🌸🍃
.
.
{#پـارتــ_اول}
بہ سرڪوچہ نگاهے انداخت با دیدن نازے و زهرا دستے برایشان تڪان داد و سریع بہ سمتشان رفت .
_نازی : بہبہ مهیا خانوم چطولے عسیسم؟
مهیا یڪے زد تو سر نازے
ــ اینجورے حرف نزن بدم میاد
با زهرا هم سلام و احوالپرسے ڪرد
زهرا تو اڪیپ سہ نفرهشان ساڪتترین بود و نازٻ هم شیطونتر و شرتر
ــ خب دخترا برنامہ چیہ ڪجا بریم ؟؟
زهرا موهاے طلایشو ڪہ از روسرے بیرون انداختہ بود را مرتب ڪرد و گفت :
ــ فردا تولد مامان جونمہ میخوام برم واسش چادر نماز بگیرم
تا مهیا خواست تبریڪ بگہ نازے شروع ڪرد بہ خندیدن
ــ آخہ دختره دیوونہ چادر نماز هم شد ڪادو چقدر بےسلیقہای
زهرا ناراحت ازش رو گرفت مهیا اخمے بہ نازے ڪرد و دستش را روی شانہی زهرا گذاشت
_اتفاقاً خیلے هم قشنگہ بیا بریم همین مغازههایے ڪہ پیش مسجد هستن اونجا پیدا میشہ
با هم قدم مےزدند و بےتوجه بہ بقیہ مےخندیدند و تو سروکلہی هم مےزدند
وارد مغازهاے شدند ڪہ یڪ پسر بسیجے پشت ویترین ایستاده بود ڪہ بہ احترامشون ایستاد
نازے شروع ڪرد به تیڪہ انداختن زهرا هم با اخم خریدش را مےڪرد مهیا بےتوجه بہ دخترا بہ سمت تسبیحها رفت یڪے از تسبیحها ڪہ رنگش فیروزهاے بود نظرش را جلب ڪرد با دست لمسش ڪرد با صداے زهرا بہ خودش آمد
ــ قشنگـہ
ــ آره خـیـلے
زهرا با ذوق رو بہ پسره گفت همینو مےبریم...
#نویسندهایـنمـتـن 👆🏻:
#فاطمہ_امیرے 👉🏻
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃
.
.
{#پـارتــ_دوم}
پسره مبارڪہاے گفت و تسبیح زیبایے را همراه چادر بہ عنوان هدیہ در ڪیسہ گذاشت از مغازه خارج شدند چون نزدیڪ اذان بود خیابان شلوغ شده بود نازے هے غر میزد
ــ نگانگا خودشو مذهبے نشون میده بعد تسبیح هدیہ میده آقا ، آخ چقدر از اینا بدم میاد
زهرا با ناراحتے گفت :
ــ چے شد مگہ ڪار بدے ڪرد ؟!
مهیا حوصلہاے براے شنیدن حرفهایشان نداشت مےدانست نازے یڪم زیادِروے مےڪند ولے ترجیح مےداد با او بحثے نڪند بہ پارڪ محلہ رفتن ڪہ خلوت بود و بہ یاد بچگے سرسره بازے ڪردن و زهرا آن ها را بہ بستنے دعوت ڪرد
هوا تاریڪ شده بود ترجیح دادن برگردن هر ڪدام بہ طرف خانہشان رفتن مهیا تنها در پیادهرو شروع بہ قدم زدن ڪرد ڪہ با شنیدن صداے بوقے برگشت با دیدن چند پسر مزاحم آهی ڪشید با خود زمزمه ڪرد :
ــ آخہ اینا دیگہ چقدر خزن دیگہ ڪے میاد اینجورے مخزنے ڪنہ
بےتوجہ بہ حرفهای چندشآورشان بہ راهش ادامہ داد ولے آنها بیخیال نمےشدند
مهیا ڪہ ڪلافہ شده بود تا برگشت ڪہ چیزے تحویلشان بدهد با صداے داد یڪ مردے بہ سمت صدا چرخید
با دیدن صاحب صدا شُڪہ شد...
#نویسندهایـنمـتـن👆🏻:
#فاطمہ_امیرے 👉🏻
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃
.
.
{#پـارتـ_سـوم}
با تعجب بہ پسره همسایہشان نگاهے ڪرد باورش نمےشد او براے ڪمڪ بیاید مگر همچین آدمهایی فقط به فڪر خودشان نیـستند
پسراے مزاحم با دیدن پسره معـروف و مسجدے محلہ پا بہ فرار گذاشتن
مهیا با صداے پسره به خودش آمد
ـ مزاحم بودند
ـ بلہ
پسر با اخم نگاهے بہ مهیا انداخت
مهیا متوجہ شد ڪہ مےخواهد چیزے بگوید ولے دودل بود
ـ چیہ چتہ !
نگاه میکنے ؟
برو دیگہ میخواے بهت مدال افتخار بدم
پسره استغفرا... زیر لب گفت
ـ شما یڪم تیپتون رو درست ڪنید دیگہ نہ ڪسے مزاحمتون میشہ نہ لازمہ بہ فڪر مدال براے من باشید
مهیا ڪہ از حاضر جوابے آن عصبانی بود شروع ڪرد به دادوبیداد
ـ تو با خودت چہ فڪرے ڪردےها ؟
من هر تیپے میخوام میزنم بہ تو چہ !
تو و امثال تو نمےتونن چشماشون رو ڪنترل ڪنن بہ من چہ
تا پسره خواست جوابش را بدهد یڪے از دوستانش از ماشین پیاده شد و او را صدا زد
ـ بیا بریم سید دیر میشہ
پسره کہ مهیـا حالا مےدانست سید هست بہ طرف دوستانش رفت و سوار ماشین شد و از ڪنار مهـیا با سرعت گذشت
مهیا ڪہ عصبے بود بلند فریاد زد :
ـ عقدهاے بدبخت
بہ طرف خانہ رفت ، بےتوجہ بہ مادر و پدرش ڪہ در پذیرایے مشغول تماشاے تلویزیون بودن بہ اتاقش رفت
🌸 دو روز بـعـد 🍃
مهیا درحالے ڪہ آهنگے زیر لب زمزمہ مےڪرد ، در خانہ را باز ڪرد و از پلہها بالا آمد و با ریتم آهنگ بشڪن مے زد
خم شد تا بوتهایش را از پا دربیاورد ڪہ در خانہ باز شد با تعجب بہ دو مردے ڪہ با برانڪارد و لباسهاے پزشڪے تندتند از پلہها بالا مےآمدن و وارد خانه شدند نگـاه ڪرد
ڪمڪم صداها بالا گرفت مهیا با شنیدن ضجہهاے مادرش نگران شد
ـ نفس بڪش احمد
توروخدا نفس بڪش احمد
پاهاے مهیا بےحس شدند نمےتوانست از جایش تڪان بخورد مے دانست در خانہ چہ خبر است بار اول ڪہ نبود.
جرأت مواجہ شدن با جسم بےجان پدرش را نداشت
آن دو مرد با سرعت برانڪارد را ڪہ احمدآقا روے آن دراز ڪشیده بود بلند ڪرده بودند مهلاخانم بےتوجہ ب۷ مهیا تنہای بہ او زد و پشت سر آنها دوید...
#نویـسنـدهایـنمـتن👆🏻 :
#فـاطمـہ_امـیرے 👉🏻
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃
.
.
{#پـارتــ_چـہـارم}
دیگر پاهایش ناے ایستادن نداشت سرجایش نشست با اینڪہ این اتفاق برایشان تڪراري شده است اما مهیـا نمےتوانست آن را هضم ڪند اینبار هم حال پدرش وخیمتر شده بود و نفس ڪشیدن برایش سخت تر
نمےتوانست هواے خفہے خانہ را تحمل ڪند با ڪمڪ دیوار سرپا ایستاد آرامآرام از پلہها پایین رفت با رسیدن بہ کوچہ نفس عمیقے ڪشید
بوے چایے دارچین و اسپند تو ڪل محلہ پیچیده بود ڪہ آرامشےخـاص در وجود مهیا جریان پیدا ڪرد
با شنیدن صداٻ مداحے
یادش آمد ڪہ امروز اول محرم هست
در دانشگاه هم مراسم بود دوست داشت بہ طرف هیئت برود ولے جرأت نداشت بہ دیوار تڪیہ داد زیر لب زمزمہ ڪرد
ـ خدایا چیڪار ڪنم
صداے زیباے مداح دلش را بہ بازے گرفتہ بود بغضش اذیتش مےڪرد آرامآرام خودش را بہ خیابان بنبستے ڪہ تہ آن مسجد و هیئت بود رساند با دیدن آن جا بہ وجد آمد پرچمهاے مشڪی و قرمز دود و بوے چایے ڪہ اینجا بیشتر احساس مےشد
نگاهے بہ پسرایے ڪہ همہ مشڪےپوش بودند و هماهنگ سینہ میزدند و صداے مداحے ڪہ اشڪ همہ حاضرین را درآورده بود
باز دارم قدمقدم
میام تو حرمت
حرم کربوبلاست
یا توے هیئتت
وسط جمعیت بود و سرگردون دوروبرش را نگاه مےڪرد همہ چیز برایش جدید بود دومین بارش بود ڪہ بہ اینجا مےآید اولین بار هم بہ اصرار مادرش آن هم چند سال پیش بود
عوض نمےڪنم آقا تو رو با هیچڪسے
عڪس حرم توے قاب منو و دلواپسے
با نشستن دستے روے شونہاش بہ عقب برگشت دختر محجبہاے ڪہ چهره مهربان و زیبایے داشت را دید
ـ سلام عزیزم خوشاومدی بفرما این چادرِ سرت ڪن
مهیا ڪہ احساس مےڪرد ڪار اشتباهے ڪرده باشہ هول ڪرد
ـ من من نمیدونم چے شد اومدم اینجا الان زود میرم
خودش هم نمےدانست چرا این حرف را زد
دختره لبخندے زد
ـ چرا برے ؟
بمون ، حتما آقا دعوتت ڪرده ڪہ اینجایے
ـ آقا؟ببخشید کدوم آقا
ـ امام حسین(ع)
من دیگہ برم عزیزم
مهیا زیر لب زمزمہ کرد امامحسین چقدر این اسم برایش غریب بود ولے با گفتن اسمش احساس آرامش مےڪرد...
#نویسـندهایـنمـتـن👆🏻:
#فاطمـہ_امیرے 👉🏻
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃
.
.
{#پـارتـــ_پـنـجـم}
چادر را سرش ڪرد مدلش ملے بود پس راحت توانست آن را ڪنترل ڪند بےاختیار دستے بہ چترےهایش ڪشید و آنها را زیر روسریش برد بہ قسمت دنجی رفت ڪہ بہ همہ جا دید داشت با دیدن دستہهاے سینہزنے دستش را بالا آورد و شروع ڪرد آرامآرام سینہ زدن
اے امیرم یا حسیڹ
بپذیرم یــــا حسیڹ
باز دارم قـدم قـدم
مــیام تو حــرمــت
حرم ڪربوبلاست
یـــا توے هیئـــتـت
مداح فریاد زد:
ـ همہ بگید یــا حسین
همه مردم یکصدا فریاد زدن
ـ یــــــا حــــــســـــیــــــن
مهیا چند بار زیر لب زمزمہ ڪرد
ـ یا حسین یا حسین یاحسین
دوست داشت با این مرد ڪہ براے همہ آشنا بود و برایش غریبہ حرف بزند بغضش راه نفسش را بستہ بود چشمانش پر از اشڪ شد مداح فریاد مےزد و روضہ مےخواند و از مصیبت هاے اهلبیت مےگفت مردم گریہ مےڪردن
مهیا احساس خفگے مےڪرد دوست داشت حرف بزنہ لب باز ڪرد
ـ بابام داره میمیره
همین جملہ ڪافے بود ڪہ چشمہ ے اشڪش بجوشہ و شروع ڪنہ بہ هقهق ڪردن صداے مداح هم باعث آشوبتر شدن احوالش شد
ـ یا حسین امشب شب اول محرمہ یا زینب قراره چے بڪشے رقیہ رو بگو قراره بےپدر بشہ بےپدرے خیلے سختہ بےپدري رو فقط اونایے ڪہ پدر ندارن تڪیہگاه ندارن میدونن چہ دردیہ وامصیبتا
مردم تو سر خودشون میزدند مهیا دیگہ نمےتوانست گریہاش را ڪنترل ڪند احساس سرگیجہ بهش دست داد از جایش بلند شد سعے مےڪرد از آنجا بیرون بره هر چقدر تقلا ميڪرد فایدهای نداشت همہ چیز را تار میدید نمےتوانست خودش را ڪنترل ڪند بر روے زمین افتاد و از هوش رفت...
#نویسندهایـنمـتـن👆🏻:
#فاطـمہ_امـیـرے👉🏻
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃
.
.
{#پـارتـــ_شـشـم}
با احساس درد چشمانش را باز ڪرد و دستے بر روے سرش ڪشید با دیدن اتاقے ڪہ درآن بود فوراً در جایش نشست با ترس و نگرانے نگاهے بہ اطرافش انداخت هر چقدر با خود فڪر مےڪرد اینجا را یادش نمےآمد از جایش بلند شد و بہ طرف در رفت تا خواست در را باز ڪند در باز شد و همان دختر محجبہ وارد شد
ـ اِ اِ چرا سرپایے تو ، بشین ببینم
مهیا با تعجب بہ او نگاه مےڪرد
دختره خندید
ـ چرا همچین نگام میڪنے بشین دیگہ
دختره به سمت یخچال ڪوچڪے ڪہ گوشہے اتاق بود رفت و لیوان آبے ریخت و بہ دست مهیا داد و ڪنارش ، نشست
ـ من اسمم مریم هست . حالت بد شد آوردیمت اینجا ، اینجا هم پایگاه بسیجمونہ
مهیا ڪمڪم یادش آمد ڪہ چہ اتفاقے افتاد
سرگیجه ، مداحے ، پـدرش
با یادآورے پدرش از جا بلند شد
ـ بابام
مریم هم همراهش بلند شد
ـ بابات ؟؟
نگران نباش خودم همرات میام خونتون بهشون میگم کہ پیشمون بودے
مهیا سرش را تڪان داد
ـ نہنہ بابام بیمارستانہ حالش بد شد من باید برم
بہ سمت در رفت ڪہ مریم جلویش را گرفت
ـ ڪجا میرے با این حالت !!
مهیا با نگرانے بہ مریم نگاه ڪرد
ـ توروخدا بزار برم اصلاً من براچے اومدم اینجا بزار برم مریم خانم بابام حالش خوب نیست باید پیشش باشم
مریم دستے بہ بازویش ڪشید
ـ آروم باش عزیزم میرے ولے نمیتونم بزارمت با این حال برے یہ لحظہ صبر ڪن یڪے از بچہها رو صدا ڪنم برسونتمون
مریم به سمت در رفت
مهیا دستانش را درهم پیچاند ساعت ۱بامداد بود و از حال پدرش بےخبر بود
با آمدن مریم سریع از جایش بلند شد
ـ بیا بریم عزیزم داداشم میرسونتمون...
#نویسندهایـنمـتـن👆🏻 :
#فاطـمہ_امـیـرے👉🏻
🍃🌸🍃🌸🍃🌸
🌸🍃
.
.
{#پـارتــ_هـشـتم}
مهیا دوباره سریعتر از همہ بہ سمت اتاق رفت
بہ محض رسیدن بہ اتاق استرس شدیدے گرفت نمےدانست برگردد یا وارد اتاق شود
بالاخره تصمیم خودش را گرفت
در را آرام باز ڪرد و وارد اتاق شد پدرش روے تخت خوابیده بود و مادرش در ڪنار پدرش روے صندلے خوابش برده بود
آرامآرام خودش را بہ تخت نزدیڪ ڪرد نگاهے بہ دستگاه هاے ڪنار تخت انداخت از عددها وخطوط چیزے متوجہ نشد بہ پدرش نزدیڪ شد
طبق عادت بچگے دستش را جلوے بینے پدرش گذاشت تا مطمئن شود نفس مےکشد با احساس گرماے نفسهاے پدرش نفس آسودهاے ڪشید
دستش را پس ڪشید اما نصف راه پدرش دستش را گرفت
احمد آقا چشمانش را باز ڪرد لبان خشکش را تر ڪرد و گفت
ـ اومدے بابا منتظرت بودم چرا دیر ڪردے؟!
و همین جملہ ڪوتاه ڪافے بود تا قطرههاے اشڪ پشت سر هم بر روے گونہی مهیا بشینند
ـ اے بابا چرا گریہ میڪنے نفس بابا
اصلاً میدونے من یہ چیز مهمےروتا الان بهت نگفتم
مهیا اشڪهایش را پاڪ ڪرد و ڪنجڪاوانہ پرسید
ـ چے؟؟
احمد اقا با دستش اثر اشڪها را از روے صورت دخترڪش پاڪ ڪرد
ـ اینڪہ وقتے گریہ میڪنےخیلے زشت میشے
مهیا با خنده اعتراض ڪرد
ـ اِ بابا
احمد اقا خندید
ـ آروم دختر مادرت بیدار نشہ
دڪتر گوشےها را از گوشش دراورد
ـ خداروشڪر آقای معتمد حالتون خیلےبهتره فقط باید استراحت ڪنید و ناراحت یا عصبے نشید پس باید از چیزهایے ڪہ ناراحتتون میڪنہ دوربشید
ـ ببخشید آقاے دڪتر ڪے مرخص میشن
ـ الان دیگہ مرخصن
مهیا تشڪر ڪرد
احمد آقا با ڪمڪ مهیا و همسرش اماده شد و پس از انجام ڪارهاے ترخیص بہ طرف خانہ رفتند مهیا بہ دلیل شب بیدارے و خستگے بعد از خوردن یڪ غذاےسبڪ بہ اتاقش رفت وآرام خوابید...
#نویسندهایـنمـتـن👆🏻:
فاطمـہ امـــیرے👉🏻
🍃🌸🍃🌸🍃🌸