eitaa logo
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
1.8هزار دنبال‌کننده
3.8هزار عکس
4.3هزار ویدیو
22 فایل
عضویت؟عضونباشی‌که‌نمیشه کپی‌وایده‌‌برداری‌ازرمان‌خیرراضی‌نیستم حتی از اسم رمان:) ازفعالیت‌ها‌مجازبه‌جزکپی‌ممنوع‌ها🚫 ناشناس‌زیرنظرمدیر https://eitaa.com/nashenas_app/app تبلیغاتمون https://eitaa.com/joinchat/2576352270C8ef1741385 زاپاس‌کانال @romanmfm
مشاهده در ایتا
دانلود
همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب؛ در دلم هستی و بین من و تو فاصله‌هاست:) https://eitaa.com/romanFms
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به نظرم بهتره اول صبح یه پارت بخونیم و بعد بریم مدرسه ان شاءالله که امروز براتون روزی سرشار از شادی و برکت باشه🥲🙃
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ #پارت۳۷ رسول: کلافه بودم. کلافه از رفتن کیا
ٖؒ﷽‌ღبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمღ‌ٖؒ﷽ آغـوشـ‌امـنـ‌بــرادر³ رسول: دست کوچیکش رو میون دستام گرفتم و به طرف نمازخونه بردمش. گوشه ای نشستیم. موهایی که روی صورتش ریخته بود رو کنار زدم و گفتم: روشنا خانم‌.عموجان قراره بری پیش کلی بچه که مثل خودت کوچولو و خوشگلن.تا وقتی مامانی پیدا بشه اونجا میمونی بعد که مامانت اومد میاد پیشت‌.خوبه؟؟ روشنا: شما هم میای؟ رسول: لبخندی روی لبم نقش بست.تضاد زیادی با رنگ سیاه لباسم و داغ به دل نشسته ام داشت .اما انگار شیرین زبونی این دختر کمی از آتیش درونم رو خاکستر میکنه. آهسته گفتم: نه عمو جون.من کارام زیاده .اما تا روزی که مامانت بیاد هرازگاهی بهت سر میزنم خوبه؟ روشنا: اوهوم.مامانم چی؟ رسول: قول میدم مامانت رو سریع بیارم پیشت.خوبه؟ روشنا:آره خوبه رسول: خب پس بریم پیش عمو محمد که ببرتت پیش دوستای جدیدت. روشنا: باشه بریم. رسول: باهم از نمازخونه خارج شدیم.نگاهم به محمد افتاد که به طرفمون میومد. با ایستادن روبروی ما، جلوی روشنا زانو زد و با مهربونی باهاش صحبت کرد. بعد از چند دقیقه نگاهش رو به من داد و گفت. محمد: مگه نه استاد؟ رسول:نگاهی سرشار از تعجب به محمد انداختم.متوجه نشده بودم چی میگن و حالا با مورد خطاب قرار گرفتن من، تازه فهمیدم بخشی از ماجرا به منم مربوط میشه. لب زدم: ببخشید متوجه نشدم. محمد: گفتم به همراه تو گاهی اوقات میریم پیش روشنا خانم.درسته؟ رسول: لبخندی زدم و همونطور که دست راستم میون دستای کوچیک روشنا بود با دست چپم دستی به موهاش کشیدم و گفتم: بله.به خودشم گفتم میرم پیشش تا وقتی که مامانش زود بیاد. محمد: خب پس بریم روشنا خانم؟ روشنا: بریم. رسول: خیلی زود روشنا از سایت خارج شد و به همراه محمد و سعید به طرف محل زندگی موقتش‌ برده شد. اما من نگران بودم.نگران قولی که به روشنا دادم و ترس از اینکه نتونم بهش عمل کنم. من نگران روشنایی بودم که توی این سن کم نبود پدر عذابش داده و حالا مادرش هم گرفتار شده. نگران عذاب وجدانی که ممکنه گریبان گیرم بشه و مثل یه طناب دور گردنم پیچیده بشه. من نگران محمد بودم . نگران حامدی که داره پدر میشه و امید هر روزش به نزدیکی ملاقاتش با دختر کوچیکش هست. نگران داوودی که به خاطر من سکته کرد و من هنوز با دردی که گاهی سراغش میاد شرمنده اش میشم. نگران فرشید و سعیدی که سعی در پنهان کردن حال بدشون دارن. نگرانم و این نگرانی معلوم نیست تا کی همراهم باشه. ``````` پ.ن.نگرانم:)) پ.ن.معلوم نیست تا کی همراهم باشه... https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات https://daigo.ir/secret/11495704018 اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:)) @Mahdis_1388_00 توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
محرمی نیست وگرنه که خبر بسیار است.. رمق ناله کمُ،کوه و کمر بسیار است.... ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید؛ بنویسید که اندوه بشر بسیار است:)
یه جاهایی تو این دنیا بهشتن: کربلا، نجف، مشهد، قم، سامرا، مکه، کاظمین، مدینه
🇮🇷•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•🇮🇷
_
من گمان مۍ کردم ، رفتنش ممکن نیست رفتنش ممکن شد ، باورش ممکن نیست❤️‍🩹..:)!