eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
763 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام استمرار حضور در خیابان، مطالبه‌گری اقتصادی از مسئولان، و افزایش سواد رسانه و تاب‌آوری. ---------------------------- این حرف هم به اندازه همه اون شایعات ۴۷ سال اخیر دشمن درباره فرار به ونزوئلا و بدل رهبری و... می‌تونه معتبر باشه😅
سلام داستان مهیج که حول محور اتفاقاتی مثل ترور، قتل، آدم‌ربایی و سایر حوادث امنیتی می‌چرخه. ------------------ خیلی دلم می‌خواست این کار رو بکنم ولی متاسفانه فرصت نشده و حالا هم بیشتر هوش مصنوعی‌ها کار نمی‌کنند. اگه هوش مصنوعی مناسبی برای ساخت تصویر سراغ دارید که الان جواب میده بهم بگید.
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 دبیر جامعه‌شناسی و شور زندگی✨ 📍روایت یکی از دانش‌آموزان شهیده زهرا حداد عادل از دبیری که فقط معلم کلاس درس نبود. پ.ن: شهیده زهرا حداد عادل، همسر سیدمجتبی خامنه‌ای و عروس رهبر شهید انقلاب بود که در حمله امریکایی صهیونی به بیت رهبری به شهادت رسید.🥀 http://eitaa.com/istadegi
چند روز پیش با سیلی از توهین و پیام‌های بی منطق روبه‌رو شدم، اولش پذیرش چنین چیزی در شبکه‌های ایرانی برایم قابل قبول نبود، تا اینکه وقت گذاشتم و تک تک اکانت‌ها را با محتواهایش بررسی کردم. نکته‌ای جالب توجهم را جلب کرد، هشتک و محتوایی که در همه اکانت‌ها در خصوص اینترنت آزاد به چشم میخورد. کمی بررسی بیشتر کردم و نتیجه بررسی‌هایم این شد که با قطع شدن اینترنت بین الملل و بسته شدن برنامه‌های صهیونیستی خارجی، کابران آنها وارد برنامه‌های ایرانی ایتا، ویراستی و روبیکا شده‌اند و یک هدف را دنبال میکنند به نام، تفرقه! خیلی وقت بود که برایم سوال شده بود که دعواهای مجازی ناشی از چیست در حالی که در صحنه واقعیت چنین چالش‌هایی وجود ندارد و همه یک صدا هستند؟ حالا متوجه شدم که بخشی از کاربران جدید نقش تفرقه افکنی به طرق مختلف را دارند، هرآنچه در راستای فرمایشات امام شهید و حضرت آقا باشد را میکوبند، هرچند که عکس‌های پروفایلشان عکس آقا و... باشد. با گذشت این همه سال و صحبت از فضای مجازی صهیونیستی و بی بندوباری مجازی الانی که افراد متاثر از آن فضا در فضای ایرانی حرف میزنند بوی متعفن برنامه‌های خارجی چون اینستاگرام و تلگرام به خوبی استشمام میشود. با این اوصاف به نظر میرسد وظیفه مردم این است که به جای بررسی پروفایل، افراد را از روی افکارشان بشناسند و مراقب باشند و مسئولین هم از این فرصت به وجود آمده استفاده کنند و فضای مجازی را به خوبی کنترل کنند. @istadegi
امروز روز جهانی ماما بود. یادی کنیم از بانویی که سال‌ها با همین دست‌ها به نوزادان زندگی می‌بخشید؛ شهیده‌ای که ذکرگویان، با زبان روزه، در حمله آمریکایی-صهیونی به خیابان سمیه شیراز به شهادت رسید...
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🥀شهیده شیما غالبی، صاحب اون دست در تصویر بالاست. ✨شیما ماما و پرستار بیمارستان طالقانی آبادان بود و برای چندماه مانده به بازنشستگی به شیراز اعزام شده بود. (به نقل از کانال ارغوانی‌ها؛ معرفی بانوان شهیده استان فارس) 🌱فیلم بالا، تصویری از حضور شهیده در تجمعات شبانه ست. بیاید امشب به نیابت از این شهیده در خیابان حاضر بشیم و پرچم بچرخونیم🇮🇷🌱 یاد این شعر افتادم که: پیراهن خونین شهیدان کفن ماست جمهوری اسلامی ایران وطن ماست...🥀🇮🇷
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
♨️منابع خبری، خبر از حملات ایران به سواحل امارات رو روایت می‌کنند!
💠 سخنگوی قرارگاه مرکزی خاتم‌الانبیا: نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران در روزهای گذشته هیچ گونه عملیات موشکی و پهپادی علیه کشور امارات انجام نداده اند و چنانچه اقدامی صورت می گرفت، با قاطعیت و صراحت آن را اعلام می کردیم. لذا گزارش وزارت دفاع آن کشور به طور مطلق تکذیب می شود و عاری از هرگونه صحت است. @istadegi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۱۶: هفت سین ✍️ش. شیردشت‌زاده روز جمعه‌ی آخر سال، تندت
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۱۷: سردخانه ✍️ش. شیردشت‌زاده همان اوایل عید بود؛ روز اول یا دوم. اسرائیل منطقه مسکونی زده بود. بین شهدا خانم هم داشتیم. توی حسینیه نشسته بودیم به انتظار وداع بعدی که علی صدایم زد؛ من را و یکی دیگر از خانم‌ها را که سنش بالاتر بود. گفت باید برویم سردخانه و توضیح دیگری نداد. سردخانه چند دقیقه با حسینیه فاصله داشت. ما از در پشتی‌اش وارد شدیم. دم در، همان خانمی که با من آمده بود – خانم س – گفت: اگه می‌ترسی می‌خوای نیای؟ من تنهایی میرم. گفتم: نه نمی‌ترسم. و واقعا نمی‌ترسیدم؛ ولی وقتی وارد سردخانه شدم، دلم گرفت. همانطور که تصور می‌کردم، رنگ در و دیوارها آبیِ دلگیری بود و نور چراغ‌ها هم همینطور. دور تا دور دیوارها قفسه‌های فلزی بود. روی زمین کمی آب و خون جمع شده بود؛ به اندازه یک کف دست. و هوا خیلی سرد بود؛ خیلی خیلی سرد. یاد توصیفم از سردخانه توی رمان خط قرمز افتادم. کم و بیش همانطوری بود که توصیف کرده بودم؛ فقط صدای چکه‌چکه‌ی آب نمی‌آمد. ما داخل یک سالن کوچک با سقف کوتاه بودیم و آن سالن دوتا در به یک سالن دیگر داشت که بسته بود. توی قفسه‌ها چند شهید را داخل تابوت گذاشته بودند. روی زمین هم یکی دوتا تابوت بسته بود و یک تابوت خالی فکر کنم. درست یادم نیست. از اسامی روی تابوت‌ها می‌شد حدس زد خانواده بودند؛ حداقل چند نفرشان. سه تا شهیده بین‌شان بود. و تازه فهمیدم ماموریت ما چیست. شاید توی تصاویر وداع خانواده‌های شهدا دیده باشید که شهید را با یک پارچه سبز پوشانده‌اند و به سرش سربند بسته‌اند. قرار بود ما همین کار را بکنیم برای یکی از شهدای خانم؛ چون قرار بود در تابوت را برای وداع خانواده باز کنند. خانم س دوباره برگشت به من گفت: اگه می‌ترسی برو. خودم می‌تونم. سعی می‌کرد حفظ ظاهر کند؛ ولی کمی عصبی بود. بهم ریخته بود. این را از لحنش و حالت چشمانش می‌شد خواند. گفتم: نه خوبم. هردو بهم ریخته بودیم؛ نه از ترس پیکر شهدا. محیط سردخانه یک جوری بود. ترسناک هم نه. دلگیر بود بیشتر. بوی خاصی می‌آمد که احتمال می‌دادم بوی کافور باشد؛ ولی بعداً فهمیدم بوی عطری ست که به پارچه سبز روی پیکر شهدا می‌زنند. بوی خوبی بود؛ ولی نه توی سردخانه. بویش با بوی پارچه کفن و بوی سردخانه قاطی شده بود. و آن بو تا مدت‌ها روی دستان و چادر و لباس‌هایم بود. خانم س را نمی‌دانم ولی من اصلا نمی‌ترسیدم. به هرحال از نظر منطقی پیکر انسانی که از دنیا رفته ترس ندارد. و تازه این‌هایی که دور ما بودند شهید بودند. پیکرشان مطهر بود. متبرک بود. ما میان زنده‌ها بودیم نه مُرده‌ها. ولی بازهم فضای سردخانه دلگیر بود. همان‌طور که چندین سال پیش، توی رمانم نوشته بودم: «همه چیز سنگی و سرد و بی‌روح است؛ انقدر سرد که در برابرش کم بیاوری... و تنها چیزی که تاب مقاومت دربرابر این سرما را دارد، گرمای خون شهید است.». نمی‌ترسیدم؛ ولی سرمای سردخانه من را گرفته بود و از طرفی نگران کاری بودم که قرار است انجام دهم. حس کسی را داشتم که قرار است با بزرگی ملاقات کند، کسی که قرار است در برابر بزرگی صحبت کند و می‌ترسد خوب حرف نزند. چنین حسی بود. تابوت شهیده را روی یک سکوی فلزی چرخدار گذاشتند. چیزی شبیه برانکارد؛ ولی نه برای حمل زنده‌ها. رنگش آبی تیره بود و مشخص بود انقدر استفاده شده که خیلی جاها رنگش رفته بود. معلوم نبود بدن چند میت روی آن خوابیده. یاد کتاب «دا» افتادم؛ یاد آن قسمتش که زهرا حسینی می‌رود توی غسالخانه و از لیفی که بدن همه مرده‌ها به آن خورده بود چندشش می‌شود. من راستش چندشم نشد؛ از هیچ چیز چندشم نشد. حتی نگران پاک یا نجس بودنش نشدم. آن برانکارد را بردند یک گوشه سردخانه، میخ‌های در تابوت را درآوردند و پرده‌ای میان ما و مردها کشیدند. در تابوت را برداشتم و ناخودآگاه گفتم: السلام علیک ایها الشهید(شاید هم باید می‌گفتم ایتها الشهیده). قبلا میت دیده بودم؛ ولی قبل از غسل و کفن. خاله‌ی پدرم که فوت کرد، همان اول اول ما رفتیم خانه‌شان. پیکرش روی تخت بود و یک ملافه سفید روی آن کشیده بودند. این شهیده اما غسل و کفن شده بود. تروتمیز و خوشبو توی تابوت خوابیده بود. خانم س بند کفن را باز کرد. همین یک ماه پیش یکی از دوستانم داشت گله می‌کرد از این که توی مصاحبه استخدامی، ازش پرسیده بودند کفن مسلمان چند جزء دارد و من گفته بودم مگر این سوال به چه درد آدم می‌خورد؟ خب مثل این که حالا به درد می‌خورد. به هرحال باید می‌دانستیم بعداً چطور ببندیمش. ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
🔺سؤال بسیار قابل تأمل در اجتماعات مردمی پرسشی که علامت سؤالی بزرگ، در جلوی آن قرار می‌گیرد!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا