🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
:))))
میشه گوشیو بدین بابارضا🙃❤️🩹
https://eitaa.com/rahrovanerahe_arman
دو تا ممبر با مرام و با معرفت میرن این طرف کانال شهید رند بشه؟؟)
با حضور افتخاری مادر بزرگوار شهید علی وردی🥲
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تاثیریکهتشویقتوزندگیمونداره...🥲❤️🩹
#پیشنهاددانلود
https://eitaa.com/romanFms
رفتهاید؛ اما گذشتِ عمر تاثیری نداشت
من که دلتنگِ شمام امروز، فردا بیشتر♥︎🖤
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۲۸ رسول: از جام بلند شدم که نگاه روشنا
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۲۹
رسول: همراه محمد از اتاق خارج شدیم.
این مدت اینقدر درگیری داشتم که به کل فراموش کرده بودم اول شغلشون رو پیدا کنم...
باهم وارد نمازخونه شدیم.
روشنا داشت دوباره نقاشی میکشید.
این بچه؛با نقاشی ای که کشید؛با ۶ سال سن؛ مدارک جدیدی به ما داد...
کنارش نشستیم. با دیدن من لبخندی زد .
محمد کنارش نشست و رو به روشنا با لحن مهربونی گفت.
محمد: روشنا خانم .
رسول: روشنا محمد رو نمیشناخت.فقط دقایق اول باهاش دیدار داشت.خجالت میکشید که صحبت کنه.نگاهی به من انداخت که چشم هام رو به روی هم گذاشتم و بهش امید دادم که محمد کاریش نداره.
روشنا: بله .
محمد: عمو سینا کیه؟ عموی خودته؟
روشنا:عمو سینا عموی واقعیم نیست.ولی عمومه .پسر عمو رحمت هست.عمو رحمت خوراکی فروشی داره.همون خوراکی فروشی ای که نزدیک کوچه ی خونمونه.
محمد: رسول.
رسول: نگاهی به محمد میندازم و میگم: جانم
محمد: باید بریم پیشش. ممکنه اونم اطلاعاتی داشته باشه.
رسول: چشم.روشنا جان پاشو بریم پیش خاله ها.
محمد بلند شد و رفت.من هم داشتم مداد هارو جمع میکردم.
با صدای روشنا سرم رو بلند کردم.
روشنا: عمو 🥺
رسول: جانم عزیزم.چرا بغض کردی؟
روشنا: مامانم کی میاد؟؟
رسول: زود میاد عزیزم.زود میاد.
روشنا: وقتی اومد من میرم پیشش؟؟
دلم براش تنگشده:)
رسول: آره عزیزم.وقتی اومد دوباره میری پیش مامانت...
بعد از تحویل دادن روشنا به خانم ها به طرف اتاق محمد رفتم.
وارد شدم و گوشه ایستادم.
تلفن رو برداشت و بچه هارو صدا زد.
........
تک به تک وارد شدن .آخرین نفر حامد داخل شد.با لبخند سلامی کردم و اون هم متقابلا جوابم رو داد.
بچه ها نشستن و من مشغول توضیح دادن مدارک و اطلاعات ، از ابتدای پرونده تا اینجای کار شدم.
.....
محمد: بعد از توضیحات رسول بهش گفتم بشینه.
رو به فرشید و حامد کردم و گفتم:فرشید و حامد شما دونفر برید دنبال سینا .
تا شما برسید اونجا رسول هم توی سایت میمونه و مشخصات سینا رو پیدا میکنه.
باید باهاش صحبت کنید.
بهش کارتتون رو نشون بدید
اما جزئیات شغلتون رو هرگز به زبون نیارید .
در مورد روشنا و خانم امینی(مادر روشنا)ازش بپرسید.
در مورد روزی که رفته بودن سراغ خانم امینی و سینا نجاتشون داده.
متوجه شدید؟
حامد : بله اقا
فرشید:بله
محمد: سعید توهم برو سراغ خانواده ی آقای احدی(مرد گمشده ی فارغالتحصیل رشته مکانیک)
داوود و سپهر شماهم باید برید سراغ خانواده ی خانم میرزایی(خانم گمشده ی فارغالتحصیل رشته هوافضا)
از الان به بعد ما وارد فاز جدیدی از پرونده شدیم.
رسول بعد از پیدا کردن مشخصات سینا باید دوربین های منطقه خانم امینی رو دوباره چک کنی.چیزی که نشون میده یا چیزی که در واقعیت باید باشه در تضاد هست.احتمال دستکاری دوربین ها و حذف تصاویر واقعی هست .
اگر کمکی هم نیاز داشتی از علی سایبری کمک بگیر متوجه شدی؟
رسول: چشم .فقط میشه یه سوال بپرسم؟
محمد: بپرس
رسول: تکلیف روشنا چیه؟ باید بره کجا؟
محمد: احتمالا بررسی بشه اگر خانواده ای نداشته باشن و مادر بزرگی یا کسی دو نداشته باشه بفرستنش پرورشگاه تا مادرش رو پیدا کنیم و بره پیشش.
رسول: ولی ممکنه توی پرورشگاه اتفاقی براش بیوفته.حتی ممکنه روحش هم آسیب ببینه .اون بچه اس.با این کار فکر میکنه مادرش دیگه نمیاد پیشش.
محمد : رسول گفتم ممکنه .هنوز چیزی قطعی نیست.ممکنه مادربزرگ یا آشنایی داشته باشه.یا حتی آقای عبدی برنامه دیگه ای بچینه.به هرحال منم میدونم با چیزایی که روشنا میدونه ممکنه اگر بفهمن این بچه وجود داره بیان سراغش.
توهم فعلا به این موضوع فکر نکن.تمام تمرکزتون رو بزارید روی مسئله پرونده و پیدا کردن این افراد.
رسول: چشم
محمد: میتونید برید.
رسول : از جام بلند شدم و خواستم برم که سدای محمد باعث شد سر جام ثابت بمونم
محمد:رسول تو بمون.
رسول: همه رفتن و حالا من و محمد توی اتاق تنها شده بودیم.
با اشاره محمد رفتم و دوباره نشستم.
نگاهی بهم انداخت و گفت.
محمد: حالت خوبه؟؟ فکر نکن چون سرمون شلوغ شده هواسم بهتون نیست.
من از دور هواسم به تک تک بچه های تیمم هست.
رسول: لبخندی بی اراده روی لبم نقش بست.لبخندی از جنس بغض.از جنس مهربونی و محبت محمد .از جنس [دمت گرم آقا محمد] از جنس [ممنونم که هستی].
نمیدونم چرا .یک لحظه.در عرض یک صدم ثانیه تک تک خاطراتمون توی ذهنم مرور شد.
لبخند های محمد؛مهربونیش؛ روزی که سهیل مارو گرفته بود؛صدای بغض آلود اون روزش؛نگرانی هایی که شاهدش بودم؛
محمد برام برادر بود؛اون بعد از مهدی شد برادرم؛شد مونس و همدم شب های سختی که داشتم؛شد...شد تیکه ای از قلبم؛همیشه غبطه میخوردم بهش؛به اینکه چطور میتونه اینقدر استوار و محکم جلوی مشکلات بایسته و مقابله کنه؛
``````````
پ.ن.فاز جدید پرونده
پ.ن. محمد و محبتش:)
پ.ن.حرفای رسول نمیدونم چرا بغض مهمون گلوم کرد
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://daigo.ir/secret/11495704018
اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:))
@Mahdis_1388_00
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm