روضهی آبرو
بعضی وقتها هم هست که باید روضهی آبرو را خواند و از مصیبت بدنامی گفت. مخصوصاً اگر آبرویی را که میخواهند بریزند زیر پای مردم تا توسط یک امّت لگدکوب شود، جدّ اندر جدّ حفظ شده باشد و اصلاً اعتبار خاندانت برای هر فهیم و هر نفهمی به همان تعریف شود.
یعنی جانشینی پیامبر انقدر رنگ دنیا گرفته بود و روح کسرای ایران و قیصر روم چنان در جسد بی رمق ِ حکومتش نشسته بود که دوری از دستگاه، تقدّس و روحانیت و وجاهتی معنوی درست میکرد برای هر کسی که از دعوای قدرت کناره میگرفت. بعد همه میگفتند این فرزندان علی عجب زهدی دارند که دنبال این مقامات نمیدوند و هر وقت نشانهای از قدرت سلطنتی و سیاست پادشاهی میبینند راهشان را به طرف دیگری کج میکنند و حتی دور و بَر دربار پیدایشان نمیشود. طوری که همین دوری، در نظر مردم نشانهی حقانیت شده بود و هر کسی ساز قیام کوک میکرد، به اسم اهل بیت پناه میبرد تا خودش را مطهّر از دنیاطلبی نشان دهد و وجدانهای خسته از حکومت مادّی را دور خودش جمع کند.
حالا فکر کن قداست و تنزّه تو این همه بازار داشته باشد و تو در اوج این منزلت، بالاجبار وارد دستگاهی شوی که مرکز عشق بازی با دنیا و تمایلات مادی است و ولیّعهد شوی؛ آن هم در سلسله مراتبی که منشأِ تک تک مناصبش، دنیاپرستی و آلاف و الوف و خوردن و چریدن و قی کردن است و دست و پا زدن در منجلابی از تعفّن ِ نفسانیات. و همه سری تکان بدهند و بگویند: تف بر مزهی شیرین دنیا که ذریهی رسول را هم گرفتار کرده!
و فقط چند ماه فرصت داشته باشی تا با رفتارت به همه بفهمانی و از تاریخ این اقرار را بگیری که: فاصلهی حکومت خدایی از سلطنت دنیایی بیشتر از مسافت بین مشرق و مغرب است. و کاری کنی که برای همه معلوم شود خون علی وقتی در رگی بجوشد، دنیا را با همهی وجوهش و با تمام چرب و شیرینش به بند تحقیر و خفّت میکشد. اصلاً چه کسی جز یک علیِ دیگر میتواند در پایتخت ِ دنیاپرستی، کلام علی را در خطبه شقشقیه به تصویر بکشد؟ لالفیتم دنیاکم ازهد عندی من عفطه عنز «دنیای شما برای من کمتر از عطسهی یک بز ماده است ...»
بعضی وقتها هم هست که باید روضهی آبرو را خواند و از مصیبت بدنامی گفت ...
@msnote
در ایامی که #علیبنموسی الرضا به مرو آمده بود، دعبل خزاعی بر حضرت #اباالحسن وارد شد و گفت:
«یابنرسولالله! قصیدهای سرودهام و سوگند خوردهام که قبل از شما آن را برای هیچکس نخوانم.»
حضرت فرمود: «آن را بخوان»
.... و زمانی که #دعبل به این بیت رسید: «و اذا وتروا مدّوا الی واتریهم/ اکفاً عن الاوتار منقبضات» [و هنگامی که اهلبیت مورد ظلم و ستم و کشتار واقع شوند، دستانی را به سوی دشمنان میگشایند که بسته است؛ دستانِ بسته از انتقام] علیبن موسی دستهای خود را به هم میزد و میگفت: «آری! به خدا قسم که بسته هستند.»
ـ ببخشید اگر عزاداریهایمان تمام شد و دستان بستهی شما باز نشد؛ ببخشید اگر لایق انتقام نشدیم و فرزندتان هنوز دارد دستهای خودش را به هم میزند و میگوید: «آری! به خدا قسم که بسته هستند.»
@msnote
ادرک دین جدک یا ابامحمد!
فرقی نمیکند که «بیست و چند سال» بعد از هجرت پیامبر و در «مدینه» باشد یا سال «دویست و پنجاه و چند قمری» و در «سامرّاء». فرقی نمیکند که آن صدای خشن، نرم شود و هی بگوید «لولا علیٌ لهلک ...» یا آن گردنِ کلفت، کج شود و ناله کند: «أدرک دین جدّک ...». فرقی نمیکند چون نطفهی نفاق را با افتضاح و رسوایی بستهاند: وقتی امّت به نزدیکی پرتگاه برسد و حاکمیت در چند قدمی سقوط قرار بگیرد، فقط امام و مؤمنین به او هستند که میدانند چطور باید از این مهلکهها عبور کنند. در همچین وضعیتی حتی ائمّهی نفاق هم ناچار میشوند تمام فریبهای خود را کنار بگذارند و از بزرگترین دشمن خود کمک بخواهند و با نمایش استیصال و انفعال خودشان، پرده را از روی خورشیدی کنار بزنند که همیشه میخواستند پشت ابرِ انکار و عناد بماند.
خلیفهی عباسی هم چارهای جز این نداشت. وسط آن خشکسالی وحشتناک که حتی گردش اموال دربار و سودهای کلان خزانه را تهدید میکرد، تمامیت قدرت و هویت حکومتش هم به رعشه افتاده بود. مساله این نبود که مسلمین سه روز برای نماز باران به بیرون شهر رفته بودند و دریغ از یک چکّه از آسمان که به زمین آبرو بدهد. اوضاع وقتی به هم ریخت که در روز چهارم، اسقف نصاری پیروانش را جمع کرد و به بیرون شهر رفت و دعای باران خواند و هنوز از جایش تکان نخورده بود که سامرّا خیس خیس شد. باورها به شدت و سرعت همان باران وا رفت و ریسمانهای ایمان طوری ول شد که ولوله به پایتخت امپراطوری مسلمین افتاد. بدتر اینکه روز پنجم مسلمانها دوباره از شهر خارج شدند و نماز استسقاء خواندند و امید داشتند که «خدا امّت محمّد را در برابر منکرین پیامبرش بیآبرو نمیکند» اما باز هم بیآبرو شدند. بعد هم خبر رسید که روز ششم نصاری دوباره خواهند آمد تا کار را تمام کنند.
همان جا بود که خلیفهی عباسی دستور داد زندانی بزرگ سامرّاء از زندان بیرون آورده شود. گزارشی از حال خلیفه در وقت دیدار با حضرت #عسکری نرسیده؛ اما وقتی پایههای قدرت یک دنیاپرست ـ که از قضا بر نبوّت محمّد تکیه کرده و مردم را با ادعای خلافت او فریب داده ـ به لزره بیفتد، حتماً بدنش هم به رعشه افتاده و زبانش لکنت گرفته و گردن کج کرده تا تنها نوادهی محمدّ، یوسفوار به میدان بیاید و امپراطوری فرعونیش را از خشکسالیِ تردید و شکّ و کفر نجات دهد. حالت خلیفه شاید حدسی و تخمینی باشد اما جملهای را که برای این التماس انتخاب کرده، به دقّت برایمان ثبت کردهاند: *أدرک دین جدّک یا ابامحمّد*
روز ششم وقتی نصاری پشت سر کشیششان آمدند تا کار امّت پیامبر را تمام کنند، همان موقعی که اسقف دستش را به سمت آسمان بلند کرد تا دعا بخواند و با آمدن باران، ایمان مردم را بشورد و ببرد، #ابامحمّد بود که به یکی از غلامانش گفت: «برو و آنچه در دست راست اوست، از او بگیر.» هنوز آن استخوان سیاهرنگ در دست غلام آرام نگرفته بود که ابامحمد رو به اسقف کرد: «حالا باران بخواه» اما هرچقدر اسقف دعاهایش را تکرار کرد، ابرها بیشتر پراکنده شدند. مردم صدای گرم حضرت عسکری را شنیدند که: «باید استخوان پیامبری باشد. خاک از روی استخوان هیچ پیامبری کنار نمیرود مگر اینکه باران ببارد.»
حالا دیگر آسمان صاف شده بود.
ـــــــــــــ
کفّار به سطحی از کارآمدیِ عینی رسیدهاند که انبوه مسلمین از تردید گذشتهاند و یقین کردهاند که زندگی همانی است که اغیار برایشان تعریف کردهاند و تدارک دیدهاند. میخواستم نه از زبان خلیفهی عباسی، که با لحن صادقانهی دوستدارانتان بگویم «دین جدّت را دریاب یا ابامحمد» اما راستش را بخواهید شما و پدرانتان و پسرتان خیلی خوب هوای ما را داشتهاید و اگر چیزی از دین ما باقی مانده، صدقهسر مهربانی و رأفت و رسیدگی شماست. اگر دیروز خمینی گُردهی کفّار را در همان «جزیرهی ثبات»ی که برای خودشان ساخته بودند، شکست و اگر امروز خامنهای میدان مبارزه را از فکّه و شلمچه و شرهانی، به نوار غزّه و کرانهی باختری و مزارع شبعا و بلندیهای جولان و دشتهای آمرلی و تکریت و خیابانهای صنعاء و صعده و کوچههای منامه و ستره و پسکوچههای قطیف و عوامیه و حسینیههای زاریا و نارداران و کراچی کشانده، بخاطر همان اسمی است که وسط سختیها و میانهی تنهاییها بعد از حرف نداءِ *یا* به زبان و قلبشان جاری کردهاند: *ابامحمّد* ... شما هم معروفید دیگر؛ دست ردّ به سینهی نوکرها نمی زنید...
@msnote
محمد بن على بن ابراهيم (که از فرقه واقفیه بود) میگوید: «در تنگنا و مضیقه افتاده بودیم. پدرم به من گفت: با من بيا تا نزد اين مرد برويم ـ و منظورش #ابامحمّد بود ـ چون به جوانمردى و جود و بخشش معروف است. گفتم: او را ميشناسى؟ گفت: نميشناسم [!] و هرگز او را نديدهام. *پس قصد او كرديم و پدرم در بين راه به من ميگفت چقدر احتياج داریم که* دستور بدهد تا به ما 500 درهم بدهند که در این صورت، 200 درهمش را براى پوشاك و 200 درهمش را براى بدهى و 100 درهمش را براى خرجی صرف ميكنيم. من هم با خود گفتم: كاش بمن هم 300 درهم بدهد كه با 100 درهمش الاغى بخرم و 100 درهمش براى خرجى و 100 درهم ديگرش براى پوشاك باشد تا [برای تجارت) به همدان و اطرافش بروم.
چون به در خانه رسيديم، غلامِ ابامحمد آمد و گفت: على بن ابراهيم با پسرش محمد وارد شوند. چون وارد شديم و سلام كرديم، حسنبنعلی به پدرم فرمود: اى على! چه چیزی باعث شد که آمدن تو به نزد ما تا امروز عقب بیفتد؟ پدرم گفت: آقاى من! خجالت ميكشيدم با اين وضع به ملاقات شما بیايم. وقتی بیرون آمدیم، غلامش آمد و به پدرم كيسه پولى داد و گفت: اين 500 درهم است كه 200 درهم آن براى پوشاك و 200 درهم آن براى بدهى و 100 درهم آن براى خرجيت باشد. و كيسهاى به من داد و گفت: اين 300 درهم است، 100 درهمش براى خريد الاغ و 100 درهمش براى پوشاك و 100 درهمش براى مخارجت باشد و به همدان نرو، بلكه به سوراء برو. راوی میگوید: او به سوراء رفت و با زنى ازدواج كرد و اكنون هزار دينار عايدى املاك دارد و با این وجود، واقفىمذهب است. به او گفتم: واى بر تو! مگر دليلى روشنتر از اين ميخواهى؟!! او گفت: راست میگویی؛ اما این اعتقادی است که بنا بر آن گذاشتهایم.
ـ میدانیم که خیلی بیشتر از واقفه، منتظر محبین خودتان هستید و دارید میگویید: «چه چیزی آمدن تو نزد ما را تا امروز به عقب انداخت؟» اگر سامرا دور است اما مسجدی که شما دستور دادهاید بسازند، همین نزدیکیهای ماست؛ در قلب قم. امشب قصد شما را کردهایم و در بین راه داریم حاجتهایمان را مرور میکنیم و میگوییم چقدر احتیاج داریم به...
#ابامحمّد
@msnote
تردستیِ یک تردید
وقتی در صلوات عصر جمعه برای ابامحمّد وصفی مثل «المُذکِّر بتوحیدک» آمده و در زیارتش «رکن المؤمنین» خطاب شده، پس در روزی که به او منتسب باشد، خبرهای مهمّی هست. باید ملائکه سرشان شلوغ باشد و به تناسب شأن حضرت عسکری، کلّی کار و بار داشته باشند و بین محتاجها، ایمان و توحید و یقین پخش کنند.
من یک ماه پیش یعنی هشتم ربیعالاول و در روز شهادت ابامحمّد، با همین امید از خواب بیدار شدم اما با وجود بارش باران یقین در آن روز نورانی، در تور یک تردید گیر افتاده بودم؛ تردیدی که تردستی خاصّی داشت و بیشتر از آنکه باعث اضطراب و دلهره و تزلزل شود، آرامش و طمأنینه و ثبات به آدم هدیه میکرد. تردیدم این بود که برای جمعکردن صلههایی که در چنین روزی میدهند، پیش صاحب عزا بروم و در «جمکران»، به تکپسرِ ابامحمّد سرسلامتی بدهم؟ یا راهی «مسجد امام حسن عسکری» بشوم و زمانی که در آن هستم را به مکانی که #ابامحمّد پسندیده، گره بزنم؟ نمیدانم چه طور از این تردید خوشایند درآمدم ولی خوب یادم هست که جایتان را حسابی خالی کردم؛ چون آن روز مسجد امام حسن #عسکری در قم، عجیب بوی سامرّاء گرفته بود ...
ـ تردیدها همیشه بد نیستند و فقط از گمانهزنی عقل و وسواس نفس نشأت نمیگیرند؛ بعضی تردیدها هم مثل تحفهای هستند که محیط و شرایط به زاویههای ذهنمان هدیه میکنند. چه محیط و شرایطی؟ اینکه در شهری زندگی کنی که ابامحمّد خودش دستور داده باشد در آن مسجدی بسازند تا روح بیچارهها زیر سایهی آجرهایش ـ که لابدّ از اموال امام تهیه شده و بالا رفته ـ آرام بگیرد و شیعه را دور و برِ حرم عمّهی سادات جمع کند.
#قمِ_عزیزم
برای «مسجد امام حسن عسکری» که در کنار حرم علیا مخدّره، چشم و چراغ شهر قم است. چقدر خوب میشد اگر امروز همهی شهر، دور این دُرّ نایاب و این مسجد سامرّایی جمع میشدند و بزمی به راه میافتاد...
@msnote
مرد! همانچیزی که قرنهاست خیلی کم پیدا میشود
در همهی صدها سالی که نبوده ای، وضع همیشه همین طور بوده:
بلا و درد از هر طرف تو را احاطه کرده
و ما را نه!
همان جملهای را میگویم که یاد داده اند جمعهها بگوییم:
أن تحیط بک دونی البلوی
ولی قسمت تلخ ترش آنجاست که این فقط تکهای از آن جمله است؛ جملهای که کامل گفتنش کار هر کسی نیست:
عزیز علیّ أن تحیط بک دونی البلوی
سخت است بر من که تو را درد احاطه کرده باشد و من را نه!
سخت است؟!
سخت است؟!!
سخت است؟!!!؟
باید که این علامت سوالها و تعجبهای بعدش را آن قدر ادامه داد تا همه به مرد بودنشان شک کنند
گفتن این جمله، مرد میخواهد
و مرد همان چیزی است که قرن هاست خیلی کم پیدا میشود
#جمعه_ناک
@msnote
درباره فاصله فریبنده بین «کاف» و «یاء» «نامهی حضرت امام حسن عسکری به علیابن بابویه قمی: ... اما بعد اوصیک یا *شیخی و معتمدی و فقیهی* اباالحسن علی بن الحسین القمی...»
و فکر کنی به آن لحظهای که نامهرسان افسار اسبش را با عجله بسته و همینطور که داشته خورجین را میجوریده تا نامهی اصلی را از بین بقیهی نامهها پیدا کند، داد زده: «از سامرا نامه دارید یا شیخ! از ناحیهی مقدسه؛ از ابامحمد» و پدرِ شیخ صدوق دواندوان از حجرهاش بیرون آمده و خودش را به آن مرد رسانده و نامه را روی چشمش گذاشته و با اشکش خیس کرده و بعد از اینکه دستخط امام را شناخته، با بغض خوانده: «ای شیخ من! معتمَد من! و ای فقیهم!»... اصلاً حیف است که این لحظه را من توصیف کنم. این از آن لحظههایی است که خود خدا باید روایتش کند. آن هم در بهشت؛ وقتی که همهی همسایگان بهشتیِ ابامحمد را یک جا جمع کرده باشند و حضرت عسکری، «فقیهش» را صدا کند و کنار خودش بنشاند و زیر و رو شدن قلب او را در این صحنه دوباره به یادش بیاورد و ...
ــــــــــــــــ
ما در بهترین حالت، میتوانیم خودمان را به زور به شما بچسبانیم و همان عبارتی را که در زیارت روز جمعه یاد مان دادهاند، بگوییم: *أنا مولاک* و ادعا کنیم که دوست و بنده و طرفدار شماییم. ولی فرق زیادی است بین «مولاک» که ما به زبان بیاوریم و «معتمدی و فقیهی» را که شما بگویید. اینکه ما با یک «کاف» خودمان را به شما وصل کنیم کجا و اینکه شما کسی را با یک «یاء» به خودتان منتسب کنید و با ضمیر ملکیتی که بعد از اسمش آوردید، از خودیها به حسابش بیاورید کجا؟! راستش ترتیب حروف الفبا آدم را فریب میدهد چون وانمود میکند که بین «کاف» تا «یاء» فقط شش حرف فاصله است. ولی اوضاع ما خیلی بدتر از این حرفهاست و در فاصلهای بین زمین تا آسمان گیر کردهایم؛ فاصلهای که با فریبهایی که از کفار و منافقین خوردهایم و سنگرها و عقبههایی که از دست دادهایم پُر شده و انبوهی از کاهلیها و جاهلیها و نخواستنها و ندانستنها و نتوانستنهای خودمان را هم رویش تلنبار کردهایم. حالا در هزار و صد و هشتاد و یکمین سال امامت شما، سرافکندهی این ضمیرهای پرمضمونی هستیم که یک تاریخ طولانی از بیوفایی را روایت میکنند.
#جمعه_ناک
@msnote
کاخهای روم و ایران
فاطمهی بنت اسد آمده بود تا در آن وضعیت سخت که «عبداللهِ» عزیزتان را از دست دادهاید و تنها ماندهاید، کمکی برای فارغشدنتان باشد. اما با آمدن آن نوزاد، دنیا از نو زاییده شد. بخاطر همین، انگار این شما بودید که داشتید به فاطمهی بنت اسد کمک میکردید: «تو هم این نوری را که مشرق و مغرب را پر کرده میبینی؟ تو هم میبینی کاخهای سرزمین فارس و قصرهای امپراطوری روم را؟»
چشمهای روشنتان، طوری نورانی شده بود که همسر ابوطالب را از جا بلند کرد و به نزد شوهرش فرستاد. فاطمهی بنت اسد داشت با شگفتی همان چیزهایی را تعریف میکرد که شما دیده بودید و از مردی دم میزد که تاریخ را در مینوردد و پایههای کفر را خُرد میکند و قدرتهای ملحد را به زمین گرم میکوبد. همانجا بود که ابوطالب به روی مادر علی لبخندی زد و گفت: از آنچه آمنه دیده تعجب میکنی؟! سی سال بعد، تو وصیّ ِ همین مرد را به دنیا خواهی آورد ...
ـ حتی در بدو تولّد نشان داد که کاخهای روم و ایران را هدف گرفته و مأموریت اصلیاش، نابود کردن ابرقدرتهای مادّی ِ حاکم بر دنیاست. در اولین ابلاغ رسالتش در یومالدار وعده داد که: «اگر به توحید و نبوّت اعتراف کنید، بر عرب و عجم فرمانروا خواهيد شد، و همه امتها فرمانبردار شما گردند.» آمده بود تا با امتش توازن قدرت در جهان را به هم بزند اما امروز دینش را با ادراکاتی انتزاعی، به احکام فردی تنزّل میدهند و ادعا میکنند که دینداری واقعی و خالص، درگیری با قدرتهای کافر و منافق را بر نمیتابد! در این روز جشن هم غُصهی پرقِصّهای داریم ...
يا بني عبد المطّلب إنّ اللّه بعثني إلى الخلق كافّة، و بعثني إليكم خاصّة، فقال عزّ من قائل: وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ «3» و أنا أدعوكم إلى كلمتين خفيفتين على اللّسان ثقيلتين في الميزان، تملكون بهما العرب و العجم، و تنقاد لكم بهما الأمم، و تدخلون بهما الجنّة، و تنجون بهما من النّار: شهادة أن لا إله إلّا اللّه و أنّي رسول اللّه، فمن يجيبني إلى هذا الأمر و يوازرني على القيام به يكن أخي و وصيّي و وزيري و وارثي من بعدي
#پیامبر
@msnote
میبیند ... میبیند ...
یا
زندگی به عشق ِ مُردن
ـ فاصلهی بین شما و بین اینکه چیزی را ببینید که چشمتان روشن شود، رسیدن جان به اینجاست
و دستش را روی گلویش گذاشت. و کمی بعد به بالشتی که پشت سرش بود تکیه داد.
«معلّی» در کنارم بود. چشمک زد که: بپرس!
ـ یا بن رسول الله! وقتی جان به اینجا برسد، چه چیزی را میبیند؟
حدوداً ده بار این سوال را تکرار کردم و #جعفر_بن_محمد در جواب همهی آنها فقط میگفت: «می بیند». بیشتر از این چیزی نمیگفت و دوباره تکیه میداد.
ـ حتما میخواهی بدانی؟
ـ بله یابن رسول الله! دین من همان دین توست. دوباره کی شما را ببینم و بپرسم؟
و بغضم ترکید.
انگار که دلش به حالم سوخته باشد، گفت: بخدا قسم که آن دو را میبیند. هیچ مومنی نمیمیرد مگر اینکه آن دو را، رسول خدا و امیرالمومنین را میبیند.
ـ آیا با او صحبت میکنند؟
ـ بله! هر دو با هم نزد مومن میآیند؛ پیامبر در کنار سر او مینشیند و علی در کنار پای او.
رسول الله آن قدر به مومن نزدیک میشود که انگار خودش را بر روی او انداخته است و میگوید:ای ولی خدا؛ بشارت! من رسول خدا هستم؛ همان کسی برای تو از تمامی دنیا بهتر است!
سپس پیامبر بر میخیزد و امیرالمومنین آن قدر به او نزدیک میشود که انگار خودش را بر روی او انداخته است و میگوید:ای ولی خدا؛ بشارت! من همان علی هستم که دوستش داشتی؛ و به دادت خواهم رسید!
و همهی اینهایی که گفتم، در قرآن است!
ـ فدایت شوم؛ قرآن کجا و این حرفها کجا؟!
ـ سوره یونس؛ همان جا که فرموده: الَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ لَهُمُ الْبُشْرى فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ فِي الْآخِرَةِ لا تَبْدِيلَ لِكَلِماتِ اللَّهِ ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ» برای کسانی که ایمان آوردند و تقوا داشتند، بشارتی است در همین دنیا ...
@msnote
محمدصادق
میبیند ... میبیند ... یا زندگی به عشق ِ مُردن ـ فاصلهی بین شما و بین اینکه چیزی را ببینید که
این هم عیدی من به همه اعضای کانال
عیدتون مبارک
@msnote
*جزئیاتی درباره ی یک وفای به عهد*
همسایه ای داشت که طرفدار خلیفه بود و با اموالی که بدست آورده بود، مجلس رقص و آواز به راه انداخته بود و مردم شهر را راهی ِ خانه اش کرده بود. خیلی شکایت کرده بود، اما گوش همسایه بدهکار نبود تا اینکه یک روز و بعد از شنیدن شکایتهای همیشگی گفت: «من مبتلا به گناهم اما تو ـ ای ابابصیر ـ از گناه برکناری. حال مرا به #جعفر_بن_محمد گزارش بده تا شاید خدا مرا هم بوسيله تو نجات بخشد»
حرف همسایه به دلش نشست و ابابصیر وقتی به مدینه رفت و قضیه را برای #اباعبدالله تعریف کرد، سعی کرد دقیقا این جملات حضرت را حفظ کند: «چون به كوفه باز گردى، نزد تو آيد. به او بگو جعفر بن محمد ميگويد: تو آنچه را بدان مشغولی واگذار، من از طرف خدا بهشت را براى تو ضمانت ميكنم.»
هنوز ابوبصیر خستگی راه مدینه تا کوفه را از تنش نتکانده بود که جمعیت زیادی به خانه اش آمدند. آن همسایه را هم بین جمعیت دید که حتماً به امیدی آمده بود. او را نگه داشت تا بقیه بروند. خانه که خلوت شد و ابوبصیر پیغام را به مرد رساند، صدای گریه ی مرد، خلوتیِ خانه را شکست که: واقعاً ابوعبدالله همین جملات را فرمود؟!
بعد از چند روز، کسی ابوبصیر را صدا زد که: «همسایه ات تو را می خواند.» وارد خانه اش شد. مرد را دید که پشت در، لخت و عریان نشسته است و می گوید: «هر چه در منزل داشتم بيرون كردم و اكنون چنانم كه مي بينى!» دقایقی بعد ابوبصیر با چند تکه لباسی که از برادران شیعه اش گرفته بود، درگاه خانه ی همسایه اش را پُر کرده بود.
چند روز بعد، پیک بعدی از قول همسایه نقل میکرد که: «بیمار شدم ابابصیر! به خانه ام قدم رنجه نمی کنی؟» تلاشش را برای معالجه ی مرد کرد اما وقتش رسیده بود. لحظات آخر به هوش آمد و بریده بریده گفت: «ابابصیر! آ...قا..یت..به..قول..ش.و..فا...کر..د» و جان داد.
موسم حج رسید و ابوبصیر دوباره راهی حجاز شد و مثل همیشه خود را در خانه ی ابوعبدالله پیدا کرد. هنوز یک پایش در صحن خانه و یک پایش در راهرو بود که از داخل اتاق، صدای جعفر بن محمد را شنید:
«ای ابا بصیر! به قولی که به همسایه ات داده بودیم، وفا کردیم...»
#فما_اوفی_عهدکم
ـــــــــــــــ
ما که اباعبدالله نداریم، به چه کسی رو بزنیم و چه کسی برایمان نسخه بفرستد؟
#جمعه_ناک
@msnote
هدایت شده از KHAMENEI.IR
🔰 بیانات رهبر انقلاب درباره مسائل پیش آمده پس از اجرای طرح مدیریت مصرف سوخت
🔻 بسم الله الرحمن الرحیم
و الحمدللّه ربّ العالمین و الصّلاة و السّلام علی سیّدنا محمّد و آله الطّاهرین و لعنة اللّه علی اعدائهم اجمعین
🔹️ قبل از اینکه بحث را شروع بکنیم، من عرض بکنم که در این یکی دو روز خب یک حوادثی به دنبال مصوبهی سران کشور، سران قوا اتفاق افتاد؛ دیروز، دیشب، پریشب، در برخی از شهرهای کشور، و متأسفانه مشکلاتی هم درست شد، تعدادی جان باختند و مراکزی تخریب شد، از این کارها هم شد در این یکی دو روزه.
🔹️ چند نکته را باید توجه داشت؛ اولاً وقتی یک چیزی مصوبهی سران کشور هست، آدم باید با چشم خوشبینی به او نگاه کند، بنده در این قضیه سررشته ندارم یعنی تخصص این کار را ندارم، گفتم هم به آقایان؛ گفتم من چون نظرات کارشناسها هم در این قضیهی بنزین مختلف است، بعضیها آن را لازم و واجب میدانند بعضیها مضر میدانند، بنابراین من هم که صاحبنظر نیستم در این قضایا؛ گفتم من صاحبنظر نیستم لکن اگر سران سه قوه تصمیم بگیرند من حمایت میکنم. من این را گفتم، حمایت هم میکنم. سران قوایند، نشستند با پشتوانهی کارشناسی یک تصمیمی برای کشور گرفتند، باید عمل بشود به آن تصمیم؛ این یک نکته.
🔹️ نکتهی دوم اینکه خب بله، یقیناً بعضی از مردم از این تصمیم یا نگران میشوند یا ناراحت میشوند یا به ضررشان است یا خیال میکنند به ضررشان است به هر تقدیر ناراضی میشوند، لکن آتش زدن به فلان بانک این کار مردم نیست، این کار اشرار است؛ کار اشرار است، این را باید توجه داشت. در یک چنین حوادثی معمولاً اشرار، کینهورزان، انسانهای ناباب وارد میدان میشوند، گاهی بعضی از جوانها هم از روی هیجان با اینها همراهی میکنند و اینجور مفاسد را به بار میآوردند.
🔹️ این مفاسد هیچ مشکلی را درست نمیکند جز اینکه علاوهی بر هر مشکلی که هست، ناامنی را هم اضافه میکند. ناامنی بزرگترین مصیبت برای هر کشوری است، برای هر جامعهای است، اینها قصدشان این است. شما ملاحظه کنید در این دو روز تقریباً یعنی دو شب و یک روزی که از این قضایا گذشته همهی مراکز شرارت دنیا علیه ما این کارها را تشویق کردند، از خانوادهی منحوس خبیث خاندان پهلوی تا مجموعهی خبیث و جنایتکار منافقین، اینها دارند مرتباً در فضای مجازی و در جاهای دیگر دارند تشویق میکنند ترغیب میکنند که این شرارتها انجام بگیرد. من عرضم این است هیچ کس به این اشرار کمک نکند، هیچ انسان عاقل و شایستهای که به کشور خودش علاقه مند است، به زندگی راحت خودش علاقه مند است، به اینها نباید کمک بکند؛ اینها اشرارند، این کارها کار مردم معمولی نیست.
🔹️ مسئولین هم البته دقّت کنند، مواظبت کنند، هرچه ممکن است از مشکلات این کار کم کنند.
🔹️ حالا من دیروز دیدم در تلویزیون که بعضی از مسئولین محترم آمدند گفتند که ما مراقبیم که این افزایش قیمت موجب افزایش قیمت اجناس و کالاها نشود؛ خب بله این مهم است، چون الان گرانی هست، بنا باشد باز اضافه بشود گرانی خب این برای مردم خیلی مشکلات درست میکند، باید مراقبت کنند.
🔺️ این مراقبتها را اینها بکنند، مسئولین حفظ امنیت کشور هم به وظایفشان عمل کنند، مردم عزیز ما هم که خوشبختانه در قضایای گوناگون این کشور بصیرت خودشان را، آگاهی خودشان را نشان دادند بدانند که این حوادث تلخ از ناحیهی کیست و چگونه است، این آتش زدن و خراب کردن و ویران کردن و دعوا کردن و ناامنی ایجاد کردن مال چه کسی است، این را بفهمند توجه کنند که میفهمند هم مردم ملتفتند، و از اینها فاصله بگیرند. این آن توصیهی ما است، مسئولین کشور هم به وظایفشان به طور جدی عمل کنند. ۹۸/۸/۲۶
💻 @Khamenei_ir