از بالکن درحال تماشای باغ پشتی بودم. انقدر بزرگ بود که انتهاش پیدا نبود. میتونستم خورشید رو ببینم که چطور پشت کوه ها محو میشه. باد شدیدی می وزید. شال گردنم رو محکم کردم و دستم رو دور نرده گره زدم. هرچقدر میگذشت، هوا تاریک تر میشد. صدای مامان بزرگ از پایین به گوشم رسید:
_لوییس! وقت چایه. دوباره دیر نکن. اونا دارن میان.
با تعجب از اتاق خارج شدم و از پله ها پایین رفتم. خونه انقدر تاریک بود که چیزی نمی دیدم. به سمت کلید چراغ ها رفتم و سعی کردم روشنشون کنم. اما چراغ ها سوخته بود. مامان بزرگ با دیدن من گفت:«چشماتو ببند. اینطوری همه جا روشن میشه»
چند دقیقه هردو سکوت کردیم. من که دنبال راه چاره بودم شمعی برداشتم و روشنش کردم. ناگهان عصبانی شد و فنجون چای که دستش بود رو پرت کرد. بعد با عصبانیت گفت:«اینجا کسی حق نداره آتش روشن کنه!»
بعد از گفتن این جمله دستش را روی پیشانی اش مالید. بعد با ترس گفت:«دوباره! دوباره!»
به سرعت شمع رو خاموش کردم و سعی کردم آرومش کنم. اما فایده ای نداشت. فقط زیر لب میگفت:«اون به زودی برمیگرده...»
همون لحظه صدای شکستن چیزی از طبقه بالا به گوش رسید. سریع خودم رو به اونجا رسوندم. یک سنگ بزرگ وسط اتاقم بود. دور و برش هم خرده شیشه. توجهم به پنجره جلب شد که شکسته بود. بیرون رو نگاه کردم اما خبری نبود. خواستم به پایین برگردم ناگهان نوری چشمم رو زد. به سرعت برگشتم و متوجه شخصی شدم که با یک چراغ قوه کنار جاده ایستاده.
-پناهگاه𓏲࣪.
کاش یه برگ نارنجی خشک بودم که هروقت خسته میشدم خودمو از رو درخت پرت میکردم پایین و با باد میرفتم هرج
کاش یه پیرزن بودم که به بچه ها شکلات میدادم.
همه چیز نیمه اش زیباتر است؛ و البته غم انگیزتر...
نیمه ماه که درخشش لبخند آسمان میشود، نیمه عشق که هیچگاه پایان نمی پذیرد، نیمه شب که جاده تاریکِ رهگذرانی با کوله بار اشک است، نیمه راه اگر مقصد فرسنگ ها دورتر باشد، نیمه نگاه که در لحظه ای به یغما کشیده میشود، و نیمه حرف های گمشده ای که ناگهان به غارت برده شدند.
_پناهگاه
#خط_خطی
میپرسی چرا عشقم به تو کمتره شده؟ من فقط اون رو ازت مخفی کردم.
مگه از نورِ ماهِ پشتِ ابر کاسته میشه؟