7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-هرچه بزرگتر میشویم
نیازمان به "مادر"
بیشتر میشود :)💗
https://eitaa.com/romanFms
غمگینم!
مثل سربازی که میبینه بچها برای تعطیلی مدارس دعا میکنن جنگ بشه:)
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
شاید از حادثه میترسیدیم؛
تو به ما جرأت طوفان دادی . . !
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
_
یه کافه میرین
تا یه هفته استوری میذارین؟
امامخمینی ،
نجف و فرانسه رفت و اومد
ولی جنبه داشت ،
یدونه ریلز و استوری هم
نذاشت پیجش 🦦🤌🏻
🇮🇷•°•°ره رو عشق°•°•🇮🇷
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽ آغـوشـامـنـبــرادر³ #پارت۵۶ رسول: نمیدونم چیشد... انگار کسی دست
ٖؒ﷽ღبسماللهالرحمنالرحیمღٖؒ﷽
آغـوشـامـنـبــرادر³
#پارت۵۷
حامد: زنگ در رو فشردم...
کادو هارو توی دستم گرفته بودم و هرازگاهی نیم نگاهی کوچیک بهشون مینداختم و لبخندی میزدم...
با صدای تیکی در باز شد.
یاالله گفتم و وارد شدم.
در ورودی باز شد و نورا همونطور که دستش به کمرش بود تکیه ای به در زد و سلامی کرد.
لبخندم عمیق تر شد.
کفش هام رو در آوردم و همونطور که وارد خونه میشدم لب زدم:
سلام خانم خونه.
حالت خوبه؟
نورا: سلام آقای خونه. خداروشکر خوبم تو خوبی؟
چه عجب ما شمارو قبل از اینکه زنگ بزنیم و بابت نبودت شکایت کنیم دیدیم...
حامد: تک خنده ای کردم و گفتم:
دیگه دلم برا دخترم تنگ شده بود گفتم بیام پیشش...
نورا: آقا حامد هواسم هستا؛
دخترت نیومده منو بیخیال شدی...
حامد: اول مامان دخترم بعد دخترم
خوبه؟
نورا:بدنیست.. بیا داخل مامان غذا درست کرده هنوز نخوردیم...
حامد: چشم برو تو...
همراه نورا وارد خونه شدم..
بعد از سلام و علیک با پدر و مادر نورا کادو هارو دست نورا دادم و گفتم بازشون نکنه تا برگردم...
به اتاق رفتم و بعد از تعویض لباس و شستن دست هام روی مبل کنارش نشستم...
با کنجکاوی به کادوها نگاه میکرد...
بهش گفتم بازشون کنه و خودم به مبل تکیه دادم و نگاهش کردم.
با در آوردنشون از بسته، با ذوق نگاهشون میکرد و بعدی رو باز میکرد...
خواست عروسک رو از کادو بیرون بیاره که یهو سرجاش میخکوب شد...
رنگش پرید و صورتش از درد توی هم فرو رفت.
با ترس صداش زدم اما دستش روی شکمش بود و اخم های پر دردش توی هم کشیده شده بود.
مادر نورا سریع از جاش بلند شد و کنار نورا نشست و سعی داشت کاری کنه تا دردش کمتر بشه اما انگار بی فایده بود و درد نورا هر لحظه بیشتر از قبل میشد...
نگاهی پر استرس به پدر نورا انداختم ...
به اورژانس تماس گرفته بود.
.........
نورا روی تخت بود و داشت درد میکشید و من پشت سر پرستار هایی که تخت رو هول میدادن میدویدم:)
باورودشون به اتاق عمل پرستار جلوم رو گرفت و اجازه ورود بهم نداد...
دستی به موهام کشیدم و نگاهی به پدر و مادر نورا انداختم....
نگاهی به ساعت انداختم.
۱۰ شب بود...
۳هفته تا زمان تولد بچه مونده بود...
چرا الان آخه؟)
```````
پ.ن. و بالاخره زمان دیدار فرا رسید:)
https://eitaa.com/romanFms
ناشناس جهت ارسال نظرات
https://abzarek.ir/service-p/msg/2538760
توی زاپاس هم عضو باشید تا اگر خدای نکرده مشکلی برای کانال پیش اومد اونجا ادامه بدیم
@romanmfm
لینک پشت صحنه ره رو عشق
https://eitaa.com/joinchat/837551564C49b0063cf9
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شد شد
نشد ....❤️🩹
با بغض تو صدام
با اشک تو چشمام
رو به عکس کربلات میگم :
خوش باشی آقااا با زائرات ...💔
https://eitaa.com/romanFms