تو بود؟
در کسری از ثانیه، دستانش هجوم میآورند به مچ دستم. با هر دو دست مچم را میگیرد و میبرد به سمت بالا. بعد آن را خلاف جهت بدنم میپیچاند، دستم را میبرد پشت سرم و چاقو را از دستم درمیآورد. چاقو را میاندازد روی کاناپه.
مچم زیر فشار دستش درد گرفته. اولین چیزی که به ذهنم میرسد این است که ایلیا انقدری که نشان میدهد بیعرضه نیست!
تکانی به خودم میدهم تا خودم را آزاد کنم، و او هم انقدر محکم دستم را نگرفته که نتوانم. در واقع ایلیا زودتر از آن که من بخواهم، دستش را از دور مچم رها میکند. چند قدم از او فاصله میگیرم.
حالا منم که میلرزم. ایلیا دستانش را بالا میگیرد و میگوید: ببخشید... نمیخواستم بهت آسیب بزنم. فقط ترسیدم یه وقت یه بلایی سرم بیاری.
با چشمان تنگ شده و دستانی که پیرو غریزه بقا، برای دفاع از خودم مشت شدهاند نگاهش میکنم، بلکه بتوانم حرکت بعدیاش را حدس بزنم و بفهمم میخواهد من را بکشد یا نه.
نفسنفس میزنم و صدای ضربان قلبم را از داخل مغزم میشنوم. ایلیا نفسش را حبس کرده، ولی تقریبا آرام است. هردو از گوشه چشم به چاقو که روی کاناپه افتاده نگاه میکنیم. انگار هریک منتظر است دیگری بپرد و چاقو را بردارد؛ ولی این اتفاق نمیافتد.
ایلیا دستانش را میان موهایش میبرد و نفسش را بیرون میدهد.
-هوف... شنیده بودم بیشتر مردهایی که توسط یه زن به قتل میرسن با چاقوی آشپزخونه میمیرن! چاقوی آشپزخونه بین خانمها آلت قتاله محبوبیه!
لبهایش را کش میدهد و لبخندی مسخره میسازد. مردهشور خودش و حس شوخطبعیاش را ببرند. همچنان شکاک نگاهش میکنم. ایلیا کاناپه را دور میزند، و من قبل از آن که نزدیک چاقو شود، آن را برمیدارم. ایلیا اما هدفش پیتزاهاست.
میگوید: اون چاقو رو بذار سر جاش دختر خوب. میتونیم مثل دوتا آدم متمدن با هم صحبت کنیم و برات توضیح بدم جریان چی بوده. خب؟
-از کجا معلوم بلایی سرم نیاری؟
سرش را کج میکند و لبخند میزند.
-تو به من اعتماد نداری؟
-نه!
ادامه دارد...
قسمت اول رمان:
https://eitaa.com/istadegi/9527
⛔️کپی بدون هماهنگی و ذکر منبع، مورد رضایت نویسنده نمیباشد⛔️
#مه_شکن ✨
🌐https://eitaa.com/istadegi