🕠 📚 #داستان_دنباله_دار
#جان_شیعه_اهل_سنت؛
💚 ☪ عاشقانه ای برای مسلمانان
✒ نویسنده: فاطمه ولینژاد
🔗 قسمت دویست و چهل و پنجم
پاکت کمپوت و میوهای را که برایم آورده بود، روی میز کنار تختم گذاشت و با صدایی خسته پاسخ دلشورهام را داد:
👨🏻خوبه...
💓 و دل بیقرار من به این یک کلمه قرار نمیگرفت که باز سؤال کردم:
🛌 خُب الان حالش چطوره؟ میتونست حرف بزنه؟ باهاش حرف زدی؟ و میترسیدم کسی درباره مصیبت دیروز خبری به گوشش رسانده باشد که با دلواپسی پرسیدم:
❓خبر داشت من اینجوری شدم؟
👨🏻 که عبدالله خودش را روی صندی فلزی کنار تختم رها کرد و گفت:
- نه، خبر نداشت. منم بهش چیزی نگفتم. ولی از صبح که به هوش اومد، فقط سراغ تو رو میگرفت. میخواست اگه تا الان چیزی نفهمیدی، بهت چیزی نگم. ولی من بهش گفتم همون دیشب خبردار شدی. وقتی فهمید از حالش خبر داری، خیلی نگرانت شد. همش میگفت نباید به الهه استرس وارد شه! همش به خودش بد و بیراه میگفت که باعث شده تن تو رو بلرزونه! منم برای اینکه آروم شه، بهش گفتم الهه حالش خوبه!
👨🏻 سپس مستقیم نگاهم کرد و با لحنی لبریز حسرت ادامه داد:
- ولی نمیدونست چه بلایی سرت اومده!
🛌 و پیش از آنکه از غصه کودک من، گلویش از بغض پُر شود، صدای خودم به گریه بلند شد. با هر دو دست صورتم را گرفته بودم و آنچنان هق هق میکردم که عبدالله به اضطراب افتاده و دیگر نمیتوانست آرامم کند که زخم دلتنگی حوریه دوباره سر باز کرده و خونابه غم از قلبم بیرون میزد و جگرم وقتی آتش میگرفت که تصور میکردم مجیدم به خیال سلامت من و دخترش دلخوش است.
⏳دقایقی طول کشید تا بلاخره طوفان گریههایم قدری قرار گرفت و دیگر رمقی برایم نمانده بود که با این حالم از دیروز لب به غذا نزده و حالا همه تنم از گرسنگی ضعف میرفت.
🍲 عبدالله به ظرف غذایی که روی میزم مانده بود، نگاهی کرد و با ناراحتی پرسید:
👨🏻چرا نهار نخوردی؟
🏻و من غذایی غیر غم نداشتم و قطرهای آب از گلویم پایین نمیرفت که میشد امروز حوریه در آغوشم به ناز بخوابد و مجید بالای سرمان بنشیند و حالا همه از هم جدا افتاده بودیم.
👨🏻 عبدالله صندلیاش را بیشتر به سمت تختم کشید و با دلسوزی نصیحتم کرد:
- الهه جان! دیشب شام نخوردی، پرستار میگفت امروز صبحونه هم نخوردی، حالا هم که نهار نمیخوری. رنگت زرد شده! چشمات گود افتاده! خیلی ضعیف شدی! به خودت رحم کن! به مجید رحم کن! به خدا اگه اینجوری ادامه بدی، دَووم نمیاری!
🏻و من پاسخی برای این خیرخواهی عاقلانه نداشتم که در غوغای عاشقی همه داراییام به غارت رفته و در این لحظه، هوایی جز هم صحبتی معشوقم نداشتم که با لحنی لبریز دلتنگی تمنا کردم:
💓 دلم برای مجید تنگ شده...
📱و ظاهراً عبدالله به خانه ما رفته بود که موبایلم را با خودش آورده بود. گوشی کوچکم را کنارم روی تخت گذاشت و با صدایی گرفته جواب داد:
👌🏻اتفاقاً مجید هم میخواست باهات صحبت کنه. میخواست با گوشی من بهت زنگ بزنه، ولی من نذاشتم. بهانه اُوردم که الان تازه به هوش اومدی و صدات میلرزه. گفتم اینجوری با الهه حرف بزنی هول میکنه. ولی شماره داخلی اتاقش رو از پرستار گرفتم و بهش قول دادم که بهش زنگ بزنیم. حتماً حالا چشم به راهه که باهاش حرف بزنی!
🏻و من به قدری دلتنگ صدای مردانه و مهربانش شده بودم که با انگشتان لرزانم موبایل را برداشتم و باز ترسیدم که با دل نگرانی رو به عبدالله کردم:
🏻دعا کن از صِدام چیزی نفهمه!
👨🏻و عبدالله مطمئن نبود مجید از حال و هوایم به شک نیفتد که سرش را پایین انداخت و زیر لب شماره بیمارستان و داخلی اتاق مجید را زمزمه کرد.
📱شمارهها را تک تک میگرفتم و قلبم سخت به تپش افتاده بود که لحن گرم مجید در گوشم نشست:
- بله؟
📱 صدایش به سختی بالا میآمد و در نهایت ضعف میلرزید که پیش از آنکه جوابش را بدهم، بغضی عاشقانه گلویم را گرفت، ولی همین آهنگ شکسته صدایش هم غنیمتی شیرین بود تا به شکرانه زنده بودنش با صدایی آهسته آغاز کنم:
🏻سلام... و با شنیدن صدایم چه حالی شد که تارهای صوتی صدایش زیر ضرب سرانگشت احساس پاره شد و با آهنگی عاشقانه گوش جانم را نوازش داد:
📱سلام الهه! حالت خوبه؟
🚨🔰 لینک #قسمت_اول برای دوستانی که تازه وارد کانال شدند:
🔗 eitaa.com/partoweshraq/8
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 برای خواندن داستان های دنباله دار، به ما بپیوندید...
▶🆔: @partoweshraq
⚜ #نکات_ناب_استاد_انصاریان
👣 راه پیروزی و رسیدن به مقصد در سلوک الی الله، به صورت صد درصد، فقط حسین(ع) است.
🌐 @partoweshraq
#حـلقـہ_عشـاق
پرتو اشراق
🌹 #امام_حسین(ع) واسطه فیض الهی
📚 در کتب تاریخی آمده است که روزی پيامبر(ص) به يکي از افراد مدينه که گناه بزرگي را مرتکب شده بود پيغام داد به دادگاه حاضر شود و جريمهی گناه خود را بپردازد.
👳🏾 آن مرد چند روزي از خانه خارج نشد!
🌴 روزي از گوشه درب منزل متوجّه شد امام حسن و امام حسين(ع) که کودکان خردسالي بودند، از کوچه عبور مي کنند.
👳🏾 در همان لحظه درب را گشود و اين دو کودک را بر روي دوش خویش گذاشت و به سمت مسجد روانه شد.
💭 در ميان راه با خود مي گفت: اگر با اين دو کودک وارد مسجد شوم، پيامبر(ص) مرا عفو مي کند.
🕌 وقتي وارد مسجد شد، پيامبر(ص) دو فرزند خردسال خود را روي دوش اين گنهکار ديد!
⚜ لبخندي زد و فرمود:
🔅آنان را پياده کن، تو بخشيده شدي!
⚜ آنگاه به امام حسن و امام حسین(ع) فرمود:
🔅آن شخص در مورد عفو گناه خود، شما را شفیع قرار داد...
📖 در این هنگام این آیه بر قلب نازنین پیامبر(ص) نازل شد:
🔅﴿وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ توَّاباً رَحيماً﴾
🌹 شيعيان و ارادتمندان سيّدالشهداء(ع) به خاطر رضايت حضرتش از مرگ نمي هراسند؛ زيرا ملک الموت با چهره اي بشّاش براي قبض روح آنان اقدام کرده و بهشت را به آنان بشارت مي دهد.
📗 برگرفته از کتاب آئین اشک و عزا در سوگ سیدالشهدا(ع) اثر #استاد_حسین_انصاریان.
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
#روایت
#پندها
#داستان_کوتاه
#سـیـره_اهـل_بیـٺ
🏳 ای پرچم نام بلندت در دو عالم
🌹 بالاتر از بالاتر از بالا ابوالفضل
🌹 رزق حقیقی، گریه کردن بر حسین است
🏳 مفتاح این روزی است ذکر یا ابوالفضل
🌐 @partoweshraq
#شعر
#تکیه
🕥 💠📢💠 #منـبر؛ رسـانـہ شیعـہ
🎧 #بشنوید | #موعظه
👣 عظمت زائر #امام_حسین(ع)
🎙حجت الاسلام #محرابیان
🌐 @partoweshraq
4_5990026403368666191.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
🕥 💠📢💠 #منـبر؛ رسـانـہ شیعـہ
🎧 #بشنوید | #موعظه
👣 عظمت زائر #امام_حسین(ع)
🎙حجت الاسلام #محرابیان
🌐 @partoweshraq
🌹 #سواد_زندگی
👌🏻قبل از پاسخ دادن به سؤالات دیگران مدتی سکوت کن تا پاسخ بهتری بیابی...
🔇 سکوتت، در خاطر هیچکس نخواهد ماند؛ اما پاسخ ات را همیشه به خاطر خواهند سپرد...!
📱ڪـانـال ݐـــرٺـــو اشـــراق
🔰 به ما بپیوندید...
▶🆔: eitaa.com/joinchat/2848915456C8c69e1d0c7
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #ببینید
🔺انتقاد استاد #نادر_طالب_زاده از اتکای صداوسیما به #سلبریتی های دوهزاری:
🎙ستارهی واقعی، دوست داشتنیه...
🌐 @partoweshraq