eitaa logo
جان و جهان | به روایت مادران
534 دنبال‌کننده
1هزار عکس
48 ویدیو
2 فایل
اینجا هر بار یکی از ما درباره چیزی سخن میگوید، از آفاق تا انفس.🌱 ارتباط با ما؛ @mhaghollahi @zahra_msh
مشاهده در ایتا
دانلود
با تمام خودم، برایش سفره چیده بودم. بعد از یک هفته دوری، حالا قرار بود با هم همسفره شویم. خوشی زیر پوستم می‌دوید. زیتون‌های پرورده را در زیباترین ظرف‌های بوفه‌ام ریخته بودم، سالاد فصل خوش رنگ و لعابی درست کرده بودم و روی ماست بورانی را با انواع سبزی‌های معطر و نهایت سلیقه‌ام تزئین کرده بودم. سفره‌ی مهمان را برای جمع دونفره‌ی کوچکمان پهن کرده بودم که زیباترین سفره‌ی موجود در خانه بود. غذای اصلی را در ظروف بلوری کشیده بودم و دوغ و دلستر یخ‌اندود را در پارچ‌های باریک و بلند ریخته بودم. همه چیز برای یک ضیافت‌ دونفره‌ی عالی آماده بود. خودم هم دوش گرفته، مسواک زده بودم و لباس شب ماکسی یاسی رنگم را پوشیده بودم. به صورتم هماهنگ با رنگ لباس، کمی جلوه داده بودم. صدای زنگ در را که شنیدم، نگاه نهایی را به سفره و بعد به خودم در آینه انداختم و بشکن‌زنان در را باز کردم. - سلام عزیزدلم! - سلام به روی ماهت! خداقوت. بیا که انتظارت مرا کشت! با لبخند کیف و کتش را گرفتم. دست و رویش را شست و نشست. - می‌خوای اول استراحت کنی، بعد غذا بخوریم؟ - نه‌ عزیزم. بعدش استراحت می‌کنم. - پس بفرمایید سر سفره. پر از ذوق و خوشحالی بودم بابت به نمایش گذاشتن تمام عشق و هنرم در قالب آشپزی. پر از اشتیاق بودم برای همسفره شدن با هم‌نفسم. لحظه‌شماری می‌کردم که نظرش را بشنوم و رضایت را در چهره‌اش ببینم. ✍ادامه در بخش دوم؛
برگشتم سر سفره. خودم را انداختم روی زمین. دو ساعت کنترل کرده بودم خودم را که یک قاشق هم نخورم، که مثلا گرسنه باشم و با هم غذا بخوریم، آرایشم هم خراب نشود. دست و پایم از شدت ضعف می‌لرزید، مثل گرسنگان سومالی به غذاها حمله کردم. انتظار طولانی برای غذا و حرص از بی‌محلی اشتهایم را چند برابر کرده بود، قبول! ولی نفهمیدم چطور حجم معده‌ام هم اندازه همه غذا کش آمد! ظرف چند دقیقه اثری از شیء خوردنی روی سفره نبود. به خودم آمدم دیدم دو تا چشم گرد شده هاج و واج نگاهم می‌کرد؛ - چیه؟ خب گشنم بود. - یعنی عاشقتم در هر شرایطی شرمنده‌ش نمیشی! - شرمنده کی؟ پیشانی‌ام را بوسید و غش کرد از خنده: - حالا کف قابلمت چیزی مونده؟ آخر شب ضعف کردم بخورم. در حالی‌که لیوان آب را سر می‌کشیدم، سرم را تکان دادم و با بی‌خیالی حرص درآوری گفتم: «بعید می‌دونم چیز به دردخوری باشه.» در جان و جهان هر بار یکی از مادران، درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🌱 http://eitaa.com/janojahanmadarane https://ble.ir/janojahan https://rubika.ir/janojahaan
از نوک انگشتان پایم تا قوزک و زانوها و کمر و شکم و ستون فقرات و گونه‌هایم، همه و همه وجود او را طلب می‌کردند. به اندازه‌ی یک نوازش ساده، یا تعریفی به کوچکیِ «چه خوشگل شدی امروز!!» وارد غار تنهایی‌اش که حالا اتاق کوچک خانه‌مان بود، شدم. روی تخت دراز کشیده و پشت دستش را روی چشمانش گذاشته بود. پاهایش روی هم به شکل عصبی تکان می‌خوردند. دست آزادش را میان دستانم گرفتم: «من که گفتم اگر خسته‌ای اول استراحت کن، بعد بیا سر سفره.» - نمی‌خواستم حالتو بگیرم. فکر می‌کردم اینطوری توام خوشحال میشی، اما نشدی و حال منم گرفتی. آرام سعی کرد دستش را بیرون بکشد که محکم‌تر گرفتمش و گفتم: «منم نمی‌خواستم ناراحتت کنم. ببین من می‌فهمم تو ترجیح میدی توی سینما، تبلیغ و تیتراژ رو رد کنی و برسی به اصل فیلم. سر سفره، پیش‌غذا و مخلفات رو کنار بزنی و وعده رو زودتر نوش جان کنی. ولی خب ما دونفریم. سر سفره‌ که نشستیم، اگر هردو با هم سیر بشیم و خدارو شکر کنیم و بلند بشیم، قشنگه.» ته مانده اشک چشمم راهی پیدا کرد و مستقیم روی دستش نشست. لبخند کجی روی لبش آمد. زیرچشمی نگاهی کرد و گفت: «خداروشکر که سفره هنوز پهنه. پاشو ببینم دلت پیش کدوم خوراکی گیر کرده که انقدر دل‌نازک شدی!!» #س._ح. در جان و جهان هر بار یکی از مادران، درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🌱 http://eitaa.com/janojahanmadarane https://ble.ir/janojahan https://rubika.ir/janojahaan
ضمن تشکر از جان‌وجهانی‌هایی که دست به قلم شدند و برای روایت بالا، ادامه نوشتند؛ طبق قرار قبلی، از بین پایان‌هایی که برایمان ارسال شدند، یک نمونه بدیع‌تر دیگر را نیز در کانال منتشر می‌کنیم. https://ble.ir/janojahan/-4709737810785633959/1701551365353 از زمین بلند شدم، صورت برافروخته‌ام توی آینه دیواری به من نگاه می‌کرد. به سمت آینه برگشتم، از هر آرایش و پیرایشی بیزار و متنفر شده بودم. توی دلم به خودم لعن و نفرین فرستادم که چقدر وقتم را توی آرایشگاه هدر داده‌ام. کاش کتاب نیمه تمامم را تمام می‌کردم. کاش پروژه‌ام را ده صفحه پیش می‌بردم. اصلا من که رنگ کردن دوست ندارم، چرا این همه برای انتخاب رنگ و رنگ‌کردنِ موهایم وقت گذاشته بودم؟ چون یک‌بار از مهدی شنیدم دوست دارد، رنگ موهایم شرابی باشد؟! من حتی به کوچک‌ترین خواسته‌هایش هم توجه می‌کردم. اما او حالا با همه‌ی سفره، من را تنها گذاشته بود. چند قاشق برنج و کمی از غذای توی بشقاب خورش، بیشتر شبیه دست خورده شدن غذا بود، نه ناهار مفصل. البته مهدی همیشه غذایش را سریع می‌خورد، اصلا برای همین دیگر باهم توی یک بشقاب غذا نمی‌خوریم. غذا خوردن در محل‌کار و عجله داشتن برای رسیدن برای نجات جان بیماران خودش، سبک زندگی‌اش را این‌طور کرده بود. داغ دلم تازه شد، بشقاب ته‌چین و سالاد را که برداشتم پرت شدم ده سال قبل... ظهر بود. قرمه سبزی مامان و ته‌چین من آماده بود. هر چه بابا به مهدی اصرار می‌کرد حالا که محل کارش یک کوچه پایین‌تر است برای ناهار بیاید قبول نمی‌کرد. ما عقد بودیم و هنوز مُهر سند ازدواج‌مان خشک نشده بود. اما او به‌جای من داشت ناز می‌کرد. مادرم ناراحت شد و ناهار نخورد، رفت توی اتاق که بخوابد. بعد از کلی اصرارِ بابا، مهدی با لباس‌کار آمده بود. می‌گفت: «تعارف ندارم و اصلا اهل ناهار نیستم.» امّا من قبول نمی‌کردم. فکر می‌کردم خجالت می‌کشد یا نمی‌خواهد با آن لباس‌ها به خانه‌مان بیاید. خودش پشت تلفن گفته بود که سر و وضع خوبی ندارم و خاکی و مالی هستم. آن موقع هنوز دانشجو بود. کنار درسِ‌دانشگاه، بخصوص تعطیلات، کار بنایی می‌کرد. آن روز بالاخره به خانه آمد. لای سفره را باز کردم. ته‌چین سرد شده را که تکه کردم، گفت: «مامان شما کجاست؟» گفتم: «خسته بودن، رفتن استراحت کنن.» اما بابا مثل همیشه آلو را نخیسانده کل ماجرا را تعریف کرد و مهدی باز همان حرف‌ها را زد. ظرف سالاد از دستم افتاد، برگشتم کنار سفره‌ی تقریباً دست نخورده، با صدای شکستن ظرف مهدی فریاد زد: «چی شد؟» دستم به گوشه تیز بشقاب خورد و برید. خون تازه قطره شد و افتاد روی تکه‌ی شکسته روی زمین. در اتاق خواب باز شد. «عزیزم! خب چرا دقت نمی‌کنی؟ چی شد؟» اشک‌هایم آماده‌ی ریختن بودند، که با این حرف زدم زیر گریه؛ مثل دختر بچه‌هایی که می‌خواهند بگویند بلد نیستم. گریه کردم و توی دلم گفتم بلد نیستم با راه دیگه‌ای تو رو متوجه خودم کنم. بلد نیستم بگم من برای تو‌ام، برای تو زیبا شدم. برای خدا منو ببین!! جلو آمد دستم را گرفت و انگشتم را فشار داد، خون را نگه داشت و یک دستمال از توی لیوان که مثلا برای سفره آرایی استفاده کرده بودم برداشت‌. دستمال را دور انگشتم پیچید و من را به قفسه سینه‌اش چسباند. «جان؟ میسوزه؟ ناراحتی یا چون بشقاب شکست ناراحت شدی؟ خوب می‌شه دختر لوس. بیا برو استراحت کن اینا رو خودم جمع میکنم.» با حالت قهر رفتم سمت اتاق. روی تخت دراز کشیدم، پنج دقیقه نشد آمد. گفتم: «وای باز باید برم مرتب کنم اونجا رو؟ ای خدا، تو چرا درست جمع نمی‌کنی؟ من باز باید برم دو روز درگیر خوراکی‌های خراب شده و نشده باشم. نکن، اسراف رو دوست ندارم. حیفِ دست‌پخت من!» آمد کنارم روی تخت دراز کشید. گفت: «ببخشید عزیزم خیلی خسته بودم. ممنون برای زحمت‌هات. قول می‌دم شب جبران کنم، همه‌شو با هم بخوریم بذار الان بخوابم، باشه؟ تو هم همین‌جا باش که خوابم ببره.» سرش را روی بالشت نگذاشته، خوابید. خیلی راحت! کاش من هم، همین‌قدر بی‌خیال بودم. سبک و ساده می‌خوابیدم. اما من... واقعاً چقدر خوابم می‌آمد و نمی‌دانستم. در جان و جهان هر بار یکی از مادران، درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🌱 http://eitaa.com/janojahanmadarane https://ble.ir/janojahan https://rubika.ir/janojahaan