برای #ابامحمد
این قدر دلهای مردم پشت سرت نباشد و
این قدر دلشان غنج برود برای یک زندگی از جنس کاخ سبز
و این قدر بی یاور شوی که حتی کینه قومیتی ِ عراقیها از شامیها هم، کمکی نشود برایت و از روی ناچاری
حکومت را در مقابل چشم همه، بدهی دست دشمن خونی ات و
میراثی که جدت تمام وجودش را برایش گذاشت، تحویل بدهی به عنودترین حیله گرها
بعد او بیاید در مرکز حکومتت و بالا برود از منبر و یک پله تو را پایین تر قرار دهد و بگوید:
آی مردم! این پسر علی است که ما را برای خلافت، شایسته دیده و خودش را نه!
و تو در همچین وضعیتی و در اوج ضعف ظاهری بلند شوی و در خطبه ات
تمام آیات قران را به پدر و مادرت تطبیق بدهی و از سقیفه آغاز کنی و چنان همهی دم و دستگاه معاویه و سابقینش را به در مقابل تاریخ به افتضاح بکشانی که معاویه بگوید:
وَ اللَّهِ مَا نَزَلَ الْحَسَنُ حَتَّى أَظْلَمَتْ عَلَيَّ الْأَرْضُ، وَ هَمَمْتُ أَنْ أَبْطِشَ بِهِ، ثُمَّ عَلِمْتُ أَنَّ الْإِغْضَاءَ أَقْرَبُ إِلَى الْعَافِيَةِ.
بخدا قسم #حسن از منبر پایین نیامد مگر اینکه دنیا برایم تاریک شد و تصمیم به قتلش گرفتم اما دیدم که «چشم پوشی»، به «دوری از خطر» نزدیکتر است!
تو چنین مقتدر ِ مظلومی بودی، مولای من!
پینوشت: خدا توفیق بدهد که بخوانیم این خطبه عجیب را در کنار خطبه غدیر و خطبه فدک ...!
@msnote
هدایت شده از جرایم سایبری
🔰 #تجربه_قضایی؛ چند ساعت با #قاضی_کشیک جنایی!
چند شب پیش ساعت ۲ شب گوشی همراه #کشیک_جنایی به صدا درآمد. آن شب تا ساعت یازده و نیم شب در منزل #پرونده نوشته بودم و خستگی جسمی و روحی شدیدی وجودم را آزار داده بود. از شدت خستگی در خواب عمیقی بودم. صدای وحشتناک زنگ تلفن همراه چون صاعقه ای بر مغزم میکوبید در عالم #خواب و #بیداری هاج و واج جواب دادم. ماموری پشت خط اعلام کرد جناب #بازپرس شرمنده از #مزاحمت نصف شب، یک فقره #حلق_آویزی مشکوک به #قتل_عمد در یکی از قسمتهای حاشیه و مخروبه شهر #گزارش شده است تشریف بیاورید.
تنم از دلهره ی صدای زنگ و پریدن از خواب، مثل برگ به لرزه افتاده بود. جسم خسته و فرتوتم تحمل بلند شدن نداشت ولی #کار بود و #اجبار.
وفق معمول شخصا با #راننده کشیک #جنایی تماس گرفتم. آن بنده خدا هم پشت خط #استرس پریدن از خواب و لرزش صدایش کاملا هویدا بود.
به صحنه رسیدیم قبل از #پزشکی_قانونی حاضر شده بودم. چند #مامور بود و من و راننده.
سوز سرما استخوان آدم را نیش میزد.
#جسد مردی از ارتفاع آویزان بود شیرآبه ای از دهانش آمده و چشمان خشکیده اش به آسمان دوخته بود و بادی که می آمد بدنش را در هوا تکان میداد. صحنه ی #فجیع و دلخراشی بود.
بررسی های اولیه صحنه را انجام دادیم جسد پایین آمد و مورد #معاینه پزشکی قرار گرفت اقدامات تنظیم #صورتجلسه و #دستورات انتقال جسد و #کالبد_شکافی و ... را #صادر کردم.
🔶 پس از اتمام کار نزدیک چهار ونیم صبح به خانه رسیدم. #فرزند یازده ماهه ام که از صدای #آسانسور و زوزه ی درب از خواب پریده بود و گریه میکرد و نگاههای گلایه وار و خشم آلود و خسته ی #همسر از وضعیتی که در #زندگی ما مدام هر از گاهی وقت و بی وقت در اوقات #اداری و غیر اداری #تعطیل و غیر تعطیل و روزانه و شبانه و در کل ۲۴ ساعته اتفاق میافتاد کاملا هویدا بود. سر درد خودم هم امانم بریده بود. در شرمندگی #وضعیت موجود عبور از این صحنه ها و بستن درِ اتاق تنها راه کار بود. ولی خوابی که قرار بود پس از یادآوری صحنه های فجیع به چشمانم نیاید.
♦️ ساعت هفت و نیم به سمت #اداره راه افتادم.باز #پرونده بود و سیلی از #مردم و شلوغی شدیدِ #دادسرا و #مراجعات مکرر مردم داخل #شعبه و #مطالبات و #دعاوی و #شکوائیه ها و انتظارات بی پایان. گویی نمی دانستند در سیاهی شبها در #خلوت و بدون اطلاع ایشان چه ها در #شهر می گذرد.
تا ساعت دو ظهر بیش از ده پرونده #رسیدگی و شاید با بیش از پنجاه شصت نفر #ارباب_رجوع #بازجویی و چانه زده بودم. مثل هر روز با کوله باری از #رنج و #گلایه های مردم و #درد تن و روح به منزل باز می گشتم و داخل کیفم هم چندین پرونده به خانه می بردم برای کار بعد از ظهر در منزل. و لیستی که اهل منزل برای #خرید نان و سبزی و... داده بودند ولی نای سر زدن به #بازار سر راه هم نداشتم.
به جلوی #آپارتمان رسیدم، یک سال پیش #استیجاری گرفته بودیم به صورت اتفاقی جلوی درب ورودی ساختمان همسایه ی طبقه پایین با من مواجه شد حالت ترش رویی داشت و در این مدت اصلا نمی دانست من #قاضی هستم. به تندی گفت جناب سروان رفت و آمدهای شبانه شما و صدای بستن در و تکانهای آسانسور خانواده ما را ناراحت کرده است. خواهش میکنم کمی رعایت کنید تا کی باید این وضع ادامه داشته باشد؟؟!!!
حرفی برای گفتن نداشتم.
🔵 به خانه رسیدم کودکی که به سمتم می آمد و من توان به آغوش کشیدنش را هم نداشتم. برای دقایقی خواستم روی تخت دراز بکشم و بر حسب #عادت روزانه #تلگرام را روشن کردم و جویای اخبار و وقایع، که متن خبری سراسر حیرت انگیز تار و پود وجودم را از هم گسست: #مصوبه ای از #کمسیون_تلفیق #مجلس با این عنوان: افرادی که بالای پنج میلیون تومان دریافتی ماهانه دارند از جمله #قضات، #مشمول افزایش #حقوق در سال ۹۷ نخواهند شد.
من مانده بودم، افکار مشوش، خستگی روح، ملالت جسم، #اقساط عقب افتاده و امید چندر غاز افزایش سال بعد که آن هم بر باد فنا بود.
در یافتی ماهانه من۵/۲۰۰/۰۰۰ تومان بود، بدون هیچ مزایای دیگری.
چیزی در حد حقوق #کارمندان بانک و #بیمه و شرکتهای آب و برق و گاز و شاید کمتر از ایشان.
🔴 این است روزگار زندگی قضات سراسر کشور. ولی همه به این فکر میکنند، قضات #چک_سفید می گیرند و در تختخواب هایی از پر قو می خوابند و در بلندای #ریاست پشت میزشان سروَری میکنند...
در حالی که واقعیت زندگی این قشر بی #مدعا و #مظلوم و قانع و زحمت کش این نیست. اینان فدائیان #رفاه و #آسایش و آرامش و #امنیتِ هموطنان خود و پاسبانان #حق و #عدالت هستند.
زحماتی که هیچ وقت در صدر هیچ اخباری نمایان نمی شوند...
@cyber_crimes_channel
محمدصادق
🔰 #تجربه_قضایی؛ چند ساعت با #قاضی_کشیک جنایی! چند شب پیش ساعت ۲ شب گوشی همراه #کشیک_جنایی به صدا در
سلام عرض می کنم خدمت اعضای محترم کانال، لطفا این پست رو که درد دل یکی از قضات خدوم و سالم جامعه هست، بازنشر کنید. ممنون
تلاشی ناکام برای تشخیص یک تشابه
ده دوازده ماه پیش، روایتی کمنظیر را در کافی دیدم که در آن، سه نفر از ائمّه با هم مقایسه شده بودند و به شباهتهایشان با یکدیگر اشاره شده بود. به گمانم از آن روایاتی است که اگر بزرگان فقه بخاطرش دور هم بنشینند و فکرهایشان را رویهم بریزند، باز هم در میمانند و در آخر کار خواهند گفت: «یُردّ علمه الی الله و الی الرسول». روایت، سرّ مگوی موسیبنجعفر با یکی از اصحاب است که دارد از «علی»ش تعریف میکند و میگوید: «امامت پس از من با پسرم علی الرضا است که هماسمِ دو علی است. یکی علیبنابیطالب و دیگری علیبنالحسین. فهم و حلم و محبّت ِ اولین علی به او نیز داده شده و محنت و مصیبت و صبرِ دومی هم برای او مقدّر شده.»
خیلی دوست داشتم چیزی از این شباهت بفهمم و از این مقایسه درکی پیدا کنم تا یک روز که داشتم «عیون اخبار الرضا» ی شیخ صدوق را ورق میزدم، راوی این حدیث شروع کرد برایم روضه خواندن:
[در زمان حضرت #رضا شورشهای علویان همه جا را فرا گرفته بود و حتی زید بن موسی الکاظم خانههای بنی عباس در بصره را به آتش کشیده بود و محمدبن جعفرالصادق هم در مدینه، علَم قیام برافراشته بود. علی بن موسی الرضا با هر دو مخالف بود اما وقتی سپاهیان بنیالعباس بر این قیامها غلبه کردند،] دستور گرفتند تا به مدینه بروند و به خانههاى آل ابى طالب حمله کنند و زنان آنان را غارت نمایند و حتّى براى هر زن بيش از يك پوشش باقى نگذارند. پس سواران عباسی به خانهی حضرت رضا حمله بردند. ابالحسن تمامی زنان را به يكى از اتاقهاى خانه برد و خود جلوی در ايستاد. فرماندهی عباسی گفت: «راهی نیست. باید وارد خانه شوم و اموال زنان را غارت کنم.» حضرت فرمود: «من خود، اموال آنان را میگیرم و قسم میخورم که هیچ مالی نباشد مگر آن که از آنان بستانم.» علی بن موسی پیوسته قسم یاد میکرد تا فرماندهی عباسی پذیرفت. آنگاه ابالحسن وارد اتاق شد و تمامی گوشوارهها و خلخالها و لباسهای آنان را گرفت...
البته روایت خیلی خلاصه است. مثلا نگفته وقتی حضرت رضا خم شده بوده و داشته خلخالها را از پاها جدا میکرده، مخدّرات چه حالی داشتند؟ مثلا اشک میریختند و لب میگزیدند و سعی میکردند #اباالحسن را از روی زمین بلند کنند و خودشان خلخالها را دربیاورند؟ یا بعضیهایشان معجر را کنار میزدند تا خودِ حضرت گوشوارههایشان را در بیاورد و دست امام به صورتشان بخورد و در آن معرکه، با گرمای دست علی بن موسی کمی آرام بگیرند؟ فاطمهی معصومه وقتی در آن اتاق دربسته ایستاده بوده و صدای قسمهای حضرت را از پشت در میشنیده، چه وضعی داشته؟ ذکر مصیبت عمهاش زینب را زمزمه میکرده تا به یاد صبر امّالمصائب آرام بگیرد؟ یا با خودش میگفته: «باز خوب است که ما داخل یک خانه هستیم؛ در و دیوار دور و برِ مان را گرفته. خیمههای جدّم حسین که در و پیکر نداشته! علیبنالحسین که با آن حالش نمیتوانسته با سپاه عمر سعد صحبت کند و آنها را قسم دهد! اگر هم میخواسته حرف بزند که کسی گوشش بدهکار نبوده! این سردار عباسی که به اندازهی یاران شمر، شقی و خبیث نیست ...»
حالا درست است که این روایت، مجمل و خلاصه و سربسته است؛ ولی انگار تشابه بین علیبنموسی با علیبنالحسین را خیلی خوب توضیح میدهد و نشان میدهد که چقدر محنتها و مصیبتهای این دو امام، شبیه هم است.
ـ حتی اگر از آن سپاه سیهزارنفری، فقط ده درصد به سوی خیمهها حرکت کرده باشند، یعنی چند زن و بچّه در برابر سه هزار حرامی قرار گرفتهاند. همانوقت بوده که زینب به تنها پناهگاهش پناه برده و به سید الساجدین گفته: «چه کنیم پسر برادرم؟» و علیبنالحسین که سیطره بر تمام کائنات را از پدرش به ارث برده، بعد از اینکه به دور و برش نگاه کرده و هیچ سرپناه و هیچ سردار طرفداری پیدا نکرده، ناچار شده تا مهاری بر آتشفشان غیرتش بزند و بگوید: «فرار کنید ...»
انصافاً تفاوت این دو وضعیت با یکدیگر، خیلی زیادتر از شباهتشان است ... نه ... نشد ... انگار تشابه بین علیبنالحسین و #علیبنموسی را خوب نفهمیدم ...
@msnote
روضهی آبرو
بعضی وقتها هم هست که باید روضهی آبرو را خواند و از مصیبت بدنامی گفت. مخصوصاً اگر آبرویی را که میخواهند بریزند زیر پای مردم تا توسط یک امّت لگدکوب شود، جدّ اندر جدّ حفظ شده باشد و اصلاً اعتبار خاندانت برای هر فهیم و هر نفهمی به همان تعریف شود.
یعنی جانشینی پیامبر انقدر رنگ دنیا گرفته بود و روح کسرای ایران و قیصر روم چنان در جسد بی رمق ِ حکومتش نشسته بود که دوری از دستگاه، تقدّس و روحانیت و وجاهتی معنوی درست میکرد برای هر کسی که از دعوای قدرت کناره میگرفت. بعد همه میگفتند این فرزندان علی عجب زهدی دارند که دنبال این مقامات نمیدوند و هر وقت نشانهای از قدرت سلطنتی و سیاست پادشاهی میبینند راهشان را به طرف دیگری کج میکنند و حتی دور و بَر دربار پیدایشان نمیشود. طوری که همین دوری، در نظر مردم نشانهی حقانیت شده بود و هر کسی ساز قیام کوک میکرد، به اسم اهل بیت پناه میبرد تا خودش را مطهّر از دنیاطلبی نشان دهد و وجدانهای خسته از حکومت مادّی را دور خودش جمع کند.
حالا فکر کن قداست و تنزّه تو این همه بازار داشته باشد و تو در اوج این منزلت، بالاجبار وارد دستگاهی شوی که مرکز عشق بازی با دنیا و تمایلات مادی است و ولیّعهد شوی؛ آن هم در سلسله مراتبی که منشأِ تک تک مناصبش، دنیاپرستی و آلاف و الوف و خوردن و چریدن و قی کردن است و دست و پا زدن در منجلابی از تعفّن ِ نفسانیات. و همه سری تکان بدهند و بگویند: تف بر مزهی شیرین دنیا که ذریهی رسول را هم گرفتار کرده!
و فقط چند ماه فرصت داشته باشی تا با رفتارت به همه بفهمانی و از تاریخ این اقرار را بگیری که: فاصلهی حکومت خدایی از سلطنت دنیایی بیشتر از مسافت بین مشرق و مغرب است. و کاری کنی که برای همه معلوم شود خون علی وقتی در رگی بجوشد، دنیا را با همهی وجوهش و با تمام چرب و شیرینش به بند تحقیر و خفّت میکشد. اصلاً چه کسی جز یک علیِ دیگر میتواند در پایتخت ِ دنیاپرستی، کلام علی را در خطبه شقشقیه به تصویر بکشد؟ لالفیتم دنیاکم ازهد عندی من عفطه عنز «دنیای شما برای من کمتر از عطسهی یک بز ماده است ...»
بعضی وقتها هم هست که باید روضهی آبرو را خواند و از مصیبت بدنامی گفت ...
@msnote
در ایامی که #علیبنموسی الرضا به مرو آمده بود، دعبل خزاعی بر حضرت #اباالحسن وارد شد و گفت:
«یابنرسولالله! قصیدهای سرودهام و سوگند خوردهام که قبل از شما آن را برای هیچکس نخوانم.»
حضرت فرمود: «آن را بخوان»
.... و زمانی که #دعبل به این بیت رسید: «و اذا وتروا مدّوا الی واتریهم/ اکفاً عن الاوتار منقبضات» [و هنگامی که اهلبیت مورد ظلم و ستم و کشتار واقع شوند، دستانی را به سوی دشمنان میگشایند که بسته است؛ دستانِ بسته از انتقام] علیبن موسی دستهای خود را به هم میزد و میگفت: «آری! به خدا قسم که بسته هستند.»
ـ ببخشید اگر عزاداریهایمان تمام شد و دستان بستهی شما باز نشد؛ ببخشید اگر لایق انتقام نشدیم و فرزندتان هنوز دارد دستهای خودش را به هم میزند و میگوید: «آری! به خدا قسم که بسته هستند.»
@msnote
ادرک دین جدک یا ابامحمد!
فرقی نمیکند که «بیست و چند سال» بعد از هجرت پیامبر و در «مدینه» باشد یا سال «دویست و پنجاه و چند قمری» و در «سامرّاء». فرقی نمیکند که آن صدای خشن، نرم شود و هی بگوید «لولا علیٌ لهلک ...» یا آن گردنِ کلفت، کج شود و ناله کند: «أدرک دین جدّک ...». فرقی نمیکند چون نطفهی نفاق را با افتضاح و رسوایی بستهاند: وقتی امّت به نزدیکی پرتگاه برسد و حاکمیت در چند قدمی سقوط قرار بگیرد، فقط امام و مؤمنین به او هستند که میدانند چطور باید از این مهلکهها عبور کنند. در همچین وضعیتی حتی ائمّهی نفاق هم ناچار میشوند تمام فریبهای خود را کنار بگذارند و از بزرگترین دشمن خود کمک بخواهند و با نمایش استیصال و انفعال خودشان، پرده را از روی خورشیدی کنار بزنند که همیشه میخواستند پشت ابرِ انکار و عناد بماند.
خلیفهی عباسی هم چارهای جز این نداشت. وسط آن خشکسالی وحشتناک که حتی گردش اموال دربار و سودهای کلان خزانه را تهدید میکرد، تمامیت قدرت و هویت حکومتش هم به رعشه افتاده بود. مساله این نبود که مسلمین سه روز برای نماز باران به بیرون شهر رفته بودند و دریغ از یک چکّه از آسمان که به زمین آبرو بدهد. اوضاع وقتی به هم ریخت که در روز چهارم، اسقف نصاری پیروانش را جمع کرد و به بیرون شهر رفت و دعای باران خواند و هنوز از جایش تکان نخورده بود که سامرّا خیس خیس شد. باورها به شدت و سرعت همان باران وا رفت و ریسمانهای ایمان طوری ول شد که ولوله به پایتخت امپراطوری مسلمین افتاد. بدتر اینکه روز پنجم مسلمانها دوباره از شهر خارج شدند و نماز استسقاء خواندند و امید داشتند که «خدا امّت محمّد را در برابر منکرین پیامبرش بیآبرو نمیکند» اما باز هم بیآبرو شدند. بعد هم خبر رسید که روز ششم نصاری دوباره خواهند آمد تا کار را تمام کنند.
همان جا بود که خلیفهی عباسی دستور داد زندانی بزرگ سامرّاء از زندان بیرون آورده شود. گزارشی از حال خلیفه در وقت دیدار با حضرت #عسکری نرسیده؛ اما وقتی پایههای قدرت یک دنیاپرست ـ که از قضا بر نبوّت محمّد تکیه کرده و مردم را با ادعای خلافت او فریب داده ـ به لزره بیفتد، حتماً بدنش هم به رعشه افتاده و زبانش لکنت گرفته و گردن کج کرده تا تنها نوادهی محمدّ، یوسفوار به میدان بیاید و امپراطوری فرعونیش را از خشکسالیِ تردید و شکّ و کفر نجات دهد. حالت خلیفه شاید حدسی و تخمینی باشد اما جملهای را که برای این التماس انتخاب کرده، به دقّت برایمان ثبت کردهاند: *أدرک دین جدّک یا ابامحمّد*
روز ششم وقتی نصاری پشت سر کشیششان آمدند تا کار امّت پیامبر را تمام کنند، همان موقعی که اسقف دستش را به سمت آسمان بلند کرد تا دعا بخواند و با آمدن باران، ایمان مردم را بشورد و ببرد، #ابامحمّد بود که به یکی از غلامانش گفت: «برو و آنچه در دست راست اوست، از او بگیر.» هنوز آن استخوان سیاهرنگ در دست غلام آرام نگرفته بود که ابامحمد رو به اسقف کرد: «حالا باران بخواه» اما هرچقدر اسقف دعاهایش را تکرار کرد، ابرها بیشتر پراکنده شدند. مردم صدای گرم حضرت عسکری را شنیدند که: «باید استخوان پیامبری باشد. خاک از روی استخوان هیچ پیامبری کنار نمیرود مگر اینکه باران ببارد.»
حالا دیگر آسمان صاف شده بود.
ـــــــــــــ
کفّار به سطحی از کارآمدیِ عینی رسیدهاند که انبوه مسلمین از تردید گذشتهاند و یقین کردهاند که زندگی همانی است که اغیار برایشان تعریف کردهاند و تدارک دیدهاند. میخواستم نه از زبان خلیفهی عباسی، که با لحن صادقانهی دوستدارانتان بگویم «دین جدّت را دریاب یا ابامحمد» اما راستش را بخواهید شما و پدرانتان و پسرتان خیلی خوب هوای ما را داشتهاید و اگر چیزی از دین ما باقی مانده، صدقهسر مهربانی و رأفت و رسیدگی شماست. اگر دیروز خمینی گُردهی کفّار را در همان «جزیرهی ثبات»ی که برای خودشان ساخته بودند، شکست و اگر امروز خامنهای میدان مبارزه را از فکّه و شلمچه و شرهانی، به نوار غزّه و کرانهی باختری و مزارع شبعا و بلندیهای جولان و دشتهای آمرلی و تکریت و خیابانهای صنعاء و صعده و کوچههای منامه و ستره و پسکوچههای قطیف و عوامیه و حسینیههای زاریا و نارداران و کراچی کشانده، بخاطر همان اسمی است که وسط سختیها و میانهی تنهاییها بعد از حرف نداءِ *یا* به زبان و قلبشان جاری کردهاند: *ابامحمّد* ... شما هم معروفید دیگر؛ دست ردّ به سینهی نوکرها نمی زنید...
@msnote
محمد بن على بن ابراهيم (که از فرقه واقفیه بود) میگوید: «در تنگنا و مضیقه افتاده بودیم. پدرم به من گفت: با من بيا تا نزد اين مرد برويم ـ و منظورش #ابامحمّد بود ـ چون به جوانمردى و جود و بخشش معروف است. گفتم: او را ميشناسى؟ گفت: نميشناسم [!] و هرگز او را نديدهام. *پس قصد او كرديم و پدرم در بين راه به من ميگفت چقدر احتياج داریم که* دستور بدهد تا به ما 500 درهم بدهند که در این صورت، 200 درهمش را براى پوشاك و 200 درهمش را براى بدهى و 100 درهمش را براى خرجی صرف ميكنيم. من هم با خود گفتم: كاش بمن هم 300 درهم بدهد كه با 100 درهمش الاغى بخرم و 100 درهمش براى خرجى و 100 درهم ديگرش براى پوشاك باشد تا [برای تجارت) به همدان و اطرافش بروم.
چون به در خانه رسيديم، غلامِ ابامحمد آمد و گفت: على بن ابراهيم با پسرش محمد وارد شوند. چون وارد شديم و سلام كرديم، حسنبنعلی به پدرم فرمود: اى على! چه چیزی باعث شد که آمدن تو به نزد ما تا امروز عقب بیفتد؟ پدرم گفت: آقاى من! خجالت ميكشيدم با اين وضع به ملاقات شما بیايم. وقتی بیرون آمدیم، غلامش آمد و به پدرم كيسه پولى داد و گفت: اين 500 درهم است كه 200 درهم آن براى پوشاك و 200 درهم آن براى بدهى و 100 درهم آن براى خرجيت باشد. و كيسهاى به من داد و گفت: اين 300 درهم است، 100 درهمش براى خريد الاغ و 100 درهمش براى پوشاك و 100 درهمش براى مخارجت باشد و به همدان نرو، بلكه به سوراء برو. راوی میگوید: او به سوراء رفت و با زنى ازدواج كرد و اكنون هزار دينار عايدى املاك دارد و با این وجود، واقفىمذهب است. به او گفتم: واى بر تو! مگر دليلى روشنتر از اين ميخواهى؟!! او گفت: راست میگویی؛ اما این اعتقادی است که بنا بر آن گذاشتهایم.
ـ میدانیم که خیلی بیشتر از واقفه، منتظر محبین خودتان هستید و دارید میگویید: «چه چیزی آمدن تو نزد ما را تا امروز به عقب انداخت؟» اگر سامرا دور است اما مسجدی که شما دستور دادهاید بسازند، همین نزدیکیهای ماست؛ در قلب قم. امشب قصد شما را کردهایم و در بین راه داریم حاجتهایمان را مرور میکنیم و میگوییم چقدر احتیاج داریم به...
#ابامحمّد
@msnote
تردستیِ یک تردید
وقتی در صلوات عصر جمعه برای ابامحمّد وصفی مثل «المُذکِّر بتوحیدک» آمده و در زیارتش «رکن المؤمنین» خطاب شده، پس در روزی که به او منتسب باشد، خبرهای مهمّی هست. باید ملائکه سرشان شلوغ باشد و به تناسب شأن حضرت عسکری، کلّی کار و بار داشته باشند و بین محتاجها، ایمان و توحید و یقین پخش کنند.
من یک ماه پیش یعنی هشتم ربیعالاول و در روز شهادت ابامحمّد، با همین امید از خواب بیدار شدم اما با وجود بارش باران یقین در آن روز نورانی، در تور یک تردید گیر افتاده بودم؛ تردیدی که تردستی خاصّی داشت و بیشتر از آنکه باعث اضطراب و دلهره و تزلزل شود، آرامش و طمأنینه و ثبات به آدم هدیه میکرد. تردیدم این بود که برای جمعکردن صلههایی که در چنین روزی میدهند، پیش صاحب عزا بروم و در «جمکران»، به تکپسرِ ابامحمّد سرسلامتی بدهم؟ یا راهی «مسجد امام حسن عسکری» بشوم و زمانی که در آن هستم را به مکانی که #ابامحمّد پسندیده، گره بزنم؟ نمیدانم چه طور از این تردید خوشایند درآمدم ولی خوب یادم هست که جایتان را حسابی خالی کردم؛ چون آن روز مسجد امام حسن #عسکری در قم، عجیب بوی سامرّاء گرفته بود ...
ـ تردیدها همیشه بد نیستند و فقط از گمانهزنی عقل و وسواس نفس نشأت نمیگیرند؛ بعضی تردیدها هم مثل تحفهای هستند که محیط و شرایط به زاویههای ذهنمان هدیه میکنند. چه محیط و شرایطی؟ اینکه در شهری زندگی کنی که ابامحمّد خودش دستور داده باشد در آن مسجدی بسازند تا روح بیچارهها زیر سایهی آجرهایش ـ که لابدّ از اموال امام تهیه شده و بالا رفته ـ آرام بگیرد و شیعه را دور و برِ حرم عمّهی سادات جمع کند.
#قمِ_عزیزم
برای «مسجد امام حسن عسکری» که در کنار حرم علیا مخدّره، چشم و چراغ شهر قم است. چقدر خوب میشد اگر امروز همهی شهر، دور این دُرّ نایاب و این مسجد سامرّایی جمع میشدند و بزمی به راه میافتاد...
@msnote
مرد! همانچیزی که قرنهاست خیلی کم پیدا میشود
در همهی صدها سالی که نبوده ای، وضع همیشه همین طور بوده:
بلا و درد از هر طرف تو را احاطه کرده
و ما را نه!
همان جملهای را میگویم که یاد داده اند جمعهها بگوییم:
أن تحیط بک دونی البلوی
ولی قسمت تلخ ترش آنجاست که این فقط تکهای از آن جمله است؛ جملهای که کامل گفتنش کار هر کسی نیست:
عزیز علیّ أن تحیط بک دونی البلوی
سخت است بر من که تو را درد احاطه کرده باشد و من را نه!
سخت است؟!
سخت است؟!!
سخت است؟!!!؟
باید که این علامت سوالها و تعجبهای بعدش را آن قدر ادامه داد تا همه به مرد بودنشان شک کنند
گفتن این جمله، مرد میخواهد
و مرد همان چیزی است که قرن هاست خیلی کم پیدا میشود
#جمعه_ناک
@msnote
درباره فاصله فریبنده بین «کاف» و «یاء» «نامهی حضرت امام حسن عسکری به علیابن بابویه قمی: ... اما بعد اوصیک یا *شیخی و معتمدی و فقیهی* اباالحسن علی بن الحسین القمی...»
و فکر کنی به آن لحظهای که نامهرسان افسار اسبش را با عجله بسته و همینطور که داشته خورجین را میجوریده تا نامهی اصلی را از بین بقیهی نامهها پیدا کند، داد زده: «از سامرا نامه دارید یا شیخ! از ناحیهی مقدسه؛ از ابامحمد» و پدرِ شیخ صدوق دواندوان از حجرهاش بیرون آمده و خودش را به آن مرد رسانده و نامه را روی چشمش گذاشته و با اشکش خیس کرده و بعد از اینکه دستخط امام را شناخته، با بغض خوانده: «ای شیخ من! معتمَد من! و ای فقیهم!»... اصلاً حیف است که این لحظه را من توصیف کنم. این از آن لحظههایی است که خود خدا باید روایتش کند. آن هم در بهشت؛ وقتی که همهی همسایگان بهشتیِ ابامحمد را یک جا جمع کرده باشند و حضرت عسکری، «فقیهش» را صدا کند و کنار خودش بنشاند و زیر و رو شدن قلب او را در این صحنه دوباره به یادش بیاورد و ...
ــــــــــــــــ
ما در بهترین حالت، میتوانیم خودمان را به زور به شما بچسبانیم و همان عبارتی را که در زیارت روز جمعه یاد مان دادهاند، بگوییم: *أنا مولاک* و ادعا کنیم که دوست و بنده و طرفدار شماییم. ولی فرق زیادی است بین «مولاک» که ما به زبان بیاوریم و «معتمدی و فقیهی» را که شما بگویید. اینکه ما با یک «کاف» خودمان را به شما وصل کنیم کجا و اینکه شما کسی را با یک «یاء» به خودتان منتسب کنید و با ضمیر ملکیتی که بعد از اسمش آوردید، از خودیها به حسابش بیاورید کجا؟! راستش ترتیب حروف الفبا آدم را فریب میدهد چون وانمود میکند که بین «کاف» تا «یاء» فقط شش حرف فاصله است. ولی اوضاع ما خیلی بدتر از این حرفهاست و در فاصلهای بین زمین تا آسمان گیر کردهایم؛ فاصلهای که با فریبهایی که از کفار و منافقین خوردهایم و سنگرها و عقبههایی که از دست دادهایم پُر شده و انبوهی از کاهلیها و جاهلیها و نخواستنها و ندانستنها و نتوانستنهای خودمان را هم رویش تلنبار کردهایم. حالا در هزار و صد و هشتاد و یکمین سال امامت شما، سرافکندهی این ضمیرهای پرمضمونی هستیم که یک تاریخ طولانی از بیوفایی را روایت میکنند.
#جمعه_ناک
@msnote
کاخهای روم و ایران
فاطمهی بنت اسد آمده بود تا در آن وضعیت سخت که «عبداللهِ» عزیزتان را از دست دادهاید و تنها ماندهاید، کمکی برای فارغشدنتان باشد. اما با آمدن آن نوزاد، دنیا از نو زاییده شد. بخاطر همین، انگار این شما بودید که داشتید به فاطمهی بنت اسد کمک میکردید: «تو هم این نوری را که مشرق و مغرب را پر کرده میبینی؟ تو هم میبینی کاخهای سرزمین فارس و قصرهای امپراطوری روم را؟»
چشمهای روشنتان، طوری نورانی شده بود که همسر ابوطالب را از جا بلند کرد و به نزد شوهرش فرستاد. فاطمهی بنت اسد داشت با شگفتی همان چیزهایی را تعریف میکرد که شما دیده بودید و از مردی دم میزد که تاریخ را در مینوردد و پایههای کفر را خُرد میکند و قدرتهای ملحد را به زمین گرم میکوبد. همانجا بود که ابوطالب به روی مادر علی لبخندی زد و گفت: از آنچه آمنه دیده تعجب میکنی؟! سی سال بعد، تو وصیّ ِ همین مرد را به دنیا خواهی آورد ...
ـ حتی در بدو تولّد نشان داد که کاخهای روم و ایران را هدف گرفته و مأموریت اصلیاش، نابود کردن ابرقدرتهای مادّی ِ حاکم بر دنیاست. در اولین ابلاغ رسالتش در یومالدار وعده داد که: «اگر به توحید و نبوّت اعتراف کنید، بر عرب و عجم فرمانروا خواهيد شد، و همه امتها فرمانبردار شما گردند.» آمده بود تا با امتش توازن قدرت در جهان را به هم بزند اما امروز دینش را با ادراکاتی انتزاعی، به احکام فردی تنزّل میدهند و ادعا میکنند که دینداری واقعی و خالص، درگیری با قدرتهای کافر و منافق را بر نمیتابد! در این روز جشن هم غُصهی پرقِصّهای داریم ...
يا بني عبد المطّلب إنّ اللّه بعثني إلى الخلق كافّة، و بعثني إليكم خاصّة، فقال عزّ من قائل: وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ «3» و أنا أدعوكم إلى كلمتين خفيفتين على اللّسان ثقيلتين في الميزان، تملكون بهما العرب و العجم، و تنقاد لكم بهما الأمم، و تدخلون بهما الجنّة، و تنجون بهما من النّار: شهادة أن لا إله إلّا اللّه و أنّي رسول اللّه، فمن يجيبني إلى هذا الأمر و يوازرني على القيام به يكن أخي و وصيّي و وزيري و وارثي من بعدي
#پیامبر
@msnote