برای تو ماموریتی دارم. درمیان این موج های آتش، کالبد مرا پیدا کن. سوسوی ضربان قلبم در بین آب و آتش راهنمای تو خواهد بود. دیگر جای نفس برایم باقی نمانده سرشارم از دود و اشک.
مرا در آغوش بگیر تا بتوانم در ادامه مسیر رویا با تو هم قدم باشم. اگر این عملیات با موفقیت صورت نپذیرد، با مرگ من همراه خواهد بود.
انتخاب باتوست.
‹گاهی از این زندگی چیزی نمیخوام، جز یه اتاقِ کوچیکِ تاریک؛ بدون سرو صدا، بدون وجود موجود زندهای، یه من باشم و یه بویِ عود، شعرهای فروغ و صدایِ شجریان، عطرِ چای و غذایِ خونگی، یه من باشم و یه تجربهی آرامش...
اشک، شاکی از سفر های بی انتها، به مقصدی نامعلوم که تو برایش تکلیف میکنی. چشم، شاکی از اینکه به ناچار خون را جانشین اشک می سازد.
مغز، شاکی از طوفان کلماتی که همگی از تو منشاء می گیرند. دست، خسته از تقلاهای بی جا برای چنگ زدن به ریسمان های متعدد که صرفا به خاطر ناتوانی تو در رها کردن متحمل می شود.
گام ها، خسته از ادامه دادن های بی دلیل که فقط به خاطر ساده لوح بودن توست که اعتمادت را بدون فکر به دست دیگران می سپاری.
روح، خسته از ضربات چاقویی که به خاطر عشق های نافرجام تو تحمل میکند. تمامی این شکایت ها علیه توست و جرم تو کاملا آشکار بر همگان. حال دل من؛
آیا اعدام کردن تو حکم ناعادلانه ای بود؟