eitaa logo
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
1.6هزار دنبال‌کننده
7.7هزار عکس
763 ویدیو
86 فایل
✨﷽✨ ✍️مکانی برای روایت، داستان، تبیین، گفت‌وگو، و اندیشه🌱 اطلاعات بیشتر: https://eitaa.com/istadegi/17323 نوشته‌هایمان‌تقدیم‌به‌ اباعبدالله‌الحسین(ع)‌وشهیدان‌راهش..‌. ⛔️کپی مطالب اختصاصی کانال مورد رضایت نیست.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۱۶: هفت سین ✍️ش. شیردشت‌زاده روز جمعه‌ی آخر سال، تندت
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۱۷: سردخانه ✍️ش. شیردشت‌زاده همان اوایل عید بود؛ روز اول یا دوم. اسرائیل منطقه مسکونی زده بود. بین شهدا خانم هم داشتیم. توی حسینیه نشسته بودیم به انتظار وداع بعدی که علی صدایم زد؛ من را و یکی دیگر از خانم‌ها را که سنش بالاتر بود. گفت باید برویم سردخانه و توضیح دیگری نداد. سردخانه چند دقیقه با حسینیه فاصله داشت. ما از در پشتی‌اش وارد شدیم. دم در، همان خانمی که با من آمده بود – خانم س – گفت: اگه می‌ترسی می‌خوای نیای؟ من تنهایی میرم. گفتم: نه نمی‌ترسم. و واقعا نمی‌ترسیدم؛ ولی وقتی وارد سردخانه شدم، دلم گرفت. همانطور که تصور می‌کردم، رنگ در و دیوارها آبیِ دلگیری بود و نور چراغ‌ها هم همینطور. دور تا دور دیوارها قفسه‌های فلزی بود. روی زمین کمی آب و خون جمع شده بود؛ به اندازه یک کف دست. و هوا خیلی سرد بود؛ خیلی خیلی سرد. یاد توصیفم از سردخانه توی رمان خط قرمز افتادم. کم و بیش همانطوری بود که توصیف کرده بودم؛ فقط صدای چکه‌چکه‌ی آب نمی‌آمد. ما داخل یک سالن کوچک با سقف کوتاه بودیم و آن سالن دوتا در به یک سالن دیگر داشت که بسته بود. توی قفسه‌ها چند شهید را داخل تابوت گذاشته بودند. روی زمین هم یکی دوتا تابوت بسته بود و یک تابوت خالی فکر کنم. درست یادم نیست. از اسامی روی تابوت‌ها می‌شد حدس زد خانواده بودند؛ حداقل چند نفرشان. سه تا شهیده بین‌شان بود. و تازه فهمیدم ماموریت ما چیست. شاید توی تصاویر وداع خانواده‌های شهدا دیده باشید که شهید را با یک پارچه سبز پوشانده‌اند و به سرش سربند بسته‌اند. قرار بود ما همین کار را بکنیم برای یکی از شهدای خانم؛ چون قرار بود در تابوت را برای وداع خانواده باز کنند. خانم س دوباره برگشت به من گفت: اگه می‌ترسی برو. خودم می‌تونم. سعی می‌کرد حفظ ظاهر کند؛ ولی کمی عصبی بود. بهم ریخته بود. این را از لحنش و حالت چشمانش می‌شد خواند. گفتم: نه خوبم. هردو بهم ریخته بودیم؛ نه از ترس پیکر شهدا. محیط سردخانه یک جوری بود. ترسناک هم نه. دلگیر بود بیشتر. بوی خاصی می‌آمد که احتمال می‌دادم بوی کافور باشد؛ ولی بعداً فهمیدم بوی عطری ست که به پارچه سبز روی پیکر شهدا می‌زنند. بوی خوبی بود؛ ولی نه توی سردخانه. بویش با بوی پارچه کفن و بوی سردخانه قاطی شده بود. و آن بو تا مدت‌ها روی دستان و چادر و لباس‌هایم بود. خانم س را نمی‌دانم ولی من اصلا نمی‌ترسیدم. به هرحال از نظر منطقی پیکر انسانی که از دنیا رفته ترس ندارد. و تازه این‌هایی که دور ما بودند شهید بودند. پیکرشان مطهر بود. متبرک بود. ما میان زنده‌ها بودیم نه مُرده‌ها. ولی بازهم فضای سردخانه دلگیر بود. همان‌طور که چندین سال پیش، توی رمانم نوشته بودم: «همه چیز سنگی و سرد و بی‌روح است؛ انقدر سرد که در برابرش کم بیاوری... و تنها چیزی که تاب مقاومت دربرابر این سرما را دارد، گرمای خون شهید است.». نمی‌ترسیدم؛ ولی سرمای سردخانه من را گرفته بود و از طرفی نگران کاری بودم که قرار است انجام دهم. حس کسی را داشتم که قرار است با بزرگی ملاقات کند، کسی که قرار است در برابر بزرگی صحبت کند و می‌ترسد خوب حرف نزند. چنین حسی بود. تابوت شهیده را روی یک سکوی فلزی چرخدار گذاشتند. چیزی شبیه برانکارد؛ ولی نه برای حمل زنده‌ها. رنگش آبی تیره بود و مشخص بود انقدر استفاده شده که خیلی جاها رنگش رفته بود. معلوم نبود بدن چند میت روی آن خوابیده. یاد کتاب «دا» افتادم؛ یاد آن قسمتش که زهرا حسینی می‌رود توی غسالخانه و از لیفی که بدن همه مرده‌ها به آن خورده بود چندشش می‌شود. من راستش چندشم نشد؛ از هیچ چیز چندشم نشد. حتی نگران پاک یا نجس بودنش نشدم. آن برانکارد را بردند یک گوشه سردخانه، میخ‌های در تابوت را درآوردند و پرده‌ای میان ما و مردها کشیدند. در تابوت را برداشتم و ناخودآگاه گفتم: السلام علیک ایها الشهید(شاید هم باید می‌گفتم ایتها الشهیده). قبلا میت دیده بودم؛ ولی قبل از غسل و کفن. خاله‌ی پدرم که فوت کرد، همان اول اول ما رفتیم خانه‌شان. پیکرش روی تخت بود و یک ملافه سفید روی آن کشیده بودند. این شهیده اما غسل و کفن شده بود. تروتمیز و خوشبو توی تابوت خوابیده بود. خانم س بند کفن را باز کرد. همین یک ماه پیش یکی از دوستانم داشت گله می‌کرد از این که توی مصاحبه استخدامی، ازش پرسیده بودند کفن مسلمان چند جزء دارد و من گفته بودم مگر این سوال به چه درد آدم می‌خورد؟ خب مثل این که حالا به درد می‌خورد. به هرحال باید می‌دانستیم بعداً چطور ببندیمش. ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
🔺سؤال بسیار قابل تأمل در اجتماعات مردمی پرسشی که علامت سؤالی بزرگ، در جلوی آن قرار می‌گیرد!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام واقعا نمی‌دونم چرا لایحه تامین امنیت زنان چندین ساله که توی مجلس معطله... ولی قانون صدور گواهینامه برای موتورسواری بانوان سریع تصویب میشه😐 واقعا نمی‌فهمن کدوم در اولویته؟😐😐😐 البته لایحه تامین امنیت زنان، بیشتر برای پیشگیری از خشونت خانگی و قتل ناموسی هست نه موارد جنایی مثل دو موردی که مثال زدید. ولی در کل لازمه که برای حفظ امنیت بانوان، اصلاحات قانونی انجام بشه که نمیشه. تا میگیم امنیت بانوان سریع میگن حجاب😶‍🌫 قبول دارم که حجاب مهمه، ولی کافی نیست.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
امروز روز جهانی ماما بود. یادی کنیم از بانویی که سال‌ها با همین دست‌ها به نوزادان زندگی می‌بخشید؛ شه
سلام بله. گویا وقتی حمله اتفاق می‌افته، یه روحانی نزدیک محل حادثه بوده و با عبای خودش پیکر شهیده رو می‌پوشونه. برای همین اینطور به نظر میاد.
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 #جنگ‌نوشت قسمت ۱۷: سردخانه ✍️ش. شیردشت‌زاده همان اوایل عید بود؛ روز
✨بسم الله قاصم الجبارین ✨ 📚 قسمت ۱۸: حاج خانم ✍️ش. شیردشت‌زاده خانم س کفن را باز کرد و پارچه روی صورت را کنار زد. دوباره ناخودآگاه سلام کردم. همان حس قرار گرفتن در برابر یک بزرگ را داشتم. آن لحظه تنها ترسم این بود که یک وقت از سر بی‌تجربگی کاری نکنم که حرمت پیکر شهیده بشکند. یک خانم نسبتاً مسن بود. صورتش سالم سالم بود و چشمانش نیمه‌باز بودند. فقط یکی دوتا خراش خیلی کوچک روی صورتش بود. پیکر را قبل از کفن، توی پنبه و پلاستیک پیچیده بودند. کمی پنبه روی صورتش بود که آن را با کمک خانم س از صورت نورانی‌اش پاک کردیم. نه تنها ترسناک نبود، زیبا بود. زنده بود. با دیدن پنبه‌ها و پلاستیک، یاد عکس پیکر شهید مهدی عباسی افتادم. پسرخاله پدرم بود که توی عملیات بیت‌المقدس شهید شده بود. توی آلبوم‌های خانوادگی یک عکس دیده بودم از تحویل پیکرش. تابوت نبود. حتی کفن هم نبود. یک پلاستیک بزرگ بود پر از پنبه. یک نفر قسمتی از پلاستیک را پایین داده بود و قسمتی از یک سر پیدا شده بود؛ سر مهدی. چشمانش بسته بود. می‌گفتند تنها چیزی که از مهدی مانده همان سر است. به خانم س یک جفت دستکش پلاستیکی داده بودند. من هم توی کیفم دستکش داشتم؛ ولی خیلی زود به این نتیجه رسیدیم که دستکش فقط مزاحم است و لازم نیست؛ چون شهیده را غسل داده بودند و لمسش اشکال نداشت(چه حرف‌ها! پیکر شهید مطهر است.). خانم س بیشتر به صورت دست می‌کشید و با شهیده نجوا می‌کرد. نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. من اما کمتر به صورت دست می‌زدم. راستش خجالت می‌کشیدم. با خودم می‌گفتم نکند بی‌احترامی باشد؟ نکند خوشش نیاید؟ پارچه ساتن سبز را باز کردم و آن را روی پیکر انداختم. خانم س همچنان با وسواس مشغول تمیز کردن چهره شهیده بود و نجوا می‌کرد. من هم با وسواس، پیکر را با پارچه پوشاندم و لبه‌های پارچه را هل دادم زیر پیکر تا تکان نخورد. کفن انگار هنوز نم داشت یا شاید من اینطور حس می‌کردم. توی ذهنم غوغا بود. نمی‌دانستم به شهیده چه بگویم. کلی حرف داشتم و حالا هیچکدام یادم نمی‌آمد. فقط تندتند زیر لب می‌گفتم: ببخشید حاج خانم... التماس دعا... و به طور عجیبی یاد آن شعر افتاده بودم که: دارند یک به یک و جدا می‌برندمان/ شکر خدا به کرب و بلا می‌برندمان/ ما نذر کرده‌ایم که قربانی‌ات شویم/ دارند یک به یک به منا می‌برندمان... سربند را یکی از آقایان از پشت پرده داد. خانم س کمی سر شهیده را بلند کرد و من سربند را روی پیشانی‌اش گذاشتم. با پارچه کفن تمام سر و گردن شهیده را پوشانده بودند؛ انگار که روسری سرش بود. از پشت سر کمی خون به پنبه‌های زیر سرش سرایت کرده بود. شاید سرش ترکش خورده بود. نمی‌شد سربند را کامل بست؛ فقط آن را طوری سر جایش تنظیم کردیم که تکان نخورد و به نظر بیاید سربند بسته. فکر کنم ذکر سربند هم یا فاطمه زهرا بود. یکی از آقایان کمی پنبه‌ی پیچیده شده در پارچه هم داد به ما تا زیر سر شهیده بگذاریم و سر شهیده کمی بالاتر بیاید. خانم س پیکر را کمی بلند کرد و من بالش را زیر سرش گذاشتم و هردو گفتیم: ببخشید حاج خانم. حلال کن. کمی عطر به آن پارچه سبز زدیم. کار شهیده که تمام شد، قبل از این که در تابوت را ببندم، سرم را بردم نزدیک صورت شهیده، طوری که بتوانم در گوشش صحبت کنم. یادم نیست چه گفتم. احتمالا گفتم التماس دعا. احتمالا خواستم حلالم کند اگر کاستی داشتم. و بعد در تابوت را بستم. ادامه دارد... http://eitaa.com/istadegi
ظاهرا وقتشه بریم امارات رو به امپراتوری باستانی‌ ایران، مجددا ملحق کنیم!
☫مه‌شکن🇵🇸🇮🇷
ظاهرا وقتشه بریم امارات رو به امپراتوری باستانی‌ ایران، مجددا ملحق کنیم! #امارات_منفجره_عربی
💠 سخنگوی قرارگاه مرکزی حضرت خاتم‌الانبیا: 🔹ارتش متجاوز، تروریست و راهزن آمریکا با نقض آتش بس یک کشتی نفتکش ایرانی و در حال حرکت از آبهای ساحلی ایران در منطقه جاسک به سمت تنگه هرمز و همچنین یک کشتی دیگر در حال ورود به تنگه هرمز را روبروی بندر فجیره امارات مورد هدف قرار دادند و همزمان مناطق غیرنظامی را با همکاری برخی از کشورهای منطقه در سواحل بندر خمیر، سیریک و جزیره قشم مورد تعرض هوایی خود قرار دادند. ‌ 🔹نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران نیز بلافاصله و در اقدامی متقابل شناورهای نظامی آمریکا در شرق تنگه هرمز و جنوب بندر چابهار را مورد هجوم قرار داده و خسارات قابل توجهی به‌ آنها وارد نمودند. ‌ 🔹آمریکای جنایتکار و متجاوز و کشورهای حامی آن باید بدانند که جمهوری اسلامی ایران همچون گذشته پرقدرت و بدون کوچکترین تردید به هرگونه تعرض و تجاوز پاسخی کوبیده می دهد. ‌ @istadegi