" ناجـــه "
فقط توی خوابگاه قابلیت تا نصفهشب بیدار موندن و از عمق وجود خندیدن رو دارم : ) امشب مرزهای خندیدن و
تناقض بیندوتا پستآخر رو دوست دارم : )
این یعنی اینکه دوامالحال ، منالمُحال ...
داره بهت میفهمونه که ببین شاید تو الان از شدت گریه ، شونههات بلرزه و قلبت درد بگیره ؛
ولی تو فکرش رو هم نمیکنی که دقیقاً چندساعت بعدش از شدت خنده ، دلدرد بگیری!
آره خلاصه ، زندگی رو جدی نگیر عزیزِ من : )
در لحظه زندگیکن و ازش لذت ببر .
بهجاش بخند ، به وقتش گریه کن و مدام سعی نکن به گذشته برگردی!✨
عُمر آدمی زود تموم میشه ، خوب ازش استفاده کن ...
پ.ن : صرفاً یادداشتی برای اینکه خودم یادم بمونه ، فاز نصیحت برنداشتم : )
شیدایِقلم . InShot_۲۰۲۴۱۱۰۸_۲۲۳۴۴۳۵۳۹.mp3
زمان:
حجم:
4.3M
تو میتونی به جایِ رفتن ؛ پاییز برگردی به آغوشِ وطن . . ! 🍁
قلمونوایِگلنار :)
" ناجـــه "
تو میتونی به جایِ رفتن ؛ پاییز برگردی به آغوشِ وطن . . ! 🍁 قلمونوایِگلنار :)
این پادکست برای پاییز پارساله ،
ولی اونقدر دوسش دارم که دلم میخواد اینجا هم باشه :)✨
" ناجـــه "
اگه قلبم آسمون بود ، تو ماهش بودی :)
- دیشب دریافتم که چقدر از خودِ واقعیام ، دور افتادهام .
مدتها بود نمینوشتم ، چون از خاطرات گریزان بودم .
خاطراتی که دریادریا اشک با خودشان میآوردند ...
و من هربار میگریختم تا مجبور نباشم چادر بزنم وسط غمهایم و اشک بریزم!
هرکسی میگفت بنویس ، میگفتم نه .
نیاز دارم دور باشم تا فراموش کنم ، تا یادم برود چقدر عاشق بودهام . تا بتوانم فراق را تحمل کنم .
از زیست نویسندگی دور شده بودم ، از حسِ بینظیر شاعری هم .
از واژهها متنفر بودم . واژهها مرا دلتنگ میکردند . من باید به زندگی ادامه میدادم و دلتنگ شدن فقط همهچیز را سختتر میکرد .
کمکم داشتم عادت میکردم ، اما خلأ عمیقی در وجودم احساس میکردم ...
خلأیی که فقط با نوشتن پر میشد .
دیروز عصر با استاد شریعتی کلاس داشتم.
در اولین مواجهه عجیب طرز رفتار و مدل شخصیتیاش به دلم نشسته بود .
حرفهای دیروزش ، عمیقاً مرا تحتتأثیر قرار داد . احساساتم را برانگیخت .
غم را درونم شعلهور کرد ، دلتنگی زبانه کشید و من ، محتاج چادر زدن وسط غمها و اشک ریختن مداوم بودم . .
دیشب تا نیمههایشب نوشتم و اشک ریختم . حدود ۸ صفحه سررسید پر شد ، مغزم خالی شد ، چشمهی اشکهایم خشک شد و بدنم تحلیل رفت!
صبح صورتم جوش زده بود . سرم درد میکرد و روحم خسته بود .
اثر سوگِ دیشب بود!
حالا روحم به ساحل آرامش رسیده .
به اندازهی کافی برای دردها ، اشک ریختم و حالا میتوانم فقط در سکوت فکر کنم .
به دوری از نزدیکترین آدمهای زندگیام فکر کنم ، در سکوت خاطراتمان را مرور کنم و دلتنگ شوم .
دیگر از واژهها فرار نمیکنم .
دارم یاد میگیرم ، چطور به دلتنگیهایم بها دهم ، بدون اینکه جلوی ادامهی زندگیام را بگیرند .
این شبها ، عجیب دلگیر است ؛
شبیه شبهایی که آسمان ماه ندارد .
آسمانِ دلمن هم ، ماهش را کم دارد .
این روزها ، سهم من از آن ارتباطِ طولانی و عمیق ، فقط چند جمله احوالپرسی سادهست .
نه گلهای دارم ، نه شکایتی ..
فقط دلم تنگ شده برای شبهایی که آنقدر حرف میزدیم که شب از نیمه میگذشت ، چشمهایمان قرمز میشد و میخوابیدیم ...
من این روزها ، دلتنگِ رابطههای عمیقم !
دلتنگ دوستتدارمهای ساده و پرُمعنا .
سهم من از آن رابطهها ، خیلی کم شده .
من هنوز محتاجِ حرفزدنهای طولانی بودم ، محتاج عشق ورزیدن ، محتاج بودن و ماندن !
کاش سهم من از آدمها بیشتر بود ...
- گلنار