eitaa logo
" ناجـــه "
336 دنبال‌کننده
342 عکس
47 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب ، شب برطرف شدن دلتنگی‌ها بود . حرف‌های عمیق با داداش شهید ، چایِ روضه‌ی مادر و رزق‌هایِ دوست‌داشتنی :)
- همیشه فکر می‌کردم مجلس روضه ، فرقی نداره کجا باشه ... روضه‌س دیگه ، مهم اینه بتونی حال دلت رو باهاش همراه کنی و ارتباط بگیری . ولی هر وقت برمی‌گردم به هیئت بچگی‌هام ، می‌فهمم فرق می‌کنه کجا بری روضه! می‌فهمم اُنسی که از بچگی گرفتی ، عمیق‌تر و تأثیرگذارتره ... فرش‌های فیروزه‌ای اینجا ، دیوارهای زرد و فیروزه‌ایش ، صدایِ آشنایی که توی گوشم می‌پیچه ، پرچم‌ها و بیرق‌هاش یه آرامش خاص و نابی رو توی وجودم سرازیر می‌‌کنه . آرامشی که هرجای دنیا هم برم شبیه‌ش رو پیدا نمی‌کنم ؛ جنسش خیلی خاصه : ) حالا بیشتر می‌فهمم فرق می‌کنه کجا بری روضه . فرق می‌کنه خاطره‌هات برگرده به روزهای کودکی یا به یکی‌دوسال قبل . یا اصلا جایی باشه که نو و تازه‌س و هیچ‌خاطره‌ای از اونجا نداری! امشب تموم آشوب‌ها و تلاطم‌های درونم رو آوردم ، تا آروم‌آروم ببارمشون و تموم بشه این گوله ابر جمع‌شده توی وجودم . امشب می‌خوام همه‌چیز رو بسپارم به دست‌ِ حضرت زهرا(س) ، چون دیگه کاری از دستای کوچیک خودم برنمیاد . دیگه دعاهای من ، کفاف غم‌هامو نمیده . باید حضرت مادر برام دعا کنه تا آباد بشه این دلِ ویرونه ... امشب بیش از اینکه بخوام واسه غم‌های دل خودم گریه کنم ، باید واسه غم‌های دل باباعلی(ع) اشک بریزم😭 اسم امشب رو میزارم ، شبِ گریه . شبِ اشک . شبی که چشم‌ها ابر شدند و باریدند ... - گلنار .
حبیبتی زهرا ؛ لاخیر بعدک فی‌الحیاة ...
" ناجـــه "
ای نگارِ من ، خداحافظ😭
اگه اشکی جاری شد ، التماسِ دعا : )✨
" ناجـــه "
- پاییز امسال آن چیزی نبود که انتظارش را داشتیم! فکر می‌کردم/ می‌کردیم که این پاییز ، همان پاییز دوست‌داشتنیِ زندگی‌ست . پر از صدای خش‌خش‌برگ‌ها ، عطر قهوه و رایحه‌ی باران! پر از حس‌های قشنگ و تجربه‌های بی‌تکرار . اما آن‌چیزی نبود که تصور می‌کردیم ، به قول شهرزاد همه‌چیز اونجوری پیش نمیره که ما دلمون میخواد! ولی این پاییز ، این مهر و آبان و آذر ، اولین‌های زیادی با خودش داشت ؛ حداقل برایِ من! دانشگاه و واقعه‌هایش ، خوابگاه و روزمرگی هایش ، زندگی مستقل و تجربه‌هایش ، همه و همه ماجرا‌های زیبا و درعین‌حال دردناکی بود . . من در دلِ این پاییز قد کشیدم ، از درد‌ها عبور کردم ، مقابلِ ترس‌هایم ایستادم ، رشد کردم ؛ رشدی آمیخته با رنج ! با حس‌های ناشناخته‌ای مواجه شدم ، برای فهمیدن‌شان تلاش کردم و در آخر ، تغییر را رقم زدم . این آخرین پاییز هجده‌سالگی‌ست ؛ آخرین پاییزی که مرزی‌ست بین دنیای کودکی و بزرگسالی‌ام! دروازه‌ی دنیای آدم‌بزرگ‌ها ، یک‌سالی‌ست که به رویم گشوده شده و من روز به روز برای ورود به آن آماده‌تر می‌شوم . حالا دیگر نمی‌ترسم ؛ چون می‌دانم باید چه کنم که غرق در دنیای آدم‌بزرگ‌ها نشوم . پاییز امسال شاید هیچ‌چیز نداشت ، اما تجربه‌هایی را برایم رقم زد که عمیقاً خوشحالم از بابتشان✨ خوشحالم چون احساس می‌کنم مسیر درست زندگی را پیدا کرده‌ام . از جایی که هستم راضی‌ام ، می‌دانم از خودم و از دنیا چه می‌خواهم ، بیشتر از همیشه به برنامه‌ریزی خدا اعتماد دارم و با اعتماد به نفس جلو می‌روم . شاید گاهی آشوب سراسر وجودم را فرا بگیرد ، اما راهِ آرامش را بلدم :) شاید ناامیدی در وجودم ریشه بدواند ، اما دارویِ درمانش را می‌شناسم! و در نهایت شاید زندگی روزبه‌روز سخت‌تر شود ، اما من هم روز به روز قوی‌تر می‌شوم . و در این میان ، فقط ذکر و یادِ خداست که قوتِ قلب دوباره‌ای‌ست برای من!✨ - گلنار ‌.
مراصیدکردرضابهرام.mp3
زمان: حجم: 8.1M
برای شصت‌وششمین شبِ پاییز 🍁