eitaa logo
عاشقان ثارالله مشهد و قم مقدس
936 دنبال‌کننده
31 عکس
6 ویدیو
79 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
جان را به يک اشاره مسخّر کند علي! دل را به يک نظاره منوّر کند علي! ايجاد گل ز شعل? آذر کند علي! يک لحظه سير عالم اکبر کند علي! بر کائنات جود مکرّر کند علي! او را سزد به خلق اميري و رهبري او آورد عدالت و قسط و برابري تيغش رسد به چرخ گه رزم‌آوري با ذوالفقار حيدري و دست داوري يک لحظه فتح قلع? خيبر کند علي! افلاک را مهار کند با نظاره‌اي بي‌مهر او به چرخ نتابد ستاره‌اي نبود به دهر منقبتش را شماره‌اي ابليس را به بند کشد با اشاره‌اي يک لحظه گر اشاره به قنبر کند علي! پيغمبري نبوده بدون ارادتش کعبه هنوز فخر کند بر ولادتش مسجد هنوز شاهد شوق شهادتش پروردگار فخر کند بر عبادتش چون بندگي به خالق داور کند علي! او ناخداست کشتي ليل و نهار را فرمان دهد هماره خزان و بهار را تقسيم کرده روز ازل خلد و نار را نبوَد عجب که خلق خداوندگار را با يک نگاه خويش ابوذر کند علي! گردون به پيش تيغ علي افکند سپر از حمله‌اش قضا و قدر مي‌کند حذر شمشير فتح داور و شير پيامبر روز از سران فتنه بگيرد به تيغ، سر شب در خرابه با فقرا سرکند علي! هنگام بذل دست بوَد دست داورش گر کوهي از طلا بود و کوهي از زرش اول نهد طلا به کف سائل درش نبوَد عجب به دست غلام ابوذرش اين گوي خاک را به جهان زر کند علي! هر جا خدا خداست علي هم بوَد امير خورشيد را توان کشد از آسمان به زير از بس که بود ديو هوا در کفش اسير حتي شکم ز نان جوين هم نکرد سير با آنکه سنگ را در و گوهر کند علي! در آسمان لواي امامت بپا کند در خاک، با خدا دل شب التجا کند در جنگ، حفظ جان رسول خدا کند در رزم تيغ خويش به دشمن عطا کند در مهد، پاره پيکر اژدر کند علي! طاقي که تا قيام قيامت نيافت جفت جان را هماره در ره اسلام ترک گفت از جبرئيل نغم? «الا علي» شنفت در ليلة المبيت به جاي رسول خفت تا جان خود فداي پيمبر کند علي! شاهي که هست و بود به دستش مسخر است با يک فقير زندگي او برابر است از بس که در خلافت خود عدل‌گستر است سهم عقيل را که بر او خود برادر است با سهم يک فقير برابر کند علي! روزي که از خطاي همه پرده مي‌درند روزي که خلق تشنه به صحراي محشرند دل‌ها ز تشنگي چو شررهاي آذرند آنان که مست جام تولّاي حيدرند سيرابشان ز چشم? کوثر کند علي! دارد ز قلب خاک حکومت بر آسمان بر دستش اختيار مکان داده لامکان گردد به گردش نگهش محور زمان دست خداست با سر انگشت مي‌توان افلاک را هماره مسخّر کند علي! دين يافت از ولادت شير خدا کمال بي‌مهر حيدر است مسلمان شدن محال عالم به او و او به خدا دارد اتکال در عين بندگي به خداوند ذوالجلال اعجاز، همچو خالق داور کند علي! آدم سرشته شد گلش از خاک پاي او کس را چه زهره تا که بگويد ثناي او مداح او کسي است که باشد خداي او اکسير معرفت طلب از کيمياي او شايد مس وجود تو را زر کند علي! دنيا نديده مثل علي راست قامتي در هر دلي بپاست ز شورش قيامتي هر نقطه را بوَد ز ولايش علامتي هر لحظه ريزد از سر دستش کرامتي جود از نياز خلق، فزون‌تر کند علي! دل از خيال منظر حسنش صفا گرفت بايد از آن جمال نشان خدا گرفت حق از نخست، عهد ولايش ز ما گرفت روزي که تيرگي همه جا را فراگرفت ما را شراب نور به ساغر کند علي! روز جزا که هست همان روز سرنوشت هرکس به حشر مي‌دروَد هر چه را که کشت بخشنده مي‌شوند همه کرده‌هاي زشت رويد ز شعله‌هاي جهنم گل بهشت گر يک نگه ز دور به محشر کند علي! مهر قبول توبه آدم به نام اوست موسي به طور همسخن و همکلام اوست از قله‌هاي وهم فراتر مقام اوست امر قضا به حکم خدا در نظام اوست تا در نظام خود چه مقدّر کند علي! مدح علي است کار خداوند ذوالجلال اينجا تمام عالم خلقت کرند و لال بي‌لطف او به کس نبوَد قدرت مقال «ميثم» چو دم زني ز ثناي علي و آل هر دم تو را عنايت ديگر کند علي!
تو را تا دیده‌ام محو جمال کبریا دیدم تو را غرق مناجات خدا، از خود رها دیدم تو را در سجدهٔ باران و بر سجّادهٔ صحرا به هنگام قنوت برگ‌ها، در «ربّنا» دیدم تو در هفت آسمان سیر و سفر می‌کردی امّا من تو را در سرزمین وحی، سرگرم دعا دیدم کنار «حجر اسماعیل» در سرچشمهٔ زمزم صفا و مروه را گرد تو در سعی و صفا دیدم «تو را دیدم که می‌چرخید گرد خانه‌ات کعبه خدا را در حرم گم کرده بودم در شما دیدم» تو را در دامن مادر، تو را در دست پیغمبر تو را مولود کعبه، قبلهٔ اهل ولا دیدم تو را فرمان بر «یا ایها المدثر» از اول تو را «السابقون السابقون» از ابتدا دیدم تو را پابند پیمان الست از مطلع هستی تو را عاشق‌ترین دلدادهٔ «قالو بلا» دیدم تو افکندی حجاب از روی «کَرّمنا بنی‌آدم» که سیمای تو را آیینهٔ ایزدنما دیدم تو آدم را فراخواندی به علم «عَلَّمَ الأسماء» تو را در کشتی نوح پیمبر ناخدا دیدم اگر اعجاز موسایی عصا بود و ید بیضا سرانگشت تو را پرگار تقدیر و قضا دیدم نه تنها از تو شد عیسی مسیحادم، که از اوّل تو را هم عهد و پیمان با تمام انبیا دیدم سلیمان از تو حشمت یافت هنگام نگین‌بخشی تو را روح قناعت، اسوهٔ فقر و غنا دیدم زدی خود را به آب و آتش ای شمس جهان‌آرا تو را پروانهٔ پیغمبر از غارحرا دیدم به جولان‌گاه احزاب و نبرد خندق و خیبر به دستت تیغ «لا سیف» و به شأنت «لا فتی» دیدم به یک ضربت که در خندق زدی، در برق شمشیرت جهانی را به لب «اَهلاً و سَهلاً مَرحَبا» دیدم تلاوت کردی «آیات برائت» را به زیبایی تو را خورشید بام کعبه در «اُمُ القُری» دیدم تو را در مسجد و محراب، در میدان و بر منبر تو را در بی‌نهایت، در کجا در ناکجا دیدم چه می‌دیدم خدایا روز فتح مکّه با حیرت خلیل بت‌شکن را روی دوش مصطفی دیدم «و سُبحانَ الّذی أسری بِعَبدِه» را که می‌خواندم تو را در لیلةُ المعراج، با بدرُالدُّجا دیدم سراغ آیهٔ «اَلیَوم اَکملتُ لکُم» رفتم تمام آیه را وصف علی مرتضی دیدم شکوه و عزّت هستی! کمال عشق و سرمستی! چه گویم من که روی دست پیغمبر چه‌ها دیدم تو را در سایۀ باغ «اَلَم نَشرح لَکَ صَدرَک» شکوفا یافتم، مصداق «مِصباحُ الهُدی» دیدم گل روی تو را در «سَبِّح اسم ربَّکَ الاعلی» تَجَسُّم کردم آری، تا جمال کبریا دیدم تو را در سورۀ «حامیم تنزیلٌ منَ الرَّحمن» تو را در آیهٔ تطهیر و در «قُل اِنَّما» دیدم تو را در نون «اَلرَّحمن» و عین «عَلَّمَ القُرآن» تو را در یای «یاسن» ترجمان طا و ها دیدم تو را در «قُل کَفی بِاالله» در «وَالتّین وَالزَّیتون» تو را در «لیسَ لِلانسانَ اِلّا ما سَعی» دیدم نه تنها هست اوج رفعتت در «قاف و القرآن» تو را در سورهٔ وَالشَّمس و طور و وَالضُّحی دیدم تو را با چهرهٔ پوشیده و خرما و نان بر دوش کنار زاغه‌های شهر کوفه بارها دیدم نوازش از تو می‌دیدند فرزندان شاهد هم تو را با گوهر اشک یتیمان آشنا دیدم به مسکین و یتیم از بس محبّت کردی و احسان تو را در سورهٔ انسان و متن «هل أتی» دیدم چه می‌دیدم خدا را در سکوت محض نخلستان تو را هر نیمه‌شب، در گریه‌های بی‌صدا دیدم شبی که شمع بیت‌المال را خاموش می‌کردی تو را با بی‌ریایی، خفته روی بوریا دیدم چو راز غربت خود را به گوش چاه می‌گفتی چو نیلوفر کشیدم قد، تو را ای ماه تا دیدم تو را پشت در آتش زده، با زهرةُالزّهرا صبور و مهربان، در تیرباران بلا دیدم اگر نامردمان دست تو را بستند، آن‌ها را اسیر پنجۀ تقدیر، در «تَبَّت یَدا» دیدم در ایوان نجف، در کوفه، در محراب مسجد هم شهادت‌نامهٔ «فُزتُ وَ رَبَ الکَعبه» را دیدم پس از آن لیلة القدری، که شد شقُّ القَمَر، هرشب تو را در جوهر خون شهیدان خدا دیدم تو را یاری‌گر خون خدا، با عترت یاسین تو را دلجوی یاس ارغوان، در نینوا دیدم تو را در آسمان نیلگون ظهر عاشورا تو را در سایه‌روشن‌های شام و کربلا دیدم شب شام غریبان و پرستوهای سرگردان تو را دلسوخته در شعله‌زار خیمه‌ها دیدم اگر خورشید دشت کربلا از نوک نی سر زد تو را در موجی از آیات تسلیم و رضا دیدم تو را با کاروان اهل‌بیت وحی در غربت تو را در حیرت از خورشید در تشت طلا دیدم کسی از آستانت دست خالی برنمی‌گردد که در آیینهٔ آیین تو مهر و وفا دیدم
سخت بي معناست،بي معنا عبادت بي علي پس نصيب كس نمي گردد شهادت بي علي فرق چنداني ندارد در قباحت با زنا هر كه ميخواند نمازي با جماعت بي علي آنكه با بغض علي مرده جهنم جاي اوست پيش حق كي ميشود مشمول رحمت بي علي بايد از باب علي شد وارد راز و نياز پس دعا هرگز نخواهد شد اجابت بي علي حب او ايمان،خدا را شكر من هستم محب دين ندارد ذره اي ولله قيمت بي علي هست آنجا كه علي باشد بهشت عاشقان فرق با دوزخ ندارد باغ جنت بي علي از علي بايد براتي در امان از نار داشت رد نگردد از صراط آدم سلامت بي علي در روايت ديدم از معصوم حتي انبياء روز محشر كارشان افتد به زحمت بي علي
وا نشد جبریل اگر سمت نجف بال و پرش بهتر آنکه بر زمین جاری شود خاکسترش خوش به حال آن کبوتر بچه ای که تا سحر میپرد از صحن ایوانش به صحن دیگرش داستان سنگ و زر يعنى که ما و فضه اش قصه شاه و گدا يعنى که ما و قنبرش در مقام آخريت بود ، ديدند اولش در مقام اوليت بود ، ديدند آخرش خاک را گل ميکند گل را خلائق ميکند نيست هرکه خلق مولا خاک عالم برسرش با على يکتاپرستم, ورنه ميخواهم چکار آن خدايى را که اين آقا نباشد مظهرش آرزوى مرگ کردن چاره ى کارش بود سائلی که دست خالى ميرود از محضرش چهارده قرن است دارد رزق ما را ميدهد با همان يک مرتبه بخشيدن انگشترش آه...ظلمت آه...ظلمت آه..ظلمت ميشود واى اگر خورشيد را روزى براند از درش مرتضى يعنى قسيم النار والجنة , ولى هست معيارش در اين تقسيم حب همسرش تازه کعبه آبرویی یافت و قیمت گرفت همچنانی که صدف قیمت گرفت از گوهرش از در کعبه نرفت و بر در کعبه نرفت چونکه باید بعد ازین کعبه بیاید بر درش خاک یا خاکسترش کن مصحفی را که درآن آیه ی"الیوم اکملت"نباشد محورش *مبعث ختم رسل ترویج حب حیدر است تا دهد نشر ولایت حق کند پیغمبرش* به خودش كه جای خود ، حتي به خاك پاش هم هر کسی شک میکند شک میکنم به مادرش کور دلها احمقند ، احمق چه میفهمد علی جان احمد بود که خوابید بین بسترش . . جز علی و فاطمه دیگر ندیده روزگار اینقدر شرمنده باشد همسری از همسرش *بیت از *
تو آن ماهی که ماهی گفت بعد از دیدنت: ما_هی؟ که در ماهیتت مانده‌ست، ماهی از پیِ ماهی نه دندان است ای کان ملاحت! کآنچه میدانم صفی از یوسف است و برده داری بر سرِ چاهی اگر دستی برآری میوه از عرش خدا افتد خطا گفت آنکه گفت ای سرو! داری قدّ کوتاهی نگاهت خطبه میخواند دو نقطه، این چه اعجاز است بزن با پلکِ خود شرحی بر این ایجاز، گهگاهی بحیرا سرّ مطلب را نمیداند، مسیحا دم! که گردد ابر رحمت گر برآری بی هوا آهی براق از برق لبخند تو می آید، تبسّم کن نمی ماند اگر لب تر کنی تا عرش حق راهی تو را تخت خلافت قاب قوسین است و میدانم که دنیای دنی را پیشِ أو ادنی نمیخواهی
سخت بي معناست،بي معنا عبادت بي علي پس نصيب كس نمي گردد شهادت بي علي فرق چنداني ندارد در قباحت با زنا هر كه ميخواند نمازي با جماعت بي علي آنكه با بغض علي مرده جهنم جاي اوست پيش حق كي ميشود مشمول رحمت بي علي بايد از باب علي شد وارد راز و نياز پس دعا هرگز نخواهد شد اجابت بي علي حب او ايمان،خدا را شكر من هستم محب دين ندارد ذره اي ولله قيمت بي علي هست آنجا كه علي باشد بهشت عاشقان فرق با دوزخ ندارد باغ جنت بي علي از علي بايد براتي در امان از نار داشت رد نگردد از صراط آدم سلامت بي علي در روايت ديدم از معصوم حتي انبياء روز محشر كارشان افتد به زحمت بي علي
تو آن ماهی که ماهی گفت بعد از دیدنت: ما_هی؟ که در ماهیتت مانده‌ست، ماهی از پیِ ماهی نه دندان است ای کان ملاحت! کآنچه میدانم صفی از یوسف است و برده داری بر سرِ چاهی اگر دستی برآری میوه از عرش خدا افتد خطا گفت آنکه گفت ای سرو! داری قدّ کوتاهی نگاهت خطبه میخواند دو نقطه، این چه اعجاز است بزن با پلکِ خود شرحی بر این ایجاز، گهگاهی بحیرا سرّ مطلب را نمیداند، مسیحا دم! که گردد ابر رحمت گر برآری بی هوا آهی براق از برق لبخند تو می آید، تبسّم کن نمی ماند اگر لب تر کنی تا عرش حق راهی تو را تخت خلافت قاب قوسین است و میدانم که دنیای دنی را پیشِ أو ادنی نمیخواهی
سخت بي معناست،بي معنا عبادت بي علي پس نصيب كس نمي گردد شهادت بي علي فرق چنداني ندارد در قباحت با زنا هر كه ميخواند نمازي با جماعت بي علي آنكه با بغض علي مرده جهنم جاي اوست پيش حق كي ميشود مشمول رحمت بي علي بايد از باب علي شد وارد راز و نياز پس دعا هرگز نخواهد شد اجابت بي علي حب او ايمان،خدا را شكر من هستم محب دين ندارد ذره اي ولله قيمت بي علي هست آنجا كه علي باشد بهشت عاشقان فرق با دوزخ ندارد باغ جنت بي علي از علي بايد براتي در امان از نار داشت رد نگردد از صراط آدم سلامت بي علي در روايت ديدم از معصوم حتي انبياء روز محشر كارشان افتد به زحمت بي علي
هو اللّطيفُ الخَبير ، هو العليُّ الكَبير هو السّميعُ البَصير ، هو الوليُّ القَدير قسم به اسماء ذات، قسم به جمع صفات كه از ازل تا ابد ، علي ست تنها امير رسول گفته ست اگر ، انا البَشير النَّذير طبق همين قاعده ست ، علي سراجُ المُنير اگر به ذات علي ، فكر كند لحظه اي در آورد سر ز جهل ، عارف روشن ضمير رفيق - دست نياز  مكن به هر سو دراز كسي بجز دست حق نيست تورا دستگير در عوض پرده ي خانه ي خشت و گِلين وقت توّسل برو دامن او را بگير بايست باحال زار ، رو بروي مُستجار بگو به صاحب حرم ، أنَا بِكُم مُستجير پير غم عشق او جوان تر از هركسي ست در اين حساب و كتاب خضر نبي نيست پير سايه به سايه برو ، پشت سر نور او كه وقت رفتن به عرش علي ست تنها مسير به دست پر بركت علي رقم مي خورد قسمت شيخِ كَبير ،نصيبِ طفلِ صغير چه غم اگر بكشند دست و سر و پاي من كه گوشه چشم علي ست جابرُ عَظمِ الكَسير  وليّ ذات خداست، خليفه ي مصطفاست كسي كه در نُه فلك ، مُدبّر است و مُدير به هر كجا پا نهد مي آفرينـد بهشت بعد غديرش مخوان ، وادي خُم را كوير به صبح نورانيِ عيد ولايت قسم كه مُنكر حقّ اوست سياه رو تر ز قير   بر سر دست نبي چو دست او شد بلند بر تن نحس عمر زد از حسادت كهير حاكم مُطلق علي ست نه آن خَسي كه مُدام درون مُرداب جهل ، شبيه خر كرده گير به حُكمِ عقل سليم بگو به آن بي شعور نيست شغال سياه ، حريف شير دلير به كفو بي مثل او قسم كه در هفت چرخ علي ندارد شبيه علي ندارد نظير از غضبش صحنه ي جحيم شد دلخراش از گُل لبخـند او ، بهشت شد دلپذير چگونه وصفش كنم با كلماتي حقير ؟ شعر همان ست كه فؤاد گفت و صغير
تو را از آسمان آورد، تا که روشنایِ این زمین باشی خدا می خواست تا تفسیری از نورِ مبین باشی تو را آورد و با تو عشق را معنای دیگر داد خودت عشقی خدا می خواست تا عشق آفرین باشی فراتر از بشر هستی نمی گویم خدا هستی "خدا می خواست آن باشی، خدا می خواست این باشی" امام المتقین باشی اساس و رکنِ دین باشی امامت را نگین باشی خدا را همنشین باشی یداللهی و دستی نیست بالاتر زِ دست تو "خدا می خواست تا دستِ خودش در آستین باشی" شبی که غرقِ وحشت بود جسم و جانِ بزدل ها تو ماندی تا که آن شب جای ختم المرسلین باشی پر است از نام حیدر معرکه، مولا به یک لحظه چگونه میتوانی در یَسار و در یمین باشی الا ای دلبر زهرا بخوان "مَن کُنتُ مولا" را تو تنها می توانستی نبی را جانشین باشی خلاصه می شود تفسیرِ قرآن در همین جمله خدا میخواست تنها تو امیرالمومنین باشی نمی دانم چرا اینگونه مجنون و پریشانم گهی محزون و غمگینم؛ زمانی شاد و خندانم الا یا ایهاالساقی بیا با ما مدارا کن بریز از باده ی کوثر که امشب مست و حیرانم چه گویم از کمالاتت که تو فوق کمالاتی!! و من هم چیزی از شأن و مقامِ تو نمی دانم اذان گفتم پس از ذکرِ خدا و نام پیغمبر به نام تو رسیدم تازه فهمیدم مسلمانم علی اول علی آخر علی ظاهر علی باطن بدونِ تو همه کفرم و با تو عین ایمانم به وقت رزم با هر ضربه ی تیغ دودم مولا نبی می گفت: "یا حیدر" خدا می گفت: "ای جانم" غدیرِ تو شده اذنِ ورودِ ما به عاشورا همان طوری که قبل از اربعین پیش تو مهمانم شبی در خواب می دیدم که من هم زائرت هستم نشستم گوشه ی صحنت، امین الله می خوانم حریمت برده دل ها را نجف کی می بری ما را؟! خودت می دانی ای مولا که من دلتنگ ایوانم
لب تشنه ام ، به ساقی کوثر خبر دهید لب تشنه ام دوباره ، مکرّر خبر دهید ما هر کجا غلام علی رفت می رویم قلاده بسته ایم ، به قنبر خبر دهید منبر بدون ذکر علی غیر چوب نیست این نکته را به راکب منبر خبر دهید نسل نبی ز کوثر و ساقی کوثر است باید به هر مخالف ابتر خبر دهید بی ذوالفقار خانۀ کعبه شکاف خورد این را به اهل خندق و خیبر خبر دهید در خواب بود و آیه برایش رسیده بود این هدیه را به صاحب بستر خبر دهید در دست مرتضی است کلید بهشت و نار این فضل را به دشمن حیدر خبر دهید «شمشیر را به خاطر او در غلاف کن» این امر را به مالک اشتر خبر دهید این راه عشق ، گاه ، بیابان نشینی است این را به پیروان ابوذر خبر دهید ** زمزم فرات نیست ، به شش ماهه رحم کرد شرمنده شد رباب ، به هاجر خبر دهید
ز طریق پیروی على، نه اگر بشر به خدا رسد به چه دل نهد؟ به که رو کند؟ به چه سو رود؟ به کجا رسد؟ ز خدا طلب دل مقبلى، به على بجوى توسلى که اگر رسد به على دلى، به على قسم به خدا رسد ازلى ولایت او بود، ابدى عنایت او بود ز کف کفایت او بود ز خدا هر آنچه به ما رسد به على اگر برى التجا، چه در این سرا چه در آن سرا همه حاجت تو بشود روا، همه درد تو به دوا رسد على اى تو یاور و یار ما، اسفا به حال فکار ما نه اگر به عقده کار ما، مدد از تو عقده گشا رسد