eitaa logo
مکروبه🇮🇷
2هزار دنبال‌کننده
414 عکس
43 ویدیو
1 فایل
ثواب تک به تک کلمات این کانال تقدیم به روح خواهر بزرگترم(ابناء‌الحیدر) لطفا برای شادی روحش فاتحه قرائت کنید. نقد و پیشنهاد: https://daigo.ir/secret/7988081305 _انتشار مطالب آزاد🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز ما هم‌صدا با تمام زن‌های غزه و لبنان و یمن، با تمام برادران و خواهرانمان در خط مقدم و پشت جبهه‌های‌ حق بی ذره‌ای ترس می‌گوییم: ما یا شهید خواهیم شد، یا شاهدِ آزادی قدس خواهیم بود. همه منتظریم ببینیم کجا خواهیم ایستاد، خدایا ما همه منتظریم. کَانَ حَقًّا عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ.خدایا وعده تو حق است.
اول_ روایت فتح استاد جوان می‌گوید بنویسید. راوی این روزها باشید. می‌گوید:" نوشتن به ما به عنوان یک شهروند در روزهای تاریخی کشور، فرصت ثبت اطلاعاتی را می‌دهد که بعدها مشخص می‌شود چقدر مهم هستند". می‌خواهم بنویسم. کاری که از دستم بر می‌آید. نمی‌دانم این دستنوشته‌ها تا کجا پیش می‌روند. به دست چه کسانی می‌رسند. کسی به خواندنشان مشتاق می‌شود اصلا یانه؟ کسی با خواندنشان آرام می‌شود یا نه؟ اما می‌نویسم. به هبه نگاه می‌کنم. به عبارت قرمزِ "شهیده" کنارش. نویسنده‌ی کتابی که دو روز مانده به غدیر از موکب بچه‌های کتابخوبه خریدم. با تخفیف ویژه عید. فقط به خاطر کوفیه‌ی فلسطینی زن روی جلد کتاب. فقط همین. از اول چشمم را گرفت. به همسرم گفتم من همین را می‌خواهم. بدون دیدن اسم نویسنده. بدون دیدن نشان انتشارات. بدون خواندن چکیده‌ی کوتاه پشت کتاب که همه‌اش برای یک آدم وسواسی در خریدن کتاب عجیب است. چند قدم که دور شدیم به کتاب دقیق شدم. نویسنده‌اش شهیده هبه کمال ابوندی بود. یک دختر فلسطینی که قبل از چاپ مجدد کتاب شهید شد. همان لحظه بغض کردم. شبش در کانال کوچکم برای مخاطبینم یادداشت کردم: "میون موکب‌های امروز، یه کتاب سهم من شد، یه کتاب که برام خیلی با‌ارزشه. من این کتاب رو هدیه امیرالمومنین می‌دونم و وقتی خوندم که نویسنده قبل از چاپ جدید کتاب به شهادت رسیدند نتونستم جلوی اشکم رو بگیرم." حالا کتاب توی دست‌های من است. تلوزیون مارش نظامی می‌زند. موشک‌های‌مان با سری یک تنی‌شان حیفا را به خاک و خون می‌کشند. به کتابم نگاه می‌کنم. هبه می‌گوید:" نوشتن مانند روزه است. بدون نیت نمی‌شود" نیت می‌کنم: "می‌نویسم برای رضای خدا قربة الی الله".
حاج محمود کریمیenc_17131238633512805112159.mp3
زمان: حجم: 3.1M
الله خیر الماکرین ولن ، یبقی لکم حُکما یهودیّا خدا برترین مکرکنندگان است و هرگز برایتان حکومتی صهیونیستی باقی نخواهد گذاشت ترجمه
هدایت شده از رشد
حالا من و مامانجونم می‌تونیم زانو به زانوی هم بشینیم و چایی بخوریم و از خاطرات جنگ بگیم. اون از اولین دفاع بعد از انقلاب بگه من از آخرینش.
دوم_آسمان یکی است فیلم را باز می‌کنم. موشک‌ها‌ی‌ما از آسمان غزه می‌گذرد‌. مثل ستاره‌های درخشانِ دنباله داری که آرزوهای کودکان غزه را با خودشان حمل می‌کنند. کودک تکبیر می‌گوید‌. از اعماق وجودش. آنقدر که صدایش می‌گیرد.با صدایی که از بغض می‌لرزد، پشت سر هم فریاد می‌زند: اللهم سدد رمیهم‌. خدایا موشک‌ها را به هدف برسان. می‌توانم تصورش کنم. با نگاه رو به آسمان و مشت‌های گره شده. پسر بیست ماهه‌ام صدای تکبیر را که می‌شنود دست از بازی می‌کشد. خودش را توی بغلم جا می‌کند و به عبور موشک‌ها در تیره‌ی شب نگاه می‌کند. ناگهان با زبان کودکانه‌اش شروع می‌کند به تکبیر گفتن. "الااکبَ‌"هایش با "الله‌اکبرهای" مردم توی فیلم یکی می‌شود. من هم زمزمه می‌کنم الله اکبر و اصوات بعدی بلند‌تر از حنجره‌ام می‌زنند بیرون. علی کوچکم می‌خندد. همچنان می‌گوید الله اکبَ و من حس می‌کنم خانه‌ام سقف ندارد و آسمانم با غزه یکی است.
هدایت شده از آنسوی نگاهِ من✨
964.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نگاهی که در آن ترس نیست زبان بدنی که در آن قاطعیت دیده می‌شود نه اضطراب و کلماتی که از اعماق وجود صف می‌شوند... ما زن بودن را از زینب یاد گرفتیم..
دم بچه‌های صدا و سیما گرم دست حمایت‌گر مولا و آقای ما، آقا امیرالمؤمنین روی سر تمام کسانی که این روزها برای ایران از جان و دلشون مایه میذارن
سوم_حالا من یک زن در محور مقاومتم شبکه‌ی پویا می‌بینیم. از وقتی علی بیدار شده پنج بار خانم دکتر کوچک پخش شده. هر بار هم نصفه. آخرش نفهمیدیم خرسِ پشمالوی آبی با روپوش سفید، توانست با موفقیت رزیدنت پزشکیِ مطب‌خانه‌ی خانم دکتر شود یا نه؟ علی‌ به دقت پیگیر ماجراست و هم‌زمان از من می‌خواهد عروسک انگشتی توی دستم را تکان دهم. زرافه را تکان می‌دهم توی هوا و شعر می‌خوانم. کودکم می‌خندد و من سعی می‌کنم نگاهم را کنترل کنم که نروم سمت تلفن همراهم. نروم توی سایت‌ها و شبکه‌های خبر. حداقل همین چند دقیقه را. جهاد من امروز این است که مادر بمانم، زن بمانم، خانه‌ام را در آغوش بگیرم و نگذارم تکه‌پاره‌های تیر و پهباد‌ها آرامش خانه‌‌‌ام را بهم بریزد. به لیلی فکر می‌کنم به مادری در محاصره‌ی سه ساله الفوعه. به هاله و باغچه‌ی کوچک خانه‌اش در نبل الزهرا‌. به تمام زن‌هایی که یک روز در قاب تلویزیون دیدمشان و در خط‌های تایپ‌ شده کتاب‌ها از مقاومتشان خواندم. حالا من خودم را خواهر آن‌ها می‌دانم. هم‌رزم با آن‌ها. هر یک در شرایطی متفاوت اما در هدفی مشترک. حالا من یک زن در محور مقاومتم. زنی که خانه‌اش را در آغوش گرفته‌. زنی که زرافه‌ی عروسکی تکان می‌دهد و برای بچه‌اش شعر حماسی می‌خواند. زنی که نمی‌گذارد سوسک‌های اسراییلی، به محیط تمیز روان خانواده ‌و اعضای خانواده‌اش نفوذ کنند. اَللَّهُمَّ أَحْيِنِي عَلَى مَا أَحْيَيْتَ عَلَيْهِ عَلِيَّ بْنَ أَبِي طَالِبٍ‏وَ أَمِتْنِي عَلَى مَا مَاتَ عَلَيْهِ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ عليه السلام‏🇮🇷🇵🇸 زهرا سادات رضایی
دعوتید به استغاثه دسته جمعی برای پیروزی جبهه حق. 🕰 قرارمون هر شب ساعت ۲۱ حســـینیه مبنــــا.
تاریخ یادش نرفته که صدام حسین تهرانی‌ها را به بمباران نماز جمعه تهدید کرده بود، اما مردم بدون ترس آمدند و فریاد زدند: «ما به این جا آمدیم، بهر شهادت» در همین حال صدای انفجار بمب دانشگاه را لرزاند، اما با این حال آقا و مولای ما حضرت آیت‌الله خامنه‌ای نماز جمعه را ترک نکرد و یک دقیقه بعد به سخنرانی‌اش ادامه داد. حالا یک موش کثیف و ترسو، رهبر ما را تهدید می‌کند. مردی که همیشه در صحنه ایستاده و با حرکت یک انگشت اشاره‌اش، هیمنه پوشالی‌ِ اهریمنان فرو می‌ریزد. دهان نجسی که به این گنده گویی‌ها باز شده ضربه شست دندان شکن مجاهدان علی را خواهند چشید. اللهم احفظ قائدنا الامام الخامنه ای الی قیام مولانا المهدی