eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۱۴ رسول:توی ماشین نشسته بودیم و من‌ با
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ رسول: با رسیدن به سایت نگاهی به صندلی عقب میندازم. روشنا هنوز خواب بود.صورت‌سرخ و چشم های ورم کرده اش به خوبی ثابت میکرد که اون ساعت ها گریه کرده و معلوم نیست چه سرنوشتی منتظرش هست. از ماشین پیاده شدم و در عقب رو باز کردم.دستم‌رو زیر گردن روشنا انداختم و بغلش کردم ‌. عقب گرد کردم و با پام در رو بستم. محمد هم کنارمون پارک کرد و پیاده شد. نگاهی به من و روشنا انداخت و به طرف آسانسور حرکت کرد.داوود هم پشت سرش راه افتاد و بعد هم من پاهام رو به حرکت در آوردم. با ورودمون به سایت افراد تک به تک به احترام آقا محمد بلند شدن و سلام کردن. سعید و فرشید که صدارو شنیدن جلو اومدن و با دیدن من که روشنا بغلم بود متعجب شدن. سعید با تعجب و چاشنی شوخی گفت: سعید:رسول جان هنوز عروسی نکرده بچه دار شدید؟؟ ماشاالله سرعت عملو😕 رسول: خواستم حرفی بزنم که فرشید وسط حرفم پرید و گفت: فرشید:نه دیگه لازم نیست مخفی کنی. ما دیگه فهمیدیم. فقط من موندم اینقدر غریبه ایم که بهمون نگفتی عمو شدیم؟؟ رسول: اومدم جوابش رو بدم که اینبار صدای کیان بلند شد و قامتش از دور نمایان. با دیدنش لبخندی زدم اما اون با دیدن روشنا بغل من متعجب شد و بعد لب زد: کیان:رسوللل؟تو بچه داشتی و رفتی با نازگل خانم ازدواج کردی؟وای برتو. رسول: اینبار بین حرفش پریدم و کلافه گفتم:اه بس کنید دیگه.هی از همون اول حرف میزنن نمیزارن دوکلام صحبت کنم. بچه من کجا بود.این بچه قضیه اش طولانیه.محمد بهتون میگه. منتظر عکس العمل بقیه نشدم و از کنارشون عبور کردم. وارد نمازخونه شدم. پتوی گوشه نمازخونه به چشمم اومد. به طرفش رفتم و سر روشنارو گذاشتم روی پتو . یه پتو دیگه هم برداشتم و روش انداختم. از نمازخونه بیرون اومدم و به طرف اتاق محمد حرکت کردم.در زدم و داخل شدم .کسی نبود. احتمالا توی اتاق آقای عبدی هست. مسیرم رو به سمت دفتر آقای عبدی چرخوندم و آهسته در زدم. با کسب اجازه وارد شدم.محمد کنار میز ایستاده بود و آقای عبدی و آقای شهیدی هم نشسته بودن. با ورودم محمد گفت. محمد: رسول بچه رو کجا گذاشتی؟ رسول: هنوز خواب بود .گذاشتمش توی نمازخونه بخوابه. محمد: خوبه. رو کردم سمت آقای عبدی و گفتم:با اجازه اقا. به همراه رسول از اتاق خارج شدیم. رو کردم سمت رسول و گفتم:رسول جان برو بچه رو بزار پیش خانم ها.ممکنه از خواب بیدار بشه ببینه کسی نیست دوباره گریه کنه .فعلا اونجا بهتره. رسول: چشم. محمد: همزمان با حرف رسول دستم رو روی بازوی رسول گذاشتم و فشار آرومی دادم که حس کردم نفسش رفت و برگشت. متعجب و ترسیده گفتم:رسول خوبی؟چیشد یهو؟؟ رسول: سعی کردم ظاهرم رو حفظ کنم و دردی که حالا توی دستم پیچیده بود رو مخفی کنم.اما تمام رفتار هام از چشم های ریزبین محمد دور نموند و من رو به طرف اتاق کشوند .با ورودمون به اتاق خودش در رو بست و به میز تکیه زد.دستش رو درست جلوی صورتم تکون داد و گفت:رسول از اول تا آخر بدون کم و کاستی بگو چه اتفاقی افتاده؟؟ دلیل عجله داوود موقعی که میخواست بیاد بیمارستان چی بود؟ دلیل دست درد تو چیه؟؟ بگو چه اتفاقی افتاده؟ رسول:تمام جملات محمد در حالی گفته می‌شد که صورتش رنگ خشم به خودش گرفته بود. آهسته لب زدم:چی‌..چیزی.. نی نزاشت ادامه بدم و با عصبانیت بیشتر توی صورتم غرید. محمد: رسول دارم میگم بگو چیشده. چیزی نیست و اتفاق مهمی نیوفتاده جواب خوبی برای سوال من نیست. رسول: نمی تونستم بیشتر از این در برابر محمد مقاومت کنم به همین دلیل تمام ماجرا رو براش گفتم. ....... چشم های محمد به رنگ خون در اومده بود.میدونستم از عصبانیت زیادش هست.توی این مدت خیلی خوب شناخته بودمش.سرم رو پایین انداختم.اما صداش که به گوشم خورد اجازه نداد سرم پایین بمونه و فورا توی چشم هاش خیره شدم. محمد: رسول .من هرچی به تو بگم کم گفتم.بار آخرت هست که از بیمارستان سرخود بیرون میای.تو در برابر جسم و روحی که خدا بهت امانت داده مسئول هستی .حق نداری وقتی حالت خوب نیست از خودت مراقبت نکنی و به امانتی که خدا بهت داده خیانت کنی و آسیب وارد کنی. حق نداری کاری کنی که بدتر بشی. حق نداری بدون دستور پزشک معالجت سرخود نسخه بپیچی که بستری شدن توی بیمارستان کافیه و فرار کنی. بار آخر بود که میبینم و می‌شنوم در برابر سلامتیت کم گذاشتی و اهمیت ندادی‌. حالا هم همراه من بیا . منتظر حرفی از جانب رسول نموندم و از اتاق خارج شدم.صدای قدم های آرومش پشت سرم نشون میداد که همراهم میاد. `````` پ.ن.بچه ی رسول😂💔 پ.ن.کیان این وسط چیکار میکنه؟🦦 پ.ن. تو در برابر جسم و روحی که خدا بهت داده مسئول هستی و حق نداری بهش آسیب بزنی:)) https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://daigo.ir/secret/11495704018 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
_
به تمام شوریده دلان جهان؛ باشد که اشک بعدی شما،اشک درحرم امام حسین(ع)باشد ان‌شاالله…❤️‍🩹
من خیلی با امام خـُمینی هم‌عقیده‌ام ، مـَخصوصا اونجا که میگن ؛ اگر همه‌ی عالــَم را بگردید ؛ خــَسته‌تر از من پیدا نمی‌کنید:)🥀
شب بود، هوای کربلا عالی بود... در مصرع قبل، جای ما خالی بود:)🥀🖤
گفت زندگی شما چطوریه ؟ گفتم استرس ، استرس ، استرس .. گفت استرس چی ؟ گفتم نرسیدن به اربعین ، و در نهایت ندیدن حرمش:))🥀
گفــته‌بـــودم‌بــه‌کــسی‌عشق‌نخــواهــم‌ورزیــد... روضــه‌خــوان‌گفــت‌«حسین»تــوبه‌ی‌مــن‌‌ ریــخت‌بـــهم...!🖤
خدایا ما رو با کربلا نرفتن امتحان نکن ! ما تحمل نداریم یهو میبینی از درد دوری دق کردیم:)