eitaa logo
مسار
322 دنبال‌کننده
6هزار عکس
821 ویدیو
2 فایل
هو الحق سبک زندگی خانواده سیره شهدا داستانک تلنگر مهدوی تبادل👈 @masare_irt ادمین : @hosssna64
مشاهده در ایتا
دانلود
✍سیب زمینی تنوری 🍃ماهی یک بار روز جمعه پارک جنگلی می‌رفتیم. تا یک روز را کنار هم دور از هیاهوی شهر خوش بگذرانیم. این جمعه که طبق قرار باید می‌رفتیم؛ چند روز قبل بین برادرم و ناصر سر مسائل کاری شرکت، جر و بحثی پیش آمده بود و ناصر سر حال نبود. ☘دل نگران بودم که ناصر به خاطر دل‌خوری از رامین مرا پارک جنگلی می‌برد یا نه؟ گوشی‌ام را روی بیصدا داخل کیفم گذاشتم. ✨سبد پیک نیک مسافرتی را نگاهی انداختم تا چیزی را فراموش نکنم. 🌾کبریت با دو تا لیوان و چند تا پیش دستی، سیب زمینی‌های شسته شده با فویل و فلاسک چای و شکلات و تخمه آفتابگردان با طعم لیمو، نان و پنیر و گوجه و خیار و نمکدان و زیر انداز. ⚡️درست کردن یک غذای ساده، سیب زمینی تنوری برایم لذت بخش است و برای این که به طبیعت آسیب نرسد همیشه یک منقل با مقداری زغال با خود به پارک جنگلی می‌بردیم. 💠ناصر با اخم وارد آشپزخانه شد. نگاهی به وسایل انداخت. او مثل دفعات قبل که همیشه می‌گفت: «عزیزم، بریم.» فقط سکوت کرد. 🍃از رفتارش ناراحت شدم؛ چیزی نگفتم به اتاق رفتم. خیلی طول نکشید صدای باز شدن در اتاق را شنیدم به سمت در برگشتم. 🌾بوی عطرش اتاق را پر ‌کرد. نفس عمیقی ‌کشیدم اما به چهره‌اش نگاه نکردم. سعی کردم زمان را بکشم. یک مرتبه با هیجان گفت:«پنج ثانیه وقت داری!» ☘سریع مانتو قهوه‌ای رنگم را از روی چوب لباسی برداشتم و تنم کردم. ناصر ‌شمرد: « یک، دو، سه ... » ✨با سرعت از اتاق خارج شدم و تند از پله‌ها پایین رفتم و با صدای بلند گفتم:«باختی، من زودتر به پایین پله‌ها رسیدم، تو باید در رو قفل کنی.» 🍃پشت فرمان ماشین نشستم. ناصر با خنده‌ای بلند گفت:«ملیحه، دس فرمونت افتضاحه، بلند شو خودم بشینم. 🌸_چشم قربان. 🆔 @masare_ir
هدایت شده از نامه خاص
از : افراگل به : قطب عالم امکان بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم السلام علیک یا صاحب‌الزمان سلام صاحب و مولای‌مان ❤️مولای من وقت آمدنت، زیباترین زمان است. حضورت، بزرگترین خوشبختی‌ست. تو که باب خدایی، واسطه فیض الهی، دریای رحمت و جود و کرمی... ما را دریاب... 🍁روزهای آخر شعبان است. کوتاهی‌هایمان زیاد است. ما که خودمان را برای ماه بزرگ خدا آماده نکرده‌ایم. تنها با کمک تو می‌توانیم وارد ماه مهمانی خدا شویم. ببین دستمان به سویت دراز شده است. ردمان نکن آقای خوبی‌ها... 🌸 زیباترین بهارم پایان انتظار است وقتی رسد نگارم، هر روز من بهار است 🌤أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌤 ارواحناله الفداء 🆔 @parvanehaye_ashegh
☘زیبایی درون 🌸لبخند زنان زیبایی وجودت را نثار خانواده‌ات کن. 🌺گل را ببین چه زیبا، صبحگاهان زیبایی وجودش را به نمایش می‌گذارد تا دیگران با دیدن او نشاط بر جان‌شان بنشیند. 🍁تو هم لبخند زنان در هر صبحگاه زیبایی کلام و قلبت را به نمایش بگذار و سایه مهرت را بر سر اطرافیانت بینداز. 🆔 @masare_ir
✨اهل نماز اول وقت هستی؟ 💠از ویژگی های بارز شهید شهریاری التزام به نماز اول وقت بود. فرقی نمی کرد خانه باشد یا دانشگاه، شهر باشد یا بیابان و کوه. ❇️برش اول: 🌾سه شنبه‌ها همراه دکتر و برخی دوستان فوتبال می‌رفتیم. یک بار موقع رفتن، دکتر هندوانه ای خرید تا بعد از فوتبال بخوریم. وقتی فوتبال تمام شد، ما دویدیم سمت هندوانه؛ اما دکتر با همان لباس ورزشی در زمین چمن شروع کرد به نماز خواندن. ❇️برش دوم: 🌾بارها اتفاق افتاده بود وقتی کوه بودیم؛ وقت اذان، به نماز می‌ایستاد؛ آن هم چه نمازی. تا ایشان نمازشان را شروع کنند ما نمازمان را تمام کرده بودیم. یادم هست اردوی خانوادگی بود. رفته بودیم منطقه سرسبز الموت قزوین. ما همه سرگرم زیبایی های طبیعت بودیم و دکتر منتظر وقت اذان تا نمازش را بخواند. 📚شهید علم؛ دانشمند شهید دکتر مجید شهریاری در آینه خاطرات؛ تهیه و تنظیم: دفتر مطالعات جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی،صفحه ۳۴_۳۳ 🆔 @masare_ir
💠 تک فرزندی ✅خانواده‌های تک فرزند دچار تنش‌هایی مثل تک بعد بودن، حساس بودن، وابستگی بیش از حد و عدم استقلال در فرزندانشان می‌شوند. 🔘برای تربیت ابعاد مختلف وجودی فرزندمان، بهتر است از سه به بالا فرزند داشته باشیم تا علاوه بر تأمین نیازها روحی و روانی از نظر روابط اجتماعی هم پخته و آماده حضور در جامعه شوند. 🆔 @masare_ir
✍اولین دستمزد 🙇‍♂کیوان سرش را میان دستانش گرفت. باید فکری می‌کرد. پدر هم مخالف سرسخت این کار بود. نتوانست پدر را برای دادن پول قانع کند. در جواب او گفت‌: «همین مونده گاو پیشونی سفید‌ شم! بهم اشاره کنن و بگن پسرش کفتر باز ولگرده. » ✋وقتی چند روز پیش، کیوان از پیشنهاد دوستش پدرام استقبال کرد؛ اصلا تصور نمی‌کرد سد راهش شوند. 🕊پدرام با آب و تاب از کبوترهایش تعریف می‌کرد: «باورت نمیشه عجب کیفی داره کفترارو بپرونی! »کیوان اوج گرفتن آن‌ها را تصور کرد. 🍃_نمی‌دونی چقد عشقن کفترای پاپَری. یه عالمه بچه کفتر دارم. راستی کیوان می‌خوام پنج‌تاشون رو بفروشم تو نمی‌خوای؟! 🌀کیوان با خودش واگویه ‌کرد: «چه خوبه منم تو خونه، وقتهایی که تا بوق شب، پدر و مادر سرکارند، چندتایی کفتر داشتم تا وقتم پر شود و گذر زمان را نفهمم. » 💰حالا مانده بود پول را از چه راهی جور کند. یاد پیشنهادِ قدیمی پدر افتاد.کار کردن در کارخانه عمو. به فکر افتاد چند وقتی برود تا شاید بتواند کبوتر بخرد. 🍂اولین روزِ کاری، از بس که روی دو پایش ایستاد، پا درد و کمردرد گرفت. همان روز می‌خواست کار را رها کند؛ ولی یاد کفترای پاپَری دوباره انگیزه اش شد. 🌱یک‌ماه که تمام شد. عمو با آن صدای بَمش و نگاه تحسین‌ برانگیزش او را صدا زد. قربان صدقه‌اش رفت. کارش را تحسین کرد و گفت: «عموجون شماره حساب بده، حقوق این ماهتو علاوه بر تشوقی به حسابت واریز کنم. » 🌪همان لحظه درونش طوفانی از هیجان بر پا شد. 🍲به خانه رسید. مثل همیشه تنها بود. شکمش به قار و قور افتاد. درِ یخچال را باز کرد. مثل روز‌های قبل پر از خالی بود. سراغ فریزر رفت. دیگر از هر چیزِ فریز شده حالش بهم می‌خورد. نرسیده به فریزر پشیمان شد. بی‌خیال غذا خوردن، گوشی‌اش را چک کرد. پولی که عمو برایش واریز کرده بود، نه تنها برای خرید کبوتر کافی‌ بود؛ بلکه می‌توانست مقدار خوبی پس‌انداز کند. 🌳از پنجره اتاقش نگاهی به درختان بلند وسط باغچه کرد. به فکر فرو رفت. دو نیروی مخالف درونش درگیر شدند. یکی می‌گفت: «کفتر بخر بی‌خیال زحمات چند روزه‌ات. » آن یکی می‌گفت: «بهتر نیست پولهایت را ‌پس‌انداز کنی؟!» 🆔 @masare_ir
هدایت شده از نامه خاص
بسم الله الرحمن الرحیم از: آلاله به: یگانه منجی نجات بشر سلام مولای من! ما در این روزهای وا نفسای عمر به کدامین سو در حرکتیم، روزهایمان را در پی جهالت و نادانی می گذرانیم، هر روز برای دریافت نسخه هایی که شاید حالمان را خوب کند یا شاید هم بدتر کند، از این سو به آن سو در حرکتیم، اما پزشکی که در همین نزدیکی ها است را فراموش کرده ایم. مولای من! یا ابن الحسن (ع) ما بیماران را نسخه کامل عطا فرما و دست عافیتت را بر سرمان بکش. ارواحناله الفداء 🆔 @parvanehaye_ashegh
🎁هدیه‌ای برای والدین ☀️طلوع صبح، آغاز حیات است و امید. 💐دستهایت پر گل ☺️شادیت پاینده 🌱خنده ارزانی چشمان خانواده‌ات باشد. 🎁هدیه برای پدران و مادران آسمانی 🌹شاخه گل صلوات ✨اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم 🆔 @masare_ir
✨ارادت به حضرت معصومه سلام الله علیها ☘خواسته یا ناخواسته بین احمد و حضرت معصومه (س) پیوندی برقرار بود. مراسم عقد ازدواجش هم در حرم حضرت معصومه (س) برقرار شد. ⚡️هیئتی که می رفت مشکلات عقیدتی داشتند. روی فکر احمد هم تأثیرش را گذاشته بود. با آنکه هر شبهه ای که مطرح می کردند، او دنبال جوابش می‌رفت؛ اما کم کم نسبت به رهبر انقلاب بی میل شده بود. وقتی که قرار بود مقام معظم رهبری قم بیایند، می خواستیم برویم مراسم استقبال، هر چه من و مادرش اصرار کردیم، نیامد. 🔘خیلی ناراحت شدم. وقتی چشمم به گنبد حضرت معصومه (س) افتاد، گریه کردم و گفتم: «یا حضرت معصومه! من سلامت فکری و عقیدتی بچه ام را از شما می خواهم. کاری کنید که منحرف نشود». ✨وقتی از مراسم برگشتیم. احمد خانه نبود. وقتی آمد خیلی شاد و سرحال بود. با دوستانش رفته بودند مراسم استقبال. به حدی نزدیک شده بوند که آقا به ایشان سلام کرده بود. بعد از آن مراسم بود که دیدگاهش نسبت به رهبری تغییر کرد و از حامیان سر سخت رهبری شدند. 🌾 راوی: پدر و همسر شهید 📚کتاب سند گمنامی ؛ زندگی و خاطرات شهید مدافع حرم احمد مکیان، تهیه و تدوین: گروه تحقیقاتی احیاء، ناشر: دفتر نشر معارف، نوبت چاپ: اول، ۱۳۹۶، صفحه ۳۴_۳۳ و ۷۲ 🆔 @masare_ir
💠 می‌دونی بزرگترین واجب چیه‌؟ ✅ شاید باورتان نشود؛ ولی حقیقت دارد نیکی‌کردن به پدر و مادر بزرگترین واجب است.* 🔘 درست شنیدید اول‌اینکه: واجب است. دوم‌این‌که: در نزد خدا بزرگترین آن‌هاست. 🔘 بعد از این‌که این‌ مطلب را دانستیم، درنگ جایز نیست. 🔘 خدمت به پدر و مادر، وزنه سنگینی در ترازوی اعمال‌مان می‌تواند باشد. 🔘 آثار مثبت این خدمت، هم در دنیا و هم در آخرت شامل حال‌مان خواهد شد. ✅ پس پیش به سوی بزرگترین واجب! 😉 🔹* امیرالمؤمنین(علیه‌السلام): ...بِرُّ اَلْوَالِدَیْنِ أَکْبَرُ فَرِیضَةٍ 📚غرر الحکم و درر الکلم، ج۱، ص۳۱۲.  🆔 @masare_ir
✍ نشانی از محسن 🍃نگاهی به کتابخانه انداخت. از میان کتاب‌ها، نهج‌البلاغه را برداشت. صفحه‌ی علامت‌دار را باز کرد و خواند: «إِنَّمَا لَکَ مِنْ دُنْيَاکَ، مَا أَصْلَحْتَ بِهِ مَثْوَاکَ. تنها از دنيا آن قدر مال تو خواهد بود که با آن سراى آخرتت را اصلاح کنى.»* ☘نگاه کاظم به زهرا افتاد که با سینی چای وارد پذیرایی شد. کاظم به سمت همسرش رفت. هر دو کنار هم روی مبل نشستند. کاظم نهج البلاغه را روی میز گذاشت. 🎋زهرا فنجان چای را به همسرش داد و گفت: «محسن یک جفت کفش تولید ایران، اسپرت طوسی که کف زیرش سفیده گرفته؛ اما برای عید نمی‌خواد بپوشه.» ☘همان لحظه محسن وارد پذیرایی شد. کاظم رو به او گفت: «چرا خریدی، وقتی نمی‌خوای بپوشی؟ _بابا! کفش رو خیلی هم دوس دارم؛ ولی با اجازه شما می‌خوام بدم به آرش، آخه پدرش سه ماه پیش بخاطر بیماری کرونا فوت کرد. 🌸زهرا در دلش محسن را تحسین کرد. نگاهی به چهره همسرش کاظم انداخت. کمی بعد زهرا از روی مبل بلند شد و دستش را روی شانه‌‌ی محسن گذاشت و گفت: «مادر! این کفشا مال خودته هر کاری دوست داری باهاشون بکن.» 🌺محسن چشم به دهان پدرش دوخت و با جان و دل گوش کرد. 🌾_فرزندم! هر کاری می‌‌کنی؛ ردی از خودت در مسیر زندگی‌ات می‌گذاری پس هوشیار باش. 🍃چهره محسن همچون غنچه گل سرخ شگفت؛ چشم‌هایش برقی زد و لبانش کش آمد. ☘صبح فردای آن روز محسن همان کفش اسپرت قهوه‌ای رنگش را پوشید. جعبه کفش نو را از روی جا کفشی برداشت. با لبخند از پدر و مادرش خداحافظی کرد و از خانه خارج شد. *نهج‌البلاغه، نامه ۳۱ 🆔 @masare_ir
هدایت شده از نامه خاص
از:میرآفتاب🌼 به:یگانه هستی بخش 🌸 ❤️خدایا اگر خواریم را می‌خواستی هرگز هدایتم نمی‌نمودی. ❤️و اگر رسواییم را خواسته بودی عافیتم نمی‌ بخشیدی . ✨مهربان پروردگارم مرا به خودم وامگذار و نور هدایتت را در قلوبمان بتابان 🌺 🌹🌿🌹🌿🌹🌿🌹🌿🌹 شما هم می توانید به خداوند ، امام زمان و بقیه معصومین علیهم السلام یا شهدا نامه بنویسید و آن را با هشتگ در محیط های مجازی تان منتشر کنید. با نشر نامه هایتان در ثواب ارتباط گیری با انوار مطهر شریک شوید. 🆔 @parvanehaye_ashegh