eitaa logo
کانال اشعار(مجمع الذاکرین)
2.2هزار دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
56 فایل
این کانال اشعارمذهبی توسط محب الذاکرین خاک پای همه یازهراگویان عالم مهدی مظفری ازشهراصفهان ایجادشد
مشاهده در ایتا
دانلود
آن لاله که عشق و خون بهارش بودند گل‌های مدینه داغ‌دارش بودند آن‌روز که جای مجتبی خالی بود در کرب‌و‌بلا دو یادگارش بودند مرحوم
بردر دولت سرایت بس که سائل ریخته هرطرف پا می گذاری دامنی دل  ریخته هرکسی از جود واحسان تو فیضی برد گفت بحر رحمت گوهر خود را به ساحل ریخته مکتب شیعه فضیلت یافته از شور تو بسکه از لعل لبت شهد فضایل ریخته ای ابر مرد جمل  قربان آن اندیشه ات رنگ بطلان صلح تو براهل باطل ریخته وارث تنهایی حیدر شدی ، سردارعشق بس که در دوروبرت یاران جاهل ریخته گفت پیغمبر نگرید روز محشر دیده اش هرکسی اشک ازغمت دراین محافل ریخته پاره های دل گواهی می دهد که قاتلت در درون جام تو زهر هلاهل ریخته تیرهایی که تنت را دوخت برتابوت تو خون به روی پیکرت چون مرغ بسمل ریخته چه گذشته برتن تو که حسینت  دربقیع وقت دفن پیکر تو اشک کامل ریخته توکریم بن کریمی از «وفایی» کن قبول گرگل اشکی بر این درگاه از دل ریخته
درخت های اُمیدیم ، از دیار حسن پُر از شکوفه ی عشقیم در بهار حسن به سَلسَبیل و به زمزم که احتیاجی نیست! رسیده است لبِ ما به جویبار حسن به دخل کاسبی ام برکتی فراوان داد از آن زمان که شدم خادم تبار حسن همین دو لقمه‌ی نان را حسن به ما بخشید گرفته سفره ی ما رنگ از اعتبار حسن کریم‌بودنِ او قابلِ محاسبه نیست... کجا ترازوی ما و کجا عیار حسن؟ کدام شاه نشسته است با جذامی ها؟!... بلند می شوم از جا به افتخار حسن شنیده ام که به سگ هم غذا تعارف کرد! هنوز ماتم از این لطفِ بی شمار حسن بنازمش که چنان شیر از جمل برگشت چه کرد در دل آن فتنه ، ذوالفقارِ حسن من از طفولیتم عاشق دو شاه شدم منم دچار حسین و منم دچار حسن در اربعین حسینی ، حسن جلودار است قدم زدم همه ی جاده را کنار حسن حسین با همه ی دلرُبایی‌اش ، حسنی ست ببین دل از همه بُردن شده است کار حسن خیالبافی من‌ صحن‌سازیِ حسن است... شبیه مشهد ما می شود مزار حسن . . میان معبری از نور ، ناگهان شب شد چه دید در دل آن کوچه ، چشم تار حسن؟! حرام‌لقمه به مادر دو دست سیلی زد... سیاه شد پس از آن کُلِّ روزگار حسن
السلام ای جان طه ، یا معزالمومنین اولین دلبند زهرا ، یا معزالمومنین ای سکوتت عین غوغا ، یا معزالمومنین ای سپهسالار مولا ، یا معزالمومنین اولین شاگرد و شاگرد اول حیدر حسن شیر بی تکرار زهرا ، یک تنه لشکر حسن کی ببیند این جهان مانند سردار جمل سرور آزادگان در بند سردار جمل ذکر یا زهراست بر سربند سردار جمل وای از آن دم که شود غرّنده سردار جمل عرصه را از خون بدخواهان لبالب می کند روز اُمُ الناکثین ها را حسن شب می کند پرچمش ساییده سر بر آسمان ها مجتبی هست در فردوس آقای جوان ها مجتبی بر غریب و آشنا داده است نان ها مجتبی مهربانی کرده با نامهربان ها مجتبی سید ما با جُزامی هم رفاقت می کند چون خدایش بر همه عالم محبت می کند مجتبایی ها به جز خوبان دوران نیستند مجتبایی ها که از چیزی هراسان نیستند دل پریشان های این آقا پریشان نیستند گریه کن هایش قیامت دیده گریان نیستند اجرتان ای سینه زن های حسن جان با حسین میدهد محشر جواب این حسن ها را حسین سینه ی از داغ زهرا شعله ور ، یعنی حسن از حسین و مرتضی مظلوم تر یعنی حسن سال ها مانوس با آه جگر یعنی حسن بی قرار کوچه و دیوار و در یعنی حسن ای شهید زنده ی آن کوچه ی بی مادری در بنی الزهرا تو آقا از همه تنها تری بشکند دست تو ای ظالم چه آوردی سرش نوجوان ِ پیرمردی شد عصای مادرش خواب بود ای کاش این صحنه ، نمیشد باورش وای از سنگینی ِ دستی که رد شد از سرش گاه گوید فاطمه ، گاهی حسن روح الامین وای اگر پیش پسر ، مادر بیفتد بر زمین آه آقای غریب ما چه ها آمد سرت خون بگرید از غم مظلومی تو مادرت کشت ما را خط به خط ِ عمر ِ گریه آورت قتلگاهت خانه ی تو ، قاتلت شد همسرت وای من از تو چه قدر این قوم کینه داشتند که میان خانه ات هم راحتت نگذاشتند ذکر زهرا یا بُنیَّ ، آسمان ها سینه زن من به هر تشییع گریَم یاد تشییعت حسن کاش میشد که شبانه دفن گردد این بدن بی کفن ، خون گریه کرد از داغت ای خونین کفن ای حسن جان بر حسینت زندگی دشوار شد بعد تو انگار دیگر از کفن بیزار شد
جان دو جهان شد پدر این دو برادر هستیم فقط زیر پر  این دو برادر ... قربان حسین و حسن فاطمه رفتیم باشیم محب از نظر این دو برادر ... از نان پسر های کریمان همه خوردند شد باب کرامت ثمر این دو برادر از بی سرو پا سینه زن محترمی ساخت شد شامل ما هم هنر این دو برادر از در به دری صف محشر به امان است هرکس که شود در به در این دو برادر بی حرمتشان کرد فلک ورنه به دنیا صد پاره نمی شد جگر این دو برادر ما با جگر پاره نشستیم بمیریم ... در روضه ی سخت پسر این دو برادر ...
روح پدرم شاد که می‌گفت به من خوش باد دمی که دیده آید به سخن عمری به زبان بی‌زبانی چون اشک یک چشم حسین گفت، یک چشم حسن
الا مسافرِ تبعیدی دیارِ خودت تویی غریب‌ترین مردِ روزگارِ خودت میانِ جمعِ گدایانِ خویش، تنهایی نشسته‌ای سرِ خوانِ خودت کنارِ خودت کسی به یاری تنهایی‌ات نمی‌آید در انتظار که هستی، در انتظارِ خودت؟! دلاورِ جمل اکنون به جنگِ فتنه برو به تیغِ صبر نظر کن، به ذوالفقارِ خودت شکستْ چهره‌ی آیینه از شکستگی‌ات گریستی به تماشای انکسارِ خودت برای خود کمی از روضه‌های کوچه بخوان تو راز گریه‌ی خویشی، تو رازدارِ خودت پس از زیارتِ پنهانِ تربتِ مادر به خاکِ کوچه نشستی سرِ مزارِ خودت تو و برادرت آیینه‌های داغِ هَم‌اید تو روضه‌خوانِ حسینی در احتضارِ خودت فَیا سُیوفُ خُذینی‌ست زهر خوردن تو رسیده‌ای به شهادت به اختیارِ خودت
سلام می‌دهد به نام نامی‌ات سلام هم رکوع می‌شود به احترام تو قیام هم تو کیستی که سَیّدُالشّباب اهلِ جنّتی و سبطِ اکبرِ بهشتِ سَیّدُالاَنام هم کرامتت نداشت مرز، مثل نور آفتاب رسید سفره‌ات به ناسزای اهلِ شام هم شفای دوره‌گردِ خاکِ مقدمِ تو سر زده به اهل گورخانه‌های مرده از جذام هم هزار خطبه‌ بود در بلاغتِ سکوت تو هزار بی‌الف، بدون نقطه، بی‌کلام هم تو جنگجوی جنگ صبری ای دلاور جمل! پر از دَمِ علی‌ست ذوالفقارِ در نیام هم تُعِزُّ مَن تَشاء یعنی ای مُعِزّ مؤمنین! تو ماندی، از سپاه دشمنت نمانده نام هم تُذِلُّ مَن تَشاء یعنی آن زن شترسوار زنی که بو نبرد از آبرو، از احترام هم شکسته شد به دستِ جانمازدزدها، نماز فقط نه سجده و قیام، حُرمت امام هم کدام نوحه آخرین دَمت شد ای جگربه‌لب؟! که سوخت جانِ بر لبِ شهیدِ تشنه‌کام هم چه آتشی‌ست داغ مادرت، که کم نمی‌شود از آن دو نانجیب اگر بگیری انتقام هم دوباره گریه در غم تو را شروع می‌کنیم اگر میان روضه کارمان شود تمام هم
در تاب رفت و طشت طلب کرد و ناله کرد و آن طشت را زخون جگر رشگ لاله کرد خونی که خورد در همه عمر از گلو بریخت خود را  تهی ز خون دل چند ساله کرد! نبود عجب که خون جگر ریخت در قدح عمری ش روزگار، همین در پیاله کرد 
روضه خوان خسته نباشی مادر روضه خواندی ز شه بی کفنم شصت روز است حسین می‌گویی امشبی روضه بخوان از حسنم روضه خوان روضه غربت سخت است هیچکس با حسنم یار نبود خانه هم امن نبوده بر او همسرش یار وفادار نبود جعده زهری به حسن خورانده که از آن فتنه و شر می‌ریزد روی تشتی که برایش بردند لخته خون، پاره جگر می‌ریزد روضه خوان روضه بخوان از حسنم جگرش گرچه به زهر آغشته پسرم غیرتی و مادری است داغ کوچه حسنم را کشته صورت من که از آن کوچه تنگ تا دم مرگ فقط نیلی ماند توی ذهن حسن مظلومم تا ابد خاطره سیلی ماند حسنم هیچ نرفت از یادش آتش و دود چه غوغا می‌کرد در که افتاد روی پهلوی ام محسنم داشت تقلّا می‌کرد
دستان پُر از خواسته از ما؛ کرم از تو ای شاه! که هرگز نگرفتیم کم از تو با «حای» حسن هر نفسِ ماست بهشتی خوشبو شده اذکارِ دم و بازدم از تو سوگند به «نونِ» حسنت، کاتبِ وحی است وقتی بنویسد قلمی یک قلم از تو طی می‌شود از روز ازل، راهِ رسیدن با یک قدم از ما و هزاران قدم از تو شد ماهْ کبوتر، به سرِ گنبدِ خورشید هر وقت گرفتیم سراغِ حرم از تو تا اینکه ببینیم نشانِ کرمت را انداخته‌ ای در دل مَردم حرمت را حالا که حرم نیست، دخیلم به عبایت افتاده دلم پای ضریحِ کف پایت دستان مرا داده به دستان کریمت آنکس که سپرده‌ست مرا دستِ خدایت گوش کرمت در زدنی را نشیده‌ست از بس که کریم‌اند گدایانِ گدایت تا اینکه اجابت بشویم، اذنِ دخولیم پروازِ قنوتیم، به دنبالِ دعایت ما را چه به دیدارِ تو ای آینه‌ی حق وقتی که نکَندیم دل از آینه‌هایت نور ثقلینی تو و همسایه‌ی قرآن ای مدحِ تو آرایه‌ی هر آیه‌ی قرآن ای نامِ پُر از نورِ تو تسبیح زبان‌ها ای أشهدِ یکتایی تو ذکر اذان‌ها ای سفره‌ی یک ثانیه‌ات؛ روزی یک سال ای بانی دستان کریمِ رمضان‌ها با شمس و قمر ذکر بگو دانه به دانه ای گردشِ تسبیحِ تو تقویمِ زمان‌ها معروف به معراج، ولی خاک‌نشینی ای شهره به همسفره‌ی بی‌نام و نشان‌ها ای پیری زودِ تو پُر از روضه‌ی مکشوف ای شعرِ سپیدِ غزلِ موی جوان‌ها تقویم هم از دوری راهت گله دارد از بس که زمان تو و ما فاصله دارد تاریخ رسانده‌ست به ما مختصرت را آتش زده نمرودِ زمان بیشترت را اکسیرِ سکوتت، دَمِ شمشیرِ خدا شد پیروزی خون، داد زد اوجِ هنرت را آوازه‌ی صبرت به لبِ مأذنه‌ها رفت تاریخ نخواند أشهدِ نام پدرت را از ارثِ نبَردِ جَمَلت بود، که میدان انگشت به لب دید، نبَرد پسرت را از چشمِ ترت مقتل مادر به زمین ریخت تا خواند، لبت روضه‌ی بازِ جگرت را ای کاسه‌ی صبر از کَرم صبرِ تو لبریز یک قطره بیانداز، ته کاسه‌ی ما نیز
دو جلوۀ ابدی از درخششی ازلی به خُلق و خو، دو محمد؛ به رنگ و بو دو علی دو آسمان که زمین مملو از ارادتشان دوشنبه‌های جهان تشنۀ زیارتشان چگونه باید از این وصف جاودانه نوشت دو سرو باغ بهشت‌اند خوش به حال بهشت دو سرگذاشته بر شانه‌های پیغمبر و در مباهله اَبنائنای پیغمبر به عزت و عظمت داده‌اند نام و نشان دو باوقار که خون علی‌ست در رگشان نگاه روشنشان آیه آیه اَلرَّحمان و در تلاقی بحرین لؤلؤ و مرجان چگونه سر نگذارد جهان به محضرشان که مهربانِ خدا، فاطمه‌ست مادرشان به یک نگاه هزاران کمیت می‌سازند دو مصرع‌اند که یک شاه‌بیت می‌سازند سلوک هر دو برادر میان یک راه است مسیر روشنشان قُربةً اِلی الله است اگر شتاب کنند و اگر درنگ کنند اگر که صلح کنند و اگر که جنگ کنند به یک نماز شبیه است عمر این دو امام که گاه وقت قعود است و گاه وقت قیام در اوج غربت و غیرت یکی‌ست یاورشان دو مقتدا دو برادر، که صبر خواهرشان برای خواهر حیرت‌زده چه سخت گذشت غمی که خورده گره با دو تشت، آه دو تشت یکی که خون جگر داده است زینب را میان غربت خانه شکست زینب را یکی که... آه چه می‌گویم، آه... بزم شراب و خیزران و دل زینب و نگاه رباب