eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.9هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۲۶ رسول: مشغول جست و جو و پیدا کردن گر
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ رسول: همه در حال جست و جو بودیم. جست و جوی گروهی که زن ها و مردها رو با خودشون به ناکجا آباد میبرن و خبری ازشون به ما نمیرسه. من مشغول بررسی ورودی اول چهارراه شدم داوود و سعید و فرشید هم مشغول بررسی سه ورودی دیگه شدن. کوچه به کوچه خیابون رو بررسی کردم. بن بست به بن بست .... اثری ازش نیست. بر میگردم به عقب تر. بازهم چیزی مشخص نیست.دستی به چشمام کشیدم و دوباره بررسی کردم. با صدای ایول گفتن فرشید سرم رو بلند کردم. سریع بلند شدم و به طرفش رفتم. دستام رو روی میز گذاشتم و گفتم: ایول؟؟ از تیکه کلام من استفاده میکنی؟ فرشید: با لبخند رو به رسول گفتم: پیداش کردم. از ورودی دوم چهارراه عبور کرده و وارد این کوچه شده. رسول: متعجب نگاهی به فرشید انداختم.با هضم کردن حرفش سریع صندلیش رو به کنار هول میدم و خودم پشت سیستم می ایستم. درسته.خودشه.خودِ خودشه. ........ محمد: وارد بیمارستان شدم و به طرف اتاق پدر حامد رفتم. در زدم و وارد شدم. حامد داخل نبود .انگار قرار بود مرخص بشن. لبخندی زدم و همونطور که به سمت پدر حامد میرفتم لب زدم: سلام حاج آقا خوب هستید انشاءالله؟ آقاجون: سلام پسرم .خداروشکر خوبم .چرا زحمت کشیدی محمد: خداروشکر.خواهش میکنم کاری نکردم.حامد کجاس حاج اقا؟ اقاجون: رفت کارای ترخیص رو انجام بده پسرم.الاناس که بیاد. محمد: خواستم حرفی بزنم که در باز شد و حامد همونطور که در حال ديدن برگه ها بود و صحبت می‌کرد داخل شد و گفت: آقاجون بر...آقا محمد سلام محمد: به طرفش رفتم و همونطور که بغلش میکرد گفتم: سلام اقاحامد خوبی؟ حامد : خداروشکر .شما اینجا چیکار میکنید؟ محمد: اومدم بهتون سر بزنم. حامد: زحمت کشیدید. محمد: کاری نکردم . حامد: رو به آقاجون میکنم و میگم: آقاجون دکترت گفت باید خیلی مراقب خودت باشی.با اصرار من مرخصت کرد وگرنه میگفت برای اطمینان بهتره تا فردا شب بمونی. محمد: حامد جان پدرت رو برسون منزل اگر تونستی یه سر بیا سایت باید صحبت کنیم . با اجازتون من برم. حامد: چشم آقا.خداحافظ اقاجون: به سلامت پسرم ......... محمد: وارد سایت شدم.همه در تکاپو بودن. اما برای چی؟ یعنی به چیزی رسیدن؟وارد اتاق کار خودم شدم و تلفن رو برداشتم و از رسول خواستم بیاد . بالافاصله در زده شد و آقای عبدی داخل شد. به احترامشون ایستادم و سلام کردم.متقابلا جواب شنیدم. آقای عبدی جلو اومد و نشست.من هم روبه‌روی آقای عبدی نشستم که در زده شد.رسول داخل شد و سلام کرد. رسول: تمام مدارکی که پیدا کرده بودیم رو برای آقای عبدی و اقا محمد شرح دادم.حالاکمی جلوتر رفته بودیم.و البته احتمالا کمی توی باتلاقی که قراره ایجاد بشه غرق تر شده بودیم.با صدای آقای عبدی نگاهمون به سمتشون کشیده شد. آقای عبدی: محمد بهتره با روشنا صحبت کنیم.ممکنه اون چیز هایی دیده باشه که ما ازش بی اطلاع هستیم.باید سعی کنیم به مدارک اصلی برسیم.باید بفهمیم مبدا این اتفاقات کجا هست و به دستور چه کسی این مشکلات ایجاد شده. محمد: چشم آقا. رسول: آقای عبدی نگاهی تحسین بار به من و محمد انداخت و از اتاق خارج شد. روی صندلی نشستم و سرم رو میون دستام گرفتم.محمد اما با دیدن حال من فهمید که حال خوشی ندارم. دستش رو روی شونه ام گذاشت و لب زد. محمد: برو استراحت کن.چشمات سرخ شده .اینجوری از پا میوفتی . رسول: نگاهم زوم نگاه خاص محمد شد و گفتم: به نظرت روشنا از چیزی باخبره؟ محمد: نمیدونم رسول نمیدونم. باید باهاش صحبت کنیم. رسول: من میرم باهاش حرف بزنم. محمد: اول استراحت کن بعد برو پیشش. رسول: همونطور که از در بیرون میرفتم ،لبخندی زدم و گفتم: در موردش فکر میکنم . به طرف اتاق استراحت خانم ها رفتم. خواستم در بزنم که خانم قطبی رو دیدم.ازش خواستم روشنا رو بیاره پیشم. داخل شد و بعد از یک دقیقه همونطور که دست روشنا رو گرفته بود به طرفم اومدن. با دیدن روشنا لبخندی زدم و روی زانو نشستم .دست هام رو باز کردم و روشنا رو در آغوش گرفتم.این دختر زیادی از حد مظلوم و زیبا بود.لب زدم: سلام عزیز عمو.خوبی قشنگم؟ روشنا: سلام عمو...اوهوم شما خوبی؟ رسول: از ادبی که داشت به وجد اومدم. با لبخند گفتم: خوبم عزیزم.بیا بریم یکم باهم بازی کنیم. روشنا : باشه بریم. رسول: رو کرد سمت خانم قطبی و گفت. روشنا: خدافظ خاله . رسول: به طرف نمازخونه رفتیم و داخل شدیم.کسی داخل نبود. گوشه ای نشستیم.براش دفتر و مداد آوردم و جلوش گذاشتم.اروم بازش کرد و مشغول نقاشی کشیدن شد. ``````` پ.ن. خودشه؛ خودِ خودشه!)🤌🏻 پ.ن. به نظر میاد رسول پدر خوبی میشه نه؟؟🥲🕊 https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://daigo.ir/secret/11495704018 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
رفقای تازه ورود خیلی خیلی خوش اومدید ... بمونید کنارمون و اجازه بدید که خودمون رو بهتون ثابت کنیم🥲 قدیمی ها تاج سر ما هستید ماندگار باشید ❤️🌱
قلمت بشکنه تاریخ اگر ننویسی؛ ایران‌سردارانی‌داشت... که‌خودشان‌را‌فدای‌کشورشان‌و‌مردمشان‌ کردند :)🥀🖤 https://eitaa.com/romanFms
به به😍 آقا دانیال سهرابی کسب مدال برنز کشتی فرنگی جهان رو بهتون تبریک میگیم🥲 مدال برنز شما با وضعیتی که داشتید برای ما حکم مدال طلا داشت... جوون خوش غیرت ایرانی مبارکت باشه🌱
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای اولین بار در تاریخ، کشتی ایران همزمان در آزاد و فرنگی قهرمان جهان شد... 🇮🇷 https://eitaa.com/romanFms
هر شب بهم ثابت میشه... جز خدا کسیو ندارم🥲❤️‍🩹🍃
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
به به😍 آقا دانیال سهرابی کسب مدال برنز کشتی فرنگی جهان رو بهتون تبریک میگیم🥲 مدال برنز شما با وضعیت
آقاااا مبارکهههه 🥳 کسب مدال طلا توسط کشتی گیر قهرمان کشورمون آقای محمد هادی ساروی رو خدمت خودشون و خانواده محترمشون و تموم مردم عزیز ایران تبریک میگم🥲🇮🇷 دم غیرتتون گرم جوونای ایرانی... پرچم ایران و ایرانی بالاس🇮🇷❤️‍🔥
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
_
عهد بستم که دلم را ندهم دست کسی ؛ آمدی کل دل و منطق من ریخت به هم .