eitaa logo
محمدصادق
148 دنبال‌کننده
731 عکس
163 ویدیو
36 فایل
کانالی برای انتشار نوشته های آقای محمدصادق حیدری و البته، گاهی مطالب مناسبتی نویسندگان دیگر ارتباط با ادمین: @mbalochi ادرس کانال ما در سروش sapp.ir/msnote ادرس کانال در ایتا Eitaa.com/msnote ادرس کانال در بله https://ble.im/msnote
مشاهده در ایتا
دانلود
بهترین صلواتی که در عمرم فرستادم، همین صلوات است که هر فرازش یک جور، دل آدم را می‌بَرد. مثلا وقتی می‌گویم اللهم صل علی محمد و آل محمد «الفلک الجاریه فی اللجج الغامره» و درود می‌فرستم بر خاندانی که کشتی روان در دریاهای ژرف و پرخروش و غرق‌کننده هستند، دلم می‌رود پیش دست مهربانی که حدود سی شب دیگر در شب قدر، به داد همان‌هایی می‌رسد که موقع خواندنِ جوشن کبیر فریاد می‌زنند: «یا من ینقذ الغرقی» و از نجات‌دهنده‌ی غرق‌شده‌ها، کمک می‌خواهند. همان دستی که وقتی دور و برش را ملائکه‌ی «کلّ امر» پر کرده‌اند، دست غرق‌شده‌ها را می‌گیرد و سوار کشتی نجات می‌کند. ـ السلام علیک یا «سفینه النجاه» ـ پی‌نوشت: توضیحِ «لجج غامره» ای که در صلوات شعبانیه آمده را شاید بتوان در سوره‌ی نور پیدا کرد؛ همان جایی که خدا دارد دستگاه کفر را توصیف می‌کند: او کظلمات فی بحر «لجّی» یغشاه موج من فوقه موج من فوقه سحاب ظلمات بعضها فوق بعض اذا اخرج یده لم یکد یراها و من لم یجعل الله له نوراً فما له من نور [همچون تاریکی‌هایی در دریایی ژرف که آن را موجی فرو پوشانده و بر فراز آن، موجی دیگر است که بر فراز آن، ابری است؛ تاریکی‌های تو در تو. چون کسی دستش را برآورد، چه بسا آن را نبیند و هر کس که خدا نوری برایش مقرر نداشته باشد، هیچ نوری نخواه داشت]... دستگاه کفری که امروز خیلی پیچیده‌تر از همیشه می‌خواهد امت شما را در ظلمات خودش غرق کند و ما در مقابلش سلاحی نداریم جز نور شما که در قلب نواب عامّ‌تان منعکسش می‌کنید و منتظرید مومنین این نور را بگیرند و به اندازه پیچیدگی‌های کفار، پیچیده‌اش کنند... @msnote
«عقبه ی تاریخی ِ یک سبابه» وقتی پیامبر، جامعه بت‌پرست مکه را به هم ریخت و مرکز قدرت در حجاز و قوی‌ترین قبیله‌ی عرب را به چالش کشید و فریاد ِ «محمدٌ فرّق جماعتنا»ی قریش را به آسمان رساند، راهی نماند جز این‌که... @msnote
... در «دار الندوه» جمع شوند و عقل‌های‌شان را روی هم بریزند تا قدرت و حاکمیت‌شان به تصاحب خداپرستان درنیاید. اما ضربه‌های محمّد (ص) آن قدر کاری بود که خِرد جمعیِ روسای شبه جزیره هم به جایی قد ندهد. همین جا بود که ابلیس بعد از سالها مجبور شد مستقیم وارد شود و به قیافه‌ی بزرگی از اهل «نجد» در بیاید و برای آن‌که بزرگان مکه را به سمت قتل پیامبر ببرد، شروع کند به نقد پیشنهادهای سران قریش: ـ او را از سرزمین‌تان تبعید کنید؟!! نه! در این صورت، شما او را که زیباروی‌ترین و سخنورترین و فصیح‌ترین آنهاست، به میان اعراب فرستاده‌اید. او آنان را فریب می‌دهد و با زبانش شیفته خود می‌سازد و قبیله‌ها یکی پس از دیگری او را اجابت خواهند کرد و مدت زیادی نخواهد گذشت که بادیه‌ها را پر از اسب‌ها و مردان جنگی خواهد کرد... ابلیس خیلی خوب بزرگترین دشمنش را و جنس نهضت نبوی را می‌شناخت و می‌دانست که بعثت محمد چه طور جامعه را بر می‌انگیزد و چه خشم و نفرتی بر ضد الحاد و شرک تولید می‌کند و چگونه مردم را بر ضد کفار به حرکت در می‌آورد. خوب می‌دانست که دعوا، دعوای قدرت بین ایمان و طغیان است اما نمی‌توانست قبول کند که تفاوت بین قدرت ایمانی و قدرت مادی از زمین تا آسمان است: مردان و اسب‌های جنگی؟!! ...محمد (ص) با «من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله» ِ علیّ، از توطئه‌ی ابلیسی ِ دارالندوه رهید و به مدینه رفت و با نزول «اذن للذین یقاتلون بأنهم ظلموا»، اسب‌ها و مردان جنگی را به سوی قریش سرازیر کرد اما مردان سپاه محمد، «سیصد» نفر بودند در برابر «هزار» مرد جنگی قریش و اسبانش «دو» تا بودند در برابر «چهارصد» اسب قریش؛ نسبتی «یک سومی» در مردان جنگی و «یک دویستمی» در اسب و سواره‌نظام! اوضاع طوری بود که ابوجهل ـ به تعبیر فارسی ما ـ گفت: «این‌ها یک لقمه‌ی چپ هستند» و «بعضی‌ها» بلند شدند و گفتند: «این قریش است و عظمت مادّی‌ش! از زمانی که عزت یافته، هرگز شکست نخورده است» و تا حدی ترسیده بودند که جنگ نه؛ حتی پر کردن مشک‌های آب سپاه از چاه بدر را هم کسی قبول نکرد جز علی. توازن در ساز و برگ نظامی یکسره به نفع قریش بود اما نبیّ طوری غیرتش برای دفاع از پرستش خدا را به میدان آورد و وصیّ طوری قدرت ایمانی‌ش را به رخ لشگر کشید که فرعون ِ پیامبر یعنی ابوجهل کشته شد و ارتش مکه به هم ریخت و خود ابلیس هم گریزان از معرکه فریاد زد و خدا فریادش را در قرآن حکایت کرد: «انی اری ما لا ترون... من چیزی می‌بینم که شما نمی‌بینید» گویا پیامبر مثل همه عرصه‌های دیگر، در جنگ هم بنیان جدیدی را بنا کرد به جای اصالت‌دادن به سخت‌افزار و ساز و برگ نظامی، قدرت روحی و توان ایمانی را مبنا قرار می‌داد و البته ابزار را حذف نمیکرد اما تعریف آن را در تناسب با جامعه مومن و «بنیان مرصوص» تغییر می‌داد. شاید همین بود که وقتی «بعضی‌ها» خواستند مبنای نظامی اسلام را ـ مثل همه چیزهای دیگر ـ تحریف و تأویل کنند، امیرالمومنین به میدان آمد و گفت: «درباره تعداد دشمن سخن گفتی؛ [ولی] ما بر اساس تعداد و کثرت نمی‌جنگیدیم و فقط با کمک یکدیگر و به تکیه بر نصرت الهی به کارزار می‌رفتیم.» این تفاوت‌ها کجا معلوم شد؟ صبح روز عاشورا؛ وقتی سپاه بیست‌هزار نفری کوفه نه فقط در برابر اباعبدالله و ابالفضل و علی‌اکبر و قاسم؛ که در برابر تک‌تکِ یاران حسین کم می‌آوردند و کار را به جایی رساندند که صدای عمربن حجاج درآمد: «احمق‌ها! می‌دانید با چه کسانی می‌جنگید؟! این‌ها گروهی مرگ‌خواه‌ هستند. به خدا قسم اگر فقط سنگ به سوی آنها پرتاب می‌کردید، همه‌شان تار و مار می‌شدند.» اما قدرت ایمانی وقتی به اوج برسد و خطرپذیری برای شهادت وقتی نه یک نفر بلکه یک جمع را با هم هماهنگ کند و ریسک مرگ را برای دنیاپرستان به بالاترین سطح برساند، کفار ِ پناه‌گرفته در پولادی‌ترین سپرها و برنده‌ترین سلاح‌ها در شدیدترین ترس‌ها غوطه‌ور می‌شوند و برای سنگ‌انداختن هم در تزلزل و تشتت و ناهماهنگی دست وپا می‌زنند... ادامه👇👇👇 @msnote
ـ تقدیم به سرنشینان یازده قایق کوچکی که هفت ناو غول‌پیکر بزرگترین ارتشِ طول تاریخ بشریت را به خفّت انداختند و تقدیم به قهرمان گمنام مبارزه مستقیم با امریکا شهید «نادر مهدوی» که به جای حاکم‌کردن ابزار مادی بر انگیزه ایمانی، تعریف ابزار را در تبعیت از قدرت روحی دگرگون کرد و از ترکیب «شهادت‌طلبی» با «قایقهای موتوری»، ناوگان چندین میلیاردی امریکا را از اریکه کارآمدی به زیرکشید و حاکمیت ایمان بر تاکتیک و تکنیک را عینیت بخشید. و تقدیم به پاسدار رشیدی که تحقیر دنیاپرستان را به اوج رسانید و به جای لوله‌ی مسلسلش، سینه ستبرش را به سمت ناو دشمن گرفت و انگشت سبابه‌اش نماینده یک تاریخ آسمانی و یک وجدان نورانی شد؛ همان تاریخ جاودانه‌ی محمدی و علوی و حسینی که با نفس نامیرای خمینی و استقامت خامنه‌ای، به وجدان عمومیِ ایرانیان تبدیل شده است. پی‌نوشت: این روزهای آخر شعبان، از اواخر مناجات شعبانیه «من لاذ بک غیر مخذول» را زیاد تکرار می‌کنم تا راه تکرار این عظمت‌های عرصه نظامی را در عرصه فرهنگ و اقتصاد هم به ما لطف کنند و نخبگان امت محمد با کنار گذاشتن رخوت‌های حوزوی و دانشگاهی، راه خلاص‌شدن از خذلان فرهنگی و اقتصادیِ کفر را هم بدانند و بتوانند ... @msnote
محمدصادق
به نام خدا، همراهان عزیز کانال 《محمدصادق》 سلام علیکم چند وقت پیش پیامی تو کانال گذاشتم برای کمک ماه
جهت یاداوری به دوستانی که قبلا اعلام امادگی کرده بودند برای کمک ماهانه با ایتام،... فاستبقوا الخیرات....
و ضرب الله للذین آمنوا امراهً بعضی وقت‌ها هم هست که «ما» ـ منظورم کسانی است که از نظر لغوی به آنها «مرد» می‌گویند ـ باید جمع بشویم و از اسمی که روی‌مان گذاشته‌اند خجالت بکشیم و رسم نامردی‌مان را کنار بگذاریم و همگی مقابل یک زن زانو بزنیم. مثل امروز که سر سفره‌ی ناهار، وقتی صدای گوینده‌ی خبر را شنیدم که می‌گفت: «مصطفی بدرالدین معروف به ذوالفقار، برادرِ همسرِ شهید عماد مغنیه بود که...»، لقمه‌ام گلوگیر شد. با خودم گفتم: همسرش؛ پسرش؛ و امروز برادرش... و شروع کردم خواندنِ: «و ضرب الله للذین *آمنوا* امرأهَ...» و بعد به جای ــَــ ، تنوین گذاشتم تا بشود امرأهً و ناشناس بشود. بشود همان زنی که نمی‌شناسیمش ولی دارد به همه‌ی ما مردهای گیر کرده در منجلاب مدرنیته، درس *ایمان* می‌دهد و ضرب‌المثلِ زندگی مومنانه در دنیای فرعون‌ها شده است. ـ خیلی وقت است که فکر می‌کنم بین لیست تروری که توسط کفار حربی تهیه شده با فهرست اسامیِ کسانی که شما برای خودتان انتخاب‌شان می‌کنید، ارتباط معناداری وجود دارد. اسم من که توی هیچ‌کدام از این سیاهه‌ها پیدا نمی‌شود. من بازی در دنیای مجازی را به جنگ در میدان ترجیح داده‌ام و لایک می‌خورم و ریشیر جمع می‌کنم و آبغوره می‌گیرم و ادا در می‌آورم و جمعه‌ناک می‌نویسم و فقط حسرت می‌خورم به چادری که گرچه نمناک از اشک است اما تاروپودش با نور شما عجین شده ...    @msnote
«یا قریباً لا یبعد عن المغترّ به» ای نزدیکی که از فریفته اش دور نمی‌شود [وداعی با مناجات شعبانیه و سلامی به دعای افتتاح) خاطرخواهی بددردی است. چون نیاز که شدید بشود، سریع آدم را می‌فرستد گوشه‌ی رینگ. تقاضا که بالا برود، عرضه‌کننده پشت‌چشم نازک می‌کند و جاخالی می‌دهد و غیبش می‌زند و ناز می‌کند و طوری دور می‌شود که همه دنبالش بدوند و حقیرش شوند و به قدرت و برتری‌ش اعتراف کنند و پیشش لُنگ بیاندازند. اما تو این‌طوری نیستی. تمام قانون‌های عرضه و تقاضا را زیر پای بزرگواری‌ت لِه کرده‌ای. منتظر نیاز شدید نیستی که هیچ. کورسویی از نیاز را هم اگر ببینی، نه فقط ناز نمی‌کنی و جاخالی نمی‌دهی؛ این‌قدر نزدیک می‌شوی که داراییت را، نقطه قوت‌ت را، برگ برنده‌ات را با مهربانی می‌چپانی توی بغل خاطرخواه‌های خالی‌بند یا نصفه‌ونیمه یا کور و کچلی که ما باشیم. البته این عبارت‌ها در شأن تو نیست‌ها ولی احتمال می‌دهم که منظور عزیزانت در مناجات شعبانیه از «یا قریباً لایبعد عن المغترّ به» چیزی شبیه به همین حرف‌های من باشد البته به اضافه چند میلیارد سال نوری تفاوت با همین حرف‌های من! خلاصه که «ای نزدیکی [که به جای ناز کردن] از فریفته‌اش دور نمی‌شود»... ای بغل‌گیرنده‌ی همه‌ی فریفتگان و خاطرخواهانت... ای نابوده کننده‌ی همه قواعد بازار.... و ای کوبنده‌ی مکانیزم عرضه و تقاضای بشر مادّی... و ای تربیت‌کننده‌ی انبیاء و اوصیائی که هزاران سال است این قواعد را به بازی گرفته‌اند و حتی مومنین باورشان نمیشود... اصلا شما عنایت کنید؛ مثلا همین جمله ی قبل از «یا قریبا لایبعد عن المغتر به» را. شاید خدا را با این اسمش صدا زدیم بخاطر خواسته‌ای که در جمله قبل به او گفتیم: «و انظر الیِّ نظر من نادیته فاجابک و استعملته بمعونتک فاطاعک» طوری به من طوری نگاه کن که انگار از همان‌هایی هستم که برای کمک به خودت بکارشان گرفتی و آنها هم پا دادند. این «معونتک» و کمک کردن به تو هم که معنایش را نمی‌فهمم مگر این که همان کمک و یاری ِ علی باشد. مثل «زید بن صوحان» که کمک و معونه اش را خود علی امضا کرده. همان که در جنگ نهاوند دستش را داد و بعد عاشق سلمان شد و بعد کارهایی کرد که «بعضی‌ها» به شام تبعیدش کردند و بعد.... تا دستش به علی رسید و در معرکه جمل، قصد «شتر» را کرد. هم‌قبیله‌ای‌هایش گفتند: «اینجا چه می‌کنی؟! دور و برِ این شتر، مرگ پرسه می‌زند.» زید سفره‌ی دلش را باز کرد: «مرگ همان چیزی است که من می‌خواهم.» و به امیرالمومنین رو کرد و گفت: «من را کشته خواهی دید. دستی را در آسمان می‌بینم که به من می‌گوید: به سوی ما بیا!» انگار همان دست قطع‌شده‌اش آمده بود تا بقیه‌ی بدنش را هم بهشتی کند و ... به خاک افتاد. خاطرخواهی و نیاز زید به علی به اوجش رسیده بود و توی خونش موج میزد و خونش فوران کرد. یا قریبا لایبعد عن المغتر به: علی اما دور نشد، رفت نزدیک تا جایی که راوی میگوید: «حتی جلس عند رأسه» بالای سر زید نشست و جمله‌ای گفت تا زید را به بالاترین درجات ِ قرب به قریب بفرستد و «من استعملته بمعونتک» و اهل یاری را تعریف کند: _ رحمک الله یا زید لقد کنت خفیف الموونه و عظیم «المعونه»... رحمت خدا بر تو ای زید که کمهزینه بودی و «کمک‌کاری بزرگ» اصلا شما عنایت کنید؛ همین که ما کورسویی از نیاز به علی پیدا کنیم و کمی خاطرخواه کمک و یاری به او بشویم، لطف می‌کند و جرأت میدهد که از او بخواهیم تا مثل «زید بن صوحان» با ما معامله کند: «انظر الیّ نظر من... استعملته بمعونتک فاطاعک» چرا؟ چون تو کسی هستی که همه‌ی قانون‌های ناز و نیاز و تمامی قواعد بازار را زیر پای بزرگواری‌ خودت و اولیائت لِه کرده‌ای؛ چون «یا قریبا لایبعد عن المغتر به» حالا همه اینها که گفتم برای مناجات شعبانیه بود و ماه شعبان. اگر برویم به سمت ماه مبارک، چشمه‌های دیگری نشان می‌دهد. کجا؟ وسط دعای دیوانه کننده‌ی «افتتاح» همان جا که می‌گوید اصلا نیاز مصنوعی و خاطرخواهی ِ نصفه و نیمه هم نخواستیم که هیچ؛ اگر بدبخت ِ نیازمند ِ نداری بود که خیلی نفهم بود و به جای نیاز داشت ناز می‌کرد و بد و بیراه می‌گفت و منت می‌گذاشت، باز هم مهربانی‌م را توی بغلش می‌چپانم: «مدلاً علیک... تدعونی فأولّی عنک و تتحبب الیّ فاتبغض الیک و تتودّد الیّ فلا اقبل منک کأن لی التطول علیک... ناز می‌کنم... تو مرا می‌خوانی و من از تو روی میگردانم و با من دوستی می‌کنی و دشمنی می‌کنم و محبت می‌کنی و از تو نمی‌پذیرم انگار که من بر تو منت دارم».... «فلم یمنعک ذلک من الرحمه لی و الاحسان الیّ و التفضل علیِّ... اما همه اینها تو را از مهربانی و خوبی کردن به من باز نمیدارد...» _ بزرگوار! می‌شود توضیح بدهی که این چه وضعش است؟ میشود توضیح بدهی که چرا این‌قدر خوبی؟ پی‌نوشت: 👇👇
پی‌نوشت: تقدیم به شهید یک و بیست دقیقه‌ی همه‌ی شب‌های جمعه؛ که از شدت خاطرخواهی و فریفتگی به خمینی و خامنه‌ای، در میانه آتش الحاد مدرن به معونه و کمک ِ «پرستش اجتماعی ِ خدای متعال» رفت و با دریافت مدال «استعملته بمعونتک فاطاعک»، ظفرمندانه در آغوش «قریبا لایبعد عن المغتر به» قرار و آرام گرفت. @msnote
*شب اول ماه مبارک* بنده‌ی بی سر و پا دوباره برگشته، به کارهای سال گذشته نگاه می‌کند و از برگشتنش خجالت می‌کشد اما راه دیگری هم ندارد. بعد یاد یک نقطه‌ی امید می‌افتد و به اذن دخول از اهالی احسان و عطاء پناه می‌برد: *أ أدخل یا رسول الله؟* *أ أدخل یا حجه الله؟* درهای رحمت باز می‌شود و نور بخشش، دلش را گرم می‌کند. در نزدیکی‌های رواق زانو می‌زند و عتبه‌ی ماه مبارک را می‌بوسد. خاطرش را دعای سید الساجدین پُر می‌کند و لبش تکان می‌خورَد: ـ *السلام علیک یا شهر الله الاکبر و یا عید اولیائه* چند دقیقه بعد، از پله‌های شعبان پایین می‌آید و با گامهایی خاضعانه به سمت ضریح خدا می‌رود ... Eitaa.com/msnote در کانال محمد صادق با متن های مناسبتی مذهبی در خدمت شما هستیم.
سلام علیکم ضمن تشکر از همه عزیزانی که در طرح اکرام ایتام کانال محمد صادق @msnote شرکت کردند، مجموع مبالغ واریزی بابت فروردین، با احتساب مبلغ ثابت واریزی بنده، ۳۸۵ هزار تومان بود که امیدوارم در ماه های اتی بیشتر بشه. ان شاء الله اخر اردیبهشت مجددا توی کانال یاداوری میکنم. البته شماره کارت کماکان فعاله و در طول ماه هم میشه واریز کرد. خدا خیرتون بده. ممنون
آستان تو یک جایی در ابوحمزه، وقتی حضرت می‌خواهد با کمال لطافت و زیبایی، دلیل بی حالی برای عبادت و دور شدن از دستگاه خدا و علت ِ خراب ماندن امثال ما را بهمان گوشزد کند، اول از همه – و قبل از یازده دلیل دیگر- می‌گوید: سیدی لعلک عن *بابک* طردتنی اینکه وضعم درست نشده، شاید بخاطر این است که - آقای من! - مرا از آستانت رانده ای... و من هی فکر می‌کنم که اولین دلیل، شاید مهمترین دلیل است  و اینکه «بابک» چیست و «آستان تو» کجاست تا اینکه رسیدم به زیارت آل یاسین: السلام علیک یا باب الله و دیان دینه و رسیدم به دعای که: این باب الله الذی منه یوتی من قبل از هر بدبختی دیگری، از آستان تو دور مانده‌ام و از جوار ولی تو دور مانده‌ام که این قدر بیچاره شدم بعد یاد چند فراز بعدتر میفتم در ابوحمزه که: سیدی عبدک ببابک .... پی‌نوشت:  ربطهای زیادی دارد دعای با ولایت اهل بیت و حضرت ولی عصر که این هم یکی دیگرش بود. @msnote
کمین تو بعضی موقع‌ها هم هست که باید طوفانی بر روح بوزد. مثل جایی در اوایل که حضرت تقریبا بلافاصله بعد از حمدی که در اول همه‌ی دعاها لازم است؛ می‌گوید: و اعلم انک للراجی بموضع اجابه و للملهوفین بمرصد اغاثه شاید کلمه‌ی «کمین» در فارسی، بار منفی داشته باشد اما من را همین «مرصد» و «کمین گاه» است که خجالت زده کرده:  می دانم که تو برای امیدوار، در جایگاه اجابتی و در کمین نشسته‌ای تا به فریاد ِاندوهگین ِ مصیبت زده برسی وقتی اغاثه و دستگیری و فریاد رسی تو را نمی‌بینم، مجبورم بپرسم که چرا بار مصیبت‌ها و اندوه‌های من حتی به نزدیکی‌های کمین تو هم نمی‌رسد؟ چرا به دام تو - با همه‌ی عظمتش - گرفتار نمی‌شوم؟ فکرم به جایی قد نمی‌دهد جز اینکه  پرونده‌ی یک دروغگوی حرفه‌ای را ورق بزنم و بگویم: اندوه و مصیبتی که باطنش از جنس دنیا باشد، هیچ وقت به کمین ِ نورانی و مرصد ِ ملکوتی تو نمیرسد و من، به تو! پی‌نوشت: بزرگی می‌گفت تمام عالم مجهز است برای کمک به محبین حضرت که عرض ارادت کنند به ساحتش اما محبین، جای دیگری سیر می‌کنند و دل داده اند به دنیایی که کفار، زینت کرده اند برایشان!    @msnote