eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
765 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
انقدر بانوان شهیده مظلومن که حتی توی کتاب زندگی‌نامه یک بانوی شهیده هم نویسنده اعتقاد داره بانوان شهید خیلی ظرفیت الگو بودن ندارن و این از موارد استثناست. خیلی غم‌انگیزه که حتی یه انتشاراتی که سال‌هاست در زمینه شهید و شهادت کار می‌کنه، معتقده اونهایی که توی بمباران شهید شدن خیلی الگو نیستن! درحالی که مشکل از اون شهدا نیست، مشکل از ماست که خاطراتشون رو جمع‌آوری نکردیم تا بتونیم ازشون الگو بگیریم. آخرش انگار توی کت خیلی از آقایون نمیره که خانم‌های شهید هم به اندازه شهدای آقا ظرفیت الگو شدن داشته باشن، خیلی براشون سخته که بهش اعتراف کنند. اگرم می‌خوان بهش اعتراف کنند حتما باید بذارنش زیر سایه یه شهید آقا!!!
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آیا «عید الزهرا» سند تاریخی دارد؟🤔 🎙️استاد مهدوی ارفع http://eitaa.com/istadegi
به مناسبت آغاز امامت امام زمان ارواحنا فداه ۲ قسمت رمان تقدیم‌تون میشه🌱✨
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت 43 *** هاج و واج به گزارش آزمایشگاه خیره بودم. کمیل هم بهتر از من نبود. هردو در مواجهه با این حجم پستی و حیوان‌صفتی زبانمان بند آمده بود. شیرها آلوده به سم بود؛ آلوده به سیانور. میزان سم در شیر چندبرابر دوز کشنده‌ی آن برای یک فرد بالغ بود؛ چه رسد به بچه‌های کوچکی که هدفش بودند. تنها پنج میلی‌گرم سیانور، می‌تواند به راحتی آدم بکشد. با توجه به روش جذب و میزان سم، سرعت تاثیر آن در بدن متفاوت است. دو گرم سیانور در یک قوطی شیر که از راه بلع وارد بدن می‌شود، یعنی پای قربانی به مرکز درمانی هم نمی‌رسد. حتی قبل از این که آمبولانس برسد تمام می‌کند؛ پانزده دقیقه یا کم‌تر. قربانیان این حمله، بچه‌های دو سه ساله بودند و مادران بچه‌های شیرخوار. -آشغالِ بچه‌کش. این را من گفتم و کمیل اعتراضی نکرد. گفت: اگه دقت خانمت نبود، الان کلی زن و بچه مُرده بودن. خودشم نمی‌دونه جلوی چه فاجعه‌ای رو گرفته. در جوابش یک آه سنگین و غلیظ از سینه‌ام درآمد. از هانیه خبر نگرفته بودم؛ ولی ته دلم امید سوسو می‌زد. مطمئن بودم زود حالش خوب می‌شود. به خودم امید داده بودم که آسیب جدی ندیده... فقط خون زیادی از دست داده. خون را هم که می‌شود جبران کرد... حسام از انتهای راهرو دوید. عرق می‌ریخت و معلوم بود تمام راه را دویده است. به چند قدمی ما که رسید، خم شد و دست روی زانوهایش گذاشت. میان نفس زدنش گفت: گرفتنش. زنه رو گرفتن. کمیل یک قدم جلو گذاشت. -کجاست؟ -بیمارستان. -چرا؟ -نمی‌دونم. انگار از حال رفته بود. چیزیش نیست، می‌گفتن ضعف کرده. بازوی حسام را گرفتم و کشیدمش سمت خودم. -کجاست؟ بریم پیشش! صورتم داغ شده بود و کمیل از چهره‌ام فهمید من نباید از او بازجویی کنم. آمد و بین من و حسام حائل شد. -نه حسین. تو با ما نمیای. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان #دایره معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا
🌱بسم الله الرحمن الرحیم🌱 📖داستان معمایی، تریلر، جنایی ✍🏻ش. شیردشت‌زاده ⚠️این داستان کاملا غیرواقعی ست⚠️ قسمت 44 به زحمت تن صدایم را پایین نگه داشتم و گفتم: یعنی چی؟ من باید ازش بازجویی... -خودم این کار رو می‌کنم. تو نباید بیای. داغ‌تر شدم. صدایم بالاتر رفت. -چرا؟ -چون این مسئله برای تو شخصیه. خودتم خوب می‌دونی. خوب می‌دانستم. حق نداشتیم زندگی شخصی و کاری را قاطی کنیم. حق نداشتم سر کار به این فکر کنم که خانمم توی کماست و باعث و بانی‌اش حتی اگر توی مشتمان بود، حق نداشتم تلافی سرش دربیاورم. چیزی از حرارت درونم کم نشد؛ ولی دهانم را بستم. -بریم. این را کمیل خطاب به حسام گفت و من مثل بچه‌ای که نبرندش شهربازی، عصبانی و غمگین سر جایم ایستادم. طاقت ستاد ماندن را نداشتم. طاقت بررسی گزارش‌های پزشکی قانونی و کارشناسان صحنه جرم را هم نداشتم. طاقت هیچ‌چیز را نداشتم. دویدم تا به کمیل و حسام برسم. -منم میام. کمیل برگشت و چپ‌چپ نگاهم کرد. گفتم: خب همون بیمارستانه که خانمم هم هست دیگه. میام خانمم رو ببینم. کمیل انگشتش را بالا گرفت و برایم خط و نشان کشید. -دور و بر متهم پیدات نمی‌شه، فهمیدی؟ -آره. البته قول ندادم. ممکن بود یک وقتی دور و برش پیدایم شود. کار خاصی هم با او نداشتم. فقط می‌خواستم بپرسم آن عوضی که گفته این کار را بکند کیست. حسام پشت فرمان نشست، کمیل صندلی جلو و من مثل نخودی‌ها عقب نشستم. پلک‌هایم می‌سوختند و سنگین بودند. دیشب خانه نرفته بودم و تلاشم برای خوابیدن در نمازخانه ستاد بی‌فایده بود. روی صندلی عقب خوابیدم و پاهایم را جمع کردم. حسام و کمیل هم خودشان را به ندیدن زدند؛ حتما می‌دانستند نخوابیده‌ام. حتما دلشان برایم می‌سوخت. از جایی که خوابیده بودم، نیم‌رخ حسام را می‌دیدم که آفتاب افتاده بود توی صورتش و رنگ ته‌ریشش را قهوه‌ای کرده بود. نور ناهمواری‌های روی پوستش را واضح‌تر نشان می‌داد؛ که اثر جوش‌های دوران بلوغ بود. صمیمی‌ترین همکارم حسام بود. تقریبا همه‌جا با هم بودیم. برعکس من، خونسرد و تودار بود و مومن‌تر از من. هرجا من می‌خواستم قشقرق به پا کنم او ترمزم را می‌کشید و آرامم می‌کرد؛ ولی مدتی می‌شد بیش از قبل توی خودش بود و علتش را می‌دانستم. در کش و قوس فرآیند طلاق گیر کرده بود؛ آن هم کمی بعد از عروسی. همسرش نتوانسته بود با شغلش بسازد و پایش را توی یک کفش کرده بود که طلاق می‌خواهد. حسام هم داشت آرام‌آرام مهریه را می‌داد. وقتی این را فهمیدم خیلی جا خوردم. درواقع اصلا باورم نمی‌شد حسام که انقدر همسرش را دوست دارد، انقدر زود راضی به طلاق بشود. به نظر من زود کم آورده بود. من جای او بودم به این راحتی زیر بار طلاق نمی‌رفتم؛ ولی این را به خودش نگفته بودم. به هرحال حتما چیزهایی درباره زندگی‌شان بود که من نمی‌دانستم. ادامه دارد... 🔗قسمت اول داستان: https://eitaa.com/istadegi/12546 ⚠️کپی مورد رضایت نویسنده نیست⚠️ http://eitaa.com/istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام من خودم هم نتونستم چیزی درباره‌شون پیدا کنم متاسفانه.