eitaa logo
خط روایت
1.7هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
227 ویدیو
17 فایل
این روایت‌ها هستندکه تاریخ سرزمین‌‌مان را می‌سازند. چون روایت مهم است. 🇮🇷 با نوشتن و بازنشر پیام‌ها راوی سرزمین انقلاب اسلامی باشید. 🌱 دریافت روایت : @yazeynab63 @Z_yazdi_Z @jav1399 آدرس ما در تمام پیام‌رسان‌ها: https://zil.ink/Khatterevayat
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ روایتی از 🔻پسرک تپل اولین چیزی که به چشمم آمد لپ‌های بزرگش بود. پسر ما از ویلچر پیاده شده بود که کمی واقعا راه برود و آجیل‌های توی جیبش را بخورد که مادر پسرک ما را دید. اجازه گرفت کمی هم پسرک تپلش را روی ویلچر بنشانیم. دلم خواست یک دور لپش را بچلانم و بعد روی ویلچر بنشیند ولی زشت بود. راه افتادیم. انگشت کوچک هر دو پایم تاول زده بود. هم ویلچر را هل می‌دادم هم به دسته‌هایش تکیه می‌دادم که فشار از روی پایم کم شود و هم با مادر پسر تپل هم‌کلام شده بودم. به چند ثانیه نکشید که خوابش برد. انگار که کوه کنده باشد. شهر سکونت و دفعات سفر به اربعین و اینکه چه شد امسال هم راهی شدیم را که از هم پرسیدیم دیگر حرفی برای گفتن نبود. پسرک سرش را به کیف‌های پشت سرش تکیه داده بود و توی هر دست‌انداز کمی چشمش را باز می‌کرد. با مچ دست‌هایش که به خاطر تپلی یک خط تا داشت دسته‌ی ویلچر را محکم گرفته بود که نیفتد. پدرش چفیه‌اش را آورد دور پسرک بست که از ترس افتادن هی از خواب نپرد. راحت‌تر خوابید. پاهایم همچنان درد می‌کرد و راحت راه نمی‌رفتم. بقیه بزرگ‌تر‌‌ها هم مثل من بودند. اما ذهن همه‌مان درگیر بچه‌ها بود‌. جلوتر دمپایی‌های پسرک از پایش افتاد. خواهرش آن را برداشت و پاهایش را روی ویلچر تکیه داد که روی زمین نکشد. به صورتش بیشتر دقت کردم. حالا بیشتر از لپ‌های بزرگ، زیر چشم قرمزش به چشمم آمد. مادرش گفت کل راه تا اینجا را پیاده آمده. فکر کردم برای پسرک تپلی مثل او چقدر سخت بوده حتما. فتح بابی شد برای صحبت مجدد در مورد مراقبت از بچه‌ها توی سفر. ذهنم از مسیر مشایه پرواز کرد به باریکه‌ای در آن سر دنیا. آدم وقتی توی یک موقعیت قرار می‌گیرد جزئیاتی به چشمش می‌آید که تا آن روز فکرش را نمی‌کرد. مثلا من در تمام این مدت فقط به گرسنگی و ترس از بمباران کودکان غزه فکر کرده بودم. حالا از امروز یک نگرانی دیگر به جانم افتاده. پسرک‌های تپل غزه چطور با زبان گرسنه، بدون اینکه کسی آجیل توی جیبشان بریزد، بدون اینکه کسی بتواند نگران زیر چشم قرمز و دمپایی‌های درآمده از پایشان باشد، هر روز از جایی به جای دیگر آواره می‌شوند و آنقدر راه می‌روند. حالا الهی عظم‌البلاء را طور دیگری می‌فهمم و طور دیگری ففرج عنا بحقم را عمیق‌تر می‌خوانم. 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat
ا﷽ روایتی از 🔻جای تو خالیست! هوا گرم است، خیلی گرم. زینب جانم جای تو برای این قسمت ماجرا اما خالی‌ست. ما را ببخش مادر! خیلی چسبید. 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat
3.79M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ا﷽ روایتی از 🔻هیئت کودکانه خانه که گرفتیم به نیت مهمانی و مراسم روضه اهل بیت گرفتیم. اینبار هم مثل همیشه مهمان داشتیم. اما با همیشه خیلی فرق داشت. قرار بود هیئت بچه ها مهمان خانه‌مان باشند. یک هیئت کودکانه! سینی‌های پذیرایی، ساندویچ، شربت، حتی چایی ( بعضی از بچه‌ها مثل بزرگترها دوست دارند بنشینند و چایی روضه میل کنند) و سربندهای حسینی و ابالفضلی. برای آخرین بار‌ چک می‌کنم همه چی آبرومند باشد در شأن مهمانان حسینی. پسرم مدام می‌پرسد مامان چیزی کم کسر نیست. برایش خیلی مهم است چون او میزبان امشب است. ساعت ۹ شب با سر و صدا و فریادهای بچه گانه‌شان وارد می‌شوند؛ محمدحسن با سینی شربت به استقبال می‌رود؛ سربندها را می‌دهد؛ حاج آقا سخنرانی می‌کند؛ چه زیبا برایشان ازمحبت امام حسین می‌گوید؛ حدیث می‌گوید ولی به زبان بچه‌ها؛ خیلی می‌خندند باید به بچه‌ها خوش بگذرد؛ مداح می‌خواند؛ مثل بزرگترها چراغ‌ها رو هم خاموش کردند؛ همه سرپا بالا و پایین می‌پرند و سینه می‌زنند صدای سینه زدنشان و حسین حسین تمام خانه را پر می‌کند. (اینجا هیئت است ولی کودکانه) و نوبت می‌رسد به سفره شام و میوه و تنقلاتی که دوست دارند.... بعد بازی بچه‌ها؛ مگر می‌شود پسرها کنار هم باشند و کشتی گرفتن و سرکله هم زدن نباشد. مربی‌ها هم همراهشان مسابقه می‌دهند، منچ و مارپله و شطرنج هم دارند چون اینجا هیئت است اما کودکانه باید خوش بگذرد. 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat
1.49M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ا﷽ روایتی از 🔻سفینه نجات پسربچهِ پابرهنه را که دیدم خجالت کشیدم از خودم راستش. کلی ادعایم می‌شود و آخرش هم با دو تا تاول کوچک صدایم بالا می‌رود که من خسته‌ام و ملاحظه‌ام را بکنید و اصلا سوار ماشین بشویم و چه و چه و چه ! به قول بعضی‌ها این بچه نصف من که نه؛ نصفِ نصف ِ نصفِ من است . نمی‌دانم الان با خودش چه فکر می‌کند، امام حسین را چطور می‌شناسد؟ اصلا می‌داند کجا می‌رود؟ ولی می‌دانم، همین لحظه پابرهنه در طریق الحسین روزی، جایی، دست او را می‌گیرد، نجاتش می‌دهد. حسین(ع) سفینة نجات است دیگر، دنبال بهانه است برای نجات آدم‌ها، بهانه از این بهتر؟ 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat
ا﷽ روایتی از 🔻ریحانه! بابا وقت رفتنه موکب غرق در هیاهو و همهمه بود. هر خانمی در کنار بغل دستش گرم گفتگو بود؛ یکی از شور و شوق رفتن می‌گفت و دیگری از هیجان بازگشت و افتخار پیمودن تمام مسیر پیاده. در این میان، دختربچه‌ای تنها با چشمانی خاص به خانم‌ها نگاه می‌کرد، انگشتانش را می‌نگریست و آهی عمیق می‌کشید. نگاه غمگینش توجهم را جلب کرد. جهان، همسر عمو جلال و مسئول موکب، برای ساماندهی و پهن کردن سفره صدایم زد. ما مشغول پهن کردن سفره و پذیرایی از زوار شدیم، اما دختر بچه حاضر نشد پای سفره بنشیند. تنهایی‌اش توجّه خادمین موکب را به خود جلب کرد. جهان به سمتش رفت و دستانش را دور کمر دخترک حلقه کرد و با مهربانی پرسید: «دخترم، اسمت چیه؟» دخترک سرش را پایین آورد و با صدایی که انگار از اعماق چاه بیرون آمده گفت:«ریحانه» به به چه اسم قشنگی ! خاله جهان با گفتن« به به ریحانه جون» حلقه دستش را تنگ‌تر، و ریحانه را به خودش نزدیک‌تر می‌کند: «چند سالته با کی اومدی؟ مادرت کجاست؟» با شنیدن این سوال، لبهای ریحانه شروع به لرزیدن کرد، گویی دستی محکم گلویش را فشرده باشد. با صدایی لرزان گفت: «هشت سال، مادرم… فوووووت شده… با بابام اومدم.» سکوت خاصی موکب را فرا گرفت. خاله جهان، ریحانه را محکم در آغوش گرفت و به سینه‌اش می‌فشرد، انگار می‌خواست تمام محبت مادری را یکجا به جان دخترک منتقل کند و از بار نبود مادر بر قلب کوچکش بکاهد. ناگهان صدای «یا الله» عمو جلال از دور به گوش رسید که خاله جهان را صدا می‌زد. خاله دستانش را از دور ریحانه رها کرد، اشک‌هایش را پاک کرد و به سمت در رفت. صدای پچ‌پچ عمو جلال را می‌شنیدم. خاله جهان با صدایی بلند و بغض‌آلود پاسخ داد: “ایی اد ری گلتلی ماعنده، ام، مع السف» (آره، می‌دونم، بهم گفت مادر نداره، متأسفانه) پدر ریحانه به عمو جلال گفته بود که همسرش چهل روز پیش فوت کرده و بچه‌ها را برای تغییر حال و هوا به پیاده‌روی اربعین آورده است. عمو جلال آمده بود تا به همسرش بگوید هوای ریحانه را بیشتر داشته باشد. خاله جهان به میان خانم‌ها بازگشت و کنار ریحانه نشست. دستش را پشت کمر ریحانه گذاشت و با لحنی مهربان پرسید: «دخترم، دوست داری در کارهای خدمت به زوار کمک کنی؟» ریحانه فقط در چشمان خاله زل زد و چیزی نگفت. خاله دوباره ادامه داد: «ما تو فریزر کلی یخمک داریم! ما الان مشغول پخت و پزیم و به یه دختر کوچولو نیاز داریم که یخمک به زوار بده.» ریحانه گردنش را به علامت تأیید پایین آورد و با خاله جهان به سمت فریزر رفت. ریحانه یخمک را گرفت و به بیرون موکب رفت. خاله کنارش ایستاده بود و با انگشت اشاره یک پسر بچه را نشان داد. ریحانه به سمتش رفت و یک یخمک تعارفش کرد. پسر یخمک را گرفت و لبخند زد. حالا دیگر ریحانه با شادی به این طرف و آن طرف می‌دوید و با ذوق یخمک به زوار می‌داد. حدود دو ساعت بعد، پدر و برادرش از موکب بیرون آمدند و ریحانه را تماشا کردند که با شوق و خنده به این سو و آن سو می‌دود و به بچه‌ها یخمک می‌دهد. پدر صدایش زد: «ریحانه بابا! وقت رفتنه، باید بریم.» ریحانه به سمت پدر آمد، دستانش را گرفت و با خواهش گفت: «بابا بابا، بیشتر بمونیم!» پدر نشست، صورت دخترش را بوسید و گفت: «بریم کربلا زیارت کنیم. بعد قول می‌دم دوباره برگردیم اینجا تا چند روزی بمونی و خدمت کنی.» ریحانه را بغل کرد،سرش را بالا برد و حلقه‌ای از اشک مروارید از چشمانش سرازیر شد. 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat
ا﷽ روایتی از 🔻جای خالی سه ساله! دلم بی‌تاب بود برای چند خط روضه و چند قطره اشک. نه مجال ماندن پای هیئت‌ها بود و نه فرو رفتن در حال خود. قبل از آن که راهی شوم هم خوب می‌دانستم که وقتی کودک سه‌‌ سال و نیمه را با خودت هم‌قدم مشایه می‌کنی، باید تمام فکر و ذهنت پیش او باشد. اما با بغضی که آزاد نمیشد، چه میشد کرد؟ صدای قدم‌های خسته‌ای که روی زمین کشیده می‌شدند، سکوت اول صبح مشایه را پر کرده بود. پسرک کربلایی‌ام توی کالسکه آرام خوابیده بود و هنوز، آفتاب داغ عراق روی طریق پهن نشده بود. هندزفری را از توی کیف بیرون کشیدم و از زیر پر روسری، توی گوشم گذاشتم. اما صفحه‌ی گوشی روشن نشد. و من، غرق شده بودم در دلتنگی برای گریه... در حس لیاقت اشک نداشتن. و اما رزق... رزق، مقدر است. رزق به بنده می‌رسد و رازق، خودش بهتر میداند که کی و کجا. و مشایه، که تماما رزق است. رزق اشک ما مانده بود برای موکب کودکانه... برای جایی که چند دقیقه‌ای برای بازی پسرک صبر کردیم. حسین جانم... ما با عزت آمده بودیم... با عشق... کودکانمان دویدند و خندیدند و بازی کردند در طریق شما. اصلا کودک همین است... زمان، ذات و طبیعت کودکی را تغییر نمیدهد. مگر بچه‌ها نباید بازی کنند؟ مگر خنده طبیعت کودکان نیست؟ بچه‌ را چه به درد و خستگی؟ بچه را چه به سختی و دلتنگی؟ همه‌ی ما جان دهیم در غم سه‌ساله ی شما کم است. سال شصت و یک هجری، حوالی همین بیابان، روی همین دشت‌های داغ، سه‌ساله‌ی عزیز شما... حسین جانم... چقدر جای سه‌ساله‌ی شما در این مسیر خالیست. همه‌ی تن‌های خسته‌ی این راه، فدای یک تار موی رقیه جانتان. 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat @janpanahh
ا﷽ روایتی از 🔻هوا دم دارد یک شب مانده به اربعین، برق رفته و همه‌جا در تاریکی فرو رفته است. بچه‌ها، هر کدام گوشه‌ای از مبل کز کرده‌اند. فضای خانه سنگین است، حال‌وهوایی غریب دارد. این روزها، هر چیزی بهانه‌ای‌ست برای ترکیدن بغضی که سال‌هاست گوشه‌ی گلویم مانده. نمی‌دانم اسم‌مان «جامانده» است یا «نطلبیده»؛ اما هرچه هست، درد دارد. یکی از بچه‌ها می‌گوید: «بیایین زیارت عاشورا بخونیم.» خانه نفس می‌کشد؛ حالِ مشایه به خود گرفته. صدای بلندِ سلام به امام، فضا را آرام می‌کند. کم‌کم زانوهای جمع‌شده باز می‌شود، دست‌های گره‌خورده آرام می‌گیرند. نمی‌دانم رو به قبله‌ایم یا گنبد طلایی‌اش، اما همه‌مان، دست بر سینه، سلام می‌دهیم... تصمیم می‌گیرم غذای امشب‌مان را به نیت رقیه‌اش نذر کنم. عطر غذا در خانه می‌پیچد... بچه‌هایم نفس‌شان جا می‌آید. 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat @banooye_irany
ا﷽ روایتی از 🔻اربعین امسالم را دوست داشتم پسر ۱۲ ساله‌ام را که هلاک سفر اربعین است با گروه سرود هیئت راهی کردم. من ماندم و همسرم و پسر کوچکتر و مهمتر از همه دخترهای دوساله‌ی دوقلویم. چند راه بود برای راهی شدن اما برای من هیچکدام باب میل نبود. رفتن با دخترها مساوی بود با زحمت دادن به کسی که برای کمک باید همراه خود می‌کشاندم.. رفتن بدون دوقلوها راستش با اِرق مادری جور در نمی‌آمد. ماندن با دوقلوها هم دو راه داشت با همسر و راحت طلبی را انتخاب کردن یا بدون همسر... من اما دومی را انتخاب کردم و "انتخاب" عجب نعمتی ست.... نعمت است چون سخت ترین راه را برای تو تبدیل می‌کند به دلنشین‌ترین به ساده‌ترین به زیباترین.... همسر به اصرارهای شبانه روزی‌ام راهی شد. حالا من ماندم؛ منی که دو ساعت بیشتر بدون بابای بچه‌ها کم می آوردم. اما انتخاب کردم که برای چند روز سختی بکشم. راستش را بخواهید آنقدر دلچسب بود آنقدر آرامش داشت آنقدر گرمی بخش بود که حالا در آخرین روز این مسیر دلم سخت گرفته است... دقیق حال روزی که بعد از سفر اربعین به خانه می‌رسی.... خلاصه که اربعین امسالم را خیلی دوست داشتم. 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat
ا﷽ روایتی از 🔻جنت الاطفال به معنای واقعی "در وا شد و یه جوجه/ دوید و اومد تو کوچه" توی بخش "جنت‌الاطفال"، بچه‌های گم‌شده، با یه غمی میان. گریه و بغض دارن. حداقلش یه کم ناراحتن. این ولی جوری دوید اومد تو و با خنده رفت سراغ اسباب‌بازی‌ها که من فکر کردم بچه یکی از خادم‌هاست و من اشتباه فکر می‌کنم که گم شده! مامانش که اومد دنبالش، کل صورتش از اشک خیس بود‌. تا رسید بهش، از استرسی که کشیده بود، شل شد و پخش زمین شد‌. ولی این جوجه، یه نگاهی به مامانه انداخت و به قوت قبل مشغول بازی شد. 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat https://eitaa.com/harfikhteh
ا﷽ روایتی از 🔻رهاشدگی نیم ساعت است که دارد گریه می‌کند، هنوز آروم نشده. گم شده و خادم‌های مفقودین می‌گفتند بار دوم است که مادرش گمش کرده‌. می‌گفتند مادرش مشکل ذهنی دارد‌ اسمش یسناست. دارم فکر می‌کنم بچه‌ای که توی فاصله کوتاه دو بار مامانش گمش کرده، چطور دیگر هر لحظه از گم شدن می‌ترسد.ترس از گم شدن، از خود گم شدن بدتر است. یاد آلا افتادم. اسمش را خود خادم‌اا گذاشته بودند آلا. دختر عربی که پارسال گم شده بود. توانایی تکلم نداشت. مبتلا به اوتیسم بود و فقط "امی" می‌گفت. داد می‌زد و خادم‌ها را چنگ می‌گرفت و می‌زد! تنها گم‌شده‌ای که هیچ وقت پیداش نکردند... بعد از اربعین، او را بردند و تحویل بهزیستی دادند. گویا گم نشده بود، رها شده بود. امان از رهاشدگی... گم‌شده را یکی گردن می‌گیرد و پیدا می‌کند، ولی رهاشده را... 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat https://eitaa.com/harfikhteh
ا﷽ روایتی از 🔻مانده بر عهد توی بدو بدو های روز آخر، بادکنک‌ها و شکلات‌ها را گذاشتم توی کیف و راهی دورهمی دوستانه‌مان شدم. قرار بود روی بادکنک‌ها پرچم فلسطین را بکشیم. اما هرچه کردیم تمیز از آب درنمی‌آمد. اگر هم می‌شد، زمان زیادی می‌خواست و عملا ممکن نبود. بی‌خیالش شدیم. توی هر پلاستیک، یک بادکنک و یک شکلات جا‌به‌جا کردیم. خیلی زود، همه‌شان بسته‌بندی شده بودند. اما انگار ته دلمان راضی نبود. بسته‌ها یک چیزی کم داشتند؛ یک چیزی شبیه به معنا، شبیه به هویت. هنگام خداحافظی، دوستم گفت: « کاش حداقل عکس شهدا یا حضرت آقا رو می‌زدیم روی بسته‌ها.» نتیجه این شد که برچسب عکس شهدا و آقا را چاپ کنیم و توی بسته‌ها بگذاریم. خودش کار را تقبل کرد و تا آخر شب، یک عکس مهمان هرکدام از بسته‌ها شده بود. انگار تازه معنا پیدا کرده بودند. چند روز بعد، هدیه‌های شهدا، توی طریق‌الحسین، به دست کودکان می‌رسید. دخترک سن و سال زیادی نداشت. بعید به نظر می‌آمد که هفت سال را رد کرده باشد. عکس را بوسید و روی پیشانی گذاشت و چند بار دیگر، همین کار را تکرار کرد. بسته‌ی کوچک که توی دستانش آرام گرفت، چشم تیز کردم که ببینم عکس کدام عزیز بوده است. چشمانم روی لبخند سید حسن خیره ماند. چیزی نگذشت که دوباره قاب نگاهم از عکس خالی شد و عکس بین لب‌ها و پیشانی دخترک عرب به هروله افتاد. توی گوشم، صدای تلویزیون خانه پیچیده بود که زنده از بیروت، مراسم تشییع سید را نشان می‌داد. موسیقی همایونفر، غم و حماسه را زنده‌تر میکرد. جمعیت یک‌صدا فریاد میزد: «انا علی العهد یا نصرالله» حالا این دخترک بود که وسط مشایه، را تصویر میکشید. 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat @janpanahh
ا﷽ روایتی از 🔻دروازه بهشت در بعدازظهر دومین روز پیاده‌روی، آفتاب تیز مشایه فتیله را کمی پایین داده بود. با خانواده دو ساعتی راه رفته بودیم. جمعیت رفته رفته زیادتر می‌شد. گام‌ها را کشیده بودیم سمت چپ مسیر تا شلوغی جلوی موکب‌ها سرعتمان را نگیرد. دسته‌ی عزاداری با تابلو عکس‌های شهدای عراقی در جلویمان در حرکت بود. از میانشان فقط شهید ابو مهدی را می‌شناختم. ماشین حمل سیستم صوتی نرم می‌‌آمد و صدای مداحی مورد علاقه‌ام را در هوای مشایه می‌پاشید: هلا هلا هلا هلا هلا والگهوه فارت هلا‌ واللگمه صارت هلا والشیعه زارت.. غرق در مداحی و حال و هوای پیاده‌روی بودم که داد و بیدادی حالم را گرفت. مردی بلند بالا کوله‌‌ی نسبتا بزرگ پسرک ده‌ یازده ساله‌ای را کشید و چند ضربه‌ی محکم به سر و گردن پسرک زد. پسرک دستش را به حالت دفاعی نزدیک سرو صورتش بالا آورده بود و با هر ضربه چشم‌هایش را تند باز و بسته می‌کرد. مرد با کلماتی که نمی‌فهمیدمش سر پسرک هوار می‌کشید. بیشتر نگاه‌ها به سمت آنها چرخید. اما هیچ کس دخالتی نمی‌کرد.‌ چند ثانیه بعد پسرک به موازات بدن مرد بدون اینکه به چپ و راستش نگاه کند خیره به نقطه‌ای نامعلوم به راهش ادامه داد. به هم ریختم. کاش درشت بلد بودم و بار مرد بلند بالا می‌کردم. انگار من هم جلوی آن همه آدم کتک خورده بودم. عین گدازه‌ای که از آفتاب مشایه چکیده باشد می‌جوشیدم و جمعیت را کنار میزدم تا گم‌شان نکنم. نزدیک‌شان شدم. با بغضی که به عضلات گردنم خنج می‌کشید، با گام‌های بلند شانه به شانه‌‌شان میرفتم. یکهو پسرک با چشم و ابرویی مچاله نگاهی به مرد بلند بالا انداخت و به سرعت به دل جمعیت زد. می‌توانستم ذهن پسرک را بخوانم. لابد به خودش گفته بود اصلا می‌روم گم و گور می‌شوم تا حسابی حالتان را بگیرم. مرد در حالیکه دستش را بالا آورده بود با زبانی آلوده به چیزهایی که باز نمی‌فهمیدمش، به دنبالش دوید. نگران حال بد و گم شدن پسرک بودم.دلم می‌‌خواست بی خیال خانواده‌ام پشت سر آنها بدوم و پسرک را پیدا کنم. پس ذهنم مسیر شام سال شصت و یک میرفت و می‌آمد. هی می‌خواست ربط و شباهتی بین شکنجه‌ی اسرای کربلا و صحنه‌ای که دیده بودم پیدا کند. عجیب بود که واژه‌هایی مثل گرما و تاول و زنجیر،کتک و تحقیر و تشنگی، کمرنگ ردیف می‌شدند و نمی‌شدند. ترافیک سنگینی حرکت همه را کند کرده بود. چند دقیقه بعد ماشین بزرگ حمل یخ که جمعیت زیادی را پشت‌ سرش نگه داشته بود به حرکت درآمد و داخل فرعی شد. دید جلویمان باز شد. گرما نفسم را گرفته بود. پا تند کردم سمت خادم‌های وسط جاده که سینی به دست شربت و آب تعارف می‌کردند. باورش سخت بود اما دوباره آنها را دیدم. پسرک عقبکی پشت به مسیر روبروی مرد راه میرفت و حرف میزد. ناگهان لیوان مکعبی را که توی دستش بود بالا برد و نزدیک سر و صورت مرد ترکاند و فرار کرد. صورت و چفیه‌ی مرد بلند بالا خیس آب شد. مرد در حالیکه خنده توی صورتش پهن شده بود لیوانی از سینی خادم چنگ زد و پشت سر پسرک دوید. معادلات ذهنی‌ام فیوز پرانده بودند. پس آن دعوا و کتک و تحقیر چه شد؟ چه اتفاقی درآن چند دقیقه افتاده بود؟ از افکار و خیالات قضاوت‌گرم بور شدم. امان از این فراموشی‌ام.اینجا هیچ چیزش طبیعی و زمینی نیست! مسیر مسیر نور است و راهیانش ذوب در حب الحسینند. اینجا با هر قدم یک گناه میریزد و یک ثواب بالا میرود. اینجا دروازه بهشت است. 〰〰〰〰 || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷 https://zil.ink/Khatterevayat @hhuran