و روز ما از راه حرکت به سمت مدرسه برای انجام کار های فرهنگی شروع شد🤌🏻🕊
#روزمرگی
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۲۵ خواستم مشخصات نفر دوم رو در بیارم ک
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۲۶
رسول: مشغول جست و جو و پیدا کردن گروه دوم بودم.
اگر درست حدس زده باشم اونا باید با یه ماشین بزرگ اون اطراف بوده باشن تا بتونن سریع و مخفیانه ببرنش.
دوربین اطراف رو نشون نمیداد.
تنها یه راه مونده.
کمی جلوتر رفتم.زمان رو جلوتر بردم و دقیقا همون لحظه ای رسیدم که از کوچه زدن بیرون پشتشون یه ماشین سریع حرکت کرد.
یه ون.
ون مشکی
خودشه.
پلاکش رو برداشتم.
شیشه هاش دودی بوده و نمیشه چهره اشون رو ببینم.
پلاک رو سریع جست و جو میکنم.
نه نه اَه.
دستم مشت شد و روی میز فرود اومد و بلند داد زدم: لعنت بهشون
صدای قدم های کسی به طرفم اومد و بعد فرشید کنارم ایستاد.
آهسته لب زد
فرشید: چت شده رسول؟؟ چرا داد میزنی؟
همه دارن نگاهت میکنن.
رسول: نگاهی به اطرافم انداختم.چشم ها همه روی من زوم بود.
حرفی نزدم و سرم رو بین دستام گرفتم.
فرشید دوباره گفت.
فرشید: رسول داری نگرانم میکنی خب بگو چیشده؟
رسول: ماشین سرقتی بوده.چهره هیچ کس مشخص نیست.
نمیتونم پیداشون کنم...
فرشید : داری از چی صحبت میکنی؟؟ کیا؟؟ کسی رو پیدا کردی؟
رسول: پیدا کرده بودم ولی الان از دست رفتن.
فرشید :هوففف .مطمئنی از دست رفتن؟؟ شاید بشه یه جوری پیداش کرد.
رسول: سرم رو به طرف فرشید میگردونم و لب میزنم: دقیقا چطوری باید پیداشون کنم؟؟ همین یه دوربین بود که میشد دید .
فرشید : خب توی خیابون هارو دنبال این ماشین بگرد .از دوربین های راهنمایی رانندگی استفاده کن.
رسول : مگه یه خیابونه فرشید؟
فرشید : ولی کلا اون راه منتهی میشه به یه چهارراه.
هر بخش رو یکیمون بررسی میکنیم.
رسول: خیلی خب .فقط بیا کمک تا قبل از اینکه محمد بیاد ببینم به چیزی میرسیم یا نه
فرشید: محمد کجا رفته؟
رسول: رفت پیش حامد حال پدرش رو بپرسه.
فرشید: کی مرخص میشن؟
رسول: فکر کنم فردا شایدم امشب .نمیدونم بستگی داره که دکتر ببینه حالش چطوره
فرشید : خیره ان شاءالله. خب سعید کجاس؟؟
رسول: اتاق مح...
سعید: کسی منو صدا زد؟؟
رسول: چیشد ؟؟پیداش کردی؟
سعید: برگه رو جلوش گرفتم و لب زدم: خدمت شما.فایلش هم برات فرستادم رو سیستم خودت.
رسول: دمت گرم.
فرشید: داوود بیا.
داوود: رفتم به طرف بچه ها و گفتم: جانم بفرمایید دوباره کارتون گیر کرد منو صدا زدید؟ بگید جانم من اصلا برا همین کارا اینجام.
رسول: پوکر نگاهش کردم و گفتم: میدونستی خیلی حرف میزنی؟؟
داوود : نگاهی به فرشید و سعید انداختم که داشتن ریز ریز میخندیدن.
کنار رسول ایستادم و نزدیک گوشش گفتم: بهم میرسیم استاد.
بگو چیکار داری؟
رسول: خب ببینید من تونستم یه ماشین رو پیدا کنم.ماشینی که بعد از فرار دونفری که به من حمله کردن پشتشون حرکت کرده
فرشید: حمله؟؟
داوود : ای بابا شماها خبر نداشتید .رسول خاکتو سرت🤌🏻
بیخیال.فقط میشه بگی اینا رو از کجا پیداشون کردی؟
رسول : اون کسایی که به من حمله کردن تا بتونن اون زن رو بدزدن همین گروه بودن.من از کنارشون رد شدم و نفهمیدم.
از اطلاعات دوربین طلافروشی روبروی اون کوچه تونستم دونفر رو شناسایی کنم.و حالا این ماشین.
اونا نمیتونستن بدون کمک با موتور اون زن رو ببرن.پس نیاز به ماشین داشتن.اینجا رو ببینید .درست بعد از فرار اون دونفر این ماشین ون مشکی هم حرکت کرده.اما پلاکش رو در آوردم.ماشین سرقتی بوده.شیشه های دودی مانع دیدن چهره اون فرد راننده شده .فقط از یه راه میتونیم اون فرد رو شناسایی کنیم.
داوود : و اون راه چیه؟؟
رسول: اون خیابونی که ماشین از توش حرکت داشته، منتهی میشه به یه چهارراه .
توی راه اما چند تا کوچه وجود داره.
باید هر کدوم یه خیابونش رو با دوربین ها بررسی کنیم و البته اگر چیزی پیدا نکردیم باید برگردیم به عقب تر و توی کوچه ها و چک کنیم.
داوود : خیلی خب حله
رسول: تو فقط یه بار دیگه این حله رو جلوی محمد بگو تا جوری توبیخ کنه که دو تا حله جلوت سبز بشه🤌🏻
```````````
پ.ن.داوودی که خیلی حرف میزنه🦦
پ.ن. تو بگو حله تا دوباره توبیخ بشی🤌🏻
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://daigo.ir/secret/11495704018
اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:))
@Mahdis_1388_00
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۲۶ رسول: مشغول جست و جو و پیدا کردن گر
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۲۷
رسول: همه در حال جست و جو بودیم.
جست و جوی گروهی که زن ها و مردها رو با خودشون به ناکجا آباد میبرن و خبری ازشون به ما نمیرسه.
من مشغول بررسی ورودی اول چهارراه شدم
داوود و سعید و فرشید هم مشغول بررسی سه ورودی دیگه شدن.
کوچه به کوچه خیابون رو بررسی کردم.
بن بست به بن بست ....
اثری ازش نیست.
بر میگردم به عقب تر.
بازهم چیزی مشخص نیست.دستی به چشمام کشیدم و دوباره بررسی کردم.
با صدای ایول گفتن فرشید سرم رو بلند کردم.
سریع بلند شدم و به طرفش رفتم.
دستام رو روی میز گذاشتم و گفتم: ایول؟؟ از تیکه کلام من استفاده میکنی؟
فرشید: با لبخند رو به رسول گفتم: پیداش کردم.
از ورودی دوم چهارراه عبور کرده و وارد این کوچه شده.
رسول: متعجب نگاهی به فرشید انداختم.با هضم کردن حرفش سریع صندلیش رو به کنار هول میدم و خودم پشت سیستم می ایستم.
درسته.خودشه.خودِ خودشه.
........
محمد: وارد بیمارستان شدم و به طرف اتاق پدر حامد رفتم.
در زدم و وارد شدم. حامد داخل نبود .انگار قرار بود مرخص بشن.
لبخندی زدم و همونطور که به سمت پدر حامد میرفتم لب زدم: سلام حاج آقا خوب هستید انشاءالله؟
آقاجون: سلام پسرم .خداروشکر خوبم .چرا زحمت کشیدی
محمد: خداروشکر.خواهش میکنم کاری نکردم.حامد کجاس حاج اقا؟
اقاجون: رفت کارای ترخیص رو انجام بده پسرم.الاناس که بیاد.
محمد: خواستم حرفی بزنم که در باز شد و حامد همونطور که در حال ديدن برگه ها بود و صحبت میکرد داخل شد و گفت: آقاجون بر...آقا محمد
سلام
محمد: به طرفش رفتم و همونطور که بغلش میکرد گفتم: سلام اقاحامد
خوبی؟
حامد : خداروشکر .شما اینجا چیکار میکنید؟
محمد: اومدم بهتون سر بزنم.
حامد: زحمت کشیدید.
محمد: کاری نکردم .
حامد: رو به آقاجون میکنم و میگم: آقاجون دکترت گفت باید خیلی مراقب خودت باشی.با اصرار من مرخصت کرد وگرنه میگفت برای اطمینان بهتره تا فردا شب بمونی.
محمد: حامد جان پدرت رو برسون منزل اگر تونستی یه سر بیا سایت باید صحبت کنیم .
با اجازتون من برم.
حامد: چشم آقا.خداحافظ
اقاجون: به سلامت پسرم
.........
محمد: وارد سایت شدم.همه در تکاپو بودن. اما برای چی؟ یعنی به چیزی رسیدن؟وارد اتاق کار خودم شدم و تلفن رو برداشتم و از رسول خواستم بیاد .
بالافاصله در زده شد و آقای عبدی داخل شد.
به احترامشون ایستادم و سلام کردم.متقابلا جواب شنیدم.
آقای عبدی جلو اومد و نشست.من هم روبهروی آقای عبدی نشستم که در زده شد.رسول داخل شد و سلام کرد.
رسول: تمام مدارکی که پیدا کرده بودیم رو برای آقای عبدی و اقا محمد شرح دادم.حالاکمی جلوتر رفته بودیم.و البته احتمالا کمی توی باتلاقی که قراره ایجاد بشه غرق تر شده بودیم.با صدای آقای عبدی نگاهمون به سمتشون کشیده شد.
آقای عبدی: محمد بهتره با روشنا صحبت کنیم.ممکنه اون چیز هایی دیده باشه که ما ازش بی اطلاع هستیم.باید سعی کنیم به مدارک اصلی برسیم.باید بفهمیم مبدا این اتفاقات کجا هست و به دستور چه کسی این مشکلات ایجاد شده.
محمد: چشم آقا.
رسول: آقای عبدی نگاهی تحسین بار به من و محمد انداخت و از اتاق خارج شد.
روی صندلی نشستم و سرم رو میون دستام گرفتم.محمد اما با دیدن حال من فهمید که حال خوشی ندارم.
دستش رو روی شونه ام گذاشت و لب زد.
محمد: برو استراحت کن.چشمات سرخ شده .اینجوری از پا میوفتی .
رسول: نگاهم زوم نگاه خاص محمد شد و گفتم: به نظرت روشنا از چیزی باخبره؟
محمد: نمیدونم رسول نمیدونم. باید باهاش صحبت کنیم.
رسول: من میرم باهاش حرف بزنم.
محمد: اول استراحت کن بعد برو پیشش.
رسول: همونطور که از در بیرون میرفتم ،لبخندی زدم و گفتم: در موردش فکر میکنم .
به طرف اتاق استراحت خانم ها رفتم.
خواستم در بزنم که خانم قطبی رو دیدم.ازش خواستم روشنا رو بیاره پیشم.
داخل شد و بعد از یک دقیقه همونطور که دست روشنا رو گرفته بود به طرفم اومدن. با دیدن روشنا لبخندی زدم و روی زانو نشستم .دست هام رو باز کردم و روشنا رو در آغوش گرفتم.این دختر زیادی از حد مظلوم و زیبا بود.لب زدم: سلام عزیز عمو.خوبی قشنگم؟
روشنا: سلام عمو...اوهوم شما خوبی؟
رسول: از ادبی که داشت به وجد اومدم.
با لبخند گفتم: خوبم عزیزم.بیا بریم یکم باهم بازی کنیم.
روشنا : باشه بریم.
رسول: رو کرد سمت خانم قطبی و گفت.
روشنا: خدافظ خاله .
رسول: به طرف نمازخونه رفتیم و داخل شدیم.کسی داخل نبود.
گوشه ای نشستیم.براش دفتر و مداد آوردم و جلوش گذاشتم.اروم بازش کرد و مشغول نقاشی کشیدن شد.
```````
پ.ن. خودشه؛ خودِ خودشه!)🤌🏻
پ.ن. به نظر میاد رسول پدر خوبی میشه نه؟؟🥲🕊
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://daigo.ir/secret/11495704018
اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:))
@Mahdis_1388_00
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
رفقای تازه ورود خیلی خیلی خوش اومدید ...
بمونید کنارمون و اجازه بدید که خودمون رو بهتون ثابت کنیم🥲
قدیمی ها تاج سر ما هستید
ماندگار باشید ❤️🌱
قلمت بشکنه تاریخ اگر ننویسی؛
ایرانسردارانیداشت...
کهخودشانرافدایکشورشانومردمشان
کردند :)🥀🖤
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
قلمت بشکنه تاریخ اگر ننویسی؛ ایرانسردارانیداشت... کهخودشانرافدایکشورشانومردمشان کردند :)🥀🖤
نمیشه خبر شهادت سردار تکذیب شه؟
هنوزم دیر نشده!)🙂🖤
به به😍
آقا دانیال سهرابی
کسب مدال برنز کشتی فرنگی جهان رو بهتون تبریک میگیم🥲
مدال برنز شما با وضعیتی که داشتید برای ما حکم مدال طلا داشت...
جوون خوش غیرت ایرانی مبارکت باشه🌱
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای اولین بار در تاریخ،
کشتی ایران همزمان در آزاد و فرنگی قهرمان جهان شد... 🇮🇷
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
برای اولین بار در تاریخ، کشتی ایران همزمان در آزاد و فرنگی قهرمان جهان شد... 🇮🇷 https://eitaa.com/ro
الان جاشِ مثل پیام رهبری خطاب به قهرمانان کشتی بگیم...
آفرین برشما🥲🇮🇷🕊