eitaa logo
جان و جهان | به روایت مادران
534 دنبال‌کننده
1هزار عکس
48 ویدیو
2 فایل
اینجا هر بار یکی از ما درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس.🌱 ارتباط با ما؛ @mhaghollahi @zahra_msh
مشاهده در ایتا
دانلود
یک صف از اجدادمان ردیف شده بودند سبیل به سبیل. خواهرم گفته بود «آخر ما نمی‌توانیم؛ اصلا هزینه‌اش را چه کار کنیم؟» گفته بودند: «نه‌ خیر! شما می‌توانید! همین حالا هم کلی انواع خرج‌ها را می‌کنید. برای این کار هم در طول سال پس‌انداز کنید.» خواهرم می‌گفت بعضی‌شان را می‌شناختم، بعضی را نمی‌شناختم و فقط در خواب، بچه‌هایمان ولی کار ما را ادامه ندادند. شماها چرا مجلس نمی‌گیرید؟ بگیرید و بچه‌هایتان را هم ملزم کنید راه را ادامه دهند. یکی‌شان مامان‌جون پاسبان بود. نامش از نام عروسکی آمده که توی خانه‌شان بوده و به شکل پلیسی چیزی بوده. برای قاطی نشدن مامان‌جون‌ها با هم، به ایشان می‌گفتند مامان‌جون پاسبان! چند سال پیش به رحمت خدا رفت. آن زمان پسر خواهرم شاید دو سه سال داشته و بعید است خیلی چیزی یادش مانده باشد. یک بار خواهرم از ذهنش می‌گذرد که «مامان‌جون پاسبان، اگه شما واقعا می‌خواید ما روضه بگیریم و این کار ما فایده‌ای برای شما داره، یه نشونه به من نشون بدید.» کمی بعد پسرش می‌آید می‌گوید: «مامان، یادته می‌رفتیم دیدن مامان‌جون پاسبان روی تختش نشسته بود، منو بغل می‌کرد؟!» امسال دیگر عزم کردم مراسمات را جدی‌تر بگیرم. یاد حاج خانم هما افتادم که با بچه‌هایش کل دهه‌ی محرم را روضه می‌گیرند. دختردایی پدرشوهرم است. خانه‌ی بسیار بزرگی در زعفرانیه دارند با یک باغچه‌ی منحصر به فرد در میانه‌ی خانه. سه طرفش فرش است برای نشستن. از آن آدم‌هاست که از در می‌روی تو، هرچقدر هم غریبه باشی انگار جانش آمده باشد. طوری تحویل می‌گیرد که پابست می‌شوی. خستگی از سر و صورتش می‌بارد. ✍ادامه در بخش دوم؛