‹گاهی از این زندگی چیزی نمیخوام، جز یه اتاقِ کوچیکِ تاریک؛ بدون سرو صدا، بدون وجود موجود زندهای، یه من باشم و یه بویِ عود، شعرهای فروغ و صدایِ شجریان، عطرِ چای و غذایِ خونگی، یه من باشم و یه تجربهی آرامش...
اشک، شاکی از سفر های بی انتها، به مقصدی نامعلوم که تو برایش تکلیف میکنی. چشم، شاکی از اینکه به ناچار خون را جانشین اشک می سازد.
مغز، شاکی از طوفان کلماتی که همگی از تو منشاء می گیرند. دست، خسته از تقلاهای بی جا برای چنگ زدن به ریسمان های متعدد که صرفا به خاطر ناتوانی تو در رها کردن متحمل می شود.
گام ها، خسته از ادامه دادن های بی دلیل که فقط به خاطر ساده لوح بودن توست که اعتمادت را بدون فکر به دست دیگران می سپاری.
روح، خسته از ضربات چاقویی که به خاطر عشق های نافرجام تو تحمل میکند. تمامی این شکایت ها علیه توست و جرم تو کاملا آشکار بر همگان. حال دل من؛
آیا اعدام کردن تو حکم ناعادلانه ای بود؟
هزارتا حرف قشنگ بلدم بزنم که دست یه نفر رو از باتلاق بگیره بکشه بیرون اما خودم تو همون باتلاق دارم غرق میشم، هزارتا راه بلدم که حال کسی رو خوب کنه اما حال خودم انگار سرجاش نیست، انگار تو هر جمعی میتونم با همه بجوشم اما تنهای تنهای تنها باشم، انگار غریق نجاتیم که تو دریا غرق میشه، اینا ترسناکه، اینا زورم نرسیدنه، مشکل من دنیا و اتفاقای مزخرفش نیستن، مشکل من خودمم که زورم به خودم نمیرسه، اعتمادی که از خودم به بقیه نشون دادم خودم به خودم ندارم، انگار همه جوابها رو بلدم اما همه رو غلط مینویسم، انگار که آدرس درست رو میدونم اما از کوچه اشتباه میرم، به بن بست میرم، میرم که ته خیابون گریهام بگیره، شاکی باشم، انگار همه چشمهها برای خودم خشکیده و راهی برای رفع این تشنگی نمیشناسم، انگار اتفاق خوبی میتونم باشم اما نه برای خودم، نه برای زندگی خودم.