eitaa logo
" ناجـــه "
336 دنبال‌کننده
342 عکس
47 ویدیو
1 فایل
ناجــه ؟ آرزویِ آمیخته با حســرت :) محفلی برایِ شاعرانه‌هایم!🩵 https://abzarek.ir/service-p/msg/2529759 بیا بشینیم کنار شومینه ، چای بخوریم و حرف بزنیم. خب؟ منِ‌آبی : @Awriter کپی؟ خودت خلق کُنـی، قشنگ‌تره :)
مشاهده در ایتا
دانلود
" ناجـــه "
فقط توی خوابگاه قابلیت تا نصفه‌شب بیدار موندن و از عمق وجود خندیدن رو دارم : ) امشب مرزهای خندیدن و
تناقض بین‌دوتا پست‌آخر رو دوست دارم : ) این یعنی اینکه دوام‌الحال ، من‌المُحال ... داره بهت می‌فهمونه که ببین شاید تو الان از شدت گریه ، شونه‌هات بلرزه و قلبت درد بگیره ؛ ولی تو فکرش رو هم نمی‌کنی که دقیقاً چندساعت بعدش از شدت خنده ، دل‌درد بگیری! آره خلاصه ، زندگی رو جدی نگیر عزیزِ من : ) در لحظه زندگی‌کن و ازش لذت ببر . به‌جاش بخند ، به وقتش گریه کن و مدام سعی نکن به گذشته برگردی!✨ عُمر آدمی زود تموم میشه ، خوب ازش استفاده کن ... پ.ن : صرفاً یادداشتی برای اینکه خودم یادم بمونه ، فاز نصیحت برنداشتم ‌: )
شیدایِ‌قلم . InShot_۲۰۲۴۱۱۰۸_۲۲۳۴۴۳۵۳۹.mp3
زمان: حجم: 4.3M
تو می‌تونی به جایِ رفتن ؛ پاییز برگردی به آغوشِ وطن . . ! 🍁 قلم‌ونوایِ‌گلنار :)
" ناجـــه "
تو می‌تونی به جایِ رفتن ؛ پاییز برگردی به آغوشِ وطن . . ! 🍁 قلم‌ونوایِ‌گلنار :)
این پادکست برای پاییز پارساله ، ولی اونقدر دوسش دارم که دلم میخواد اینجا هم باشه :)✨
اگه قلبم آسمون بود ، تو ماهش بودی :)
" ناجـــه "
اگه قلبم آسمون بود ، تو ماهش بودی :)
- دیشب دریافتم که چقدر از خودِ واقعی‌ام ، دور افتاده‌ام . مدت‌ها بود نمی‌نوشتم ، چون از خاطرات گریزان بودم . خاطراتی که دریادریا اشک با خودشان می‌آوردند ‌... و من هربار می‌گریختم تا مجبور نباشم چادر بزنم وسط غم‌هایم و اشک بریزم! هرکسی می‌گفت بنویس ، می‌گفتم نه . نیاز دارم دور باشم تا فراموش کنم ، تا یادم برود چقدر عاشق بوده‌ام . تا بتوانم فراق را تحمل کنم . از زیست نویسندگی دور شده بودم ، از حسِ بی‌نظیر شاعری هم . از واژه‌ها متنفر بودم . واژه‌ها مرا دلتنگ می‌کردند . من باید به زندگی ادامه می‌دادم و دلتنگ شدن فقط همه‌چیز را سخت‌تر می‌کرد . کم‌کم داشتم عادت می‌کردم ، اما خلأ عمیقی در وجودم احساس می‌کردم ... خلأیی که فقط با نوشتن پر می‌شد . دیروز عصر با استاد شریعتی کلاس داشتم. در اولین مواجهه عجیب طرز رفتار و مدل شخصیتی‌اش به دلم نشسته بود . حرف‌های دیروزش ، عمیقاً مرا تحت‌تأثیر قرار داد . احساساتم را برانگیخت . غم را درونم شعله‌ور کرد ، دلتنگی زبانه کشید و من ، محتاج چادر زدن وسط غم‌ها و اشک ریختن مداوم بودم . . دیشب تا نیمه‌های‌شب نوشتم و اشک ریختم . حدود ۸ صفحه سررسید پر شد ، مغزم خالی شد ، چشمه‌ی اشک‌هایم خشک شد و بدنم تحلیل رفت! صبح صورتم جوش زده بود . سرم درد می‌کرد و روحم خسته بود . اثر سوگِ دیشب بود! حالا روحم به ساحل آرامش رسیده . به اندازه‌ی کافی برای دردها ، اشک ریختم و حالا می‌توانم فقط در سکوت فکر کنم . به دوری از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی‌ام فکر کنم ، در سکوت خاطرات‌مان را مرور کنم و دلتنگ شوم . دیگر از واژه‌ها فرار نمی‌کنم . دارم یاد می‌گیرم ، چطور به دلتنگی‌هایم بها دهم ، بدون اینکه جلوی ادامه‌ی زندگی‌ام را بگیرند . این شب‌ها ، عجیب دل‌گیر است ؛ شبیه شب‌هایی که آسمان ماه ندارد . آسمانِ دل‌من هم ، ماهش را کم دارد . این روزها ، سهم من از آن ارتباطِ طولانی و عمیق ، فقط چند جمله احوالپرسی ساده‌ست . نه گله‌ای دارم ، نه شکایتی .. فقط دلم تنگ شده برای شب‌هایی که آنقدر حرف می‌زدیم که شب از نیمه می‌گذشت ، چشم‌هایمان قرمز می‌شد و می‌خوابیدیم ... من این روزها ، دلتنگِ رابطه‌های عمیقم ! دلتنگ دوستت‌دارم‌های ساده و پرُمعنا . سهم من از آن رابطه‌ها ، خیلی کم شده . من هنوز محتاجِ حرف‌زدن‌های طولانی بودم ، محتاج عشق ورزیدن ، محتاج بودن و ماندن ! کاش سهم من از آدم‌ها بیشتر بود ... - گلنار
آبانِ آبی : )💙