خشتـــ بهشتـــ
. #رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔 #خاطراتسفربهسرزمیننور 🌷قسمت هفتم بخش پایانے🌷 باخودم گف
.
#رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔
#خاطراتسفربهسرزمیننور
🌷«قسمت هشتم»🌷
به روستایی رسیدیم🏘. حكایت این روستای كوچیك شنیدنیه🏘؛ میگفتن كسی فكرشرو هم نمیكرد كه یه روزی زیارتگاه داشته باشه و زائر!🕌
دهلاویه، روستای كوچیكیه كه قبل از جنگ كمتر كسی اسمشرو شنیده بود.✨🌟
این روستا، روزی سقوط كرد و روزی برای همیشه آزاد شد🌱، امّا برای این آزادیش تاوان سنگینی داد. تاوانی به قیمت خون پاكترین فرزندان این سرزمین!🌷🌹
تاوانی به بزرگیِ خون «دكتر چمران» و دوستش سرگرد «احمد مقدّم».💔
تا حالا این مناجاترو شنیدی؟
«ای قلب❤️ من! این لحظات آخرین را تحمّل كن... به شما قول میدهم كه پس از چند لحظه، همهی شما در استراحتی عمیق و ابدی آرامش بیابید...»💚
این مناجات، مناجات معروف شهید چمران است با اعضا و جوارحش؛ در آخرین لحظات عمر پر بركتش.😔
شهید چمران ویارانش همانجا از قید زمان و مكان رها شده و به دیگر یاران شهیدشون پیوستند.💖💔
🌸«پایان قسمت هشتم»🌸
#ڪپےفقطباذڪرصلواتتعجیلدرظهورآقا🌟
#بایادشانصلوات🌷
#ادامه_دارد ✅
╭♡♡♡─────╮
||•🇮🇷 @marefat_ir
╰─────♡♡♡╯
خشتـــ بهشتـــ
. #رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔 #خاطراتسفربهسرزمیننور 🌷«قسمت هشتم»🌷 به روستایی رسیدیم🏘
.
#رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔
#خاطراتسفربهسرزمیننور
🌷«قسمت نهم بخش اول »🌷
جادِّه 🛣و اشك 😭مهیّاست بیا تا برویم
كربلا 🕌منتظره ماست بیا تا برویم
ایستادهست به تفسیر قیامت خورشید☀️
آنسوی واقعه پیداست ✨بیا تا برویم
كربلا 🕌منتظره ماست، بیا تا برویم
خاك در خون 💔خدا میشكفد، میبالد
آسمان 🌈غرق تماشاست بیا تا برویم
كربلا🕌 منتظره ماست، بیا تا برویم
تیغ در معركه میافتد و برمیخیزد☝️
رقص شمشیر🗡 چه زیباست بیا تا برویم
كربلا🕌 منتظره ماست، بیا تا برویم
دستِ عباس به خونخواهی 🌟آب آمده است
آتش🔥 معركه برپاست بیا تا برویم
كربلا🕌 منتظره ماست، بیا تا برویم
كاش، ایكاش كه دنیای 🌍عطش میفهمید
آب مهریّهی زهراست 💛بیا تا برویم
كربلا منتظره ماست، بیا تا برویم.
غیرِ صدای 🗣دلنشین و محزون آهنگران، چیز دیگهای نمیشنیدم! اینجا یه كربلای دیگه بود؛ كربلای اوّلی بوی خون میداد؛ كربلای دومی بوی عطش!💔
یادته، كربلای اوّلی كه گفتم كجا بود؟ حتماً یادته؛ هویزه💚؛ امّا كربلای دومی، فكه!💛
#ڪپےفقطباذڪرصلواتتعجیلدرظهورآقا🌟
#بایادشانصلوات🌷
#ادامه_دارد ✅
╭♡♡♡─────╮
||•🇮🇷 @marefat_ir
╰─────♡♡♡╯
خشتـــ بهشتـــ
. #رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔 #خاطراتسفربهسرزمیننور 🌷«قسمت نهم بخش اول »🌷 جادِّه 🛣و
.
#رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔
#خاطراتسفربهسرزمیننور
🌷«قسمت نهم بخش دوم🌷
فكه💛، روایت سرزمینیه كه رملهای اون، پیكر خونین💔 خیلی از عزیزامونرو به آغوش كشیده و در خودش مدفون كرده؛ بعد از سه روز مقاومت، بدون آب و غذا و سرانجام قتلعام!😞
حرف دلشرو میزنم؛ «هرچه جلوتر میرفتیم، رملهای نرم انس عجیبی با آدمی پیدا میكردند».☺️
میدونی حرف دل چه كسیرو زدم؟🙂
رسیدیم به جایی كه یه عاشق دلباخته، بعد از چندین سال به آرزوش رسیده بود؛ پر كشیده و رفته بود. میدونی كجا رفته؟ برات میگم، خودش نشونیاشرو داده!🙃
یكی از فرماندهها 👮توی خاطراتش گفته بود: خیلی دلم میخواست این عاشق دلباختهرو قبل از پركشیدنش ببینم، ولی نشد تا اینكه پركشید و رفت!
یهبار كه با همین كاروانها اومدم مناطق، موندیم، مستقر شدیم و شبرو همونجا خوابیدیم. اومد توی خوابم! باهاش حرف زدم، درددلهامرو كردم. بهش گفتم خیلی دوست داشتم قبل از رفتنت برای یهبار هم كه شده میدیدمت امّا توفیق پیدا نكردم. بهم گفت نگران نباش، فردا ساعت هشت صبح🌤 بیا سر پل كرخه منتظرتم!
فردا صبح كه از خواب 😴بیدار شدم یاد خوابم افتادم، گفتم فقط یه خواب بوده، آخه اونكه دیگه زنده نیست! با این حال گفتم، حالا میرم سر قراری كه توی خواب باهام گذاشت ببینیم چی میشه؛ بلند شدم رفتم سر قرار، نیمساعتی🕠 دیرتر رسیدم؛ دیدم خبری نیست داشتم مطمئن میشدم كه خوابُ، خیال بوده، دیدم سربازی👮 كه اون اطراف نگهبانی میداد اومد نزدیك من و گفت: آقا شما منتظر كسی هستید؟ گفتم آره، با یكی از رفقا قرار داشتیم. گفت: چه شكلی بود؟ براش توصیف كردم؛ موهاش جوگندمی، محاسنش این شكلی بود، عینكش اینطوری بود... . گفت: عجب! رفیقت كه میگی اومد تا ساعت هشت منتظرت شد، نیومدی؛ وقتی كه داشت میرفت، اومد پیشم و بهم گفت: یه كسی میاد با این اسم و این قیافه،😳 بهش بگو؛ رفیقت اومد، منتظرت بود، دیر كردی نیومدی، كار داشت رفت؛ و با انگشتش یه چیزی برات كنار این پل نوشت. رفتم دیدم نوشته،🤔
💚 فلانی آمدیم نبودی؛ وعدهی ما بهشت!💚
#ڪپےفقطباذڪرصلواتتعجیلدرظهورآقا🌟
#بایادشانصلوات🌷
#ادامه_دارد ✅
╭♡♡♡─────╮
||•🇮🇷 @marefat_ir
╰─────♡♡♡╯
خشتـــ بهشتـــ
. #رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔 #خاطراتسفربهسرزمیننور 🌷«قسمت نهم بخش دوم🌷 فكه💛، روایت س
.
#رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔
#خاطراتسفربهسرزمیننور
🌷«قسمت نهم بخش سوم🌷
💔«سیّد مرتضی آوینی» 💔
حالا فهمیدی كجا رفته؟⁉️
اونها زندهاند، این ماییم كه مردهایم!😕
سیّد شهیدان اهل قلم📝، جلوتر از ما آمده بود روایت فتح بسازد، خودش روایت شد؛ روایت ایستادگی!☝️
ایستادم دو ركعت نماز خوندم. راه افتادیم، حال غریبی داشتم.🙃🙂
به جایی رسیدیم كه چندگوشهی اون جمعی نشسته بودن و راویها براشون حرف میزدن، صداشونرو نمیشنیدم.
به ما هم گفتن: بنشینید تا هم زیارت عاشورا بخونیم و هم راوی براتون قصّهی غصّههای اینجارو بگه.😊🍃
اون میگفت و من خاكهارو كنار میزدم تا سردی زیرشرو لمس كنم. اشك توی چشمام جمع شده بود😭، سرمرو روی خاك گذاشتم، روی خاك، داغِ، داغ، امّا زیر اون سردِ، سرد!
انگار روز، روزِ عاشورا بود. تصوّر اون روز غیر ممكنه؛ هیچكس نمیتونه لحظه لحظههای دردناك روز عاشورارو درك كنه، مگر مولای غریبمون حضرتمهدی(عج).😔💔
تنها صحنههایی كه از جلوی چشمم میگذشتن، «بوی سیب» بود،🍏 «آوای محزون»،💔 «ذبح عظیم»✨ و با «بوی یاس»!🌹
«هیچ صحنهای به اندازهی كربلا🕌 قدرت به حضور بردن ندارد و به همینجهت هیچ صحنهای به اندازهی كربلا 🕌قدرت جاری كردن اشك نخواهد داشت.»😥
🌻«استاد طاهرزاده»🌻
خدا بهم توفیق داده طی چند سال گذشته توی چند نمایش مذهبی كه در مورد روز عاشورا و مظلومیت 💔حضرت اباعبداللهالحسین(ع) بود، خادمهی حقیرِ حضرت باشم..
#ڪپےفقطباذڪرصلواتتعجیلدرظهورآقا🌟
#بایادشانصلوات🌷
#ادامه_دارد ✅
╭♡♡♡─────╮
||•🇮🇷 @marefat_ir
╰─────♡♡♡╯
خشتـــ بهشتـــ
. #رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔 #خاطراتسفربهسرزمیننور 🌷«قسمت نهم بخش سوم🌷 💔«سیّد مرتضی
.
#رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔
#خاطراتسفربهسرزمیننور
🌷«قسمت نهم بخش چهارم🌷
شاید به كمك عدّهای از دوستان كه اونها هم خودشونرو خادم 🌟و خادمهی امامحسین(ع) 💚میدونن، یهذرّه از صحنههای تلخ و دردناك كربلارو به نمایش در بیاریم، 📹
هرچند محالِ بتونیم. هیچوقت نمیشه حقیقت اون وقایع رو به نمایش در بیاریم و یا به تصویر بكشیم. و هركاری هم بكنیم فقط برای تسلّی روح خودمونِ؛ ما كجا و كربلا كجا!😔💚
در رویارویی با حقیقت كربلا🕌
، اشك از چشم انسان جاری میشود.😭 و این است كه گفته میشود كربلا و حسین(ع) عامل انكشاف حقیقتاند☝️، و گلوی مبارك حسین(ع) 💔محل ظهور آن حقیقت، و پیامبر(ص) و فاطمه (س) چنین گلویی را میبوسند💓، تا از این ظاهر به آن باطن منتقل شوند و در مواجهه با حقیقت كربلا🕌 است كه اشك میریزند، زیرا كه كربلا یك حقیقت متعالی است و ظهور امروزین آن نور جهت رفع ظلمات است.🌟🕊
💝 «استاد طاهرزاده»💝
🌻حقیقت را به هر دوری ظهوری است
ز اسمی بر جهان افتاده نوری است🌻
ای كاش پیام حقیقی امامحسین(ع) را بفهمیم و به آن عمل كنیم.🌱🌿
«بوی سیب🍏، لحظهی شهادت💔 امام بود، لحظهی كه عطراگین شد فضای كربلا، با بوی سیب بهشتی!»💚🍎
« آوای محزون بود، نالهی دلخراش كودكی 👼بود كه در عطشی جانسوز دست و پا میزد؛😥 ولی كسی نه میشنید و نه كسی میدید!😓
بر روی دستان پدری مهربان و دردكشیده، كودكی میدیدی بیحال و بیرمق😢؛ باید میدیدی كه آبی در گلوی خشكش ریخته میشود؛
ولی ای وای! این، این خون است كه از زیر آن گلو ریخته میشود؟!😭😭
به چه جرمی؟🤕 به جرم فرزند امام معصوم بودن و حقانیت حق؟!😔😤
یعنی اینقدر حقّ برای آنها تلخ بود كه حاضر بودند حتّی...!😰
بیرحمی تا این حدّ؟!😥
مگه علیاصغر امام حسین(ع) ششماه بیشترش بود؟»😭
«ذبح عظیم، ذبح اسماعیل بود به دست ابراهیم، ولی این فقط یك امتحان بود،☝️ زیرا كه ذبحی عظیمتر مقرّر شده بود!»💔
🌼ای ابراهیم دست نگهدار!🌼
#ڪپےفقطباذڪرصلواتتعجیلدرظهورآقا🌟
#بایادشانصلوات🌷
#ادامه_دارد ✅
╭♡♡♡─────╮
||•🇮🇷 @marefat_ir
╰─────♡♡♡╯
خشتـــ بهشتـــ
. #رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔 #خاطراتسفربهسرزمیننور 🌷«قسمت نهم بخش چهارم🌷 شاید به ك
.
#رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔
#خاطراتسفربهسرزمیننور
🌷«قسمت نهم بخش پنجم🌷
🔅«إِنَّ هَذَا لَهُوَ اَلْبَلَؤُا الْمُبیِنُ»، «وَ فَدَیْنَهُ بِذِبْحٍ عَظیِمٍ»🔅
🔸«این ابتلا همان امتحانی است كه روشن میكند»، «و بر او ذبح بزرگی فدا ساختیم»🔸
🔹سورهی صافات، آیهی (106)، (107)🔹
و كربلا قتلگاه حسین(ع) شد،💔 و قتلگاه جایی بود كه آن ذبح عظیم به انجام رسید.🕊
فدای سر بریدهات یاحسین!😭
«با بوی یاس🌹، از تولد عباس، تا سقّا شدن عباس، تا فدا شدن عباس!»💛
انگار كه روز عاشورا بود و صدای العطش بچّههای امام حسین(ع)رو میشنیدی؛ انگار كه شرمندگی😔 عباسرو میدیدی كه روی برگشتن به خیمههارو نداشت.
«آب مهریّهی زهراست؛ كاش، ای كاش كه دنیای ععطش میفهمید!»💚
میگفت: عطش امانشونرو بریده بود، به این فكر میكردم كه اون طفلان معصوم و بیگناه چطور شدّت تشنگیرو توی اون گرمای طاقتفرستا تحمّل كردن؟! 😭
با دستهای كوچولوشون خاكهارو عقب زده و لباسشونرو بالامیزدن😢؛ شكمهاشونرو روی اون رَملها میگذاشتن تا با سردی زیر اون رنج تشنگی را كمتر حس كنند😕. میگفتن: بابا، عمو، عمّه؛ آب میخوایم،😰
جگرمون از تشنگی میسوزه، حتّی یه قطره آب هم پیدا نمیشه!🤕
به یاد عطش اونها، تحمّل تشنگی براشون راحتتر میشد.🖐
میدونی از خدا فقط چی میخواستند؟ تحمّل اون عطش و فدا شدن، تشنهلب.
خوشبهحالشون؛ با لبتشنه چشم دنیاییشون🌎 بسته شد؛ امّا وقتی چشم دلشونرو💚 باز كردن، به دست سرور تشنهلبان سیراب شدن و عطش دنیا و سختیهاش از یادشون رفت.
گفتن: وقت تنگه و اجازه ندادن زیارت عاشورا بخونیم. تشنهام شده بود.😰
#ڪپےفقطباذڪرصلواتتعجیلدرظهورآقا🌟
#بایادشانصلوات🌷
#ادامه_دارد ✅
╭♡♡♡─────╮
||•🇮🇷 @marefat_ir
╰─────♡♡♡╯
خشتـــ بهشتـــ
. #رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔 #خاطراتسفربهسرزمیننور 🌷«قسمت نهم بخش پنجم🌷 🔅«إِنَّ هَذ
.
#رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔
#خاطراتسفربهسرزمیننور
🌷«قسمت نهم بخش شــشم🌷
یهدونه آبسردكن گذاشته بودن اونجا، نباید میخوردم؛
با خودم گفتم این بیانصافیه، چرا اینرو گذاشتن اینجا؟! 😒
جاییكه باید تشنگیرو در همون حدّ كم حس میكردی؛ جایی كه با تموم وجود مزهی عطشرو چشیده بودن! ولی وقتی دیدم چندتا بچّه دارن میرن سراغ آبسردكن، آب بخورن از فكری كه كرده بودم پشیمون شدم. 😊ما بزرگترها سراپا گناهیم و باید لااقل كمی به خودمون سختی بدیم؛ این بچّهها چه گناهی دارن!😔
خیره شده بودم و به قطرههای آبی كه روی زمین میریخت نگاه میكردم و با بغضی كه در گلو داشتم، توی ذهنم مرور میكردم؛☹️
امروز روز پنجم است كه در محاصره هستیم؛👊
آب را جیرهبندی كردهایم؛😢
نان را جیرهبندی كردهایم؛😥
عطش همه را هلاك كرده است؛😓
همه را جز شهدا، كه حالا كنار هم در انتهای كانال خوابیدهاند. دیگر شهدا تشنه نیستند!😔
فدای لب تشنهات، پسر فاطمه(س)...😭
«آخرین برگ از دستنوشتهی یكی از شهدای گردان حنظله»📜
هیچی نمیفهمیدم؛ فقط میرفتم.🚶
یهجایی بهمون گفت: بایستید، كف پاهاتونرو بگذارید روی اون قسمتی از رملها كه جای ردّهپا نداره، اونجاییكه آفتاب☀️ مستقیم روی اون میتابه و هنوز داغه؛ كفِ پامرو گذاشتم داغِ، داغ بود؛ كمی اونطرفتر گذاشتم باز هم داغِ، داغ بود؛ گفت: این داغی در برابر داغیِ اون موقع هیچی نیست، اون موقع هوا خیلی ☀️گرمتر از حالا بوده، بالاتر از چهل درجه☀️
#ڪپےفقطباذڪرصلواتتعجیلدرظهورآقا🌟
#بایادشانصلوات🌷
#ادامه_دارد ✅
╭♡♡♡─────╮
||•🇮🇷 @marefat_ir
╰─────♡♡♡╯
.
خشتـــ بهشتـــ
. #رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔 #خاطراتسفربهسرزمیننور 🌷«قسمت نهم بخش شــشم🌷 یهدونه آب
.
#رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔
#خاطراتسفربهسرزمیننور
🌷«قسمت نهم بخش پایانی🌷
كاروان 🚎میرفت و من نمیتونستم قدم از قدم بردارم. یه جایی نشستم روی زمین، سجده كردم و فقط گریه میكردم.🙇😭
همسفرم دستمرو گرفت و بلندم كرد، نمیدونم، نگاهش نكردم😔، شاید اونم گریه میكرد؛ میرفتم و گریه میكردم.😭
وقتی كه گفتم چه آرزویی دارم، بهم گفت: اونها كارهایی كرده بودن كه لایق شدن و همینطوری نمیشه. باید نماز میخوندم تا كمی آروم بگیرم. 😥توی نماز هم گریه میكردم. 💔توی قنوت نمازم، خودمونی و به زبون خودم با خدا حرف میزدم😊. بهش گفتم: میخوام براشون كاری بكنم؛ میخوام كاری كنم كه توی خاطرهها زنده بمونن،🙂 میخوام دِیْنَمرو ادا كنم، توفیق پیدا كنم و منم لایق بشم!🙃
دیگه داشتم به آخراش میرسیدم، همه رفته بودن؛ دوباره نشستم. خداحافظی خیلی سخت بود ولی چیكار میشد كرد؛☹️
تا بود؛ هرجا میرفتیم میگفتن: وقت نیست و باید بریم، یه جای دیگهام دعوتین. حالا دیگه، هم وقت تموم شده بود و هم مهمونی؛ وقت اضافیای وجود نداشت. نماز ظهر و عصررو☀️⛅️ خوندیم و رفتیم، ولی چه رفتنی؛ رفتن با غم سنگینی كه تموم وجودمرو گرفته بود. بیمعرفت اومده بودم و بامعرفت میرفتم🤗
؛ یعنی بامعرفت میمونم🙁 تا بازم دعوتم كنن؟! یا دوباره غرقِ این دنیای فانی، معرفتی كه هدیه گرفتمرو به باد فنا میدم و...😰
یهكم از خاكشرو برداشته بودم. مثل تربت كربلا، بوی خوشی داشت و به آدم آرامش میداد.🙃☺️
خاكی با بوی یاس!🌷
اگه چشم دلت بینا بود، میدیدی؛ جای پای یاس كبود علی را!🌷💔
🌷پایان قسمت نهم🌷
#ڪپےفقطباذڪرصلواتتعجیلدرظهورآقا🌟
#بایادشانصلوات🌷
#ادامه_دارد ✅
╭♡♡♡─────╮
||•🇮🇷 @marefat_ir
╰─────♡♡♡╯
خشتـــ بهشتـــ
. #رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔 #خاطراتسفربهسرزمیننور 🌷«قسمت نهم بخش پایانی🌷 كاروان 🚎م
.
#رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔
#خاطراتسفربهسرزمیننور✨
🌹«قسمت آخر بخش اول»🌹
جنگ كه شروع شد تا موقعی كه تموم بشه، همینطور بیقرار جبهه بودم. دلم میخواست منم میتونستم برم🙂. با این كه سن و سالم كم بود😥، از همون موقع عاشق جبهه و شهادت بودم.😍 نمیدونم چرا؟🤔
هروقت عكسهاشونرو میبینم، تازه میفهمم كه هیچی نمیفهمم.☹️
جبهه، حال و هوای جبهه، گرما☀️ و سرمای🌩 طاقتفرسای اونجا، بیخوابی، بیآبی، بیغذایی، جنگ با كمترین امكانات ولی عاشقانه!💞💚
جنگ سختیهای خاص خودشروداره، تحمّل اونهمه سختی كارهركسی نیست
رزمندههای ما فدایی اسلام بودن و از جون گذشته. برای دفاع از دین و ناموس و مملكتشون حاضر به تحمّل هر سختی بودن.💪
اسلحه بهدست میخوابیدن، ولی نه خوابی عمیق، چراكه باید هرلحظه آماده باشن؛ دشمن همیشه در كمینه.☝️
هرجا كه میشد میخوابیدن. نه زیراندازی بود و نه رواندازی!😢
بعضی موقعها هم از خستگی زیاد...
فكر میكنی چی میخوردن؟🤔😑
كنسرو، كمپوت، میوه، و..🍎🍊🍐⁉️
خیلی از وقتها هم میشد كه غیرِ نون خالی چیز دیگهای برای خوردن نداشتن😥. ولی به همین هم راضی بودن. حتی توی بدترین شرایط...🤕😥
#ڪپےفقطباذڪرصلواتتعجیلدرظهورآقا🌟
#بایادشانصلوات🌷
#ادامه_دارد ✅
╭♡♡♡─────╮
||•🇮🇷 @marefat_ir
╰─────♡♡♡╯
خشتـــ بهشتـــ
. #رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔 #خاطراتسفربهسرزمیننور✨ 🌹«قسمت آخر بخش اول»🌹 جنگ كه شرو
.
#رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔
#خاطراتسفربهسرزمیننور
🌷«قسمت آخر بخش دوم🌷
جنگ یعنی : آتش و دود🔥💨
یعنی: رفتن و تن به آتش زدن🔥☄
یعنی: از خودگذشتن🍃🌹
امّا جنگ ما، دفاعی مقدّس بود. دفاع از دین خدا؛ مقدّس است.☝️
توی دنیا بگردین، ببینین توی كدوم جنگها اینقدر صمیمیّت و رفاقت وجود داره!😊🙃
كم و زیادش مهّم نیست.😉
من كه بعید میدونم. اصلاً وجود داشته باشه😌
اصل اینه كه اسلام، دینِِ مهر و عطوفته؛ دینِ برادری و رفاقته.👌☺️
از بچّهگی تا حالا عاشق امامخمینی(ره) بودم.💕
دلم میخواست یهبار هم كه شده برم و ببینمش امّا قسمتم نشد، یعنی توفیق نداشتم.💗 از روزی هم كه رحلت كرده تا حالا، اسمش كه میاد حال عجیبی پیدا میكنم.
اگه كسی كوچكترین اهانتی بكنه، بغض گلومرو میگیره☹️، میخوام دیوونه بشم، میخوام سرش داد بزنم و بگم نمیفهمی😠؛ یعنی لیاقت نداری كه امامرو بشناسی و بفهمی كی بود و كی هست. هر سال روز رحلت امام كه میرسه، از شب قبلش توی دلم آشوبه؛😰
دقیقاً انگار بابامرو از دست دادم. واقعاً همین حسرو دارم. از وقتی كه شروع میكنن تصاویر روز رحلت امامرو بگذارن، فقط میخوام تنهای، تنها باشم و گریه كنم.😭 تا زنده بود نتونستم ببینمش، امّا بعضی وقتها كه خیلی دلتنگش شدهام توی خوابم اومده🙂. خیلی دوستش دارم، بیحد دوستش دارم.😍
شیفتهی این عكسشم. هروقت میبینم آرامش میگیرم.💛❤️
یاد امام و شهدا دلرو میبره كربُبلا.💓
خوش به سعادتشون، همشون مهمون اباعبداللهالحسین(ع) هستند. 💚❤️
امام رفت و شهیدان هم رفتند💗
#ڪپےفقطباذڪرصلواتتعجیلدرظهورآقا🌟
#بایادشانصلوات🌷
#ادامه_دارد ✅
╭♡♡♡─────╮
||•🇮🇷 @marefat_ir
╰─────♡♡♡╯
خشتـــ بهشتـــ
. #رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔 #خاطراتسفربهسرزمیننور 🌷«قسمت آخر بخش دوم🌷 جنگ یعنی : آ
.
#رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔
#خاطراتسفربهسرزمیننور
🌷«قسمت آخر بخش سوم🌷
سبكباران خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند🍃
سواران لحظهای تمكین نكردند
ترحّم بر منِ مسكین نكردند
اسیر و زخمی و بیدست و پا من
شهیدان این چه سودا بود با من😢
مرا اینجا مگذارید بیتاب
گناهم چیست پایم بود در خاك🍂
درِ باغِ شهادت را نبندید
به ما بیچارگان زانسو نخندید🌷
شهادت نردبان آسمان بود
چرا برداشتند این نردبان را🍀🌹
چرا بستند راه آسمان را🌈
ای شهید تو بالا رفتهای من در زمینم
برادر روسیاهم شرمگینم
مرا اسب سفیدی بود روزی😥
شهادت را امیدی بود روزی
من آخر طاقت ماندن ندارم😬
خدایا تاب جانكندن ندارم
دلم تا چند یا رب خسته باشد😰
درِ لطف تو تا كِیْ بسته باشد
بیا باز امشب ای دل در بكوبیم💔
بیا اینبار محكمتر بكوبیم💛
مكوب ای دل به تلخی دست بردست
در این قصر بلور آخر كسی هست💕
بكوب ای دل كه اینجا قصر نور است
بكوب ای دل مرا شرم حضور است
بكوب ای دل كه غفاّر است یارم🌟
من از كوبیدن در شرم دارم، شرم دارم
بكوب ای دل كه جای شكّ و ظنّ نیست
مرا هرچند روی در زدن نیست
كریمان گرچه ستّارالعیوبند💚
گدایانی كه محبوبندخوبند گدایانی كه محبوبند خوبند💓
#ڪپےفقطباذڪرصلواتتعجیلدرظهورآقا🌟
#بایادشانصلوات🌷
#ادامه_دارد ✅
╭♡♡♡─────╮
||•🇮🇷 @marefat_ir
╰─────♡♡♡╯
خشتـــ بهشتـــ
. #رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔 #خاطراتسفربهسرزمیننور 🌷«قسمت آخر بخش سوم🌷 سبكباران خرا
.
#رمانازبابوییاس،تاخاكی،بابوییاس💔
#خاطراتسفربهسرزمیننور
🌷«قسمت آخر بخش پایانی🌷
ازوقتیكه راه افتادیم و رفتیم، قصد داشتم یكی بخرم. هرجا میرسیدیم، یا به چشمم نمیخورد كه بگیرم یا اگه هم میدیدم ناخدآگاه رد میشدم♂
و نمیخریدم. همسفرم میگفت: پس چرا نمیخری؟ میگفتم: نمیدونم! انگار یكی بهم میگفت هدیه میگیرم؛😍 همینطور هم شد.
موقعیكه رسیدیم طلائیه💛، به سرپرستمون گفتم: خیلی دلم میخواست یه چفیه داشته باشم امّا نمیدونم چرا نشد بخرم.
كجا میتونم تهیّه كنم؟ این مرد خدا، شرمندهام كردن؛ بزرگواری كرده 🙈و بلافاصله چفیهی خودشون رو دادن به من😊
گفتن: هركس خاطرهای از این سفر داره بنویسه به بهترینش جایزه میدیم😍
. من نمیتونم قسمتی از بهترین روزهای معنوی زندگیمرو بدم و به جای اون...
دنیا و زندگی مادی فانیِ. و من از خدا و ائمه و شهدا میخوام؛😊💚
اون چیزیرو كه باید بخوام. فقط اونها هستن
كه حرف دل منرو خوب میفهمن.🙈
قبل از اینكه از پای كامپیوتر💻 بلند بشم، رفتم چفیهرو آوردم و باز كردم. از وقتیكه برگشتم، جانمازم شده.💛💚
سر به سجده میگذارم؛😌
💚«اَلْحَمْدُلله مِنْ اَوَّلِالدُّنْیا اِلیَ فَنَائِهَا وَ مِنَاْلآخِرَةِ اِلیَ بَقَائِهَا»💚
💛 «اَلْحَمْدُللهِ عَلیَ كُلِّ نِعْمَه اَسْتَغْفِرُاللهَ مِنْ كُلِّ ذَنْبٍ وَ اَتوُبُ ِالَیْه»💛
💓 اَللَّهُمَّ عَجِّلْ لِوَلیِّكَالْفَرَجْ💓
«خاطراتی كه نوشتهام، از بهترین روزهای عمرم است👌 كه با لحظه، لحظهی اون زندگی كردهام. و برخاستهی از احساسات واقعی قلبم❤️ است، و نه احساسات رمانتیك و غیرِ واقعیِ ساختهی ذهنم.»🙄
🌹«بندهای از بندگان خدا»🌹
#ڪپےفقطباذڪرصلواتتعجیلدرظهورآقا🌟
#بایادشانصلوات🌷
#پایان🕊
╭♡♡♡─────╮
||•🇮🇷 @marefat_ir
╰─────♡♡♡╯