☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام اتفاقاً چیزی که من به عنوان مخاطبِ گاه منتقدِ آقای جهرمی دیدم، اینه که یه عده مرید دور ایشون جم
یادتون باشه یکی از اهداف مهم دشمن حیازدایی از جوان ایرانیه!!!
اگه دشمنشناسی قوی داشته باشید نباید از چنین چیزهایی ساده بگذرید،
نباید بگید «گندهش میکنن!»
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱
📖داستان #دایره
معمایی، تریلر، جنایی
✍🏻ش. شیردشتزاده
⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️
قسمت هشتم
***
خودم را سر جایی که ایستاده بودم جابهجا کردم تا کمی از درد پاهایم کم شود. نسیم خنکی وزید و کمی از گرمای شب کم کرد. پردههای دورتادور هیئت تکان خوردند، سقف خیمه هم. زیر خیمه پر شده بود تقریباً و سمت ما هم داشت پر میشد. از مردمی که از مقابلم رد میشدند با خوشآمدگویی و التماس دعا استقبال میکردم و راهنماییشان میکردم برای نشستن.
هرشب از بعد نماز مغرب و عشاء که مراسم شروع میشد تا حدود یازده شب کارم به عنوان خادم همین بود. هر ده شب محرم. چندین سال بود که شبهای محرمم را اینطور میگذراندم. قبل از اذان هم باید توی پارکینگ ورزشگاه که دورتادورش را برای هیئت پرده زده بودند، صندلی میچیدیم و فرشها را جارو میزدیم. امسال برخلاف سالهای قبل، نیمی از فضای هیئت زیر سایهی یک خیمهی بزرگ سپید بود. زیر خیمه کولر داشت و این بیرون که من ایستاده بودم، فقط با نسیم شبانهی تابستان خنک میشد.
سرجایم در امتداد مسیری که برای رفت و آمد باز گذاشته بودیم قدم زدم. پاها و کمرم از چندین ساعت ایستادن ممتد درد میکرد. هولی که خواب در دلم انداخته بود هنوز هم بود؛ پس ذهنم و توی تنم. کمرنگ بود ولی بود. یک نگاه به پرچم بالای خیمه انداختم که لطیف و باوقار در باد موج برمیداشت. هر وقت میدیدمش دلم میرفت، آرام میشدم. انقدر دلم میرفت که چندین سال بود چسبیده بودم به این هیئت. نمیدانم چرا. نه مداح خاصی داشت نه سخنران خاصی. یک هیئت کاملا معمولی بود؛ ولی یک چیزی من را گره زده بود به آن. طوری به آن گره خورده بودم که حاضر نبودم یک شب خدمت در آن هیئت را با هیچکدام از هیئتهای بزرگ شهر عوض کنم. همیشه شب اول محرم که میآمدم اینجا، انگار برگشته بودم به خانهی خودم.
فاطمه از دو فرش آنطرفتر صدایم زد و به مچش اشاره کرد. بدون لبخوانی هم میشد بفهمم دارد ساعت میپرسد. یک نگاه به ساعتم کردم و توی مسیر رفتم به طرفش.
-نه و نیم.
فاطمه که دید آمدهام نزدیکش، گفت: یکی اون طرف توی مسیر نشسته. هرچی میگم جاشو عوض کنه قبول نمیکنه. تو بیا بهش بگو، حرف تو رو گوش میکنن.
رد اشاره فاطمه را گرفتم و رفتم به سمتش. یک خانم میانسال بود، اول مسیر نشسته بود. تا خواستم خم بشوم، کمرم تیر کشید. درد مثل میخ توی ستون فقراتم فرو رفت. سر جایم خشک شدم و چند لحظه صبر کردم. کمی آرام گرفت و آرام خم شدم، درد هنوز بود ولی دیگر مثل میخ نبود. آرام با چوبپر سبزرنگ به شانهاش زدم و گفتم: عزیزم ببخشید... توی مسیر نشستید.
نگاهش به روبهرو بود. انگار اصلا توی این دنیا نبود. صورت لاغرش مات و بیحالت و رنگپریده بود. دوباره آرام با چوبپر به شانهاش زدم: عزیزم... ببخشید...
نگاهش را تا صورت من آورد بالا. چشمان قهوهایاش به گودی نشسته بودند. طوری نگاهم میکرد که انگار من را نمیدید. با نگاهش یک موج سرما به قلبم خورد که گرمای روضه را کمی عقب زد و هراس پنهان پشت قلبم را پررنگتر کرد.
به زن میخورد چهل و چند سال داشته باشد؛ هرچند خیلی شکسته بود. شاید سنش کمتر از آن بود که نشان میداد. یک شال خاکستری دور سرش پیچیده بود و چندتار موی سپید و سیاه از گوشههای روسریاش بیرون زده بود. پوستش کدر بود و چادرش کهنه. یک لحظه از این که به او گیر داده بودم پشیمان شدم. معلوم بود خیلی گرفتار و غمگین است. با شرمندگی گفتم: ببخشید عزیزم، توی مسیر نشستید. اینطوری خودتون اذیت میشید. میشه جاتونو عوض کنید؟
ادامه دارد...
🔗قسمت اول داستان:
https://eitaa.com/istadegi/12546
⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️
#محرم #مه_شکن
http://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشتزاده ⚠️این داستان کاملا
وای بالاخره داریم میرسیم به قسمتای خوبش😈
نظر بقیه چیه؟
ولی هنوز وارد اون مرحله نشدم که قشنگ برم رو مختون و با روح و روانتون بازی کنم، یکی دو قسمت دیگه به این نقطه میرسیم😈
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
سلام عجب...!
سلام
خودم که نخوندم کتاب رو، ولی سلیقه افراد و معیارهایی که باهاش یه اثر رو میسنجند با هم متفاوته.