" ناجـــه "
- حدود دوهفته از شروع دانشگاه میگذرد .
حالا دیگر همهی گوشهوکنارهای دانشگاه را سرک کشیدهام . با اکثر بچههای روانشناسی آشنا شدهام .
با آدمهایی حرف میزنم که شبیه خودم فکر میکنند و دنیا را مثل من میبینند.
گروههای دوستی جدیدی تشکیل دادهام و زندگی خوابگاهی را تجربه میکنم ...
چالشهای جدید ، خندههای تا ۱۲ شب ،
حرفهایِ درگوشی ، غر زدنهای دستهجمعی ، کلاسهای تا غروب ،
حرمها و جمکرانهای رفاقتی ،
هیئتهای نمازخونه ، مهمونیبازیهای نیمهشبی و همه و همه انگار مرا بزرگتر کرده ...
آستانهی تحملم گویی هزار برابر شده .
خسته می شوم ، ولی همچنان امیدوار و ادامهدهندهام✨
من حالا پر از شور و اشتیاقم ؛ برای یادگیری مطالب جدید و تجربه کردنِ روزهایِ بیتکرارِ پیشِرو .
پر از ذوق به خاطرِ کشف مکانهای تازه ، چشیدنِ طعمهای جدید و شنیدنِ لهجههای رنگارنگ و متفاوت .
تفاوت فرهنگها و سبکهای زندگی ،
حالم را خوب میکند .
گاهی سعی میکنم شبیه بقیه حرف بزنم و خودم هم از نوع حرف زدنم ، خندهام میگیرد .
امشب نگاهم که به ماه افتاد ، ناخودآگاه زیرلب شعری زمزمه کردم .
سحر خندید و نگاهم کرد. با حرص گفت :«
آررره ، همین کارا رو کردی که یه نمره الکی
هاپولی کردی دیگه! »
خندیدم. منظورش نمرهی استاد ادبیات بود، به خاطر غزلی که سروده بودم .
فکر نمیکردم توی دانشگاه هم اینقدر زود کشف شوم ؛
ولی دوشنبه عصر که بعد از مدتها کلاس ادبیات داشتیم ، سختترین کار دنیا پنهان کردن ذوقها و برق زدن چشمهایم بود .
پنهانشان که نکردم هیچ ، بلکه کاملاً هویدا شد .
همه فهمیده بودند عاشق ادبیاتم .
شاعر و نویسنده بودنم هم دیروز مشخص شد و حالا همه مرا خانم شاعر صدا میکنند😅
قبل از دانشجو شدن ، تصور بدتری از جو دانشگاه و بچههایش داشتم .
ولی حقیقت خیلی شیرینتر از تصورات من است :))
شاید دلم برای خانه تنگ شده باشد ، اما فضای دوستانهی خوابگاه و دانشگاه را دوست دارم .
تجربهی جالبیست ، دوست دارم تکتک روزهایش را عمیق و با لذت نفس بکشم تا روزی نیاید که حسرتش را بخورم ...
رسیدن به روزهای دانشجویی را برای همهتان آرزو میکنم :)✨
- گلنار .
" ناجـــه "
برایِ چهلوچهارمینشبِپاییز ...🍁
- چهارشب پیش رفتیم با پرستار قشنگه حرف زدیم ، نمرهی خونهی شما رو دادیم گرفت.
یه دل سیر به صدات گوش کردیم .
صدا تو پیغامگیر عین قدیما مهربونه : )
همونجایی که میگفتی :« اینقدر منو نخندون دیوونه . »
یادته ؟ یادت رفته از بس نبودی ...
" ناجـــه "
برایِ چهلوچهارمینشبِپاییز ...🍁
اگر به دامن وصلِ تو ، دست ما نرسد ؛
کشیدهایم در آغوش، آرزویِ تو را : )🧡
- اگه میتونستی پرواز کنی، کجا میرفتی؟
+ میرفتم گلزار شهدا ، یه سر به داداش محمدحسین میزدم و آروم بهش می گفتم :
« سالگرد شهادتت مبارک!
ممنون که درحقم برادری کردی : )
ممنون که حرفامو شنیدی و حاجتمو دادی😭
ممنون که برام معجزه کردی :) »
- بهجامونده از گلزار شهدا .
- تهران ، تابستان ۱۴۰۴
" ناجـــه "
- اگه میتونستی پرواز کنی، کجا میرفتی؟ + میرفتم گلزار شهدا ، یه سر به داداش محمدحسین میزدم و آرو
عمیقاً محتاجِ این لوکیشنم ،
محتاجِ گریههای از تهِ دل و سردردهای بعدش ، محتاجِ تیغِ آفتاب ، محتاج خلوتِ دونفره و دوستانه ، محتاجِ نفسکشیدن تو جغرافیایی که بویِ شهدا میداد : )
شاید الان فاصلهی زمانی کمتری رو باید طی کنم، ولی دیگه اونی که باید باشه، نیست!
تنهایی هیچی مزه نمیده .
بدون یه همراهِ دوستداشتنی ،
حتی گلزار شهدا هم حال نمیده ...
کاش میشد بازم باهم بریم🥺✨