eitaa logo
ققنوس
1.6هزار دنبال‌کننده
344 عکس
120 ویدیو
5 فایل
گاه‌نوشته‌های رحیم حسین‌آبفروش... نقدها و‌ نظرات‌تان به‌روی چشم: @qqoqnoos
مشاهده در ایتا
دانلود
ققنوس
«موکب‌کاروان سیار حسن مرادی» (اربعین‌نوشت۳؛ روزنوشت‌های سفر اربعین ۱۴۰۳) |۵شنبه|۱ شهریور ۱۴۰۳|۱۷ صفر
«بودرةالأطفال لاموجود» (اربعین‌نوشت۴؛ روزنوشت‌های سفر اربعین ۱۴۰۳) |جمعه|۲شهریور ۱۴۰۳|۱۸ صفر ۱۴۴۶| • صبح که بلند می‌شویم، روح‌الله رسماً داغان شده! سرفه و پشه‌گزیدگی هم به گرمازدگی‌اش اضافه شده... • اولین موکب، مخلمه را خانوادگی می‌زنیم، املت عراقی با نان صمون عجیب می‌چسبد، اما با این حال روح‌الله، هر چسبی، نچسب می‌شود! • برای عرق‌سوختگی دنبال پودر بچه می‌گردیم، غرفه‌های هلال احمر عراق در بین راه زیاد هستند، شاید هر کیلومتری یک غرفه یا یک میزوصندلی برپا کرده‌اند... اما خب همه یک تعداد قرص محدود و مشخص را دارند... بودرةالاطفال لاموجود، ولکن الدواء للتعریق موجود! در ظرف‌های کوچک روغن کِرِم‌گونه‌ای را بسته‌بندی و آماده کرده‌اند... • با همین پماد تا حدی درد را تسکین می‌دهیم و به راه ادامه می‌دهیم...حال روح‌الله خیلی به‌هم‌ریخته است... • در راه دختربچه‌ای زیارت اربعین توزیع می‌کند، پرسید «ایرانی؟» وقتی جواب را مثبت دید، کتاب دیگری را درآورد و گفت «کتاب دعا فارسی» گرفتم ازش... زیارت عاشورا بود همراه توسل و امین‌الله..‌. که دخترعمه‌ای برای دختردائی مرحومه‌اش خیرات کرده بود... مرحومه زهرا گل‌شکن... • باز هم خلاف قاعده حرکت کردیم و گرمای قبل از ظهر زمین‌گیرمان کرد... • به موکبی پناه می‌بریم... تشک‌ها پهن است و جمعیت پراکنده مشغول استراحت... دقایقی نگذشته که در چشم‌برهم‌زدنی، کل موکب مرتب شد و جمعیت را هدایت کردند، هر پنج‌شش‌نفر دورهم بنشینند... یک سفره یک‌بارمصرف و بعد هم یک ابرسینی که شبیه درب دیگ است! یک ماهی بزرگ و دو ماهی کوچک کنارش، پهن‌شده و کبابی... روی برنج‌های رنگی، همراه سبزی و ماست و سالاد و خرما... ضیافت باشکوهی است که نه روح‌الله امکان استفاده دارد و نه من... برای این‌که ناراحت نشوند، کمی بازی‌بازی می‌کنم و کمی ماست را با خرما و سبزی می‌خورم، اما روح‌الله اصلاً نا ندارد، همان کنار خوابش می‌برد... • تا حدود ساعت ۱۶ ناهارنخورده خوابیدیم، هرازگاهی صدای سوت قطاری بلند می‌شد و از کنارمان عبور می‌کرد... مسیر دقیقاً به موازات ریل خط راه‌آهن کشیده شده بود... • اسکندریه را که رد کنید، به مسیب می‌رسید و مزار دوطفلان مسلم، «مرقد ولدي مسلم بن عقیل» که البته از طریق مشایه فاصله دارد، باید از طریق خارج شوی و داخل شهر به سمت شرق سوی مزار حرکت کنی... • سوار ماشین می‌شویم، پانزده هزار دینار تا کربلا، اما از همان ابتدا دنبال بهانه است: راه باز نیست، کربلا ازدحام است و... تا قَطَع بیش‌تر نمی‌شود رفت و... چندجا هم تعارف کرد که برای زیارت مزارات بین راه پیاده شویم! • عاقبت هم بعد از سیطره ورودی کربلا، در منطقه عون، توقف کرد و بیش‌تر نرفت... از آن‌جا اتوبوس‌های حکومی بودند... سوار شدیم، یک دستگاه بخارپز دسته‌جمعی بزرگ! اتوبوس‌ها مختلط و بدون کولر... نفری خَمِس‌میه دینار، پانصد دینار... • اتوبوس‌ها هم تا بخشی از مسیر می‌توانستند بیایند، از آن‌جا به بعد، ازدحام جمعیت اجازه حرکت ماشین‌ها را نمی‌داد و پلیس راه را بسته بود... از اتوبوس پیاده می‌شویم، هنوز تا باب بغداد، حدود ۳ کیلومتری راه هست، جمعیت فشرده، موکب‌ها فشرده‌تر... به طرز عجیبی این مردم کریمانه، به زوار اباعبدالله(ع) رسیدگی می‌کنند... خداوند صبر عجیبی هم به‌ایشان عنایت کرده... رسماً شهر از کارایی‌های معمول افتاده، برای حدود دوهفته تا بیست‌روز همه روابط عادی شهر، تحت‌الشعاع است و آن‌ها در پذیرایی و خدمت به زائران سبقت می‌گیرند... • برنامه‌مان این بود که به کربلا رسیدیم، مستقیم برویم موکب ، که می‌گویم یعنی کل طبرستان! یعنی ، بزرگ‌موکب‌دار هیأتی باصفای مازندرانی... موکب هیأت یافاطمةالزهراء(ع) بابل در ورزشگاه المپیک کربلا، یکی از نمونه‌های کامل موکب‌داری ایرانیان در عراق است، تجمیعی از کارکردها و کنش‌های مختلف فعالان اربعین... سرجایش ان‌شاءالله روایت خواهم کرد... • به موکب نرسیدیم، حال روح‌الله اجازه حرکت بیش‌تر نمی‌داد... سر یک کوچه زده بود موکب شهدای سنگر... پیچیدیم داخل کوچه... موکب حب‌الحسین بخش سنگر گیلان... می‌خواستیم ساعتی آن‌جا استراحت کنیم که... ادامه دارد... ✍️ @qoqnoos2
ققنوس
«طبر! سرویس شدیم!» (اربعین‌نوشت۵؛ روزنوشت‌های سفر اربعین ۱۴۰۳) |شنبه|۳شهریور۱۴۰۳|۱۹صفر۱۴۴۶| قسمت ۲از
«خوشگل‌ترین دکتر جهان در مسیرةالاحرار» (اربعین‌نوشت۶؛ روزنوشت‌های سفر اربعین ۱۴۰۳) |۱شنبه|۴شهریور۱۴۰۳|۲۰صفر۱۴۴۶(روز اربعین)| قسمت ۱از۴ • بالاخره ساعت ۲:۳۰ می‌رسیم به مقر ... ملعب الأولمبي، ورزشگاه المپیک کربلا... هرچه تماس می‌گیرم و پیام می‌دهم، اصلاً اینترنت گوشی وصل نیست، یک‌تیک، دوتیک نمی‌شود... ورودی موکب هم دو نوجوان هستند که کارت، طلب می‌کنند و می‌گویند پذیرش جدید نداریم... مستأصل شده‌ایم... چند دقیقه‌ای کنار جدول می‌نشینیم و نفسی تازه می‌کنیم... می‌روم داخل، در محوطه با جمعی از بچه‌های بجنورد کنار هم نشسته‌اند و صحبت می‌کنند... • تا مرا می‌بیند، جلو می‌آید و در آغوش می‌گیرد... با بچه‌ها حال‌واحوال می‌کنم و پیام‌های گوشی را نشانش می‌دهم... می‌گویم بچه‌ها دم‌درب هستند... • درب ورودی خواهران، از پشت موکب است و این یعنی چندصد متر دیگر پیاده‌روی برای پاهایی که دیگر، نایی ندارند... نیازی به توضیح نیست، هیأت‌دار ساده هم که باشی، این مقدار از روان‌شناسی و مخاطب‌شناسی را در آستین داری، چه برسد به ! چند دقیقه‌ای صحبت می‌کنیم تا سه‌چرخه‌ای را که امسال خریده‌اند هماهنگ کند... با ذوق توضیح می‌دهد که مبلغ کرایه خودش را در همین مدت درآورده است... • از بزرگواری بچه‌های خراسان‌شمالی و هیأتی که هم‌نام هیأت‌شان هست، «یافاطمةالزهراء(س)» تعریف می‌کند و از ماجرای آوردن شیخ حسابی شاکی و گله‌مند است... از مدت‌ها پیش در جریان بودم، از همان سفر مازندران... می‌گوید صفرتاصد خرید بلیط و دعوت‌نامه و آوردن شیخ و‌ خانواده را هیأت انجام داد، اما آقایان، همان ابتدای کار در تشریفات فرودگاه، شیخ را از دستان ما ربودند! عاقبت با اصرار، فقط یک شب در مراسم هیأت حضور پیدا کرد و تمام... آن هم تهدید کردم که اگر نیاید این‌جا، آن‌چه را نباید بگویم روی آنتن خواهم گفت و از این حرف‌ها... • مصطفی با سه‌چرخ می‌رسد، می‌رویم ورودی موکب و بچه‌ها را سوار می‌کنیم به سمت ورودی خواهران... به روح‌الله می‌گویم دوهزاروبیست‌وچار است‌ها! نَویگِیتور واقعی به این می‌گن... روح‌الله هم خنده کم‌رنگی تحویلم می‌دهد... • هم محبت می‌کند و ما را می‌برد در اتاق اختصاصی موکب! اتاقی تقریباً بیست متری با یک کولر گازی ایستاده که خنکای بهشتی داشت که به زمهریر میل دارد! • اما نکته این‌جاست که مهمانان ویژه موکب کم نیستند، تا جایی که جا بوده، آدمی‌زاد خوابیده، کورمال و پاورچین بین دست‌وپاها دنبال جا می‌گردیم، بالاخره لابه‌لای این ابَرکنسرو انسانی دو تا جا پیدا می‌کند و با حکم حکومتی در اختیار ما قرار می‌دهد! حکم حکومتی، از این جهت که از قرائن پیداست این دو نصفه‌جا هم صاحب دارند... فرد کناری‌ام شبیه است، اما در آن تاریکی قابل تشخیص نیست... آن‌قدر عرق کرده‌ام و خشک شده و دوباره عرق کرده‌ام و این چرخه ادامه پیدا کرده که الآن عصاره عرقم بر روی لباس‌ها قابلیت تولید چند گالن بوی احتمالاً متعفن را دارد! فکرکنم برای همین مرد شبیه ، در همان حال خواب و بیداری، چفیه‌اش را جمع کرد مقابل صورتش... • یک‌ساعت هم نمی‌شود که برای نماز صبح بلند می‌شوم... کمی اطراف واضح‌تر شده، صاحبان نصفه‌جاهای غصبی هم سر رسیده‌اند! بعد از نماز، خوابِ منعقدنشده سابق را استصحاب می‌کنم و خب از ابتدا معلوم است که به جایی نمی‌رسد! • با سروصدا و صحبت‌ها کم‌کم با رخت‌خواب وداع می‌کنم، یکی با ذوق و شوق از خبر حمله حزب‌الله به اسرائیل می‌گوید، فکر کردم از مدافعان حرم است، اما از مجاهدان بازار ارز و دلار و دینار بود! که آمد، سهم امسال موکب را با احتساب افزایش قیمت دلار بعد از حمله حزب‌الله، ازش گرفت و رفت! • جمع جالب و باصفایی بودند، از خیرین و حامیان موکب که در این سال‌ها مردانه پای موکب ایستاده بودند تا مهمانان خاصی که ساکن کشورهای دیگر هستند و هر سال، مهمان موکب تا معاون سیاسی امنیتی استان که به مزاح می‌گوید، معاون عمرانی یا اقتصادی هم نیستی، اقلاً بشود ازت کمک بگیریم! • حدود ۹:۳۰ سفره‌ای پهن می‌شود و یک سینی آش رشته در وسط آن، شوخی و جدی‌اش را نمی‌دانم، یکی می‌گوید همان ناهار دیروز و شام دیشب است، دوباره گرم کرده‌اند... چای و مربای بالنگ هم هست... ادامه دارد... ✍️ @qoqnoos2
«این مرز، مرز عاشقی است...» (اربعین‌نوشت۴؛ روزنوشت‌های سفر اربعین ۱۴۰۴) |۲شنبه|۱۹مرداد۱۴۰۴|۱۶صفر۱۴۴۷| راهی مرز می‌شویم، اما همه گرسنه‌ایم... سرشب غذای موکب را خورده‌ایم، اما خب مختصر بود... در راه هرچه چشم می‌گردانیم، دیگر خبری نیست... امیدمان «سرپل‌ذهاب» است... قبل از «سرپل»، تنگه «پاطاق» را رد می‌کنیم، پایین تنگه، بنای «طاق گرا» یا «طاق شیرین» است، احتمالاً برای همین است که تنگه را «پاطاق» می‌گویند... قبل‌تر هروقت شرایط به‌راه بود، سری به «طاق گرا» زده‌ایم، اما حالا تاریکی هوا و جمع هم‌راهان و دوری راه و دیری زمان، رفتن به پایین جاده و دیدار طاق را غیرمنطقی می‌نماید... طاق‌گرا در جوار راه سنگ‌فرش باستانی ساسانی بنا شده که از فلات ایران تا بین‌النهرین می‌رود... عجب جاده‌ای بوده... راهی شبیه همین مسیر زائران اربعین... ▫️▫️▫️ ساعت ۲:۴۵ است که می‌رسیم «سرپل‌ذهاب»... شهری مملو از خاطرات، به‌ویژه برای بچه‌های اربعین... درست یک‌شنبه ۲۱ آبان ۹۶ بود که این منطقه با ۷٫۳ ریشتر به لرزه درآمد... سه روز بعد از اربعین... آن سال، پنج‌شنبه ۱۸ آبان اربعین بود و بسیاری از بچه‌ها در راه بازگشت به ایران، عده‌ای در عراق، عده‌ای در مسیر و عده‌ای هم در مرز... خیلی از موکب‌ها از همان‌جا مستقیم، بار و خیمه و خرگاه‌شان را آوردند منطقه... همه ایران، یک‌پارچه کرمانشاه شد، سرپل‌ذهاب شد... سرپل، از نامش پیداست... از سال‌ها پیش سرِ پلِ ذهاب و سر راه و رفت‌وآمد زائران کربلا بوده... حالا همان زائران کربلا و خادمان زائران کربلا آمده بودند به یاری مردم سرپل... ▫️▫️▫️ گفته بودند شرف‌المکان بالمکین و زمین‌لرزه آمده بود تا مکان‌های جدیدی به اخلاص و صفا و پاکی بچه‌های اربعین، فتح شود... اسم‌های جدیدی بود که در فرهنگ لغات جبهه فرهنگی انقلاب، ردیف می‌شدند... نام‌هایی که سال‌ها بود فراموش شده بودند... بعد از بسیجی‌های خمینی، دیگر کسی پا به این مناطق نگذاشته بود و حال، سال‌ها پس از جنگ، بسیجی‌های خامنه‌ای در کنار نسل بسیجیان خمینی آمده بودند تا دوباره گرد غربت از این منطقه بگیرند... «یادمان شهدای بازی‌دراز»، خاطره اولین جلسات هماهنگی و تصمیم‌گیری و تقسیم‌کار را در خود دارد... «ریجاب» و روستای «بان‌زرده»، معروف به «ده‌کده شیمیایی‌ها» در دامنه دالاهو... روستایی که بیش‌تر مردمانش هنوز از عوارض بمباران‌های شیمیایی صدام خبیث رنج می‌بُردند و حالا هم از درد و داغ زلزله... «ازگله»، «ثلاث‌باباجانی»، «سرابله» و... یادم هست را در ترافیک خروج مردم از منطقه، در سه‌راهی ثلاث‌باباجانی دیدم... کنار جدول نشسته بود و به جمعیت نگاه می‌کرد... بعدتر جایش را پیدا کرد و مقرش را در روستای «کوئیک» زد، کوئیکی که بعدتر فهمیدیم یک «کوئیک» نداریم، «کوئیک مجید»، «کوئیک حسن»، «کوئیک محمود»، «کوئیک عزیز» یا «صیفوری»... فکرکنم باز هم بود! جایی که و‌ تیم جهادی هیأت یافاطمةالزهراء(س) بابل، با دست دادند... جایی که قدم‌گاه آقا شد... قدم‌گاهی که در آن‌جا «بیت رهبری» بنا کرد... حاج سعیدی که این روزها حال خوشی ندارد... حال خوشی که با عوارض شیمیایی و یادگارهای روزهای جنگ، ناخوش گشته است... ▫️ در روستای «تپانی» مستقر شد و کمی پایین‌تر سیدحسین موسوی در «سراب‌ذهاب»، همان روستایی که «دهکده امید» خوانده بودش و آن‌سوترش کانکسی زده بود و نمایش «پنج‌شنبه‌های پاک» را راه انداخته بود... «شنغال‌خالدی»، «افشارآباد»، «زرین‌جو»، «آب‌باریک»، «قلعه‌بهادری»...آخ‌آخ... «انجیره‌بان‌آواره‌علی» که چه‌قدر این در و آن در زدیم تا اسم درستش را پیدا کنیم... ▫️ «هر هیأت، یک روستا» را یادتان هست؟ آهای! بچه‌ها یادتان نرفته که؟! یادتان هست جوانی را که می‌گفت تا حالا کجا بودید؟! آن یکی که می‌گفت تا امروز یک آخوند شیعه را هم از نزدیک ندیده بودیم! دیگری که می‌گفت تا قبل از زلزله و قبل از آمدن‌تان دعا می‌کردیم عربستان بیاید و ما را از دست این حکومت نجات دهد! یا آن روستا را که می‌گفتند داعش آمده و با وانت دختران روستا را برای جهاد نکاح برده و... یادتان نرفته که؟ های! بچه‌ها! شرم‌مان باد اگر یادمان رود... ▫️▫️▫️ این مرز، مرز عاشقی است، نه امروز که از قصه‌های دور... از زمان قصه‌های خسرو و شیرین... این زمین، سرزمین عاشقان است، می‌گویی نه، از «قصر شیرین» باز پرس! از «عمارت خسرو»، از «مرز خسروی»... می‌گویی نه، از «سیدمحمد بهشتی» بازپرس که هنوز پژواک صدایش در ستیغ ارتفاعات بازی‌دراز در گوش می‌پیچد... «به عرفا بگویید عرفان واقعی، خانقاهش بازی‌دراز است.» می‌گویی نه، از گام‌های زائران اربعین بازپرس... این مرز قدم‌گاه عاشقان ثارالله، زائران کربلاست... آری، این مرز، مرز عاشقی است... ادامه دارد... ✍️ @qoqnoos2
ققنوس
«این مرز، مرز عاشقی است...» (اربعین‌نوشت۴؛ روزنوشت‌های سفر اربعین ۱۴۰۴) |۲شنبه|۱۹مرداد۱۴۰۴|۱۶صفر۱۴۴۷
«همه چیز به نام برکت‌الحسین» (اربعین‌نوشت۵؛ روزنوشت‌های سفر اربعین ۱۴۰۴) |۲شنبه|۱۹مرداد۱۴۰۴|۱۶صفر۱۴۴۷| گرسنه بودیم و امیدمان به «سرپل‌ذهاب»... در ازدحام همه این خاطرات رسیدیم به «امام‌زاده احمدبن‌اسحاق»... امام‌زاده‌ای که قلب شهر بود در آن روزهای پرتلاطم... قلب شهر بود و می‌تپید و حیات را در کوچه‌پس‌کوچه‌های شهر جاری می‌ساخت... آن‌روزها که دفتر امام جمعه جوان سرپل‌ذهاب، حاج شیخ ، در جوار «احمدبن‌اسحاق» محل قرار و مقر و مأوای طلبه‌هایی بود که از راه‌های دور و نزدیک خودشان را برای کمک‌رسانی به سرپل رسانده بودند... ▫️ امام‌زاده را چه باشکوه بازسازی کرده‌اند... بهتر از روز اول... اما اکنون، این ساعت نیمه‌شب، هیچ خبری نیست، درب‌های امام‌زاده بسته است، امام‌زاده را نیم‌دوری می‌زنیم و سایر درب‌ها را هم بررسی می‌کنیم... هیچ‌کجا خبری نیست... چاره‌ای نیست، دست‌ازپادرازتر راهی مرز می‌شویم... ▫️▫️▫️ همیشه وقتی با ماشین شخصی به مرز نزدیک می‌شویم، دل‌آشوبه‌ای برای محل توقف ماشین و دوری و نزدیکی به مرز و بعد هم پیاده‌روی ناخواسته ابتدای راه داریم، تا جایی که می‌شود می‌رویم جلو... تا انتهای مسیری که می‌شود رفت... در اطراف مسیر تا چشم کار می‌کند در بیابان خدا ماشین نشسته... در فرازونشیب کنار جاده برکت، پارکینگ‌های متعددی زده‌اند و شماره‌گذاری کرده‌اند، پارکینگ ۱، پارکینگ ۲ و... انتهای مسیر را بسته‌اند، باید دور بزنیم... اما دور که بزنیم، هرچه نزدیک شده‌ایم، دور خواهیم شد! امید داریم را در مرز ببینیم و‌ کاری کند... زنگ می‌زنم، خط نمی‌دهد... به زنگ می‌زنم، بیدار است، اما این موقع سحر چه می‌تواند بکند؟! دقایقی وقت‌کشی می‌کنیم شاید چاره‌ای شود، شاید راه را باز کنند، شاید ماشین‌های پلیس بروند، شاید ... شاید ... اما چاره‌ای نیست باید دور بزنیم و برگردیم... اولین پارکینگی که جا می‌دهد، نهمین پارکینگ برکت است! بالاخره گوشه‌ای جاگیر می‌شویم... تا ماشین را مرتب کنیم و وسایل را برداریم و چیزی روی ماشین بکشیم و آماده حرکت شویم، اذان صبح را سر می‌دهند... در همان زمین خاکی پارکینگ، جمعی چفیه انداخته‌اند و مشغول صلاة دوگانه‌اند... اما خب جمع ما با زن و بچه و کوچک و بزرگ، امکانش را نداریم... باید به محل آرامی برسیم... ▫️ اتوبوس‌های واحد در جاده برکت در گردش هستند و مسافران را از ماشین تا مرز، می‌برند... اتوبوس از دور می‌رسد، خوش‌حال می‌دویم و نگه می‌داریم و سوارش می‌شویم... گفته بودند صلواتی است، اما صلوات را می‌گیرند به همراه نفری ۲۰ هزار تومان، وجه رایج مملکت! مسیر طولانی نیست، مقابل مسجد خسروی، پیاده‌مان می‌کند... بازسازی مسجد و ساخت سرویس‌های بهداشتی و... یادگار بچه‌های است که به سفارش و حمایت بنیاد برکت ساخته شد... همه چیز هم نام برکت‌الحسین را گرفته، مسجد و حسینیه و موکب و... دعاگویان برای طبر و بچه‌هایش بلافاصله راهی سرویس‌های بهداشتی می‌شویم، وضو می‌سازیم و نماز صبح را در مسجد خسروی می‌خوانیم... بعد از نماز کمی شل می‌شویم، خسته‌ایم و پیوسته بیدار بوده‌ایم، اما الآن وقت خواب نیست... باید حرکت کنیم... از مسجد که خارج می‌شویم هوا دارد روشن می‌شود... ▫️▫️▫️ بیرون مسجد، آن‌طرف، بنیاد مستضعفان یک موکب لاکچری زده، یک طرف، با فونت تیتر، بزرگ نوشته «قهوه عربی»، اما از دور که خبری نیست، فکرمی‌کنم تعطیل باشد، اما، نه! جلوتر که می‌روم عدسی دل‌چسبی سر صبحی می‌دهد... معلوم است نوبت‌های دیگر شلوغ است و صف می‌کشند که با داربست راه‌رو درست کرده‌اند و... کاسه دوم عدسی را بر بدن می‌زنیم راهی می‌شویم... ▫️ از آن‌جا به بعد وارد دالانی می‌شویم که سفره اکرام مواکب گسترده است... یک‌سو کلوچه فومن تازه می‌دهند، آن‌سو تخم‌مرغ آب‌پز داغ، کمی آن‌سوتر فلافل و...، اما این وسط یکی از مواکب حلیم می‌دهد و سکه دیگران را از اعتبار انداخته! دکتر را می‌بینم مقابل موکب، حلیم‌به‌دست خارج می‌شود... عجب تقدیری است باز هم مرز خسروی و تکرار این دیدار! می‌رویم سمت پایانه... از راه‌روی مسقفی که سرتاسر غبارپاش نصب کرده‌اند تا کمی از گرمای هوا را بگیرند... یک موکب هم نیروی انتظامی زده و درجه‌داران و سربازان برای خدمت‌گذاری رقابت می‌کنند... حتی نمادین هم باشد، صحنه زیبایی را رقم زده است... ادامه دارد... ✍️ @qoqnoos2