' اتاق 95 '
قصر آبی ؛
قصر آبی داستانی آمریکایی کلاسیکه .
ولنسی ،
پنجره اتاق ،
دریاچه احاطه شده توسط جنگل و ...
جزیره میون دریاچه .
صندلی هنوز پشت پنجره است .
نشسته ام اینجا ....
باران می کوبد ، خسته ...
به پیکرهٔ کلبه .
سرد نیست .
پالتو مشکی ام را یادت هست ؟
همان را تن زده ام ...
گرم نگهم می دارد ، هنوز ...
بیرون قاب چوبی پنجره ،
کسی به پیش می آید .
دیروز هم ...
هر روز می آید تا دم پنجره .
داخل نمی شود اما ...
می رود .
در نمی زند .
زندگیست ...
کمی خجالت زده از تاخیر .
نگاهش نمی اندازم .
صدایش نمی زنم .
توجهی نمی کنم .
بگذار برود .
میهمان همه بوده و حال که من کندهام از او....
به کجا می آید ؟
به در کدام خرابه ؟
حال به یادم افتاده ؟
حالی که شیشه شکسته عینک را عوض و سقف شکسته کلبه را هم تعمیر نمی کنم ؟
حالی که ....
نه ، نه ...
نگران نباش .
گلدان تو سبز است ، هنوز ...
آبش می دهم ،
هنوز ...
از زندگی کنده ام ، نه از تو ....
زندگی دیر آمده ...
نه تو .
تو که گناهی نکرده ای .
او اما ...
بگذار هر شب با همان پالتو بلند و دست های از شدت سرما در جیب به سمت پنجره بیاید .
من پنجره می بندهم .
که برود ...
همانند گذشته از کنارم بگذرد .
که بداند فراموش نکرده ام لحظاتی را که در انتظارش مقابل پله های کلبه زیر ریزش برف نگاهم به راهش خشک شد .
که تیرگی موهایم زیر بستر برف خاکستری شد .
که انگشتانم از نفوذ سرما یخ شد .
که ...
بگذریم ...
خسته ات نمیکنم .
اینجا همه چیز خوب است .
مثل همیشه...
شومینه روشن است ...
بخار داغ چای به راه و پنجره بسته است .
بی خوابی ای در شب ها حاکم نیست و خستگی ای در تنم نیست .
خوبم اینجا من ...
خوب ....
همه چیز خوب است اینجا ...
تو آسوده باش و آرام .
- از طرف فراموش کاری برای سرمای سنگ مشکی رنگ گور . . .
' اتاق 95 '
صندلی هنوز پشت پنجره است . نشسته ام اینجا .... باران می کوبد ، خسته ... به پیکرهٔ کلبه . سرد نیست .
فقط یه بریده ا کتاب قصر آبی پسوندش میارم و تمام ؛
' او یکی از آن آدمهایی بود که زندگی همیشه از کنارشان می گذرد . '
' اتاق 95 '
قصر آبی داستانی آمریکایی کلاسیکه . ولنسی ، پنجره اتاق ، دریاچه احاطه شده توسط جنگل و ... جزیره میو
جزیره میستاویس ،
کلبه ،
غروب ،
جنگل کاج ،
رها و رها و رها ...
' اتاق 95 '
چون خاطره غنچه پر پر شده در باد ؛
در حافظهٔ باغچه ها هستی و رفتی . . .