همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب؛
در دلم هستی و بین من و تو فاصلههاست:)
https://eitaa.com/romanFms
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
همچو عکس رخ مهتاب که افتاده در آب؛ در دلم هستی و بین من و تو فاصلههاست:) https://eitaa.com/romanFms
مصلحت نیست قیاس رخ تو با خورشید؛
شمس اگر اذنِ طلوع از تو بگیرد ادب است:)❤️🩹
به نظرم بهتره اول صبح یه پارت بخونیم و بعد بریم مدرسه ان شاءالله که امروز براتون روزی سرشار از شادی و برکت باشه🥲🙃
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۳۷ رسول: کلافه بودم. کلافه از رفتن کیا
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۳۸
رسول: دست کوچیکش رو میون دستام گرفتم و به طرف نمازخونه بردمش.
گوشه ای نشستیم.
موهایی که روی صورتش ریخته بود رو کنار زدم و گفتم: روشنا خانم.عموجان قراره بری پیش کلی بچه که مثل خودت کوچولو و خوشگلن.تا وقتی مامانی پیدا بشه اونجا میمونی بعد که مامانت اومد میاد پیشت.خوبه؟؟
روشنا: شما هم میای؟
رسول: لبخندی روی لبم نقش بست.تضاد زیادی با رنگ سیاه لباسم و داغ به دل نشسته ام داشت .اما انگار شیرین زبونی این دختر کمی از آتیش درونم رو خاکستر میکنه.
آهسته گفتم: نه عمو جون.من کارام زیاده .اما تا روزی که مامانت بیاد هرازگاهی بهت سر میزنم خوبه؟
روشنا: اوهوم.مامانم چی؟
رسول: قول میدم مامانت رو سریع بیارم پیشت.خوبه؟
روشنا:آره خوبه
رسول: خب پس بریم پیش عمو محمد که ببرتت پیش دوستای جدیدت.
روشنا: باشه بریم.
رسول: باهم از نمازخونه خارج شدیم.نگاهم به محمد افتاد که به طرفمون میومد.
با ایستادن روبروی ما، جلوی روشنا زانو زد و با مهربونی باهاش صحبت کرد.
بعد از چند دقیقه نگاهش رو به من داد و گفت.
محمد: مگه نه استاد؟
رسول:نگاهی سرشار از تعجب به محمد انداختم.متوجه نشده بودم چی میگن و حالا با مورد خطاب قرار گرفتن من، تازه فهمیدم بخشی از ماجرا به منم مربوط میشه. لب زدم: ببخشید متوجه نشدم.
محمد: گفتم به همراه تو گاهی اوقات میریم پیش روشنا خانم.درسته؟
رسول: لبخندی زدم و همونطور که دست راستم میون دستای کوچیک روشنا بود با دست چپم دستی به موهاش کشیدم و گفتم: بله.به خودشم گفتم میرم پیشش تا وقتی که مامانش زود بیاد.
محمد: خب پس بریم روشنا خانم؟
روشنا: بریم.
رسول: خیلی زود روشنا از سایت خارج شد و به همراه محمد و سعید به طرف محل زندگی موقتش برده شد.
اما من نگران بودم.نگران قولی که به روشنا دادم و ترس از اینکه نتونم بهش عمل کنم.
من نگران روشنایی بودم که توی این سن کم نبود پدر عذابش داده و حالا مادرش هم گرفتار شده.
نگران عذاب وجدانی که ممکنه گریبان گیرم بشه و مثل یه طناب دور گردنم پیچیده بشه.
من نگران محمد بودم .
نگران حامدی که داره پدر میشه و امید هر روزش به نزدیکی ملاقاتش با دختر کوچیکش هست.
نگران داوودی که به خاطر من سکته کرد و من هنوز با دردی که گاهی سراغش میاد شرمنده اش میشم.
نگران فرشید و سعیدی که سعی در پنهان کردن حال بدشون دارن.
نگرانم و این نگرانی معلوم نیست تا کی همراهم باشه.
```````
پ.ن.نگرانم:))
پ.ن.معلوم نیست تا کی همراهم باشه...
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://daigo.ir/secret/11495704018
اگر مشکلی در ناشناس بود در پیوی ارسال کنید:))
@Mahdis_1388_00
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم🥲@romanmfm
محرمی نیست وگرنه که خبر بسیار است..
رمق ناله کمُ،کوه و کمر بسیار است....
ای ملائک که به سنجیدن ما مشغولید؛
بنویسید که اندوه بشر بسیار است:)
یه جاهایی تو این دنیا بهشتن:
کربلا، نجف، مشهد، قم، سامرا، مکه، کاظمین، مدینه
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
من گمان مۍ کردم ، رفتنش ممکن نیست
رفتنش ممکن شد ، باورش ممکن نیست❤️🩹..:)!