کارام جانم میرود
ا﷽
9️⃣3️⃣2️⃣ نوزاد و نماز
آقایی با صدای خشدار از عزاداری، گفت "الصلاة الصلاة... آقا نمازه". از کنار باغچه بلند شدیم و خودمان را به انبوه جمعیت رساندیم. ترسیده بودم با بچهی توی کالسکه جلوتر بروم و فشارِ شلوغی، کار دستم بدهد. چشم گرداندم میان مردم و نگران صفها و اتصال نمازمان بودم. نگاهم روی نوزادی که آرام روی پای مادربزرگش خوابیده بود، ماند. نوزاد توی یک چفیه قنداق شده بود. با "الصلاة"های مکبر چشم از نوزاد برداشتم اما لبخند محوی روی لبهام بود هنوز.
بلندگوهای جمکران انگار زورشان به غلظت مولکولهای داغِ هوا نمیرسید و جانِ صدا گرفته میشد تا به ما برسد. از روی "الله اکبر"های بلندِ مکبر تشخیص میدادیم کی دستهامان را بیاوریم کنار سر. همهمه آرام گرفته بود و همه گوش تیز کرده بودند برای شنیدن ذکرها. مهدیار حوصلهاش سر رفته بود و توی کالسکه تکان تکان میخورد. بالگردها که آمدند بالای سرمان برای تصویربرداری، حواسش پرتِ آسمان شد. صدای شکافتن هوا با پرههای بالگرد، صدای کمجوهرهی نماز را محو میکرد و ما ترتیب را گم میکردیم.
نماز تمام شد و بغضی که از صبح توی گلویم مانده بود، سنگینتر شد. فکر کرده بودم شاید سر جملهی "اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا" بتوانم گریه کنم. اما حالا جز تکبیرها چیزی نفهمیده بودم.
نماز بعدی برای خانوادهی آقا بود و هنوز شروع نشده بود که دوباره چشمم افتاد به نوزاد. با وجود پرواز بالگردها در ارتفاع کم، خوابش پاره نشده بود. چندصد متر آنطرفتر نوهی آقا هم خوابیده بود اما در تابوت. خدا میداند آن روز صبح جنگندههای دشمن چطور خوابش را آشفته بودند. با خودم گفتم "خدا کنه خواب بوده باشه". آفتابِ صبح بین چفیهی نوزاد و نهال کنارش در باغچه، قسمت شده بود. چفیه به خودی خود این روزها برای ما روضه است. چه برسد به وقتی که نوزادی میانش آرام خوابیده باشد و بدنش کوچکترین زخمی نداشته باشد. مثل نهال کنارش که سبز بود هنوز و خاکستر بمب رویش ننشسته بود.
آن روز عصر توی خانه فیلم نماز را دیدم. آقای جوادیآملی گفته بود: "او کشته شده برای امت اسلامی است".
او که بعدِ رفتنش هم نوزادی از امت میتوانست چنین بیمهابا، میان قنداقی به ارث رسیده از او، آرام بخوابد.
✍#سپیده_سوریان #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽ 6️⃣0️⃣2️⃣ پلهپله تا ملاقات (ولی) خدا چراغهای حرم در صحنهای مختلف یکییکی روشن شدند. بعد از ن
ا﷽
دستاورد
انتشار روایت آقای #یوسف_شمشیری با عنوان پله پله تا ملاقات ولی خدا در صفحهی روزنامهی جامجم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
0️⃣4️⃣2️⃣ آمده بودم گریه کنم
«عکس آقا رو با قاب گلگلی ببر.»
توی ذهنم هنوز بین ماندن و رفتن هروله میکردم که پیامش را دیدم. جوابش را با چند تا صورتک غمگین دادم. حوصله نداشتم برایش بگویم که برای چه میروم. نمیتوانستم توضیح دهم این بیقراری که به جانم افتاده برای چیست. من حتی برایم مهم نبود که یک نقطه از جمعیت سیاهپوش آقا باشم یا سیاهی لشگرش شوم. من برای ادای دین یا دیدار آخر هم نمیرفتم. من فقط میخواستم بروم بلکه این بغض غلیظ کشنده، به نحوی بشکند که از این خفگی چند ماهه دربیایم. برای اشک پاک کردن و توی سر زدن، حتی عکس آقا، دستوپاگیر بود. برای همین، پرچم ایران که از همان روزهای اول جنگ همراه همیشگیام شده بود را هم برنداشتم.
از متروی شهیدبهشتی که بیرون آمدم، بساط فروش پرچمهای سرخ پهن بود. از کنارشان گذشتم. توی دلم، همهی پرچمدارها را تحسین میکردم که با قلبهای درهمفشرده، باز هم پرچم میگردانند. همان که من آدمش نبودم. من، بیخیال هرآنچه که از قدرت رسانه و تعظیم شعائر و ... میدانستم، هرچند که شاید خودخواهانه بود اما فقط آمده بودم گریه کنم.
مصلی اما جای گریه هم نبود. بُهت، یک تنه بر غصهی درون قلبم چیره شده بود. ایستادهترین قامتی که در تمام طول زندگی دیده بودم را گذاشته بودند توی تابوت. خوابیده و آرام. مداحها میآمدند و میخواندند و جایشان را به دیگری میدادند و انگار تمام حرفشان این بود که آی مردم! باور کنید که دیگر آقایمان نیست.
من اما باورم نمیشد و برای همین پای روضهها اشک توی چشمهایم حبس میشد و جاری نمیشد.
ساعتهای آخر وداع بود. حیاط مصلی، پر بود از پرچمهای سرخ. نشستم روی پلهها. تصور اینکه یکی دو ساعت دیگر، پردهها بالا میروند و درهای مصلی بسته میشوند و همین میزان احساس قرابت جسمانی هم از من و بقیه گرفته میشود، برایم کافی بود تا از بهت درآیم. بغضم شکست. صدایم آزاد شد. زنهای دوروبرم داد میزدند. صدای گریهای از ردیف جلو میآمد که از همهی صداها سوز بیشتری داشت. نگاه کردم. به جثهی نحیف و صدای نازکش نمیآمد بیشتر از ده سال داشته باشد. دخترک یک نگاه به جایگاه آقا میکرد و یک نگاه ملتمسانه به مادرش. انگار که از مادرش میخواست آرامش کند. مادر به پرچمسرخیالثارات که در دستش بود، تکیه داده بود. در بطری آب را باز میکرد و چند جرعه آب توی گلوی دختر میچکاند. به آغوشش میکشید اما حرفی نمیزد. توی این سوگ جمعی، دلداری معنا نداشت.
پرده، آرامآرام بالا رفت. ظهر عاشورا بود انگار. گریهها چنان بود که گویی برایمان «الشمر جالس علی صدره» میخواندند و من نگران حال دخترکی بودم که حتی صورتش را ندیده بودم.
مصلی، کمکم رو به خلوتی رفت. دست روی زانو گذاشتم. بلند شدم. به سمت مردی رفتم که کنار پلهها، بین جمعیت پرچمسرخ پخش میکرد. دست دراز کردم و پرچم را گرفتم.
ما شیعهایم و یادمان دادهاند وسط گریهها، از خونخواهی غافل نشویم. حالا فقط خون آقا نبود. باید تقاص غصهای که روی دل بچههایمان نشسته بود و هنوز برایش کوچک بودند را هم میگرفتیم.
پرچم را بالا گرفتم و در خلوتِ مصلی تکان دادم. پرچمی که دیگر نباید از دستم پایین بیاید.
✍ #فائزه_نجفیپور #خمین
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
آخرین دِین.pdf
حجم:
4M
ا﷽
1️⃣4️⃣2️⃣ آخرین دِین
چند قدم نرفته بودم که خانم میانسالی سمتم آمد. اضطراب در چشمهایش موج میزد. گفت:
- وظیفهٔ ما برای نماز چیه؟
یعنی عمیقاً احساس میکرد که وظیفهای بر دوشش نسبت به آقا وجود دارد و حالا پیگیر بود که ببیند چهطور میتواند آن را انجام دهد. گفتم:
- تا پیکر دفن نشه نمیشه نماز خوند. اگر تا قبل نماز صبح پیکر دفن بشه، همین امشب باید نماز خوند وگرنه فردا شب میشه شب اول قبر.
تشکر کرد و رفت.
✍ #رضا_شهرابیفرهانی #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
2⃣4⃣2⃣ مادرمونو بفروشیم؟
از بهبهان آمده بودند. پیراهن آبی بلند و شال مشکی که دور سر محکم کرده بود، جنوبی بودنش را نشان میداد. کلاس محل اسکان، کولر بیجانی داشت که بیشتر تولید صدا میکرد تا سرما. دانههای عرق از کنار چینهای دور چشمش روی پوست سبزهاش میسُرید. گفتم:
-دوازده ساعت راه با یک ماشین پژوی قدیمی. چرا اومدین؟
زل زد به تخم چشمهای من و آرام و شمرده، طوریکه مطمئن شود تمام کلمات لری را متوجه میشوم جواب داد:
-نیگا، بابای مو تو دعوای طایفهای کشته شد. به شوهرُم گفتُم اگه امروز بگن قراره قاتل بابات رو قصاص کنیم بیا، مُگُم بخشیدُمش، باید بُرُم تهران.
-مخالفت نکرد شوهرت؟
فلاکس و سینی استکانها را از گوشهی دیوار جلو کشید:
-او خودش تعصب آقا رو میکشید، به برادرش گفته بید آگه به آقا بیاحترامی کِردی برادریمون تِمومه. حق اینکه مُردُم بیای سر قبرُم رو هم نِداری. ها، تو خو میدونی مرد لر همچی حرفی بزنی یعنی چه.
بعد، از آن سحری گفت که در آشپزخانه ظرف میشسته، با صدای جیغ دخترش فکر کرده همسرش که در سفر بوده تصادف کرده، اما فهمیده آقا شهید شده است. گفت داغ رهبر برایش از داغ پدر هم سختتر بوده. من هم سر تکان دادم:
-من همیشه به دوستام گفتم داغ مادر هیچ وقت سرد نمیشه، حالا فهمیدم دلتنگیِ آقا از دلتنگی مادر هم بیشتره.
اشکهایش را با پر شالش گرفت. من هم بغضم را با یک قلپ چای تلخ پایین فرستادم. با لبخند زورکی پرسیدم:
-راستشو بگو چقدر پول میگیرید برای رفتن به تجمع؟
چهرهاش به خنده باز شد:
-هر شب ۱۲۰ تومن میدم کرایه راهِ دخترها که برن و بیان. حساب کن چهار ماه میشه چند میلیون؟ تازه دختر بزرگم فاطمه، موکب بچهها دستشه، کاغذ و مداد و چسب و ای جور چیزا هم پا خودشه.
-پس وضعت خوبه که هزینه هم کردی؟
-اولا، ای چیا که هزینه حساب نمیشه، نیگا ما تو ای دو تا جنگ تو طایفه خومون ۲۵ تا شهید دادیم. یکیشون پسرداییم بود که هوش مصنوعی کار میکِرد. با زن و بچه همی تهران شهید شد. دوما، به ای دستای مو نگاه کن. باورت میشه مو شصت و پنجیام؟ گیرم اوضاع اقتصادی خراب باشه چکا کنیم؟ مملکت مادره، میشه مادرمونو بفروشیم؟ ای کشور ناموسه. از ناموسمون بگذریم؟
نگاهی به دخترها کردم که غرق خواب بودند.
-دوست داشتم با فاطمه و زهرا صحبت کنم. اما میدونم خستهان.
-ها، ما صبح که رسیدیم، مستقیم رفتیم مصلی ماشاالله به جمعیت. باعث پیروزی همی مردمن که میدون رو خالی نِکردن. مَ که احساس غرور کردم ای مردم رو دیدم.
نگاهی به چشمهای قرمزش کردم:
-خودت هم خستهای، بگو این روزا نگران چی هستی بیشتر؟
اخمهایس را توی هم کرد:
-نگرانی ندارم الحمدلله. ای مملکت سختتر از ای روزا رو گذرونده. ای خط، ای نشون. بشین ببین چطو با آقا مجتبی میشیم ابرقدرت که همی حالا هم شدیم.
برق امید در چشمهایش کاملا روشن بود. امام شهید هم از طاقچهی پنجره به ما لبخند میزد.
✍#مریم_صفدری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
3️⃣4️⃣2️⃣ ما را به سختجانی خود این گمان نبود
روزی که فهمیدم ممکن است فرزندم را از دست بدهم، به سارا پیام دادم و گفتم موقع خطبه عقدش دعایم کند. برایش نوشته بودم: «سپردم به خدا که هرچی خیره بشه ولی از بعدش میترسم که یا دیوونه بشم یا بیدین!» اصل نگرانیام را نگفته بودم که نکند حال خوبش را بد کنم. نمیدانستم به موجودی که دو ماه است در وجودم ریشه کرده، آنقدر وابستهام. از وقتی فهمیدم ممکن است نمانَد، با دلیل و بیدلیل گریه میکردم. همه چیز که تمام شد چند ساعتی فقط گریه کردم و منتظر دیوانهشدن نشستم. ولی کمتر از یک هفته بعد، سوگ پشت سرم بود و من از آن عبور کرده بودم.
من فکر میکردم تحمل خوبی دارم. چون بعد از شهادت آقا، تمام عزاداریهایم یک نصفهروز طول کشید. وقتی خبر را فهمیدم تا ظهر تحمل کردم. نماز خواندم. بیصدا گریه کردم. قران خواندم و خوابیدم. خواب مدل سوگواریام است. من از نه اسفند تا امروز خواب بودهام. حتی ساعتهای بیداریام هم شبیه خواب بوده.
ظهر بود که لیلا را گذاشتیم پیش مامان و رفتیم حرم. نشستم توی صحن و بلندبلند گریه کردم. دختری را دیدم شبیه خودم. بغض داشت. دور چشمها و نوک بینیاش قرمز شده بود. جلواش ایستادم و برای اولینبار در زندگیام، به کسی که نمیشناختم گفتم: «میشه بغلتون کنم؟» بغضش شکست و من را بغل کرد. تا توانستیم در آغوشِ هم زار زدیم. شبش توی هیئت، فاطمه را بغل کردم و با هم گریه کردیم و تمام. عزاداری من تمام شد. دیگر فقط وقتوبیوقت و ناخودآگاه اشک میریختم. فکر میکردم خودم را جمعوجور کردهام؛ چون تمام غمم تبدیل به خشم شده بود.
در این چهار ماهی که از شهادت رهبرم گذشته بود، من حتی یک تار مو هم سفید نکرده بودم. برای همین فکر میکردم تحمل خوبی دارم. اصلاً همین فکر را کردم که آسمان و زمین را به هم دوختم تا خودم را به تهران برسانم. میخواستم گوشهای از مصلی بنشینم و بدون دخالت احساسات روایتم را بنویسم.
اما زنی که پا به زمین کوبید تا جلوی گذر زمان را بگیرد، من بودم.
دقایق پایانی مراسم وداع، توی حیاط مصلی ایستاده بودم و نگاهم به جایگاه بود. نمیفهمیدم چه اتفاقی دارد میافتد. دیگر تابوتهای پایینی را نمیدیدم. زل زدم بهشان و دیدم تابوت کوچک زهرا هم از دیدم خارج شد. فهمیدم پرده جایگاه دارد برای آخرین بار بالا میرود. یک نفر بلندبلند گریه میکرد و دیگری دودستی توی سرش میزد. یکی دو دستش را بالا آورده بود، در هوا تکان میداد و برای آخرین بار با آقا خداحافظی میکرد و من داشتم مثل بچهای بهانهگیر پاهایم را به زمین میکوبیدم که آقا را نبرند.
من فکر میکردم تحمل خوبی دارم؛ اما زنی که از حیرت، جیغ کشید و توی صورتش زد، من بودم.
تابوتها را برای خواندن نماز پایین آوردند. زیر هر تابوت را شش مرد گرفته بودند. همه داشتند با دیدن تابوتها گریه میکردند. تابوت آخر خیلی کوچک بود. کوچکتر از آن که بخواهد تابوت باشد. دو طرفش را دو مرد گرفته بودند و همه میدانستند که این تابوت سبکتر از آن است که جابهجاییاش نیروی دو مرد را بخواهد. توی آن جعبه کوچکِ پوشیده با پرچم، دخترکی خوابیده بود شبیه دختر من؛ شبیه دخترِ زنی که مثل من جیغ میکشید و توی صورتش میزد.
من فکر میکردم تحمل خوبی دارم؛ اما زنی که از شدت ضجهزدن نفسش گرفت، من بودم.
این مرد در ذهن من ابدی بود. همیشگی بود. رویینتن بود. به نبودنش فکر نکرده بودم. نه که نخواهم فکر کنم! که یکلحظه هم به ذهنم خطور نکرده بود. حالا ایستاده بودم جایی وسط مصلی تهران و میخواستم بر پیکرش نماز بخوانم. راستش تا لحظه آخر منتظر آمدن خودش بودم. زهرا میگفت: «ما همیشه با آقا نماز خوندیم. حالا چجوری برای آقا نماز بخونیم؟» هیچکس بلد نبود. از هر که میپرسیدیم فقط گریه میکرد. آقا را آوردند. صدای گریه و شیون بلند شد. زور بلندگوهای مصلی به صدای گریه مردم نمیرسید. صدای مجری را نمیشنیدم. آنقدر گریه کردم که نفس برایم نمانده بود. صدای «الصلاة» دوباره گریه همه را درآورد. دوباره گریه کردم. جیغ زدم. بعد عکسی را که ذخیره کرده بودم باز کردم. «طریقه خواندن نماز میت». دوباره گریه کردم. اشکهایم را پاک کردم. آب خوردم. این مهمترین لحظه زندگیام بود. میخواستم برای مرجع تقلیدم، رهبرم و مردی که شبیهش را ندیده بودم نماز بخوانم.
من فکر میکردم تحمل خوبی دارم؛ اما فکر نمیکردم بتوانم این لحظههای سخت را زندگی کنم و زنده بمانم. مدتهاست وقتی به خودم میآیم، کمی فکر میکنم و میپرسم: «یعنی تا کجای این راه را دوام میآورم؟»
✍#مریمسادات_طباطباییمنش #قم
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽ 3️⃣0️⃣2️⃣ من ایستادهام! پا که به موکبهای اطراف حرم گذاشتم، چشمم پسرک را گرفت. میان انبوهِ خان
ا﷽
دستاورد
انتشار روایت خانم #مائده_اصغری با عنوان میخواهم به رهبر شهیدم بگویم ایستادهام در صفحهی روزنامهی جامجم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
4️⃣4️⃣2️⃣ آشوب اطمینان
از چندین روز قبل، عزایش را گرفته بودم. خبرها را میخواندم و میرفتم توی لاک خودم و دوباره مینشستم به گریه و حسرت. توان جسم ناتوان خودم را مرور میکردم و از خودم میپرسیدم: «ممکن است بتوانم بروم؟» کلمهها توی سرم با هم کلنجار میرفتند.
وداع مصلی صبح شنبه شروع میشد. سید مهدی جمعه عصر کولهاش را که با لباسهای نظامیاش پر شده بود برداشت و رفت مصلی تا دو روز تمام شبانهروز کنار پیکر عزیزترین ملت به خدمت بگذراند.
محیا صبح جمعه با قطار راهی شد تا برود برای خدمت به مهمانان شهرستانی قائد شهید که اسکانشان توی دانشگاهشان بود. دانشجوهایی که از استانهای دور پر کشیده بودند و خودشان را رسانده بودند برای وداع.
کوثر که بهخاطر دختر کوچولویش تصمیم نداشت برود، همین که صبح شنبه خلوتی مصلی را دید و گزارشهای شاهدان عینی از وضعیت خوب رفتوآمد را شنید، دختر کوچولو را سپرد به من و دوستش و رفت.
زهرا دخترش را گذاشت پیش بابایش و رفت تهران تا شب برگردد دختر را تحویل بگیرد و نوبت بابا بشود برای رفتن.
حاجآقایم پنجشنبهشب رفت برای انجام مصاحبهای تلویزیونی و فردا صبحش در پخش زندهٔ تلویزیون، روبهروی پیکرها، وسط مراسم رسمی ادای احترام مهمانان خارجی دیدمش.
همهٔ اینها یعنی: «همه رفتند غیر از من!» همهٔ خواهرها و برادرهایم و بچههایشان حتی.
قلبم آرام نمیشد. میخواستم بروم روبهرویش بایستم و یکبار دیگر برای آخرین بار، بودنش را از نزدیک حس کنم؛ مثل همان چند باری که در حسینیه و مصلی دیدمش و از نفسش جان گرفتم.
به چند نفر زنگ زدم. میخواستم آخرین تلاشم را بکنم برای حضور. از چندین جا ناامید شدم تا اینکه بالاخره با سید علی قرارومدار گذاشتیم که ساعت سه و نیم حرکت کنیم و به نماز آقای شهید برسیم.
همین که تصمیم قطعی شد، زهرا زنگ زد: «مادر اینجا خیلی پیادهروی دارد. کمرت راه نمیدهد تا مصلی برسی. اگر هم بیایی جایی وسطهای راه که توانت اجازه بدهد، باید بنشینی.» کوثر هم میگفت: «آنقدر راه رفتم که دیگر زانوهایم را حس نمیکردم!»
نرفتم و باز نشستم به گریه و حسرت.
پخش زندهٔ تلویزیون تنها همدَمم بود. تصاویری را که همهٔ ساکنان خانهمان داشتند از نزدیک میدیدند و تویش نفس میکشیدند، من از پشت شیشهٔ تلویزیون با زیرنویسهای سفید و قرمز میدیدم. پابهپای مردمی که زیر مهپاشها خیس میشدند، روبهروی تابوتها زار میزدند، پرچمهای سرخ انتقام را بلند میکردند و تکان میدادند، ساعتها اشک ریختم.
روز تشییع، رصد گروههای مجازی را به پخش زندهٔ تلویزیون اضافه کردم. پیامهای تمام گروهها را میخواندم؛ تمام عکسها تمام فیلمها، تمام صوتها.
مشکلات و سختیهای همهشان را تکتک میخواندم و دلم همراهشان میشد. از آنهایی که کلی توی خیابان دماوند منتظر مانده بودند و ناگهان فهمیده بودند باید برسند به آزادی تا پیکرها را ببینند؛ از آنهایی که اطراف پیکرها بودند و از خلوتی خیابان حرصوجوش میخوردند؛ از آنهایی که از هم مشورت میگرفتند با بچههای قد و نیمقدشان بیایند یا نه و جواب میدادند: «اگر نبریمشان، بعدها ما را توبیخ و سرزنش خواهند کرد.» تا آنهایی که به بقیه قول میدادند به نیابت از همه قدم بردارند و برای غایبها عکس و فیلم میفرستادند. هر چند دقیقه یکبار یک نفر توی گروه یادآوری میکرد که: «دنبال رسیدن به کامیون حامل پیکرها نباشید. با این جمعیت پرتراکم، اصل، حضور ماست در این رویداد تاریخی.»
روضه و گریهٔ تکنفریام را برمیدارم میروم سر قرآن تا برای روح عزیزش هدیهای بفرستم. آیهها کلمهبهکلمه به قلبم نازل میشوند و روحم نفس تازه میکند. انگار دارند بر من وحی میشوند.
میروم به عالَمی دیگر. به عالمی که ترسهایم آنجا جا میمانند. به حالتی از وجودم که در آن پر از اطمینان میشوم. انگار واژهها با لطافتی غریب بر دلم دست میکشند و آشوبم را به آرامش میکشانند. کلمهها از بهشت میآیند؛ از پیش خدا. بهسوی بندهٔ آشفتهای که هدایتی الهی نیازش بوده.
یکلحظه لبخند مهربانش پیش چشمم نقش میبندد. آیا برای «او» نمیتوانم به این سختیها و دردها «آری» بگویم؟
کلمهها توی سرم به صف میشوند؛ همه با هم آشتی میکنند؛ دور هم جمع میشوند و یک جملهٔ بی امّا و اگر حاصلش میشود: «فردا هرطوریشده برای تشیع جمکران میروم؛ حتی اگر آخرش کارم به بیمارستان بکشد! این یک کار را هر چقدر که سخت باشد انجام خواهم داد.»
✍ #نظیفهسادات_موذّن #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
مدارا.pdf
حجم:
4M
ا﷽
5️⃣4️⃣2️⃣ مُدارا
تلویزیون را که روشن میکنم از حسرت جانم میخواهد به لب برسد. بعدازظهر بهقصد زیارت از خانه بیرون میزنم. همینکه روی صندلی اتوبوس مینشینم، صدای رادیو توی گوشم میپیچد: «صدای ما را از شیراز، سومین حرم اهلبیت میشنوید. مراسم وداع آقا همچنان در مصلی تهران با خیل جمعیت عزاداران ادامه دارد.» همینکه اسمش را میآورند دوباره داغ دلم تازه میشود؛ بیشتر از سیاهپوش شدن شهر و عکسهایی که گُله به گله روی درودیوار زدهاند. با اینکه بعضیها با لباس صورتی جیغ توی خیابان میچرخند و عین خیالشان نیست خون امام امتمان را ریختهاند، غم سنگینی روی شهر سایه انداخته.
✍ #تابعبردبار #شیراز
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
6️⃣4️⃣2️⃣ نگرانی
۱۰ سال پیش در زیارت سامرا یکی از رزمندگان حزبالله را دیدم. ابتدای مسیرِ موکبهایی که به حرم ختم میشد، در حال وضوگرفتن بودم. نزدیک من آمد. لباس نظامی به تن داشت. آرم حزبالله و عکس امامشهید روی سینهاش، جلوهگری میکرد. لبخند به لب داشت. با نگاه و لبخندش توجه مرا به سمت خودش برد. با ترکیبی از جملات عربی و فارسی از من پرسید که ایرانی هستی؟
گفتم: «نعم.»
دیگر لبخند پهنای صورتش را گرفته بود. گل از گلش شکفت. با لبهایش نه بلکه با چشمهایش میخندید. خندیدنی که انگار هنوز صدایش در گوشهایم میپیچد. به عکس آقا روی سینهاش اشاره کرد و گفت: «نحن نُحِبُّه.»
این بار من هم خندیدم؛ شاید بلندتر از او.
این جمله را گفت و درحالیکه دست تکان میداد به سمت سایر رفقای رزمندهاش که چند متر آنطرفتر ایستاده بودند، رفت.
صمیمیتی که میان ما ایجاد شد باورنکردنی بود. کمتر از یک دقیقه از شناختمان نسبت به همدیگر گذشته بود. حتی اسم همدیگر را نمیدانستیم اما میدانستیم که نسبت به هم خیلی محبت داریم. محبتی که پل ارتباطیاش عشق به امام شهید بود. عشق نسبت به اباعبدالله و مسیر اربعین بود. مگر نه اینکه در زیارت عاشورا میخوانیم "انّی سلم لمن سالمکم".
دوست لبنانیام آن روز رفت. ولی آن لحظه همیشه در ذهن من ماند و هر سال در ابتدای مسیر سامرا برایم یادآوری میشود. امسال در سامرا به این فکر میکردم که الآن کجاست؟ اینهمه بالا و پایین شدنهای این ۱۰ ساله را چگونه گذرانده؟ اصلاً زنده است؟ نکند شهید شده باشد؟ نکند در حادثه پیجرها جانباز شده باشد؟ تا حالا شده نگران کسی باشید که او را یکدقیقهای بیشتر ندیدهاید؟ تا حالا نگران کسی شدهاید که حتی چهرهاش را هم به یاد ندارید؟
بعد اما فکر کردم که خدا کند شهید شده باشد. آن میزان عشق جوشان او که در آن روز فوران میکرد، با شهادت سید حسن نصرالله چگونه کنار آمده؟ چگونه توانسته فقدان سیدحسن را تحمل کند؟
او که آن روز با جمله "*نحن نُحِبُّه*" عشق و محبتش را به امام شهید فریاد میزد. چگونه توانسته با شهادت به قول برادران لبنانی سیدقائد کنار بیاید؟ کاش شهید شده باشد و غم ۱۰ اسفند را تجربه نکرده باشد.
او یکی از میلیونها برادر ما در منطقه هست که آنها را نمیشناسیم؛ اما پیوندهای محکمی قلبهایمان را به هم متصل کرده. برادرانی از عراق، یمن، فلسطین، بحرین و افرادی در خیلی کشورهای دیگر جهان که ما از آنها بیاطلاعیم. یاد حدیث پیامبر اسلام صلیالله علیه و آله افتادم.
"مَن أصبَحَ لا یَهتَمُّ بِاُمورِ المُسلمینَ فلَیسَ بمُسلمٍ. کسی که روز خود را آغاز کند و به امور مسلمانان اهتمام نورزد، مسلمان نیست."
اصلاً شاید معنی این حدیث همین باشد که این پیوند قلبها، این نگرانیها و این دغدغهها عین مسلمانیست.
امسال نیت کردم تا نایبالزیاره آن دوست لبنانی هم باشم. نمیدانم هنوز در جنوب لبنان در حال مبارزه است یا شهید شده و به امامش پیوسته؛ اما امیدوارم آن یک دقیقه مکالمه و نخ اتصالی که بین قلبهایمان ردوبدل شد را در روز قیامت فراموش نکند و دستگیرم باشد.
✍ #رضا_شهرابیفرهانی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
7️⃣4️⃣2️⃣ کجا اول برم زیارت؟
هیچوقت این سؤال برایم پیش نیامده بود. حتی همان سالهای اول زیارت کربلا، وقتی بحثِ «اول زیارت حضرت عباس برویم یا امام حسین؟» داغ بود، فکر میکردم پاسخش خیلی روشن است: امام حسین.
اما وقتی پای ادب و اجازه به میان آمد، خودم را در بینالحرمین تصور کردم؛ نگاهم بین گنبد امام حسین و حضرت عباس میرفت و برمیگشت. همانجا فهمیدم که من کجا و امام حسین کجا؟ من کجا و حضرت عباس کجا؟ اگر بحث ادب باشد، اجازهٔ زیارت حضرت عباس را باید از که بگیرم؟
حالا بعد از یک هفته سفر و پیادهروی زیر آفتاب ظهر تابستان، همان سؤال دوباره مقابلم ایستاده بود: «اول کجا برم زیارت؟»
اذن دخول خواندم و از صحن آزادی مشرف شدم به بارگاه حضرت رضا. پنجاه قدم مانده به ضریح مطهر، دو بانوی خادم کنار دستم ایستاده بودند؛ پرهای سبزشان را روبهپایین گرفته بودند و با نگاههایی که مدام میان جمعیت میچرخید، آرام با هم حرف میزدند. از حرفهایشان چیزی نمیشنیدم. اما همین که گفتند «دارالذکر»، نگاهشان کردم و پرسیدم: «رواق دارالذکر باز شده؟»
جواب سؤال، همزمان شد با حرکت پرها به سمت پشت سرشان و هجوم جمعیت. نگاهم بین ضریح مطهر و ورودی سمت چپم ــ که به دارالذکر میرسید ــ رفت و برگشت. ذهنم خالی شده بود.
اولین باری نبود که توی این مدت بهتزده میشدم. چند روز قبل وقتی از پلههای مصلی پایین میرفتم تا به محوطهٔ زیارت و نماز آقا برسم هم همین حال را داشتم. روبهرویم جایگاه بلندی بود که گفتند تابوتها آنجاست. فقط سکوی سرمهای را میدیدم. آیهٔ بالایش هم درشت نوشته شده بود؛ اما از روی «مثنی و فرادا»ی آخرش آیه را حدس زدم. باید همینجا میبود؛ بالای سکو، زیر آیه. اما تابوتها را نمیدیدم. با موج جمعیت چند قدم جلوتر رفتم. چشمم به نوشتههای روی دیوارهای بتنی افتاد. جملهٔ «بر هلهلهکنندگان ۹ اسفند لعنت، بیش باد.» نگهم داشت و با صدای بقیه بارها توی گوشم پیچید. وقتی دوباره سرم را سمت جایگاه برگرداندم، این بار دیدمش؛ تابوتی پیچیده در پرچم سهرنگ کشورم بالاتر از چهار تابوت دیگر، روی سکو و درست زیر آیه.
پر خادمها به صورتم خورد.
- خانم، توی راه نایستید.
چشمم به ضریح امام رضا افتاد. از شرمندگیِ اینکه باید انتخاب کنم، سرم را انداختم پایین گردنم را کج کردم و گفتم: «آقاجان، نزدیک هشتروزه که همهش از دور، فرزندتونو بدرقه کردم. حالا فقط و فقط، به اندازهٔ یک فاتحه بر مزارش، از شما اجازه میخوام.»
زمان، روی زبانم و در ذهنم یکی نبود. هنوز اجازهگرفتنم از آقا تمام نشده بود که همهٔ آن چند روز از نظرم گذشت. پاهایم ــ مثل گردنم ــ بیاختیار سمت دارالذکر خم شد. اما دلم همراه منطقم نبود؛ مثل اسبی که رم کرده باشد، تندوتند توی سینهام میکوبید.
در آستانهٔ راهرویی که به دارالذکر میرفت ایستادم. جمعیت موج میانداخت. بروم؟ نروم؟ با چه رویی بروم؟ به اعتبار چند زخم؟ چند شب بیخوابی؟ یا گرمایی که به جانم افتاده بود؟
آن چند قدم را عقب برگشتم، تا رسیدم به همانجایی که اول ایستاده بودم. به دو خانم خادم گفتم: «یعنی صف زیارت نمیبندن؟ یعنی نمیشه دست گذاشت روی خاکشون و فاتحه خوند؟»
با چشمهای تا آخر باز و لبخندی که انگار میگفت: «امر دیگهای ندارید؟» گفتند: «نه.»
با همان «نه» قاطع سر جایم میخکوب شدم. هر کس نزدیکمان میرسید، میپرسید: «از کجا برم زیارت؟» و دو بانوی خادم، اتفاقی اما هماهنگ، ابروهایشان بالا میرفت و بالای پیشانیشان چروک میافتاد. بعد با کمی منومن میپرسیدند:
«منظورتون زیارت امام رضاست یا...؟»
رو کردم به ضریح امام رضا. آهستهتر از همیشه، با عرق سردی که دور قاب صورتم نشسته بود، سمت ضریح حرکت کردم و چند متر مانده به آن، پشت نردههای فلزی، ایستادم.
✍ #راضیه_کیمیاویمقدم #بهبهان
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍