اخبار تلخ بود ... و تکان دهنده
کودکان غزه و لبنان ...
کودک یک ساله ام را در آغوشم سخت تر میفشردم ...
مادرهایتان کجا هستند که شما این چنین کفن پیچ در کنار هم خوابیده اید؟
نگاهم روی کودکان خودم چرخید ...
چه کاری از من بر می آید؟
من با وجود این فرشته های قد و نیم قد به زندگی خودم هم نمیرسم ...
ولی چراغی در دلم روشن شده بود که هم نورانی بود هم سوزان ...
دیگر نمیتوانستم کاری نکنم
در دل تک تک ما چراغی روشن شده بود ...
از سوسوی نورها همدیگر را پیدا کردیم
با خودم فکر میکردم من که کاری از دستم بر نمی آید حداقل جلسات هماهنگی در خانه ما باشد
اولین بار که دور هم جمع شدیم با نگاه تردید به هم نگاه میکردیم خیلی هایمان اولین بار بود همدیگر را میدیدیم
نور چراغها کار خودش را کرده بود ... و ما یک خانواده شدیم.
دغدغه ی مشترک ما را کنار هم نگه داشته بود ...
خدا خیل فرشته هایش را روانه مان کرده بود و ما هر هفته باران رحمتهای خدا را میدیدیم
وسایلی که اهدا میشد ...
کمک هایی که میرسید ...
و کودکانمان که گویی یکباره بزرگ شده بودند و ما را درک میکردند!
گویی خدا صبرمان را صد برابر کرده بود و برکت را در تمامی ابعاد زندگیمان گسترانده بود...
منی که به کارهای خانه ی خودم هم نمیرسیدم چند هفته بود کارهای بازارچه را هم پیش میبردم و این چیزی جز نور الهی نبود ...
واما...
حالا بازارچه درخت تناوری شده
پشت این میزها و غذاها و اقلام، هزاران تجربه ی تلخ و شیرین و سخت و پربار نشسته است
از روزهایی که یاوری جز خدا نداشتیم و برای تک تک وسایل بازارچه و میز و سیستم صوت و ... پیش دیگران دست دراز میکردیم
تا روزهایی که باید از خودی و غیر خودی طعنه ی نمیشود و نمیتوانید میشنیدیم
تا روزهایی که باید مدارک دانشگاهی و مراتب علمی و شان اجتماعی مان را کنار میگذاشتیم و پای میز می ایستادیم و با لبخند همراهی دیگران را طلب میکردیم ...
اکنون ما هستیم ...
پایدار تر از قبل ... و برای هدفمان میجنگیم ... محکم تر از قبل.
و تلاش میکنیم برای روزی که یک لبخند رضایت مولایمان ما را بس باشد ...
#آشپزخانه_مقاومت
#بازارچهمقاومتبانوانرونیکا
@ashpazkhane_moqavemat
*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.*.
#روایت_مقاومت #ایران_همدل
#غزه #لبنان #حزب_الله
#راویا
🏷https://eitaa.com/raviya_pishran