eitaa logo
پرتو اشراق
802 دنبال‌کننده
28.7هزار عکس
18.5هزار ویدیو
76 فایل
🔮 کانال جامع با مطالب متنوع 🏮شاید جواب سئوال شما اینجا باشد! 📮ارتباط با مدیر: @omidsafaei 📲 کپی برداری مطالب جهت نشر معارف اهل بیت(ع) موجب خوشحالی است! 🔰 کانال سروش پلاس: 🆔 sapp.ir/partoweshraq
مشاهده در ایتا
دانلود
✌ مرحبا بر بصیرت و دوراندیشی رهبر انصارالله یمن؛ 🔺برخلاف خیلی از کسانی که مدعیِ بلد بودن زبان دنیا و باسوادی هستند، خوب می‌داند با آمریکا که عامل اصلی جنایات در یمن است چطور برخورد کند!! 🌐 @partoweshraq
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 🔺امیر عباس فخرآور مزدور سرویس جاسوسی آمریکا در مصاحبه با شبکه سعودی و تجزیه طلب کلمه، از طرح ترور توسط آمریکا خبر داد. 🌐 @partoweshraq
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📜 فرازی از #زیارت_امام_رضا(ع) ▪ خدايا درود فرست بر على بن موسى الرضا، آن پسنديده پيشگاهت و بنده و ولىّ دينت، قيام كننده به دادگرى و دعوت كننده به سوى دين تو، و دين پدران راستگويش. 🌐 @partoweshraq
(علیه السلام) تنبیه می کند!! 👤 دربان خلیفه هشتم (صلی الله علیه وآله) حضرت امام رضا (علیه السلام) شرفیاب شد و عرض کرد: ✋🏻چند تنی آمده و اجازه شرفیابی می خواهند، خود را شیعه علی (علیه السلام) معرفی می کنند! 🌹 امام فرمود: بگو بروند، کار دارم! ☀ روز دوم آمدند و همان گونه با دربان سخن گفتند، جواب هم همان بود! 👣 روز سوم آمدند و چنان گفتند و چنین شنیدند... تا دو ماه بر این منوال گذشت، آنان هر روز می آمدند و سخن خود را تکرار می کردند، ولی جواب همان بود! 👥👥 وقتی که از سعادت زیارت آن حضرت ناامید شدند، به دربان گفتند: خدمت امام عرض کن، ما شیعیان پدرت علی بن ابی طالب هستیم و بر اثر این که شما ما را به حضور نطلبیده اید مورد سرزنش دشمن قرار گرفته ایم؛ اگر این بار برگردیم و موفق به زیارتت نشویم، آن قدر شرمنده شده ایم که از شهر و دیار خود می‌گریزیم، چون طاقت شنیدن سرزنش های تلخ دشمنان را نداریم. 🌹امام هشتم اجازه داد. 👥👥 آن ها شرفیاب شدند. سلام کردند. 🌹امام جواب سلامشان را نداد و اجازه نشستن هم عنایت نفرمود! 👣 همان طور که ایستاده بودند عرض کردند: ⁉ یا بن رسول الله! این همه بی لطفی و اجازه شرفیابی ندادن از چیست؟! آیا برای ما دیگر چیزی می ماند؟! 🌹 امام فرمود: 🔅«ما اصابکم من مصیبة فبما کسبت ایدیکم؛ 🔅هرچه به شما رسیده، از دست خودتان بوده است». 🔅من در این کار از خدا و رسول (صلی الله علیه وآله) و اجداد طاهرینم پیروی کردم، آن ها بر شما خشمگین هستند!! 👥👥 عرض کردند: چرا یا بن‌ رسول الله؟ 🌹امام فرمود: چون به دروغ ادعا کردید که علی بن ابی طالب هستید، وای بر شما! شیعه علی، است و ، است و و ، کسانی که نافرمانی علی (علیه السلام) را نکردند و بر خلاف نواهی او قدمی بر نداشتند! شما می گویید: ⚠ ما شیعه علی (علیه السلام) هستیم، ولی بیش تر رفتارتان با رفتار علی (علیه السلام) مخالف است، دراطاعت از اوامر او کوتاهی می کنید، در ادای حقوق برادرانتان، سستی نشان می دهید، جایی که بایستی کنید نمی کنید و جایی که نباید بکنید می کنید. اگر شما می گفتید: ما دوستان علی هستیم و دوستدار دوستان او و دشمن دشمنان او، ادعای شما را ناپسند نمی شمردم، ولی این مقام عالی را که ادعا کردید، اگر کردار شما بر راستی گفتار شما گواه نباشد، هلاک خواهید شد، مگر آن که رحمت پروردگار شامل حالتان بشود. 👥👥 گفتند: یابن رسول الله! ما از این گفته استغفار می نماییم و توبه می کنیم، همان طوریکه حضرتت که بر همه ما پیشوا هستید، به ما تعلیم فرمودید. ✋🏻ما می گوییم: ما دوستان شما هستیم و دوستدار دوستان شما و دشمن دشمنان شما. 🌹خلیفه هشتم، حضرت امام رضا (علیه السلام) فرمود: 🔅آفرین بر شما ای برادران من و اهل دوستی من، بالا بیایید، بالا بیایید. 👣امام آن ها را آن قدر بالا برد تا به خود بچسبانید، سپس به دربان رو کرد و پرسید: ❓چند بار این ها را بر گردانیدی؟ 👥👥 عرض کردند شصت بار! 🌹امام فرمود: اکنون از طرف من، شصت بار پی در پی، نزدشان می روی و سلام مرا می رسانی و از وضع آنها و عیالاتشان استفسار می کنی و به آنها کمک می کنی و مورد عطا قرارشان می دهی، چون گناه خود را با توبه و استغفار شستند و اکنون شایسته احترامند، زیرا که ما را دوست دارند. 📚 بحارالأنوار، ج ۶۵، ص ١۵٨. 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 به ما بپیوندید... ▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
4_5974050800064792003.mp3
زمان: حجم: 9.7M
🕥 💠📢💠 ؛ رسـانـہ شیعـہ 🎧 | 🌹 مهربانی (ع) 🎙حجت‌ الاسلام 🌐 @partoweshraq 🌐 @partoweshraq
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🕑 💠🌹💠 🎬 🏴 زیارت (علیه‌ السلام)، اَفضل از حج 🌷 به مناسبت حضرت ثامن‌ الحجج (علیه‌ السلام) ❓سؤال: آقا، مشهد می‌روم. ☑ جواب: [لبخندی می‌زنند و سری تکان می‌دهند] شاید افضل از حج باشد. ❓سؤال: نماز «واعَدنا» سورۀ توحید هم دارد؟ ☑ جواب: بهتر است [توحید هم خوانده شود]. ❓سؤال: یک چیزی گم کرده‌ام، خیلی برایم مهم است. ☑ جواب: «اَصْبَحْتُ فِی اَمانِ الله، اَمْسَیْتُ فِی جَوارِ الله» [را] تکرار کنید. 🌐 @partoweshraq
🕓 💠🚻💠 🔺با ماده مخدری معروف به « » آشنا شوید و مراقب باشید، مخصوصاً دختران جوان! ⚠جنس آن شبیه کاغذ خشک کن یا پارچه است و اثرات توهم زایی و تخریب آن ٢٠ تا ٨٠ برابر است. 🌐 @partoweshraq
💐 به آخرین پنجشنبه ماه صفر رسیدیم؛ به یاد همه مسافران بهشتی آنان که روزی عزیز دل کسی بودند و امروز عکسی هستند در قاب خاطره‌ای در ذهن و حسرتی بر دل شادی روح رفتگان، فاتحه و صلوات: 🌹 الَّلهُمَّ صلِّ عَلی مُحَمَّدٍ و آلِ مُحَمَّد و عجِّل فَرَجَهُم 🌐 @partoweshraq
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 ✋🏻 درخواست از (ع) 🌹 به امام رضا(ع) بگو من شفا‌ نمی‌خوام... 🎤 🌐 @partoweshraq 🌐 @partoweshraq
پرتو اشراق
🕠 📚 #داستان_دنباله_دار #جان_شیعه_اهل_سنت؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗
🕠 📚 ؛ 💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان ✒ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد 🔗 قسمت سیصد و ششم 👌🏻هر چند نتوانسته بودم مادر شوم، اما به همان هشت ماهی که کودکی را در جانم پرورش داده و طعم تلخ مرگ فرزندم را چشیده بودم، بیش از همه دلم برای مادر حضرت علی اصغر (علیه‌السلام) آتش گرفته بود که می‌دانستم پَر پَر زدن پاره تن یک مادر چه داغی به دلش می‌گذارد و خوش به سعادت حضرت رباب (علیها‌السلام) که این مصیبت سخت و سنگین را در راه خدا صبورانه تحمل کرده بود و شاید همین احساس همدردی‌ام با این بانوی بزرگوار بود که دلم را به دنیایی دیگر بُرد و آهسته مجیدم را صدا زدم: ❓مجید! اگه من خدا رو به حق حضرت علی‌اصغر (علیه‌السلام) قسم بدم، دوباره به من بچه میده؟ یعنی میشه من دوباره مادر بشم؟ ✋🏻که باور کرده بودم خدا بندگان عزیزی دارد که به حرمت ایشان، گره از کار ما می‌گشاید و حالا چشم امیدم به دستان کوچک حضرت علی‌اصغر (علیه‌السلام) بود تا به شفاعت کریمانه‌اش، دامن مرا بار دیگر به قدم‌های کودکی سبز کند! 👁 در برابر لحن معصومانه و تمنای عاجزانه‌ام، نگاهش لرزید و با لحنی لبریز ایمان پاسخ داد: - «ان‌شاءالله...» و من دیگر جرأت نکردم قدمی فراتر بروم که شاید هنوز هم نمی‌توانستم همچون شیعیان، در میدان شفاعت اولیای الهی جانانه یکه تازی کنم که تنها آرزویش از دلم گذشت و دیگر چیزی به زبان نیاوردم. 📲 چیزی به اذان ظهر نمانده و مشغول تهیه نهار بودم که موبایل مجید به صدا در آمد. 🏻از پاسخ سلام و احوالپرسی‌اش فهمیدم عبدالله است و همچنانکه پیاز را در روغن تفت می‌دادم، گوش می‌کشیدم تا ببینم با مجید چه کاری دارد، ولی صدای مجید هر لحظه آهسته‌تر می‌شد و دیگر نمی‌فهمیدم چه می‌گوید که با دلواپسی غذا را رها کرده و از آشپزخانه بیرون آمدم. 🚪مجید کلافه دور اتاق می‌چرخید و با کلماتی کوتاه، پاسخ صحبت‌های طولانی عبدالله را می‌داد که بلاخره خداحافظی کرد و من بلافاصله پرسیدم: ❓چی شده؟ 🏻به سمتم که چرخید، رنگ از صورتش پریده بود و لب‌هایش جرأت تکان خوردن نداشت. 💓 قلبم سخت به تپش افتاد و با صدایی بلند، اوج اضطرابم را نشانش دادم: ❓چی شده مجید؟ چرا حرف نمی‌زنی؟ 🚪🛋 موبایلش را روی مبل انداخت و می‌خواست خونسردی‌اش را حفظ کند که با لحنی گرفته تکرار کرد: 🏻چیزی نشده... 🛋 در برابر نگاه وحشت‌زده‌ام روی مبل نشست و با صدایی که از شدت ناراحتی خَش افتاده بود، آغاز کرد: 🏻عبدالله بود، گفت یکی از بچه‌های نیرو انتظامی که از زمان سربازی باهاش رفیق بوده، یه خبری از ابراهیم بهش داده... 💔 و تا نام ابراهیم را شنیدم، بند دلم پاره شد و پیش از آنکه چیزی بپرسم، خودش خبر داد: - ابراهیم رو موقع ورود به ایران تو مرز ترکیه گرفتن، مثل اینکه می‌خواسته قاچاقی وارد کشور بشه، الانم بازداشته. عبدالله زنگ زده بود که خبر بده داره میره اونجا، ببینه چه شده. 🚪🛋 دیگر نتوانستم سرِ پا بایستم که روی مبل نشستم و با صدایی که از ترس به لکنت افتاده بود، پرسیدم: ⁉ ابراهیم که رفته بود قطر، ترکیه چی کار می‌کرده؟! 🏻و مجید هم از چیزی خبر نداشت که نفس بلندی کشید و پاسخ داد: - نمی‌دونم. عبدالله هم گیج بود، تازه برای امشب بلیط گرفته بود که بره اونجا ببینه چه خبره... 🏻و هنوز حرفش به آخر نرسیده، با دستپاچگی سؤال کردم: ⁉ حالا چی میشه؟ زندانی‌اش می‌کنن؟! 🏻از روی تأسف سری تکان داد و گفت: - نمی‌دونم الهه جان! بلاخره می‌خواسته غیر قانونی وارد کشور بشه. 👁 و می‌دید رنگ از صورتم پریده و دستانم آشکارا می‌لرزد که مستقیم نگاهم کرد و با حالتی مردانه نهیب زد: ❓آروم باش الهه! چرا انقدر هول کردی؟ چیزی نشده! خدا رو شکر که بلاخره یه خبری ازش شد. حداقل الان می‌دونیم زنده اس و تو کشور خودمونه! 🏻 زبانم بند آمده و نمی‌توانستم چیزی بگویم که از آنچه می‌ترسیدم به سر برادرم آمد؛ به طمع پول و به فریب پدر راهی قطر شد و زندگی‌اش را چه ساده تباه کرد و باز دل نگران لعیا و برادرزاده عزیزم بودم که با پریشانی پرسیدم: ❓لعیا هم خبر داره؟ 🏻و مجید با ناراحتی پاسخ داد: - نه! عبدالله هم خیلی تأکید کرد که لعیا چیزی نفهمه تا تکلیف ابراهیم مشخص شه!! 🚨🔰 لینک برای دوستانی که تازه وارد کانال شدند: 🔗 eitaa.com/partoweshraq/8 📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق 🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید... ▶🆔: @partoweshraq