eitaa logo
خط روایت
1.7هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
227 ویدیو
17 فایل
این روایت‌ها هستندکه تاریخ سرزمین‌‌مان را می‌سازند. چون روایت مهم است. 🇮🇷 با نوشتن و بازنشر پیام‌ها راوی سرزمین انقلاب اسلامی باشید. 🌱 دریافت روایت : @yazeynab63 @Z_yazdi_Z @jav1399 آدرس ما در تمام پیام‌رسان‌ها: https://zil.ink/Khatterevayat
مشاهده در ایتا
دانلود
✨﷽ 〰〰〰〰〰 «به گزارش خبرگزاری مهر، از ۷ اکتبر سال گذشته تاکنون(زمستان ۴۰۳)، حدود ۶۰ هزار نوزاد فلسطینی در غزه متولد شده‌اند. شبکه نهال در پویش کودکان غزه از دانش‌آموزان می‌خواهد، حرف و دلنوشته خودشان را خطاب به کودکان غزه ضبط و در کانال شبکه شاد بارگذاری کنند. کمک‌های دانش‌آموزان ایرانی برای این نوزادان، به حساب پویش واریز می‌شود.» حساب می‌کنم نوزادی که در این یک سال و اندی به دنیا آمده، حالا یک ماهه، سه ماهه، هشت ماهه، یک ساله، نهایتش یک سال و چند ماهه است. است یا بود؟! بعید نبود از شیطان بزرگ که تاب نیاورد و شلنگ‌وتخته بیندازد وسط ایمان و امید مؤمنین عالم وجود. آتش‌بس وقتی است که دست انتقام حضرت حجت، گلوی بی‌همه‌چیزش را فشار دهد و خیل ایمان‌آورندگان سیلاب شوند و اسم و رسمش را از عالم پاک کنند. ۶۰ هزار نوزادی که اگر هم چندتایی‌ شهید شده‌اند در این روزها، باز مثل‌شان زاده می‌شود و جای خالی‌شان برکت می‌کند به مدد حق، ولی هر خونی که ریخت، منتقمی دارد. منتقم خون مظلوم، سخت انتقام می‌گیرد. قطعاً سننتصر حضرت ولی‌عصر ظهور نزدیک است واگرنه که در ماه مبارک رمضان، می‌گویند شیطان در زنجیر است و جرم و جنایت کم می‌شود. حالا اما زنجیر پاره کرده و خرد و کلان نوچه‌هایش را ریخته وسط میدان. سوریه، غزه، یمن و ...، حق‌طلبانی که به این لیست اضافه شده و‌ می‌شوند. خرد و کلان با همه انصار و اعوان‌شان به میدان می‌آیند. صحنه نهایی پیکار حق و باطل، سخت است اما دیدنی‌ست. ✍ 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های خود در مورد آرمان‌هایتان را برای ما ارسال کنید. 〰〰〰〰〰 @khatterevayat @mastoooor
🇵🇸﷽ 〰〰〰〰〰 من در راهپیمایی روز قدس شرکت می‌کنم چون یک مادرم. تصور اینکه فرزندم را در آغوش بکشم اما سرد باشد، دیوانه‌ام می‌کند. فکر اینکه دخترک پنج ساله‌ام را روی دست بلند کنم اما کفن‌پوش، ویرانم می‌کند. خیال اینکه پسر ده‌ساله‌ام را تکه‌تکه ببینم و بی‌جان، نفسم را بند می‌آورد. من یک مادرم. اینجا در حرم امن ایران، هنوز عزیزانم را گرم در آغوش می‌گیرم و دلم به بودنشان آرام است. برای مادری که کودکش را سرد و کفن‌پوش و تکه‌تکه در بغل گرفته این روزها، خودم را به قدم‌های سیل جمعیتی که امروز همدل می‌شوند، خواهم رساند. جماعتی که تاب دیدن ظلم ندارند و پشت مظلومان عالم می‌ایستند، حتی به قدمی و نفسی. من یک مادرم. حجم سپیدپوش کودک مظلوم غزه، لبنان، سوریه و یمن را در آغوش ذهنم نگه داشته‌ام این روزها؛ تا یادم نرود اگر امروز به تظلم‌خواهی آنها بلند نشوم، فردا روز، حجم سپیدپوش کودک خودم را باید به بغل بگیرم. من یک مادرم. برای تمام فرزندان شهیدی که خون در رگ‌هایشان منجمد شد و صدایشان در گلو، خفه، امروز، روز قدس، با تمام انزجارم از ظالم و شیطان بزرگ، در ميدان هستم. من یک مادرم. ایمان دارم، باقی خدا در زمین، منتظر است تا ما را در سمت درست تاریخ ببیند. اینکه امروز، کدام طرف می‌ایستم، انتظارم برای ظهور و حضور عزیزش را معنا می‌دهد. به امید ظهورش، همین حوالی ما. ✍ 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های خود در مورد آرمان‌هایتان را برای ما ارسال کنید. 〰〰〰〰〰 @khatterevayat @mastoooor
🚩✨﷽ 〰〰〰〰〰 . سرباز کدام امام زمانیم؟ کدام سرباز امام زمانیم؟ سال‌ها و قرن‌هاست آرزوی دینداران‌مان همین یک جمله است: "الهی سرباز امام زمان باشیم." کدام سربازی؟ کدام امام زمان؟ اگر این انقلاب و نظام و رهبری را قبول نداریم، به امام زمانی که تعجیل فرجش را هر روز زمزمه می‌کنیم معتقد باشیم. امام زمانی که ما می‌شناسیم قرار است کجای عالم بایستد؟ مقابل کدام دشمن؟ جلوی کدام باطل؟ دربرابر کدام ظلم؟ حالی‌مان هست ما کدام طرف ایستاده‌ایم؟ قرار است امام زمانی خیالی بیاید و شمشیر بکشد بر هر چه ظالم و باطل است و جهان پر از صلح شود و آن‌وقت ما کجاییم؟! دقیقا کجائیم؟! هیچ فکر کرده‌ایم؟! «از جنگ نگویید، جنگ را جذب نکنید، وقتی می‌شود مذاکره کرد، نرم و‌ منعطف باشید، شما نزنید تا آنها هم نزنند، شما کوتاه بیایید تا آنها هم کوتاه بیایند.» جملات آشنای بالا، تا کی قرار است تکرار شود و ما باورشان کنیم؟! روی حرفم با شماست، با شما عزیزدل! امروز صبح که دعای ندبه خواندی و امام عصر را صدا زدی، حواست بود که کی را صدا می‌زنی؟ این آقا قرار است جهان را پر از عدل و داد کند. قرار است صلح جهانی برقرار کند. چگونه؟! ساده، با من و شما و همه آن‌هایی که دل‌شان صلح بخواهد و عدالت. کِی؟! همین‌روزها. دور نیست، اصلا دور نیست. کجا؟! روی همین زمین. احیانا با جبهه‌ای از حق‌گرایان که مقابل باطل‌گرایان می‌ایستند. شما فکرمی‌کنید ممکن است کجا باشد این سرزمین‌های درگیر مبارزه؟! با چه؟! قطعا با نیروی انسانی و نظامی ما. مثلا فکر می‌کنید امام حیّ، دست‌بسته است که بیاید تکیه بزند به دیوار کعبه و بگوید «منم منتقم خون جدّم حسین» و بعد بماند توی تجهیزات نظامی که ندارد، یا نیروی مطمئن کارکشته جان‌برکف که نشناسد؟! هیهات! کدام امام زمان را می‌خوانیم؟ سرباز کدام امام زمان هستیم؟! برقراری عدالت و صلح جهانی بدون جنگ و خونریزی و شهادت برای جبهه حق، یک خیال خام است. انسان باشیم و تا دیر نشده طرف درست تاریخ بایستیم. ✍ 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های خود در مورد آرمان‌هایتان را برای ما ارسال کنید. 〰〰〰〰〰 @khatterevayat @mastoooor
🚩✨﷽ 〰〰〰〰〰 . آقای امیرعلی! من شما را همیشه همین‌طور صدا زدم: «امیرعلی.» هر وقت شما را در اخبار یا مستندی دیدم، مثل خودتان لبخند روی لبم نشست و صدایم را بلند کردم توی خانه: «عه امیرعلی بیا. بیا خودتو ببین.» آقای امیرعلی! من از صبح یواش گریه کردم و بغضم را هی فروخوردم و خشمم را مقابل رژیم وحشی اسقاطیل روی دوش کلمات ریختم و ایمانم به ظهور منجی را به خودم و اطرافیانم یادآور شدم. اما خبر شهادت شما، خبر رفتن شما، خبر نبودن شما، مرا شکست. آقای امیرعلی! چطور می‌شود در فاصله چند ساعت، عزیز پشت عزیز از دست داد و باز سرپا بود. شما براي ملت ایران آبرو وسط گذاشتی و گردنت را نشان دادی و‌ گفتی: «گردن من از مو باریک‌تر.» نسبت من با شما، نسبت خونی نیست ولی علقه‌ام به وجود شما آن‌قدر هست که عزیزتر از عزیزی از خانواده‌ام سوگوار شوم و حیران بمانم از درک روزهای بعد، بدون شما. شمایی که همه خودت را تقدیم کردی. آقای امیرعلی! من شما را امیرعلی صدا زدم و هربار به امیرعلی گفتم: «توئی‌ها. امیرعلی شو.» حالا، قول می‌دهم از امروز، از همین لحظه که امیرعلی را امیرعلی بار بیاورم. امیرعلی من فدای این راه که شما برایش خون دادی مرد. شهادتت مبارک😭 درک روز عاشورا و حال اباعبدالله‌الحسین و خانم زینب کبری از توان ما خارج بوده و هست و خواهد بود. الهی‌عجّل‌بظهورالحجهه ✍ 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های حماسی خود را برای ما ارسال کنید. 〰〰〰〰〰 @khatterevayat @mastoooor
🏴✨﷽ 〰〰〰〰〰 . شب آخر روضه بود. یازده شب از شب اول محرم تا شام عاشورا زیر این پرچم نشسته‌بودیم و عزاداری کرده بودیم برای حضرت حسین. مداح رسیده بود به دعاهای پایانی و سه بار ذکر یاحسین و یا زهرا. دختر جوان چادری برگه‌ای مقابلم گرفت. تا دستم را بالا بیاورم و ورق را بگیرم، آبی خوشرنگ لاک روی ناخنش نگاهم را نگه‌داشت. در همان کمتر از ثانیه از مغزم گذشت چه تبلیغی می‌کنند شب آخر روضه با انگشت‌های لاک‌زده؟! حرف خوبی بود؛ پویش تحریم کالاهای اسرائیلی و اسم کالاها. شگفت‌زده شدم. تمام مدتی که دختر جوان برگه‌ها را بین زن‌های مجلس پخش کرد، با نگاه دنبالش کردم و لبخند از لبم نرفت. تحسینش کردم که می‌داند با همین برگه کوچک می‌تواند سهم خودش را بازی کند. پانوشت: امسال، محرّم، حال دیگری دارد. انگار از هزار و چهارصد سال پیش آمده نزدیک ما، بغل به بغلمان نشسته است و تر و تازه برایمان از جوانه‌های امید و‌ حرارت حرکت می‌گوید. امسال سوگواری پویایی را تجربه می‌کنیم. ✍ 〰〰〰〰〰 🔻روایت‌های محرمی خود را برای ما ارسال کنید. 〰〰〰〰〰 https://eitaa.com/khatterevayat
ا﷽ روایتی از 🔻گرسنه چشم‌های بی‌حالش روی هم افتاد و گفت: «گرسنه‌ام.» تن لاغرش را در آغوش گرفتم. دست کشیدم به کمرش. دستم میان فرورفتگی دنده‌ها بالا و پایین شد و محکم به سینه فشردمش. گفت: «گرسنه...» دستهای بی‌رمقم را حلقه کردم اطرافش و محکم‌تر فشارش دادم به خودم. موهای کمی که مانده روی سرش را دست کشیدم و نگاه کردم به لبهاش. بی‌حرکت مانده‌اند. دستش را بالا آوردم، رهاشد پایین. فشارش دادم به خودم. محکم، محکم‌تر. صدایی ازش نمی‌آید کودک پنج ساله‌ام. از فشار است، از فشار آغوشم است که صدایش نمی‌آید. سرمای تنش طبیعی‌ست. خودم گرمش می‌کنم. بیشتر فشارش می‌دهم در بغلم. صبر کنید. الان باز می‌گوید چه می‌خواهد. او فقط گرسنه است. /تهران 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat 🇮🇷@mastoooor
ا﷽ روایتی از 🔻جای تو خالیست! هوا گرم است، خیلی گرم. زینب جانم جای تو برای این قسمت ماجرا اما خالی‌ست. ما را ببخش مادر! خیلی چسبید. 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat
ا﷽ روایتی از 🔻اینجا همه چیز ارزش روایت دارد این چند روز، قبل از اینکه راهی شوم کتاب زندگی‌های من هِمُن را می‌خواندم. خواندن، فعل کافی و دقیقی نیست. حریصانه از یک متن به متن بعدی می‌رفتم و با شروع هر روایت فکرمی‌کردم چقدر راحت و ساده وارد ماجرا شده، چقدر تمیز قلاب انداخته برای پاگیرکردن مخاطب، چقدر زندگی را ساده و در عین‌حال عمیق روایت کرده. کتاب به نیمه رسیده بود که گذاشتمش، کوله و کتاب دعا برداشتم و راهی شدم. هر روایت از زندگی الکساندر هِمُن را که می‌خواندم دلم می‌خواست بنویسم و این برای یک کتاب دستاورد کمی نیست. انگار هِمُن از پس هر روایت می‌گفت هر تجربه‌ای ارزش نوشتن دارد اگر هسته مرکزی پیام را درک کنی و با همه وجود آن را زندگی کنی. حالا اینجا همه‌چیز ارزش روایت دارد. هسته مرکزی پیام یک کلام است: حضرت حسین علیه‌السلام و من دلم می‌خواهد بنویسم. 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat @mastoooor
ا﷽ روایتی از 🔻بگین به امید دیدار زنِ عباپوش، ایرانی بود؛ شاید تهرانی. ضریح امیرالمؤمنین را که زیارت کرد با جفت دخترهاش ایستاد کنار دیوار. کوچکتره گفت: «بریم دیگه مامان.» زن در ادبِ کامل عقب‌عقب رفت و به ضریح اشاره کرد: «بگین به امید دیدار.» دخترها برگشتند به سمت ضریح و گفتند: «به امید دیدار. دوستت داریم.» از حرم بیرون آمدم و گوشه رواق نشستم. دلم می‌خواست فقط گریه کنم. درست مثل زینب وقتی بی‌دلیل گریه می‌کند و پَسِ گریه‌هایش علتی هست که نمی‌تواند بگوید. 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat @mastoooor
ا﷽ روایتی از 🔻صدام بزن توی مطب دکتر بودم. پیام صوتی فرستاد که ورودی حرم امام حسین مرا دیده، خودِ خودم را. ساعت ده شب بود و بعد از دو ساعت بی‌برقی در مطب و چند ساعتی قبل و بعدش، هنوز نوبتم نشده بود. پیامش را شنیدم و حالم منقلب شد. جواب پاتولوژی را انداختم روی صندلی خالی کناری و برایش نوشتم: «صدام بزن. من هنوز اربعین امام حسین رو ندیدم.» جواب داد: «اربعین یه چیز دیگه‌اس. همین امسال روزیت بشه الهی.» فکرکردم آرزوکردن عیب نیست، حتی دور و دست‌نیافتنی‌اش. تشکرکردم که «هرچی خیره.» دیروز سحر وقتی به ورودی حرم اباعبدالله در باب‌القبله رسیدم، باورم نمی‌شد که آنجا ایستاده‌ام. برای سمانه که از راهی‌شدنم خیلی زیاد خوشحال شده‌بود پیام گذاشتم. گفت: «من خیلی صدات زدم.» نوشتم: «تو صدام زدی سمانه.» عکس‌ها را فرستاد و‌ گفت «از طرف من تشکر کن، به زبان مسطور.» خطوط بالا تشکر ماست. تشکر همه مائی که محبت حضرت ابوتراب و اولادش را در دل داریم. از امسال به بعد، تا هر وقت زنده باشم: ما از تو به غیر از تو نداریم تمنّا حلوا به کسی ده که محبّت نچشیده 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat @mastoooor
ا﷽ روایتی از 🔻شربت . چند تا موکب ایستادیم به امید شربت، نبود. همه چایی می‌دادند، ساعت ده صبح. موکب آخری گفت چند دقیقه صبرکنید داریم درست می‌کنیم. صبر کردیم. نشد. راه افتادیم. گفتیم موکب بعدی. موکب بعدی را بعد از نیم ساعت، هنوز نرسیدیم که شربت بخوریم. چون ماشین توی همان دنده یک ماند و دیگر برای دو و سه و بعدی‌هایش جا نرفت. با دنده یک کنار جاده رفتن خیلی باحال است، مثل لاک‌پشت بین کلی آهو یا ببر. دنده هم که جانمیرود، شل و ول مثل بازی دسته‌ای‌هایی که دسته خراب شده برای خودش ول میچرخد. زنگ زدیم امدادخودرو و ایستادیم زل آفتاب که تا چهل دقیقه دیگر بیاید. شوهر میگوید حوصله‌مان سر میرود تا بیاید، بریم دوری بزنیم. زنگ زدیم طرف که ماشین روشن باشد اشکال ندارد؟ گفت: "خاموشش کن خنک بشه تا میرسم." زدیم بیرون از ماشین که خنک شود، و ما بپزیم از گرما. فکر کنم امام حسین ناراحت شدند ما شربت نخورده رفتیم. شربت نخورده‌تان نیستیم آقا♥️ ✍ 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat @mastoooor
ا﷽ روایتی از 🔻عنوان این مرد نجات‌مان داد. برگشتیم توی روستای کوچک دهریز که ماشین بی‌دنده شده بود. همسر پیاده شد و رفت دنبال یک سرپناه خنک. من نشستم تا ماجرای ماشین را بنویسم. زنگ زد که «پاشو بیا با صاحب مغازه گرم صحبتیم. تازه از کربلا برگشته. اینجا خنکه.» گفتم: «باشه.» متن را فرستاده بودم توی کانال. سرم پایین بود و نگاهم به صفحه گوشی که دیدم دنده دارد درجا می‌چرخد. یازهرا گفتم و در را باز کردم بپرم بیرون. پا را بیرون گذاشتم، دیدم دَرِ کاپوت بالاست. مرد تعویض روغنی که شنیده بود چه شده آمد بالا سر ماشین و به سه سوت مشکل را حل کرد. همین‌جا بود که دیدند آب دارد فیس می‌کند و از یک سوراخ ریز روی سَری ترموستات قوس برمی‌دارد تا روی موتور. مهمتر از دنده که از کار افتاده بود، این بود. این را هم درست کرد مرد دهریزی. کارشناس امدادخودرو که رسید و دید کار تمام شده نگاهی کرد و رفت. مرد دهریزی وقتی مطمئن شد دنده و ترموستات به اندازه رسیدنمان تا اصفهان جواب می‌دهد، گفت: "برین به سلامت." شماره‌ همراهش را گرفتیم و ثبتش کردیم در دفتر دوستان همدل. در جواب محبتش که پولی برای کارش نگرفت و اصرار کرد برویم خانه‌اش برای نماز و‌ ناهار، فقط دعاش کردیم، از ته دل. نشستیم توی ماشین. به سمت کربلا بودیم باز. گفتم: «بریم. برگردیم همون موکب. شربت منتظر ماست.» برگشتیم. نماز، ناهار، دو لیوان شربت گلاب خنک و نیم ساعت استراحت دلچسب، روزی ما بود توی موکب مردمی حضرت‌ابالفضل روستای انوج. شرمنده کردید آقا، شربت بهانه بود. یک دنده شُل کردید و کُلّی توی سُفره‌مان گذاشتید♥️ ✍ 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat @mastoooor