شـاید نویسنده:)
نمیدونم چیشد ولی
الان
وقتی ساعت ۱۱/۳۰ شب میگذره و هنوز نخوابیدم
میگم:
خاک برسرم امشب چقدر دیر دارم میخوابم،
وقتی صبح ساعت ۷/۳۰ پا میشم
یعنی به خودم خیلی حال دادم که ساعت ۵ بیدار نشدم،
تا بین کارام میام استراحت کنم
میگم چه خبرهههه که نشستم
و این درحالیه که فقط ۱۰ دقیقه است که گذشته،
مدیر مدرسه رو به زور قانع میکنم امروز زودتر بزار برم خونه نه واسه اینکه استراحت کنم نه!
واسه اینکه به کارهای عقب افتاده ام برسم،
وقتی موهام رو شونه میکنم
و باشگاه میرم با خودم میگم
وای چند روزه اینکار های مورد علاقم رو انجام ندادم؟ ،
از مسیر تا کلاس هارو دلم میخواد
با ماشین برم که تایم بیشتری داشته باشم برای تو خونه موندن،
تو حین هرکاری که میکنم بعدش فکر میکنم بعد از اینجا چقدر برنامه و
درس نخونده دارم تو خونه،
روزهایی که از مدرسه میرسم خونه و بعدش کلاس دارم
نمیرم دراز بکشم چون معتقدم اگه دراز بکشم سختمه بلند شم و .... هزاران چیز دیگه.
بحران ۱۸ سالگی دامنم رو داره میگیره؟
شـاید نویسنده:)
من چی نداشتم که ندیدیم تو چی داشتی که من دیدمت.
وای بر من!
تو همانی که روزی امیدم بودی؟
امروز وقتی تو مدرسه بودم یه متن نوشتم و فردا میفرستم براتون🤍✨️
(از روزهایی که توی مدرسه یهو
ذهنم جرقه میخوره خیلی خوشم میاااد :] )
جنازه میرسم خونه شبا
اما نه واسه بازی تو حیاط
چون بابا میگه کار خوبه برات!
شـاید نویسنده:)
جنازه میرسم خونه شبا اما نه واسه بازی تو حیاط چون بابا میگه کار خوبه برات!
با خودم میگیرم یه گوشه عزا
که دوستای منم اینجوری هستن؟