☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 86 برگشتم خ
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 87
این را هم به مرور فهمیدم که ملیحه خواهر محسن بابایی بود و از ناهید و سهیلا کوچکتر. درواقع ناهید و سهیلا دوستان صمیمی بودند و ملیحه بعداً به آنها پیوسته بود؛ نه دقیقا به عنوان یک دوست. بیشتر به عنوان یک عضو جدید خانواده.
بعضی روزها را سرسری رد میشدم و بعضی روزها را ناهید ننوشته بود. نسبتاً سند خوبی بود برای تحولات اصفهانِ بعد از انقلاب. ناهید خودش هم در متن حوادث بود و عضو سپاه شده بود. فکر کنم آن زمان، آن اوایل انقلاب که آرمانها پررنگتر بودند، این که یک زن وارد سپاه شود، یا خودش بنیانگذار و فرمانده سپاه شهرش باشد، عادیتر و پذیرفتنیتر بود.
ناهید مسائل کاری را احتمالا بخاطر ملاحظات امنیتی سربسته و خلاصه نوشته بود و بیشتر به روزمرگیها و مسائل خانوادگی و اجتماعی پرداخته بود؛ و فهمیدم که سهیلا بعد از انقلاب فعالیت چریکی دست کشیده و نهضت سوادآموزی و مسجد محله را به کار در سپاه ترجیح داده بود. دیگر همکار ناهید نبود؛ ولی از خاطرات برمیآمد که زیاد با هم رفت و آمد داشتند؛ رفت و آمد خانوادگی. انگار یک خانواده بودند؛ حتی نزدیکتر... خواهر بودند. سهیلا پدر و مادر نداشت – میدانستم که در همان نوجوانی از دستشان داده بود – و پدر و مادر ناهید در یکی از شهرهای اطراف اصفهان زندگی میکردند. هردو غریب بودند؛ سهیلا غریبتر و ناهید دلتنگتر؛ دلتنگیاش از نوشتههایش مشخص بود.
اینطور که فهمیدم همسایه بودند. بیشتر روزها یکدیگر را میدیدند. با خانواده همسر یکدیگر هم رفت و آمد داشتند. عجیب بود که مادرخواندهام از دوستی چنین نزدیک برایم نگفته بود. شاید هم من نخواسته بودم. به هرحال سهیلا خیلی اهل حرف زدن نبود، مخصوصا تعریف کردن گذشته. ترجیح میداد درباره اکنون حرف بزند و برای آینده برنامه بریزد.
نوشتهها را دنبال کردم. هرچه از انقلاب فاصله میگرفتیم، نگرانیای در نوشتههای ناهید پررنگتر میشد؛ نگرانی درباره خواهرشوهرش، ملیحه. نوشته بود که احساس میکند ملیحه مثل قبل نیست. نماز خواندنش تق و لق شده. پنهانکار شده. گاهی بدون این که به خانوادهاش بگوید، مدرسه نمیرود. و مثل این که این اتفاقات همزمان شده بوده با بیماری مادرشوهر ناهید؛ چیزی که همه را از ملیحه غافل کرده بود.
کلید باباجان در قفل چرخید و هردو آمدند داخل. باباجان آرامتر و با عصا. دفتر را بستم و رفتم دم در. سلام کردم و عصای باباجان را گرفتم و انتهایش را شستم تا بتواند آن را توی خانه هم استفاده کند. مادرجان چادرش را تا کرد و توی کمد گذاشت و به غذایش سر زد. بوی قیمه توی خانه پیچیده بود و معده خالیام را به سوزش میانداخت.
-چه خبر؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 87 این را ه
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 88
این را مادرجان پرسید. زیرچشمی به دفتر که روی زمین ولو بود نگاه کردم و گفتم: هیچی.
-کسی زنگ نزد؟ خبری نبوده؟
-نه.
-قربونت برم. برو سفره رو پهن کن ناهار بخوریم.
ناهار را که خوردیم و باباجان رفت بخوابد و مادرجان مشغول گردو شکستن شد، دوباره رفتم سراغ دفتر.
در یادداشتهای سال شصت، تقریبا مهمترین موضوع ملیحه بود. ناهید چندباری پنهانی دنبال ملیحه رفته بود. نوشته بود مثل خواهر کوچکتر دربارهاش احساس مسئولیت میکند. فهمیده بود ملیحه دوستان جدیدی پیدا کرده و کتابهایی با رنگ و بوی مارکسیستی میخواند. ناهید نگران و سردرگم بود. نمیتوانست مستقیم با ملیحه حرف بزند و دلش نمیخواست حدسش درباره ملیحه درست باشد. نوشته بود که ملیحه پیش از انقلاب هم کمی به سمت مجاهدین خلق گرایش داشت؛ ولی نه زیاد. نه آنقدر که جذبشان شود. انگار یکی به آن سمت هلش داده بود.
تا سال شصت وضعیت همین بود. ناهید همین که اندکی از درگیریهایش کم میشد، به فکر ملیحه میافتاد. و گویا بارها تلاش کرده بود سر صحبت را با ملیحه باز کند؛ ولی موفق نشده بود. هربار ملیحه به بهانهای او را از سر باز کرده بود. ملیحه با یکی از دوستان محسن نامزد شده بود؛ ولی به گفته ناهید حتی درباره نامزدش هم مثل قبل شور و شوق نداشت. بالاخره سال شصت و یک ناهید این موضوع را به محسن گفته بود و محسن آن را با شور نوجوانی و جوانی ناهید توجیه کرده بود. رفت و آمد ناهید و سهیلا هم به طور محسوسی کم شده بود. دیگر خبری از هر روز سر زدن به خانه هم نبود و به نظر میرسید ناهید دیگر سهیلا را مثل قبل به خودش نزدیک نمیداند؛ شاید هم برعکس بود. شاید سهیلا خودش دور شده بود. شاید هم هیچکدام عمداً دور نشده بودند، فقط زیادی سر هردو شلوغ بود.
بیشتر روزهای پاییز شصت و یک جا افتاده بودند؛ در واقع دو هفته پشت سر هم. چند ماه بعدش، زمستان شصت و یک، باردار شده بود و این را فقط خودش میدانست. میترسید گفتن این موضوع به محسن باعث شود او را به مرخصی اجباری بفرستد. عجیب آن که حتی به سهیلا – به کسی که مثل خواهرش بود – هم نگفته بود. گویا فضای کاریشان خیلی از هم دور شده بود.
ولی بالاخره گفته بود؛ نزدیک عید سال شصت و دو. سه ماهش بود. از همسرش قول گرفته بود تا هرجا که میتواند سر کار بماند. مشخص بود حال و هوایش بهتر شده. ذوقِ مادر شدن توی تکتک واژههایش موج میزد. بیشتر جملاتش را خطاب به بچهاش نوشته بود و مشخص بود دلش دختر میخواهد. میخواست اسم دخترش را بگذارد فاطمه. دیگر انگار دفترش مخاطب داشت. داشت برای دخترش مینوشت.
آخرین یادداشت مربوط به بیست و هفت فروردین شصت و سه بود. نوشته بود عملیاتی هست که محسن میخواهد او را نبرد و ناراحت بود. انقدر ناراحت که جای چند قطره اشک خشک شده هم روی دفتر مانده بود. به دخترش گفته بود نباید مانعش شود. گفته بود اشکال ندارد با هم عملیات برویم. و بعد دیگر چیزی نبود جز صفحههای خالی و کهنهی کاهی و زرد.
دفتر را تند تند ورق زدم. توی هیچکدام از صفحات چیزی نوشته نشده بود. دیگر ادامه نداده بود. آخر آخر دفتر اما، یک برگه کاهی تا خورده بود؛ یک برگه خطدار آ چهار. روی آن چیزهایی با مداد نوشته شده بود؛ جملاتی شبیه سرمشقهای اول دبستان. سرمشقهایی که با خودکار قرمز تصحیح شده بود. خط ناهید را توی صفحات آخر دفترش پیدا کردم. انگار از آخر دفتر به عنوان چکنویس استفاده کرده بود. بعضی کلمات توی برگه کاهی را آنجا نوشته بود؛ کلماتی که با خودکار قرمز زیر آنها خط کشیده بودند را. انگار با کلمات کلنجار رفته بود. دنبال چیزی بود.
کلمات. سرمشق.
کتاب شازده کوچولو.
یک چیزهایی درباره اینها میدانستم. مطمئن بودم که میدانم؛ ولی یادآوری برایم مثل گرفتن ماهیهای قرمز توی حوض بود. از دستم لیز میخوردند و در میرفتند.
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
به مناسبت میلاد حضرت زینب علیهاالسلام، دو قسمت تقدیم شد🌱🌷
پ.ن: به مناسبت این میلاد عزیز، تا ساعت ۲۴ فردا، عضویت در کانال خصوصی ۴۰ درصد تخفیف داره😎
برای عضویت در کانال خصوصی، به این آیدی پیام بدید:
@eriha_ad
پرستار اسلام
رهبر شهید انقلاب:
«تلاش حضرت زینب سلاماللَّهعلیها فقط این نیست که از امام بیماری در کربلا حراست و پرستاری کرده است. حضرت زینب از روح کلّی اسلام و جامعه آن روز مسلمین پرستاری کرد؛ پرستاری بزرگ او آنجاست. حضرت زینب در مقابل یک دنیا بدی، ظلم، بیانصافی، حیوانصفتی و قساوت، یکتنه ایستاد. و با این ایستادگی، توانست از روح کلّی اسلام حراست و پرستاری کند... میتوانیم دقیقاً ادّعا کنیم که حضرت زینب سلاماللَّهعلیها هم با ایستادگی خود، اسلام را حفظ کرد.» ۱۳۸۰/۰۵/۰۳
#حضرت_زینب
#روز_پرستار
http://eitaa.com/istadegi
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
💬 پرستاران؛ فرشتههای رحمت و امید
🗒 متن کامل پیام رهبر معظم انقلاب به مناسبت ولادت حضرت زینب (س) و روز پرستار
🔻 حضرت آیت الله سیدمجتبی حسینی خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی در پیامی به مناسبت سالروز میلاد حضرت زینب سلاماللهعلیها و روز پرستار, نقش بانوان و دختران زینبی ایران اسلامی در دوران بعثتِ بیبدیل ملت ایران را شگفتآور خواندند و با اشاره به نقش احیاگر و امیدبخش پرستاران و تأثیرگذاری مهم آنان در سلامت و امنیت جسمی و روحی جامعه, مسئولان حوزه سلامت را به توجه ویژه به جامعه پرستاری توصیه کردند.
▪️ متن کامل این پیام به شرح زیر است:
📝 بسم الله الرحمن الرحیم
▪️پنجم جُمادیالاولی در هر سال، یادآور میلاد مبارک بانویی است که در سایۀ محبّت و تربیت و ملازمت خمسۀ طیّبه صلواتاللهوسلامهعلیهاوعلیهم که برترینهای خلقت الهی بشمار میروند بالید. پرورش و رشد زینب کبری سلامالله علیها در این مکتب نورانی در طیّ بیش از پنجاه سال، آنچنان جلوهای رنگارنگ از عناصر شرافت و برتری در این ستارۀ درخشان اعصار بُروز داد که همواره مایۀ تمجید و تحسین و مباهات اولیاء الهی بوده است. اوج این درخشش در حماسۀ عاشورا رخ داد. از یک سو بذل بیمُنتهای شفقت و خیرخواهی و غمخواریِ صبورانه نسبت به مظلومان دشت کربلا؛ و از سوی دیگر از ارجمندترین نمادهای صلابت و شجاعت بودن.
▪️تاریخ نهضت و انقلاب اسلامی از ابتدا، مملوّ از صحنههای حضور زینبی بانوان و دختران ایران است. این امر در دورۀ بعثت بیبدیل ملّت که در دفاع مقدّس سوّم رقم خورد، کیفیّت و کمیّتی شگفتآور یافت. اینک بانوان زینبیِ ایران اسلامی، با حضور پررنگ خود در عرصههای مختلف بهخصوص میادین در شهرها و روستاها، پیشگامان تبیین عملی و مقاومت در پشت خطوط جنگِ سخت هستند؛ بهطوریکه طاغوتهای زمانه که همواره رنج و درد و سرکوب این ملّت را میخواهند، در خود یارای مقابله با این لشکر انبوه را نمیبینند.
▪️روز میلاد زینب کبری را مردمان سرزمینی که دلدادۀ عترت طاهره صلواتاللهوسلامهعلیهماجمعین بوده از سر ملاحظۀ وجه مهربانی و همزبانی با دردمندان و فداکاری ورزیدن نسبت به ایشان، بحق روز بزرگداشت مقام پرستار دانستهاند. چرا که بسیاری از این صفات اخلاقی و ارزشهای انسانی در قشر زحمتکش و ارزشمند پرستار مشهود است. نقش پرستار همچون بعضی دیگر از اقشار از قبیل اطبّاء، معلّمین و مربّیان، روحانیّون، و امدادگران، نقشی احیاگر و امیدبخش است. از این رو به پرستار، گاه چون فرشتۀ رحمت نگریسته میشود و آن، وقتی است که در برابر کجخلقی و بیتابی اشخاص دردمند و رنجور، موجبات آرامش و امید و بهبود و علاج بیماران و در نتیجه، نزول رحمت الهی را فراهم میسازد. البته نقش پرستاران در درمان بیماران برخلاف طبیبان، نیازمند حضوری ممتد، پیگیرانه، و صبورانه است. تأثیر این قبیل حضور فراتر از امورات جسمی بوده و مرهم آلام روانی و روحی، و مانع از غلبۀ ناامیدی در بسیاری از موارد خواهد بود. اینگونه است که آنچه از عهدۀ طبیبان خارج است، با ایفاء این نقش دلسوزانه به انجام میرسد.
▪️در زمانهای که شبکۀ خبیث استکبار از هیچ سعی برای وارد ساختن انواع ظلم و جنایت بر ملّتهای آزاده و مقاوم خصوصاً ملّت ایران خودداری نمیکند و از جمله با ایجاد انواع محدودیتهای مربوط به امور درمان و دارو به دنبال تحمیل رنج بر ملّت بزرگ ایران است، توجّه به پرستاران، تقویت جامعۀ پرستاری، حفظ و ارتقاء دانش، مهارت، توان، نشاط، انگیزه، و کرامت پرستاران خصوصاً آنها که خود را وقف تلاش در نهادهای غیرخصوصی کردهاند، تأثیر مهمّی بر سلامت و امنیّت جسمی و روحی جامعه دارد. از این رو انتظار است که مسئولان عرصۀ سلامت در امتداد رفتارهای متعهّدانۀ خود، این امور مهم را دارای اولویّت بدانند.
▪️بنده این دو مناسبت را به ملّت عزیز، بانوان وظیفهشناس و پر ارادۀ میهن اسلامی و بهطور خاص به خواهران و برادران پرستار تبریک عرض میکنم.
▪️در پایان برای شهدای مظلوم و فداکار جامعۀ پرستاران خصوصاً شهدای پرستار در جنگهای تحمیلی دوّم و سوّم و فتنۀ دیماه ۱۴۰۴، رحمت الهی را مسئلت نموده و امیدوارم با دعای سَرورمان عجّلالله تعالی فرجهالشّریف، خداوند متعال به ملّت ایران، عزّت و اقتدار بیش از پیش و هر آنچه که شایستۀ پیروی از مکتب زینب سلامالله علیها است را عنایت فرمایند.
✍🏼 سیدمجتبی حسینی خامنهای
🗓 ۲۴/مهر/۱۴۰۵
💻 Rahbar.ir
به مناسبت میلاد حضرت زینب علیهاالسلام، دو قسمت تقدیم شد🌱🌷
پ.ن: به مناسبت این میلاد عزیز، تا ساعت ۲۴ فردا، عضویت در کانال خصوصی ۴۰ درصد تخفیف داره😎
برای عضویت در کانال خصوصی، به این آیدی پیام بدید:
@eriha_ad
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 88 این را م
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 89
-چایی میخوری برات بیارم؟
مادرجان پوسته گردوها را توی پلاستیک ریخت و این را گفت. گفتم: آره!
برخاست و به آشپزخانه رفت و کمی بعد با دوتا لیوان چایی برگشت. رادیو روشن بود ولی با صدای کم. صدایش در حد یک وزوز بود. صدای خروپف باباجان از اتاق میآمد.
نمیفهمیدم دفتر خاطرات ناهید چه ربطی به من دارد. یادم افتاد که توی آن کاغذهایی که در زیرزمین پنهان کرده بودم، نوشته بودم: د. ن 1362 و 61 بررسی شود.
د. ن به احتمال زیاد مخفف «دفتر ناهید» بود. جور در میآمد؛ چون توی آن دفتر حوادث آن سالها نوشته بود. چیزی که نمیفهمیدم این بود که چه چیزی توی خاطرات آن دو سال هست که من میخواستم بدانم؟ چرا انقدر پنهانی؟ این را میفهمیدم که یک ربطی به مادرم داشت؛ ولی نمیدانستم چی. و مهمتر از اینها: خود ناهید کجا بود؟
-چاییت سرد شد. برم عوضش کنم؟
دستم را دور لیوان چای گرفتم و گفتم: نه نه خوبه...
ولی هنوز داغ بود. صبر کردم و با خودم کلنجار رفتم. مادرجان قطعا ناهید را میشناخت. ناهید بارها گفته بود که برای مهمانی رفتهاند خانهشان. همسایه بودند. پس مادرجان میدانست ناهید کجاست. حرفها را توی ذهنم مزمزه کردم. در ذهنم بهانهای تراشیدم و گفتم: مادرجان؟
-جانم؟
-شما ناهید رو میشناسید؟
مادرجان اخم کرد و آخرین قطرات چایی داغش را فرو داد.
-ناهید؟ کدوم ناهید؟
-همون که دوست مامانم بود. فکر کنم همسایهتونم بوده.
-آهان... اون خدابیامرز؟
با چشمان گرد و صدایی که از تعجب بلندتر از حد معمول بود گفتم: مُرده؟
-شهید شده. مگه اینو نمیدونستی؟
حیرتم بیشتر شد. گفتم: یادم نمیاد!
-چطور مامانت بهت نگفته؟
-شایدم گفته و یادم رفته.
-آره... حتما همینطوره. چون خیلی با هم صمیمی بودن. خانواده شوهرش تا همین ده دوازده سال پیش همسایه ما بودن. حالا برای چی میپرسی؟
سعی کردم دروغم در لرزش صدایم لو نرود. گفتم: هیچی... رفته بودم زیرزمین آلبوما رو نگاه میکردم... بعد یه عکس دیدم از مامانم و یه دختره. پشتش نوشته بود ناهید.
بیشترش درست بود. درواقع فقط قسمت ملیحه را سانسور کردم و این که عکس را از کجا گیر آوردهام.
-چی شده رفتی سراغ آلبوما؟
-هیچی. همینطوری.
-قربونت برم. بمیرم که دلت تنگ شده.
دلم تنگ نشده بود ولی انکار نکردم. بهتر بود همینطوری فکر کند. مظلومانه سرم را انداختم پایین. بعد پرسیدم: حالا این ناهید چرا شهید شده؟
-من که درست نمیدونم. باید از بابا و مامانت بپرسی. تاجایی که من میدونم توی سپاه کار میکرد. یه روز رفتن به یکی از خونه تیمیهای منافقین حمله کنن، تو اون عملیات شهید شد. بابات میگفت عملیات لو رفته بوده. همون لحظه اول تیر خورده بود اینجاش.
با دست به بین دو ابرویش اشاره کرد و ادامه داد: طفل معصوم حامله هم بود. خودش درجا شهید شد و بچهش هم زنده نموند.
***
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi
🔸 #لشگر_فرشتگان 🔸
🌷 پرستار شهیده مرضیه نبوینیا🌷
🔸تولد: ۱۳ آذر ۱۳۷۳، لاهیجان، استان گیلان
🔸شهادت: ۱۸ دی ماه ۱۴۰۴، رشت، استان گیلان
🥀 در حمله کودتاگران امریکایی صهیونی به درمانگاه امام سجاد شهر رشت به شهادت رسید.
#روز_پرستار
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
🔸 #لشگر_فرشتگان 🔸 🌷 پرستار شهیده مرضیه نبوینیا🌷 🔸تولد: ۱۳ آذر ۱۳۷۳، لاهیجان، استان گیلان 🔸شهادت:
نامش را که توی گوگل جستجو کردم، دیدم صفحهاش در سایت پذیرش24 هنوز هست. مرضیه نبوینیا، کارشناس مامایی.
حافظ هشت جزء قرآن بود و عاشق شغلش. وقتی میخواست در درمانگاه امام سجاد استخدام شود، از او پرسیده بودند: از حقوق و مزایای اینجا با خبر هستید؟
گفته بود: برای من مهم نیست.
خیلی اهل روزه مستحبی بود، خصوصاً روزهای ماه رجب و شعبان. همان روزی که شهید شد، مرضیه روزه بود. دوستش در دوران دانشجویی به او اعتراض میکرد که درسهای علوم پزشکی سنگین است و روزه مستحبی واجب نیست، روزه نگیر. در جواب اعتراض دوستش میگفت: نگران من نباش، خدا کمک میکند.
درسهای رشته مامایی سنگین بود. ما هر روز از ۸ صبح کلاس داشت تا ۳ بعدازظهر و بعضی روزها تا ۵. اما مرضیه با همه این سختیها، هم درس میخواند و هم در فعالیتهای بسیج شرکت میکرد.
وقتی میخواست ضربان قلب جنینی را گوش کند، با نهایت صبوری و دلسوزی این کار را انجام میداد. اگر مادر بارداری برای بلند شدن از تخت سختش بود، کمکش میکرد. در بیمارستان، وقتی میخواست از مادری رگ بگیرد و در تلاش اول موفق نمیشد، بارها از مادر عذرخواهی میکرد که ببخشید، من دفعه اول نتوانستم، دوباره تلاش میکنم.
مهرماه سال ۹۸ طرحش را در بیمارستان الزهرا و درمانگاه تخصصی زنان و نازایی شروع کرد. اسفند ۹۸ کرونا فراگیر شد. مرضیه سال ۹۹ در همان دوران طرحش و همزمان با کرونا باردار شد. دکترش بارها به او گفته بود که خودت مادر بارداری و گروه پرخطر کرونا محسوب میشوی، میتوانم برایت استعلاجی بنویسم و چند روز خانه استراحت کن.
اما مرضیه با همان شرایط بارداری، با ماسکهای فیلتردار ان ۹۵ (N95)، سر شیفت حاضر میشد و میگفت من استعلاجی نمیروم، تا جایی که بتوانم و توان داشته باشم سر شیفت حاضر میشوم.
شهریور سال ۹۵ عقد کرد. همسرش درباره شهید ابراهیم هادی خیلی صحبت میکرد و کتاب «سلام بر ابراهیم» را به مرضیه داده بود. مرضیه این کتاب را خواند و بعد از آن، نسبت به شهید ابراهیم هادی ارادت پیدا کرد.
عکس شهید ابراهیم هادی را روی کارت عروسیاش زد. برای عروسیاش هم رفتند مزار شهدا.
زینب، دختر مرضیه، ۲۲ بهمن سال ۹۹ به دنیا آمد. خیلی برای دخترش وقت میگذاشت. برای زینب نقاشی میکشید، با نمد کاردستی عروسکی درست میکرد و قصه میگفت.
توی جنگ دوازده روزه، خانوادهاش گفته بودند خطرناک است، نرو سر کار. گفته بود میدانم؛ تا خدا چی بخواهد. روزهای آخر، مادرش بخاطر جو ملتهب کشور باز هم گفته بود سر کار نرود. گفته بود کارش را دوست دارد.
آن شب وقتی شهر بهم ریخته بود، بیشتر همکارانش از درمانگاه رفتند. مرضیه مانده بود برای سرم یک کودک. مانده بود که سرم تمام شود. و بعد، وقتی درمانگاه را آتش زدند، مرضیه آنجا گیر افتاده بود. دوستش زنگ زده بود که ببیند حالش خوب است یا نه. مرضیه کمک نخواسته بود. بیتابی نکرده بود. فقط گفته بود حلالم کن.
مرضیه طبقه هشتم بود و درمانگاه تا بالاترین طبقه سوخته بود و تروریستها راه آتشنشانی را بسته بودند. وقتی آتشنشانی رسید، مرضیه سوخته بود.
یکی از خبرنگارهای محلی برایش نوشته بود:
"در گویش گیلکی کلمهای داریم با این املاء:
خاخور
خاخور یعنی خواهر؛
یعنی زنی که به همه مهر خواهری دارد.
در قدیم به زنانی که به همه مهربانی میکردند میگفتند:
خاخور.
خیلی با خودم کلنجار رفتم تا عنوانی برای شهیده مرضیه نبوی نیا پیدا کنم؛
بهتر از این پیدا نکردم:
«مرضیه خاخور گیلان»"(علیرضا شعبانی نژاد)
#لشگر_فرشتگان #روز_پرستار
https://eitaa.com/istadegi
☫مهشکن🇵🇸🇮🇷
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠 📚رمان «قاتل اردیبهشت» (معمایی، تریلر) ش. شیردشتزاده قسمت 89 -چایی می
💠 بسم الله الرحمن الرحیم 💠
📚رمان «قاتل اردیبهشت»
(معمایی، تریلر)
ش. شیردشتزاده
قسمت 90
***
فروغی را مستقیم آورده بودند اداره حفاظت و توی اتاق جلسات تنهایش گذاشته بودند. شفیعی جلسه بود. سربسته خبر را به او رسانده بودیم و او فقط تند تند گفته بود خودم با او صحبت کنم. احتمالا آن لحظه چون حواسش پرت بود این را گفت؛ وگرنه میدانست ممکن است خرخره فروغی را بجوم.
برایش دوتا محافظ گذاشته بودند؛ چون تقریبا تنها بازمانده از تیم پروژه اشراق بود که هنوز زنده و سالم بود. دو نفر مرده بودند و یک نفر – موسویان – مجروح شده بود. همه میدانستیم دیر یا زود نوبت فروغی هم میرسد. فروغی را که میزدند، پروژه سامانه اپتیکی اشراق میرفت روی هوا و فقط خسارتش روی دست وزارت دفاع میماند.
صدای باز شدن در اتاق را که شنید، از جا پرید و دوباره نشست. قبل از این که به او برسم، دستی به صورتش کشید و پیش پایم برخاست.
-سلام. عرض ادب.
فقط آرام گفتم سلام؛ فقط همین. جلوی زبانم را گرفته بودم که فحش ندهم. دعوت نکردم که بنشیند. فقط با یک صندلی فاصله نشستم و او هم نشست. جوانی بود همسن و همقد خودم، ولی لاغرتر. ریشهایش هم پرپشتتر بود و صورتش آفتابنخورده و سفید. عینک بدون فریم روی چشمش بود و پیراهنش را روی شلوارش انداخته بود. یک بچه مثبت خرخوان تمامعیار. متاسفانه از این نظر او بیشتر شبیه ریحانه بود تا من و این باعث شد بیشتر دلم بخواهد خفهاش کنم. یک نفس عمیق کشیدم که خودم را آرام کنم. گفتم: خب چی شده؟
یک قلپ دیگر از شربتی که برایش آورده بودند نوشید. تقریبا شربت را تمام کرده بود و با این که هوای اتاق خنک بود، عرق روی پیشانیاش نشسته بود. لبخند زد و گفت: میشه بدونم دارم با کی حرف میزنم؟
-نه.
یک نه تند و قاطع و کمی بلند. طوری که لبخندش روی لب ماسید. سکوتش کمی طولانی شد. حتما ترسیده بود. گفتم: منتظرم.
سریع گفت: خب راستش... امروز که سوار ماشینم شدم بیام سر کار، بعد چند دقیقه حس کردم بوی بنزین میاد. همه جای ماشین بوی بنزین میداد. فوری زدم بغل و کاپوت رو زدم بالا و متوجه شدم شلنگ بنزین شل شده. تقریبا از جاش در اومده بود و بنزین داشت توی کل ماشین نشت میکرد. خیلی خطرناک بود.
احتمالا اگر کمی جلوتر میرفت، با یک جرقه کوچک طوری منفجر میشد که تنها استخوان سالمش، استخوانچههای گوشش باشند. گفتم: خرابی ماشین همیشه ممکنه پیش بیاد.
-نه. اون شلنگ رو تازه سرویس کرده بودم، بستش نو بود، امکان نداره اینطوری خودبهخود شل شده باشه.
با قطعیت گفت و دستش را تکان داد. گفتم: یعنی فکر میکنید سوءقصد بوده؟ برای همین خواستید بیارنتون اینجا؟
سرش را تکان داد و خیلی آرام لرزید. امروز مرگ از بیخ گوشش رد شده بود. نفس سرد مرگ به پس گردنش خورده بود. شاید هنوز سایهاش را روی سرش حس میکرد. احتمالا قلبش تا توی دهانش آمده و یک سکته ناقص زده بود. دلم کمی خنک شد؛ نمیدانستم برای چی.
چرا، میدانستم.
ته ته وجودم میدانستم چرا دلم خنک شده و چرا حتی بدم نمیآمد ماشینش منفجر شود و فقط استخوانچههای گوشش سالم بمانند. چون او را آن شب دیده بودم که ریحانه را رسانده بود دم خانهشان. دیده بودم که ریحانه را با اسم کوچک صدا زد و دیدم که یک شاخه گل دستش داد. مردک خرفت احمق. پسرهی لوس بیدستوپا.
یک نفس عمیق کشیدم. گفت: خب حالا باید چکار کنم؟
ادامه دارد...
⛔️کپی به هیچ عنوان مورد رضایت نویسنده نیست.
گروه نویسندگان مهشکن
https://eitaa.com/istadegi