eitaa logo
محمدصادق
149 دنبال‌کننده
731 عکس
163 ویدیو
36 فایل
کانالی برای انتشار نوشته های آقای محمدصادق حیدری و البته، گاهی مطالب مناسبتی نویسندگان دیگر ارتباط با ادمین: @mbalochi ادرس کانال ما در سروش sapp.ir/msnote ادرس کانال در ایتا Eitaa.com/msnote ادرس کانال در بله https://ble.im/msnote
مشاهده در ایتا
دانلود
شرمنده‌ی شما و البته آقای بلوچی هستم که زحمت اینجا را می‌کشند. ولی چه کنم که دستم به نوشتن نمی‌رود. فیلترشکن‌های قوی هم که واسطه‌ی خیر شده‌اند برای ترک اعتیاد و پلاس را کلن از دسترس خارج کرده‌اند و تنها تجربه مجازی ما بی‌کلاس‌های عقب‌مانده را به دیار باقی فرستاده‌اند و انگیزه برای نوشتن را هم. البته نه این‌که توی این مدت هیچ چیزی ننوشته باشم. چرا! وضعیت ارز باعث شد به یاد دغدغه‌های خالصانه حاج‌آقا بیفتیم و با دوستان بحث کنیم و نوشته مرحوم استاد را ـ که ناظر به بحران ارزی سال 91 بود ـ آپدیت کنیم و با تفصیل و تشریح بیشتری در معرض نخبگان و مدیران قرار دهیم که در خبرگزاری مهر و رجانیوز و... منتشر شد و دوستان تا حد امکان خودشان در حال ارائه اش به مقامات و افراد مرتبط هستند. بحثی بسیار مهم و اساسی و علمی ـ و دور از مباحث اقتصادیِ سیاست‌مالیده‌شده‌ی این روزها ـ درباره این که چرا هیچ‌یک از دولتهای پس از انقلاب قادر به حفظ ارزش پول ملی نشده‌اند و به چه علت، هیچ کدام نتوانستند تورم و نقدینگی را کنترل کنند و آن را به سمت تولید سوق بدهند و این که کارشناسی موجود ـ که نسخه هایش در کشورهای مختلف دنیا جواب داده ـ در ایران پس از انقلاب قادر به محاسبه و کنترل رفتار اقتصادی ملت نیست و لذا در صورت عدم توجه به این واقعیت، روند کاهش ریال در برابر دلار دوباره تکرار خواهد شد و هر بار خطرناکتر از قبل، انقلاب و نظام را و مردم را در معرض بحران قرار خواهد داد و البته این که راه برون‌رفت چیست. چیزی نمی‌ماند جز این‌که بگویم «خدا رحمتت کنه حاج آقا» @msnote فایل👇👇👇
بعد از فوت مرحوم استاد، خدا توفیق داد که یک جمع بندی از یکی از مهمترین مباحث ایشون داشته باشم که دوستان زحمتش رو کشیدن و حالا چاپ شده. بحث بسیار مهمیه درباره تئوریزه کردن انقلاب بر اساس فلسفه تاریخ الهی و تبیین علمی و استدلالی از جایگاه انقلاب در روند «ماموریت های انبیای اولوالعزم»، «فلسفه بعثت نبی اکرم»، «فلسفه تقیه از سوی ائمه هدی»، «فلسفه قیام عاشورا»، «فلسفه غیبت»، «فلسفه شکل گیری رنسانس»، «فلسفه ظهور» و نسبت انقلاب اسلامی با این سیر که بر این اساس، احکام اجتماعی و حکومتی رو بیان می کنه. به عبارت دیگه و برخلاف بحث های معارفی که معمولا به احکام فردی و اعتقادات فردی می پردازه، این کتاب بحثی بسیار بدیع درباره اعتقادات حکومتی و فقه حکومتی داره که تکالیف جدیدی برای جامعه شیعه در عصر حاضر رو بیان می کنه. خوندن این کتاب رو به همه بزرگوارانی که نوشته های بنده رو دنبال می‌کنن، توصیه می‌کنم که هم هویت جدیدی برای جامعه متدینین ایجاد می کنه و هم باید اعتراف کنم که اگر متن هام در پلاس براتون جالب و جدید جلوه می‌کرد، بخاطر این بود که کاملا تحت تاثیر این سلسله و نگاه جدیدی که ایجاد می کنه، نوشته شده بودن. فایل کتاب به صورت مجانی تقدیم تون می شه و خود کتاب هم فقط و فقط هزینه چاپ و کاغذش گرفته میشه اونم برای این که چاپ بعدی امکان پذیر باشه؛ خدا حاج آقا رو رحمت کنه که می گفت «اجازه ندارید رو کتابی که از بحث های من نوشته میشه، سود بگیرید. این بحث ها وقف امام زمانه...« @msnote
✅ حسینیه اندیشه قم منتشر کرد: 📚 کتاب قیام حسینی در برابر جاهلیت اولی، قیام خمینی در برابر جاهلیت مدرن تلفن مرکز پخش: 09121510663 @msnote
nahaie.pdf
حجم: 2M
✅ حسینیه اندیشه قم منتشر کرد: 📚 کتاب قیام حسینی در برابر جاهلیت اولی، قیام خمینی در برابر جاهلیت مدرن تلفن مرکز پخش: 09121510663 @msnote
پشت‌بام جاهای عادی‌ای هم هستند که خاطرات خوب را یاد آدم می‌آورند. برای من، پشت بام یکی از همان جاهاست. کوچکتر که بودم، با عموها در یک ساختمان سه طبقه زندگی می‌کردیم. کلی صفا داشت وقتی با پسر عموها توی پشت بام جمع می‌شدیم و هر نوع آتشی که می‌خواستیم، می‌سوزاندیم یا از آن بلندی، هواپیماهایی که در فرودگاه مهرآباد توقف کرده بودند را می‌شمردیم و درباره اسم و مدل شان برای هم خالی می‌بستیم. بزرگتر که شدم، پشت بام برایم بیشتر تبدیل شده به جایی برای زیارت. همان زیارتی که حضرت سفارشش را به کسانی کرد که دستشان از کربلا دور است: به بام خانه برو و به چپ و راستِ آسمان نگاه کن و سپس رو به کربلا بایست و .... اما همچین شبی، پشت بام بد تا می‌کند با دل آدم. شیعه را یاد غریبی و بی کسی می‌اندازد. یاد تنهایی و خنجری که نزدیک ترین آدم‌ها از پشت زدند به عزیزترین عزیزها. نمی‌دانم این روایت چقدر معتبر است، اما شبهای شهادت محمد بن علی، «پشت بام» بد تا می‌کند با دل من. چون می‌گویند تا چند روز تبدیل شده بود به جایی که از پیکر بی جان و رها شده‌ی اباجعفر، نورانی شده بود... . . باشد، باشد؛ قبول دارم. «پشت بام» با همه‌ی این تنهایی و غربتی که با خودش دارد؛ خیلی بهتر است از عارضه‌های طبیعی زمین یا پستی و بلندی‌های آن یعنی خیلی بهتر است از آن جایی که روضه خوان‌ها بهش می‌گویند: گودال @msnote
حاجی‌های شهید بیست و پنج شش ساعت قبل از این، وقتی وعده دادم که امشب ادامه‌ی یک ماجرای مثلا خنده‌دار را اینجا می‌گذارم، کسی نمی‌دانست که بی‌تدبیری سعودی‌ها این همه حاجی را قربانی خواهد کرد و این همه آدم صرفاً بخاطر ازدحام خواهند مرد. ولی داغی که از بی‌خیالی و ناشی‌گری به دل آدم می‌نشیند کجا و ماتمی که بخاطر جنایت، قلب‌ها را ریش ریش می‌کند کجا؟ حتما پارچه‌های سفیدی که قربانی‌های امروز را در بر گرفته بوده، بخاطر گرد و خاک و عرق، حسابی کثیف شده است. ولی امشب یاد لباس‌های احرامی افتاده‌ام که با خون تطهیر شد و گلوله‌های سعودی آنها را دریدند. و دوست دارم تعظیم کنم به همه‌ی اشک‌هایی که از سال شصت و شش تا امروز برای‌ چند صد زائر شهیدمان ریخته شده است؛ آن هم در غربت و فراموشی و سکوت. اما این تعظیم‌ها چه فایده‌ای دارد، وقتی ما «مردِ انتقام» نیستیم؟     @msnote
تردیدهایی درباره‌ی یک صورت مسأله‌ی معروف سیدالساجدین خوب می‌دانست که باید برای چه کسی صدقه‌ی «صد دیناری» کنار بگذارد. برای همان مخدّره‌ای که وقتی دیواری در نزدیکی او شکاف برداشت و صدای ریزش خشت‌ها درآمد، با دستش به دیوار اشاره کرد و گفت: «نه؛ قسم به حق پیامبر که خدا به تو اجازه‌ی فروریختن نداده!» آن دیوار، گوینده را خوب می‌شناخت و در هوا معلّق ماند تا «امّ عبدالله» دخترِ «حسن بن علی» از آنجا بگذرد و سیدالساجدین برای همسرش صدقه‌ی صد دیناری کنار بگذارد؛ برای همان بانویی که همانندی در خاندان امام مجتبی نداشت و قرار بود «باقر العلم» را برای حضرت سجاد به دنیا بیاورد. صورت مسأله، یک استاد شهیر و شاگردان متعدّد و کرسی تدریس معروفش نبود؛ چون حقیقتِ کار کسی که علم پیامبر را می‌شکافد و مرزهای دانش دین را جابجا می‌کند، به لزره درآوردنِ هویت یک جامعه و شکستن زنجیرهایی است که افکار عمومی را به بند کشیده است. قضیه برای اهل نفاق این‌قدر خطرناک بود که وقتی جابربن‌عبدالله انصاری در مسجد پیامبر می‌نشست و به امید وعده‌ی پیامبر و در انتظار دیدنِ محمدبن‌علی فریاد می‌کشید که: «یا باقر العلم... یا باقر العلم...»، مردم مدینه تمام‌قدّ جلویش ایستادند و گفتند: «صحابی پیامبر هم به هذیان‌گویی افتاده...» اما وقتی اباجعفر به امامت رسید، نه فقط نگرانیِ مردم مدینه که کابوس‌های دستگاه حاکم هم به یک واقعیت تمام‌عیار تبدیل شد. مردم در موسم حج هم محمدبن‌علی را حتی در حال دعا رها نمی‌کردند و به سوی او سرازیر می‌شدند و سوال می‌کردند و پاسخ می‌شنیدند. مسلمانان با این‌که در مقابل مکتب سقیفه و سلطنت اموی و دربار مروانی تسلیم شده بودند، اما در مقابل چشمان هشام‌بن‌عبدالملک هم از حضرت باقر جدا نمی‌شدند و خلیفه که برای نمایش قدرت به خانه‌ی خدا آمده بود، مسجدالحرام را دید که در سیطره‌ی علم محمدبن‌علی است. تمامی اهل اسلام در مکّه حاضر شده بودند اما او مجبور شد برچسب «پیامبر کوفه» و «فریب‌دهنده‌ی مردم عراق» را به امام بچسباند و به خیال خودش نفوذ حضرت را به یک منطقه محدود کند اما وقتی در مناظره‌ای که وسط صحن مسجدالحرام به راه افتاد، از محمدبن‌علی شکست خورد، معلوم شد که شکافنده‌ی علم، هویت جامعه‌ی نفاق را به تزلزل درآورده است. صورت مسأله، یک استاد شهیر و شاگردان متعدّد و کرسی تدریس معروفش نبود؛ که اگر بود هشام، اباجعفر را تا شام نمی‌کشاند و یک نمایش اموی به راه نمی‌انداخت و به اطرافیان نمی‌گفت: «هر وقت تمام سرزنش‌هایم را نثار محمدبن‌علی کردم و ساکت شدم، تک‌تک شما شروع به توبیخش کنید.» اما اباجعفر وقتی وارد قصر شد، معادله را تغییر داد و در همان ابتدا ابهت مادّیِ خلیفه را مبهوت خود کرد: به جای آن‌که به خلیفه سلام دهد، به تمامی اهل مجلس سلام داد و بدون اجازه‌ی هشام‌بن‌عبدالملک، بر جای خود نشست. ضربه‌ای که هشام دریافت کرد، حقد و کینه‌اش را شعله‌ورتر کرد و بی‌ادبی‌های او و یارانش به امام بیشتر شد. اما حضرت باقر صبر کرد تا تک‌تک دشنام‌ها تمام شود و پاسخی داد که از قصر، راهی زندان شد. تاریخ گزارشی از مباحث علمیِ باقرالعلم در زندان دمشق برای ما نقل نکرده اما حال زندانیان در برابر اباجعفر را با یک کلمه‌ی عجیب توصیف کرده: هیچ مردی در زندان نبود مگر این‌که نسبت به محمدبن علی در «تَرشُّف» بود که در فارسی همان «مکیدن شدید» است. محبوسین طوری علمِ باقرالعلم را می‌مکیدند که رئیس زندان نزد خلیفه آمد و گفت: «می‌ترسم که اهل شام بین تو و تخت‌ت جدایی بیندازند.» هشام راهی نداشت جز این‌که امام و یارانش را به مدینه بازگرداند و همه‌ی بازارهای بین‌راه را تعطیل کند تا زلزله‌ی بنی‌هاشم بیش از این مروانیان را نلرزاند... در «کافی شریف باب مولد ابی‌جعفر» نقل شده که حضرت باقر با چه معجزه‌ای حتی بازارهای بین‌راه را هم از تعطیلی درآورد اما قضیه‌ی مهم‌تر آن است که وقتی علمِ حضرت در پایتخت شرارت یعنی شام، انقلاب به راه انداخته و از زندان دمشق، قصر امپراطوری مروانی را تکان داده، باید قبول کنیم که تعریف‌مان از «علم دین» تجدیدنظرهایی اساسی لازم دارد...   امیدوارم که این متن دست‌وپاشکسته را ـ که ترکیبی از چند روایت در کافی و الارشاد و مناقب آل ابی‌طالب بود ـ به عنوان قصد و أمل و رجاء از من بپذیرد و نمی‌از یم علمش را صله‌ی امروزم قرار دهد؛ که درباره‌اش گفته‌اند: *کان لایملّ من صله قاصدیه و مؤمّلیه و راجیه* خسته نمی‌شد از بخشش به کسانی که قصد او را کرده بودند و به او امید بسته بودند... @msnote
یک گواهی همه‌جانبه یک تکه از دعای عرفه هست که عبارات سختی دارد و اکثر ما ترجمه‌اش را نمی‌فهمیم. همان تکه‌ای که حضرت می‌خواهد  شهادت بدهد به اینکه اگر در تمام طول عمر هم تلاش کند تا شکر فقط یکی از نعمتهای خدا را انجام دهد، باز هم موفق نمی‌شود و اصلا این کار محال است. بعد چطور شهادت می‌دهد و گواهی می‌کند این را؟ با تمام وجودش از روح و فکر گرفته تا سراسر جسمش: راههای نور چشم چین‌های صفحه‌ی پیشانی روزنه‌های‌تنفس پره‌های نرمه‌ی بینی حفره‌های پرده‌ی شنوایی حرکت‌های زبان فرورفتگی سقف دهان محل روییدن دندان مغز سر رگهای طولانی گردن آنچه قفسه‌ی سینه را در بر گرفته بندهای پی شاهرگ پرده‌ی قلب کناره‌های کبد سر انگشتان جایگاههای مفاصل آنچه را دنده‌هایم در برگرفته گوشت و خون و مو و پوست و عصب و رگها در عصرگاه عرفه می‌گوید: من با همه این اعضای بدنم گواهی می‌دهم که نمی‌توانم از پس شکر یک نعمت هم بر بیایم ولی  فکرکنم شهادت دادن و گواهی کردن، فقط با زبان و موقع خواندن دعا نیست بعضی موقعها هم هست که عمل انسان بهترین گواه است وقتی حدود یک ماه بعد در یک عصرگاه ِ غبار آلود و داغ، زینت دوش نبی، حوالبارک عارضه‌ی طبیعی بنام گودال، دارد می‌جنگد و نزدیک است که به زمین بیفتد خب میدانی؟ بنظرم خیلی طبیعی است که کسی انقدر همه جانبه و با همه‌ی این اعضایش گواهی بدهد؛ وقتی یاد آن شعری میفتم که چند سال پیش شنیدم و مضمونش در بعضی منابع هم نقل شده که : کربلا یعنی که تیغ و جسم یار یک هزار و نهصد و پنجاه بار @msnote
مکاتبه با قطب قدرت یا نامه‌ای از یک خلیفه‌ی مستأصل مرحوم کلینی در کافی نقل کرده از یکی از اصحاب که: نسخه‌ای از نامه متوكل به امام هادى عليه السلام را در سال 243 از يحيى بن هرثمه گرفتم. اينست متن آن نامه: بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ اما بعد، همانا امير المؤمنين، قدر تو را ميشناسد و خويشاوندى تو را رعايت ميكند و حق تو را لازم ميداند و براى اصلاح حال تو و خاندانت و عزت و خوشبختى و آسودگى تو و ايشان هر چه لازم باشد، فراهم ميكند و از اين رفتار خشنودى پروردگار و انجام دادن حقى كه از تو و ايشان بر او واجب است، طلب ميكند. امير المؤمنين عقيده دارد «عبد اللَّه بن محمد» را از توليت جنگ و نماز در مدينه پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله عزل كند، زيرا چنان كه تذكر داده بودى، حق شما را نشناخته و ارزشت را سبك گرفته و شما را بكارى متهم ساخته و نسبت داده كه امير المؤمنين بركنارى و درستى نيت شما را در عدم اراده براى آن كار ميداند و امير المؤمنين منصب و مأموريت عبد اللَّه را به «محمد بن فضل» داد و او را باحترام و تعظيم و شنوائى از شما و اينكه با اين رفتار تقرب بخدا و امير المؤمنين جويد دستور داد. امير المؤمنين مشتاق ديدار و تجديد عهد با شماست. شما هم اگر ديدار و اقامت نزد او را تا هر مدتى كه خواهى، حركت كن و هر كس را كه دوستدارى از خانواده و غلامان و اطرافيانت همراه بياور، و مسافرتت با مهلت و آرامش باشد، هر زمان خواهى كوچ كن و هر زمان خواهى بار انداز و هر گونه خواهى راه بپيما. و اگر دوست دارى «يحيى بن هرثمه»، پيشكار امير المؤمنين و سربازانى كه همراه او است، پشت سرت بيايند و در كوچ كردن و راه پيمودن دنبال شما باشند، باختيار و دستور شماست، هر گونه خواهى حركت كنيد تا نزد امير المؤمنين برسيد. كه هيچ يك از برادران و فرزندان و اهل بيت و ويژگانش منزلتى پرمهرتر و حسب و شرافتى پسنديدهتر از تو ندارند و امير المؤمنين نسبت بايشان دلسوزتر و مهربانتر و خوش رفتارتر و خاطرجمعتر از تو نيست. ان شاء اللَّه تعالى و السلام عليكم و رحمة اللَّه و بركاته. نويسنده ابراهيم بن عباس و صلّى اللَّه على محمد و آله و سلم. پی‌نوشت 1: در حدیث دیگری در کافی هم نقل شده که متوکل به اطرافیانش گفت: لقد اعیانی امر ابن الرضا...؛ مساله‌ی ابن الرضا [امام ] مرا درمانده کرده است! پی‌نوشت 2: معلوم است که ائمه معصومین در طول زمان و برآیند تاریخ، پیروز بوده‌اند اما مهم این است که گزارشهای تاریخی را بر این اساس تحلیل کنیم که در وهله و در زمان حیات خودشان هم، بزرگترین ضربه‌ها را به نقاط ثقل قدرت ِ ائمه‌ی نفاق وارد کرده اند و بارها و بارها در مقابل چشم همه، آنان را به افتضاح و انفعال کشانده‌اند در موضوعات و قضایای مختلف. و با موضع گیری‌های رسوا کننده، اتمام حجت کرده اند برای همه. چنین قدرتی را که در مقابل داشته باشی، باید هم در مقابل افکار عمومی، اینطور نامه بنویسی؛ حتی اگر به یک خطش هم ایمان نداشته باشی و سرتاسرش را دروغ گفته باشی! اگر این نگاه بعنوان یک اصل قرار گیرد باید گزارشهای تاریخی از زندگی ائمه را دوباره و بسیار دقیقتر از اینها معنا کرد.... @msnote
*و عباد الرّحمن ...*   ـ بالاخره مسجدیه که با کمک‌های مادربزرگِ مرحومت راه افتاده. شما هم باید یه سهمی داشته باشی دیگه. این بچه‌ها حیفن به خدا. بیا یه برنامه‌ای، چیزی براشون راه بنداز. هفته‌ای یه شب که دیگه کاری نداره ... این آخرین اصرارهای آقای جعفری بود که بالاخره بر تنبلی و ترسم غلبه کرد. به جز تنبلی، می‌ترسیدم که چطور و با چه زبانی می‌شود مقوله‌ی پیچیده‌ای مثل دین را برای چند کودک، ساده کرد. ولی دست‌آخر گیر افتادم و قرار شد یکشنبه‌ها بعد از نماز عشا، بچه‌های یک مسجد در فقیرترین محلّه‌ی «نیروگاه» را دور خودم جمع کنم و برای‌شان یک داستان از زندگی ائمّه تعریف کنم و یک سوال بپرسم و بعدش به برنده‌ها، هزار تومانی و دوهزار تومانی جایزه بدهم.  یک‌بار یادم رفت قبل از رفتن به مسجد، پول خُرد جور کنم: وقتی از خواب بیدار شدم، نزدیک اذان بود و کلّی راه تا نیروگاه داشتم. با ناامیدی جلوی اولین سوپری ترمز کردم و پریدم تو. ملتمسانه گفتم: «آقا میشه من کارت بکشم و شما بجاش چند تا دو هزاری و هزاری لطف کنی و کار ما رو راه بندازی؟» جوانکِ فروشنده، اول منّ‌و‌من کرد و ته‌ریش روی چانه‌اش را خاراند. بعد نگاهی به دخل انداخت و همین‌طور که اسکناس‌ها را می‌جورید، گفت: «حالا برا چه کاری می‌خوای؟» داشتم قضیه‌ی مسجد و بچه‌ها و جایزه را تعریف می‌کردم که سه تا دوهزاری و دو تا هزاری را روی میز گذاشت. کلّی تشکر کردم و کارت کشیدم. وقتی کارت‌خوان، رسید را بیرون داد، جوانک دست کرد توی جیب خودش و یک اسکناس دیگر هم به قبلی‌ها اضافه کرد و چشم‌هایش برق زد که: ـ اینم از طرف من به جایزه‌ها اضافه کن. یه حاجتی دارم. از برق چشم‌ها و لبخند لب‌ها و ذوقی که توی چهره‌اش بود، حدس زدم که دلش برای دلبری از دختری تپیده. بعد به خودم نهیب زدم که: «پس چی شد حسن ظنّ؟ شاید خواستگاری رفته و منتظر جوابه. دختربازی تو قم که به شدّت و حدّت تهران نیست.» لبخند زدم و گفتم: لطف کردی! ایشالا حاجت‌روا شی. تنبلی و حواس‌پرتی‌ام هفته‌ی بعد هم ادامه پیدا کرد و بخاطر پول‌خُرد دوباره جلوی همان سوپری ترمز کردم و همان جوانک با حالتی رفاقت‌آمیزتر از قبل، اسکناس‌ها را داد و کارت را کشیدم. بعد دوباره دست به جیب شد. اصرار کردم که خجالتم ندهد. اما با گفتنِ «من که نمی‌خوام به شما پول بدم؛ می‌خوام خرج کار خیر و اون بچه‌ها کنم تا حاجت بگیرم» ساکتم کرد و گفتم حتما بخاطر آن حاجتی که دارد، دعایش می‌کنم. خداحافظی کردم اما دم در ماشین متوجه شدم که از سوپری بیرون آمده و پشت سرم ایستاده. وقتی صورتم را برگرداندم، سرش را جلو آورد و دستی به موهای مدل‌دارش کشید و گفت: ـ دعا کن درست شه. من آموزش رفتم؛ قبول هم شدم. مدارکم هم کامله. چند وقته منتظرم که رفتنم جور بشه. . از درون در هم شکستم. خیلی خُردتر از آن پول‌خُردها. دندان‌های عقلم را روی هم فشار دادم تا بغضم نترکد. چشم‌ها را به نحو مسخره‌ای گشاد کردم تا اشک‌ها بیرون نپاشد. با حسادت یا حسرت یا حقارت و فقط برای این‌که مقدار فروپاشی‌ام معلوم نشود، گفتم: «شنیدم دیگه سخت می‌گیرن و نمی‌برن.» گفت: «نه بابا! همین دیروز دوستم شهید شد. سعید سامان‌لو.» انگار صاحب مغازه هم فهمید که حرفی برای گفتن نمانده. از داخل سوپری، جوانک را صدا زد و از من جدایش کرد.  آنجا کنار ماشین، از «من» چیزی باقی نمانده بود جز یک مذکّرِ تحقیرشده که به زور لفظ «مرد» را رویش گذاشته بودند تا این کلمه هم مثل سایر کلمات به لجن کشیده شود. از آن طرف، مردی که نذر و نیّت کرده بود و پول خرج می‌کرد تا شود؛ اسمش شده بود «جوانک» یا «شاگرد مغازه». ــــــــــ می‌بینید که چطور داریم هرز می‌رویم و چه قدر بد خرج می‌شویم؟ می‌بینید که الفاظ الکن شده‌اند و کلمات کودتا کرده‌اند؟ که واژه‌ها ژست گرفته‌اند و حروف تحریف شده‌اند؟ بله؛ همه‌ی این‌ها را می‌بینید. اما ما را هم می‌بینید که چطور داریم از شما فرار می‌کنیم و با عجله و اضطراب و دغدغه به سمت دنیا می‌دویم... در این شلوغی، تنها چیزی که نصیب‌مان می‌شود، تنه‌خوردن از مردانی است که دارند خلاف مسیر حرکت می‌کنند و با طمأنینه و آرامش، به طرف شما می‌آیند: *و عباد الرحمان الذین یمشون علی الارض هونا ...* @msnote
سراوان؛ از اذان تا اقامه مهم نبود که اوضاع شهر، امنیتی شده بود و مهم نبود که تهدید کرده بودند روز هم عملیات می‌کنیم. مهم این بود که روز عیدی، گرفتار یک شهر ِ سوت و کور شده بودم. «حالا نصب امیرالمومنین را قبول ندارید ولی بالاخره پیامبر اکرم در 18 ذی حجه، جلوی آن همه آدم، کلی کار انجام داده و کلی صحبت کرده که در 17 و 19 ذی حجه، خبری از این رفتارها و گفتارها نبوده. پس چرا بی خیالید؟ چرا به روی خودتان نمی‌آورید؟ همین سکوتتان، حجت قاطع ما نیست بر حقیقتی که پنهانش کرده اند، بزرگانتان؟» داشتم به این چیزها فکر میکردم چون غربتِ سراوان ـ که اکثریت جمعیتش را اهل تسنّن تشکیل می‌دهند ـ حالی برایم نگذاشته بود. پشت سر امام جماعت ِ تنها مسجد شیعیان نشسته بودم و منتظر بودم اذان ظهر بگویند و مفاتیح را ورق میزدم تا برسم به اعمال روز که چشمم گرد شد. شیخ عباس از امام رضا نقل کرده بود که: *خدا، دو برابر تمام کسانی که در ماه رمضان و شب قدر و شب عید فطر از آتش آزاد کرده را، در این روز از آتش آزاد می‌کند* عجب! چه شبی برتر از شب قدر و چه ماهی بهتر از رمضان؟! این همه ریاضت شرعی می‌کشیم و سی روز، روزه و نماز و دعا و قرآن به بدن میزنیم، تا بالاخره در اواخر ماه مبارک، لیاقتی برای بخشیده شدن پیدا کنیم. حالا در یک روز، آن هم در روز شادی، دو برابر همه ماه رمضان از جهنمی‌ها را آزاد می‌کنی؟!؟ وسط همین بگومگوها بود که دیدم اذان شد ولی فکر، ولم نمی‌کرد و جولان می‌داد تا رسید به این آیه‌ی قشنگ که: *یرید الله بکم الیسر و لا یرید بکم العسر*  خدا راحتی تان را می‌خواهد و نه سختی تان را» بعد به خودم گفتم: خب خدا خواسته زود ببخشد و راحت بگذرد. تو چه کار داری؟! ولی باز هم راضی نشدم تا وقتی که روایت حضرت باقر روحی فداه به دادم رسید که: *الیسر: امیرالمومنین علی علیه السلام  و العسر: فلانٌ و فلانٌ* فقط کمی که رویت را به طرف علی کنی، جهنم که فرار می‌کند هیچ؛ راحتی و آسایش و آرامش و یقین هم به دنبالت می‌دود. چون خدا راحتی را برایت خواسته؛ چون خدا علی را برایت خواسته ... همین جا بود که اشکم چکید روی گونه‌های عرق کرده از هیجان؛ چون امام جماعت رسیده بود به اواسط ِ اقامه و شمرده شمرده و قرّاء و با تأکید می‌خواند: اشهد ان علیاً ولی الله .... @msnote