#تقلبی_از_عالم_بالا
یک صف از اجدادمان ردیف شده بودند سبیل به سبیل. خواهرم گفته بود «آخر ما نمیتوانیم؛ اصلا هزینهاش را چه کار کنیم؟» گفته بودند: «نه خیر! شما میتوانید! همین حالا هم کلی انواع خرجها را میکنید. برای این کار هم در طول سال پسانداز کنید.»
خواهرم میگفت بعضیشان را میشناختم، بعضی را نمیشناختم و فقط در خواب، بچههایمان ولی کار ما را ادامه ندادند. شماها چرا مجلس نمیگیرید؟ بگیرید و بچههایتان را هم ملزم کنید راه را ادامه دهند.
یکیشان مامانجون پاسبان بود. نامش از نام عروسکی آمده که توی خانهشان بوده و به شکل پلیسی چیزی بوده. برای قاطی نشدن مامانجونها با هم، به ایشان میگفتند مامانجون پاسبان! چند سال پیش به رحمت خدا رفت. آن زمان پسر خواهرم شاید دو سه سال داشته و بعید است خیلی چیزی یادش مانده باشد. یک بار خواهرم از ذهنش میگذرد که «مامانجون پاسبان، اگه شما واقعا میخواید ما روضه بگیریم و این کار ما فایدهای برای شما داره، یه نشونه به من نشون بدید.» کمی بعد پسرش میآید میگوید: «مامان، یادته میرفتیم دیدن مامانجون پاسبان روی تختش نشسته بود، منو بغل میکرد؟!»
امسال دیگر عزم کردم مراسمات را جدیتر بگیرم. یاد حاج خانم هما افتادم که با بچههایش کل دههی محرم را روضه میگیرند. دختردایی پدرشوهرم است. خانهی بسیار بزرگی در زعفرانیه دارند با یک باغچهی منحصر به فرد در میانهی خانه. سه طرفش فرش است برای نشستن. از آن آدمهاست که از در میروی تو، هرچقدر هم غریبه باشی انگار جانش آمده باشد. طوری تحویل میگیرد که پابست میشوی. خستگی از سر و صورتش میبارد.
✍ادامه در بخش دوم؛
جان و جهان | به روایت مادران
#تقلبی_از_عالم_بالا یک صف از اجدادمان ردیف شده بودند سبیل به سبیل. خواهرم گفته بود «آخر ما نمیتوا
زمان:
حجم:
16.14M
#روایت_شنیدنی
#تقلبی_از_عالم_بالا
گوینده: #مهدیه_مقدم
در جان و جهان هر بار یکی از مادران، درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس...🌱
http://eitaa.com/janojahanmadarane
https://ble.ir/janojahan
https://rubika.ir/janojahaan